۱۳۹۴ خرداد ۲۲, جمعه

همه‌اش همون


اگر توقعی نباشه
حسرتی
چشم انتظاری در راه
و خیلی دیگه از عادات بشری
ما وسط بهشت زندگی می‌کنیم
اما از جایی که عادت کردیماین ذهن نکبت دائم ور ور کنه و
 برای خودش با خودش و گاه با اشخاص حاضر و غایب زندگی
حرف بزنه
پوزشون رو بزنه
حال‌شون رو بگیره
همه‌اش احساس ناامنی کنه 
برای خودش ایده ارائه بده ..... اینا
نمی‌تونیم در سکوت درون سیر کنیم
زیرا
از اول به سکوت عادت نکرده بودیم
و تا ذهن خاموش می‌شه فکر می‌کنه مرده و شروع می‌کنه به ور ور حرف زدن و 
ما هم پذیرفتیم که باشه و انرژی های حیاتی رو خرج بیهودگی کنه
و کافی‌ست که ذهن در سکوت مستقر بشه
به‌جای توجه به حال خوش ، حس می‌کنیم حوصله سر بر می‌شه
تندی یک فکر تازه می‌آد
و متاسفانه پذیرفتیم این شرایط طبیعی ماست
همین طبیعت هم کلی آدم رو به خودکشی وا داشته تا حالا
باز هم می‌شه گفت این همه طبیعی‌ست؟
خودم هنوز در این ضعف دارم
تا یه چند روزی بهش سوارم و نمی ذارم مدام ور ور کنه
بعد از خودم می‌پرسم
خب بعدش چی؟
یعنی همه‌اش همین؟
نه
همه‌اش همون که عادت کردی مدام انرژی دور ریز کنی
تا ذهن به‌جای تو زندگی کنه
در گذشته و آینده‌های بعید
 باور کردیم داریم نقش و طرح می‌زنیم برای فرداها
در حالی‌که تنها حقیقت همین‌جا و همین اکنون است

سهم من چی شد؟



چی می‌شه که این‌جوری فکر می‌کنیم که 

دنیا خسته کننده است و مام درش گیر افتادیم؟
روز پنج‌شنبه یه چند ساعتی پریا از رادار مادریم حذف شده بود و گرا نمی داد
پیغام، تلفن ، جیغ ویغ و..... الی داستان هم بی‌پاسخ بود
و چون خیلی در جریان برنامه‌های روزانه‌اش نیستم و هیچ‌گاه نبودم
یعنی این‌جا هم که بود ازش حساب نمی‌کشیدم که کی کلاس چی داری ..... و اینا
نمی‌خواستم هیچ‌گاه متوصل به دروغ و فریب بشه
عادت کردیم که ندونیم و خودش هر چه که لازم بود را می‌گفت و می‌گه
یعنی اصولن به من چه که خانم بزرگی که برای خودش می‌تونست الان بانویی باشه با اولاد
چه می‌کنه و کجا می‌ره؟ 
القصه
دیگه کار کشید به پیغام به پدرش و .... تا عصر که خودش تماس گرفت
سر کلاس بوده و ..... و اینا
همین‌که صداش رو شنیدم
شدم خوشبخت ترین موجود بر کرده‌ی زمین
یعنی اصولن همین باید باشه
ولی ما یادمون می‌ره و عادت کردیم از هر ثانیه‌ی دنیا بهونه بگیریم
که چرا کج بود؟
چرا راست نیست؟
چرا کم بود ؟
چرا زیاد نیست
سهم من کو ..... یعنی یه جوری سراغ سهم خودمون رو از زندگی می‌گیریم که توگویی
زندگی بسته‌ای حاضر و آماده است ، هم‌چون سبد خواربار خانواده
همه سهم‌ می‌گیرن و چرا مال من کم یا زیاد شده
ولی کافیه وسط این همه ول گردی و انتظار
یه سه‌ای حال‌مون رو بگیره
مثل همین داستان پریا
می‌ریم وسط جهنم و با پیداشدن‌ش برمی‌گردیم سر جایی که بودیم
با فهم بیشتر
تو گویی وارد بهشت می‌شیم
یعنی این حس من که می‌گفت، وای چنی دنیا زیبا و درستی و چه آرامشی دارم
خب تا قبل از توهم هم که همین‌جا بودم، چی یهو من رو از برزخ بلند کرد انداخت وسط بهشت؟
در نتیجه ما هر لحظه پشت توقعات ذهن اسیریم و نمی تونیم بهشت رو ببینیم
حالا
حتمن لازمه یه سه ای بیاد تا با رفتنّ بفهمی‌م که زندگی تک کار نمی‌کنه؟




بهشت دوزخ برزخ




اصلن درستش همین بود
نه اونی که تا چند ماه پیش انجام می‌دادم
تا هنوز درگیر داستان رنکینگ بودم و ته و نتیجه‌ی داستان
شده بودم ماشین نقاشی که فقط معطل بود یه سوژه روی هوا بقاپه
و تند و تند نقاشی کنه تا عدد کارها برسه رنکینگ‌ها
و تهش هم نگران از این‌که نه‌که نرسم
شکر پروردگار دانا
از هچل درآمدم و برگشتم جای خودم
سر صبر نقاشی می‌کنم و منتظر تائید کسی نیستم
در نتیجه هرگاه حوصله دارم می‌رم کارگاه و تا جایی که کت و کولم درد نگرفته
قلم می‌زنم
حرص نمی‌خورم، از نتیجه نگران نیستم و فقط به خودم اطمینان دارم که تا راضی نشم کار تموم نمی‌شه
فقط منم و حیاط مدرسه با زنگ تفریحی کشدار
درست بسان هنگامی‌ست که به بهشت بازگشت کرده باشم
تا وقتی اسیر ذهن نتیجه طلب بودم
وسط جهنم گیر افتاده بودم
سی همین سر از مطب طبیب و اینا درآورده بودم
زیرا برای من این مقوله حکیم و دوا درست می‌مونه به خود جهنم
فکر می‌کنم کل بش زندگی‌م رو از این قلم دریافت کرده باشم
و نخوام دیگه ریخت هیچ طبیبی رو ببینم
جهنم برای من مساوی‌ست با لباس سپید اطبای گرام

یعنی که چی؟





فکر کن هزار سال پیش می‌شناختم‌ش 
انقدری که دیگه شکل و شمایل\‌ش هم یادم نبود
یعنی وقتی پشت خط خودش رو معرفی می‌کرد، هر چی زور زدم یادم بیاد کی و چه شکلی بود
خط راه نداد
حالا این‌که در این هزار سال که نهصد و نود و پنج سال کجا بوده و چه کرده که بماند
به‌من هم اصلن مربوط نمی‌شد
اما خودش هی قصه گفت و گفت تا رسید با چهار سال پیش ها که یک خانمی
به حق حوا، پشت گوشش رو داغ می‌زنه
البته در این مواقع مردها همین رو می‌گن
شوهر من هم بعد از تلاق هرجا نشست گفت
اما
داستان از جایی به من ربط پیدا کرد که
 آقا بعد از اینکه فهم کرد
هم‌چنان تنهام، به یک‌باره عشقی رمئو گونه درش شکفت و عیان شد
و چه رویی که حتم داشت اگر هنوز تنها باشم مشتاق که هیچ
لابد شب‌ها پا برهنه می خوابم که آقا برگردن
و حیرت آوره که وقتی می‌گی:

اصلن نمی‌خوام از تنهایی در بیام
 فکر می‌کنه هنوز داغی و حالیت نیست
یکی بگه
تو این فاصله که سری به حرم حوا کشیدی مگه نتیجه داشت؟
بعد هم اگه چهار جا در جمع دوستان بودیم و جمیعن خندیدیم
چه معنا داشت؟
آخرش یه‌جوری مکالمه خاتمه یافت که
تو گویی، اومده بود اصلن از اول
دنبال طلبش
فقط روش نشد دری وری بارم کنه
ولی یه‌جورایی محترمانه ناسزا بارم کرد

منه عاشق



برخی از ما منی هستیم به وزن هیکل‌مون و قد و قواره‌ی خودمون

سنگین سنگین تا دلت بخوادبعد همین من‌های عظیم‌الشان، می‌زنه و عاشق می‌شن
وقتی خودشون مجذوب یکی شدن، فکر می‌کنن حتمن اونم کشته و مرده‌ی ایشان شده
حالا این‌که شب تا صبح چه توهمی می‌زنن از باب طرف مربوطه هم بماند
هر چی این اوزان بالاتر باشه، میزان تحمل می‌آد پایین
کدوم عشقی می تونه برابری کنه با منه آدم؟
اندازه‌ی انتظارشون هم یه انگشت دونه است
نیومده می خوان برن سر دیگ چلو
و عجیبه
بسیار عجیب که حتا لحظه‌ای فکر نمی‌کنن  که اگر:
یارو کوچکترین تمایلی به‌من نداشته باشه چی؟
اگه زد تو ذوق یا دهنم بناست چه واکنشی داشته باشم؟
ولی  از جایی که زیادی از خودشون مطمئن هستن، وارد زیاده روی می‌شن
و وای که یارو اصلن تو باغ نباشه
یا اصلن ازش خوشش نیاد و به هر دلیل
جوابش رد باشه
به ناگاه عشق افسانه‌ای رویایی بدل به جنگ هفتاد و دو ملت می‌شه و انواع زشتی
از فحش و ناسزا شروع می‌شه
تا پنچری لاستیک آدم
بعد این عشق قابلل باور بوده؟
قابل اعتماد؟
قابل دوست داشتن؟
قابل چی؟
قدیم‌ها عکس های هم رو در پایان یم عشق پاره می‌کردن
وای به عشقی که یک طرفه هم باشه



۱۳۹۴ خرداد ۱۸, دوشنبه

توک زبونمه





یادش به‌خیر وقتی سرکلاس معلم یه‌چی می‌پرسید و 
هنگ می‌کردم و حتا اسم خودم هم از یاد می‌رفت
گاه هم می‌گفتیم:
اجازه، نوک زبونه، الان می‌گم و 
خبری از اطلاعات نبود
می‌مونه به حکایت من و زندگیم
هنگامی که به طبیب نگاه می‌کردم، اونی که نمی دونستم چیه
یهو از زبونم پرید بیرون
در واقع خودم هم نمی دونستم باید به دکتر بگم چه‌ام شده که این‌جام
ولی همون لحظه که طبیب رویت شد، از توک زبون به گوش خودم و طبیب منتقل شد
واله دکتر دو سال از اول بهار بیمار طورم تا یه جایی وسطای تابستون
کسلم، دستم به کار نمی‌ره ....... و داستان
و همان‌گاه انگار خودم جواب خودم رو داده بودم
دوساله طبق عادت این فصل موندم تهران و لابد سی همین سر از انواع مطب در می‌آرم؟
از دیروز هوایی شدم
با فهم چرایی روزگارم
تا هنوز
دوساله حبس شدم وسط این پایتخت کثیف و دلم برای طبیعت لک زده
برای صدای بلبل جنگلی که نصف شب می‌خونه
یا صدای تمام موجودات زنده، در هنگامه‌ی سپیده دم
باغبونی و زنده بودن
روزی صد بار سجده کردن و محو زیبایی جهان هستی شدن
و از همه مهمتر این‌که دوساله بودا نبودم
اون‌جا بلافاصله با ورودم بودا می‌شم
در یک حرکت جنگی خل شدم بزنم به جاده
یاد حیاط و علف‌های سر به فلک کشیده موجب شد سرجام بنشینم
از همون زمان هم رمضان اخراج شده و حیاط بی‌صاحب و..... وای حالم بد شد
تازه
گل‌های تهران رو چه کنم؟
در نهایت بنا شد هفته‌ی آینده سیستم قطره‌ای آبیاری اجرا بشه
ولی ممکن نیست وسط تیر یا مرداد برم چلک
نه کوه باد داریم و نه دریا باد
هوا خفه می‌شه و نفس‌ نمی‌آد بالا
از صبح که چشم باز کردم همه‌اش دعا کردم بل‌که روحم بشنوه چنی خسته‌ام
هم‌زمان تی‌وی از زمین‌های آیداهو می‌گفت و ..... کسانی که برای سن بازنشستگی می‌رن اون‌جا زندگی می‌کنند
شرایط چلک هم کم از آیداهو نداره
این‌جام خیلی‌ از بازنشستگان گرام کوچ می‌کنن شمال
اما من چرا درمونده و وامونده شدم؟
سی این که تنهام و تنهایی در دل پایتخت تا وسط جنگل‌  خدا خیلی فاصله داره
دلم لک زده برای یه نخود طبیعت
یه نمه صدای بارون
و خوردن سبزیجات تازه و دست پرورده که حکم زندگی داره
حالا یا باید پیه تنهایی و ترس و ... رو به تنم بزنم و برم و به کل اون‌جا مستقر بشم
یا چی؟
باقی‌ش هم توک زبونمه
ولی یادم نیست

۱۳۹۴ خرداد ۱۷, یکشنبه

عسل خوران





پرویز شهبازی یک مثال خوبی داره که می‌گه:

آقا تو برو هزاران ساعت درباره‌ی عسل مطالعه کن یا
سخنرانی
ولی تاوقتی عسل نخورده باشی، چه‌طور می‌تونی بفهمی
عسل یعنی چی؟


می‌مونه حکایت امروز من
رفتم دیدار مشاور، زیرا اگه آدم مدام به خودش مطمئن باشه و کتره‌ای بره جلو
چه بسا یه روزی هم بفهمه همه‌اش غلط بوده و عمرش به فنا رفته
نزدیک یک‌ساعت با چشم های گاهی گرد بهم گوش داد و آخرش گفتم
فکر می‌کنم، خوبم
من فقط مثل همه آدم‌ها گاهی تک کار می‌کنم و این
کل زندگی و شخصیت من رو به زیر سوال نمی‌بره
از همین روی یک خداحافظی ابدی کردم و برگشتم خونه
اگه به این روانشناس‌ها وا بدی
تهش می‌بینی یه آدم خل و چل و دیوانه بودی و خبر نداشتی
یه چیزهایی ازم پرسید که موهای دستم سیخ می‌شد
مثل این‌که ازم پرسید:
آخرین باری که به خودکشی فکر کردی کی بود؟
گفتم همون هزار سال پیش‌ها بعد از تصادف

متعجب بگاهم کرد و مثل منگ‌ها گفت:
خواستم بدونی اگر به ذهن‌ت هم خطور کنه، قرار مدارهامون بهم می‌ریزه


تهش که شد یک تفریح عصرانه و برگشتم خونه
و فهمیدم من به کی می‌تونم حرف هایی رو بزنم که خواب و خوراک شبانه روزم شده
حدی که بانو والده گاه ذکر می‌گیره، خداوند شفای عاجل عطا کنه
ولی
حالا فرض گیریم یکی شرایط اون زمان من رو داشته بود
و مدام به مرگ فکر کنه
یعنی یارو می خواد ولش کنه به امون خدا که:
موچم این قرارمون نبود؟
شکر خدا هیچ وقت فکر نکردم این عسل نخورده‌ها می‌تونن دوای درد من باشن
فکر کن
برم به شاگردای فروید چی بگم؟

همین جوری بد شدم



چه می‌کنه این بشر دو پا با من و خودش؟
یعنی همین‌جوری‌ها بود که به باور نفوذ غیرارگانیک‌ها بر ذهن
و داستان سیب تلخ حوا ایمان آورده بودم
خب نمی‌شه که تو باور کنی مردم همه مرض دارند و تو یکی سالم
و از جایی که باور انسان خدایی و حضور روح خالق در بشر ایمان داشتم
همین بهتره بگم داشتم
زیرا
ایمانم داره به باد فنا می‌ره
بعد می‌گیم چرا مردم بد شدن
نسبت به چه‌وقت این بدی محاسبه می‌شه؟
از وقتی که ما بچه بودیم و همه به خیال ما خوب بودن؟
همین‌طوری‌ها می‌شه که یک دوست در زندگی ندارم و این چنین تنها موندم
همه‌یه جایی یه جوری نمی ذارن آدم برای خودش خانم بمونه
تا کی هی لپم رو بجوم که چیزی نگم؟
تا کی می‌تونم نقش آدم خوبه رو بازی کنم؟
فکر کنم داره صبرم لبریز می‌شه
این که دیگه بچه مدرسه‌ای نیست که بگم نمی‌فهمه
حتمن هم می‌فهمه و شاید
اصولن زن‌ها در جامعه‌ی ما باید مدام پاچه این و اون رو بگیرن تا در آسایش باشند؟

اول صبح به زور خودم رو بردم کارگاه و دارم کار می‌کنم که از بین ریتم موسیقی
صدای زنگ تلفن رو شنیدم
قلم رو بذار و بدو بدو برو برای تلفن که
صدایی می‌شنوی که آه از نهادت برمی‌آد
صدای استاد ارجمند
ای خدا پس سی چی من این همه مغرورم؟
چرا برخی اصلن غرور ندارن؟
باز برمی‌گردم به ذهن بیگانه که به‌قدری به گوشت می‌خونه و کلافه‌ات می‌کنه
تا اقدامی کنی
اقدامی که معمولن از همون وسطاش پشیمون می‌شی و می‌مونی توکار انجام شده
ولی کار از کار گذشته و تو کاری که نباید رو کردی و این دو حالت داره
یا طرف مقابل مثل من می‌ره به چاه آدم خوب بودن
یا دهنش رو باز می‌کنه و یه چی بارت می‌کنه که دوست نداری؟

می‌گه:
می‌خواستم ببینم کی برات این چیزهایی که آماده کردم رو بیارم
بعد یهو غرور قلقلکش می ده و تصحیح می‌کنه
یا برات بفرستم یا خودت بیای ببری؟
پشتم یخ کرد
این دیگه بچه نیست سرش داد بزنم یا گوشی رو محکم بکوبم
حتا نه هم‌سن خودم
پس قدمت و سجلد احوال چی می‌شه
گرامی، استاد مکرم....... و اینا چی؟
وادارم می‌کنه به دروغ گفتن
چیزی که ازش بیزارم و باورهای از خودم رو به زیر سوال می‌کشه
نمی‌شه دل آدمی که از سر درد و بی‌کسی خودش رو برده سالمندان را شکست
ناچار می‌گم:
شرمنده استاد. در کرج سرما خوردم و بیمارم 
بلافاصله از سر این که کم نیاره می‌گه:
درسته من خودمم سرما خوردم و بهتره بذاریم برای بعد از بهبودی

خب پدر بیامرز تو که بلدی مثل برادران مغرورت کم نیاری و خودت هم بیمار بشی چون نه شنیدی
از اول غرور به‌خرج بده و هم‌چنان منتظر تماس بمون
وقتی هم که تماسی حاصل نشده، فهم کن یک دوست پیدا کرده بودی
اونم از دست دادی
چرا دوباره زنگ می‌زنی؟
نه‌که فکر کردی آلزایمر دارم و یادم رفته بنا بود باهات تماس بگیرم؟
چرا وادارم می‌کنی به دروغ؟
باید گوشی را روت می کوبیدم و یا احیانن زشتی بارت می‌کردم که اساسی بشکنی؟
پدر بیامرز کی به شماها گفته کافیه به سمت یکی از دختران حوا قدم برداری و او هم بی‌شک آماده و پذیرای شماست؟
یعنی اصلن نباید به دیدنش می‌رفتم و ..... داستان
یا بهش همون تلفن اول می‌گفتم:
عامو یه نگاه به خودت بنداز
به جایی که هستی
به سنت
بعد به من
فکر می‌کنم معطل تو مونده بودم
یا نه‌که تو هم جو زدی نیمه‌ی گمشده‌ات هستم؟

خبر مهم این که بلافاصله از روانپزشک وقت گرفتم بعد از هزار سال برم مشاوره
نه‌که ایرادی کردم و خبرم نیست؟
خدایا 
یا برم دار
یا چی؟