۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

تنسگریتی می خوای، ایی




بیا انواع حرکات جادویی که مدتی نایاب بود رسید
سیل کن اییا
چنی شکل بعضی از مان
نه؟
مهم نیست جلویی داره
 چه خاکی مینه  سرش می‌گیره
اون‌م یه کله دنبال‌ش می‌ره
نه؟


خوب نگاه کن








زحمت نکش،
 درخت اون بالا رو که ببینی
می‌فهمی این چه‌طوری ایستاده 
جل الخالق



قصد می‌خوای؟
ایشون
فقط دلم می خواد بدونم 
چه کوفتی اون‌جاست که داره براش خودش رو 
به کشتن می ده؟

توجه کش‌دار




هر چیزی یک زمانی داره
که معمولن هم زود فراموش می‌شه
یا جدی روش کار نکردیم یا .... هر چی
اگر یادش می‌گیریم یا می‌فهمیم‌ش، همون لحشات یا نه یکی دو روز برام جدیه
بعد طبق معمول فرامئش می‌شه
مگر به تکرار
اما امروز یه چیزی‌ هم اندر پی توجه کشف کردم
اونم یکی از کارکردهای تنسگریتی
خیلی مهمه که با چشم هم حرکات دبنال بشه و همین‌طور تنفس که 
باید شکمی و سرشار از توجه به اکنون باشه
و دریافتم
این حرکات نه تنها از باب نقاط انرژی‌ست که البته دروغ چرا؟
خودم هم هنوز درک نکردم که، مثل کانون انرژی در پشت پاها یا زیر زانو و ... اینا
دقیقن می‌شه چرا و کجا؟
اما امرزو تجربه نشونم داد 
یکی از بهترین راه‌های برای توجه مدت دار همین توجه به سوراخ‌های
تنسگریتی‌ست 
نه تنها سکوت درونی ایجاد می‌شه
که ما یاد می‌گیریم تا جای ممکن، توجه‌مون بر روی موضوعات طولانی تر حفظ و
مانع از وراجی‌ها این ذلیل مرده‌ی دربه در بشه
که نه خودش تونست ارباب بشه
نه گذاشت ما

چرا عاقل کند، کاری اصلن؟




آدم باید عاقل باشه و برخی کارها رو نکنه اصلن
مثلن
این‌جا نباید تا افطار دم پر بانو والده‌ام بگردم
چنان عصبی‌ست برای سیگار که دیگه دقایق نود دم افطار
از کلافگی می‌ره خرید 
و وای اگر پرت به پرش بگیره
یه‌کاری باهات می‌کنه که فکت بچسبه به سرامیک‌های راهرو
عصری از سر درد شارژ باطری، مجبور شدم برم بیرون یه خریدی هم احیانن
یه از خدا بی‌خبر پیک مرغ کنتاکی پیچید جلوم و زد چراغ کوچیکه اون پایین رو شکوند و در رفت
طبق سنوات گذشته
باید اساسی شاکی می‌شدم
ولی این‌بار عاقلانه با خودم گفتم:
ای بابا ماشین صر رفت زیر تریلی لاشه شد
حالا برای چراغ دلم بسوزه؟
این تجربه‌هاست که ما رو در منظر دیگران
پیر و پاتال جلوه می ده
بعد بیای خونه و پرت هم به بانو والده بگیره
البته ایشان دیگه تابم رو ریز ریز کرده و مجبور شدم یه زنگی به خاله اتی بزنم
سرجمع یه گلایه ای کردم تا آروم شدم
سی این‌که
وافعن تحمل هم حدی داره
منم ایوب نیستم
بنا نبوده و نیست فیل هوا کنم
قرار نیست پیغمبر بشم
می‌شه بسه؟
لطفن
خواهشن
پروردگار عالمیانا
ایزد پاکانا

انرژی توجه




هرگاه
به هر بخشی از وجودم یا زندگی‌م یا حتا لحظات در گذر
روزمره‌ام توجه دارم
داستان من و اون موضوع جدی می‌شه
و این صرفن به دلیل انرژی توجهه
ما به هر چه توجه می‌کنیم، وارد مسیرمون می‌شه
مثل هنگامی که قصد خرید یک ماشینی داریم و توی خیابون
گله به گله همون مارک و رنگ مورد نظر می‌بینیم
حالا 
همین انرژی که از صبح تا شب داره پرت می‌ره
زیرا
ما مداوم از این فکر، به فکر بعدی می‌پریم و 
درواقع توجه کش‌داری هم نمی‌تونیم داشته باشیم
این ذهن لاکردار همین‌طور یک بند می‌خواد برای خودش حرف بزنه
با خودش حرف بزنه
برای تو کف بزنه
یا یه‌جایی و یا
یه جاهایی‌ت رو می‌سوزونه که دلت بخواد آلزایمر بگیری و 
این اقلام فراموش‌ت بشه
و داستان
امروز همین‌طوری دست بردم و کتاب هنر .. . دیدم که درست در همین نقطه‌ی مورد نشرم بود
منم فال گرفتم
امروز رو به‌نام قصد به توجه کشدار نام‌گزاری کردم و 
بیش از معمول روی توجهی کار کردم که از 
جنس انرژی خالقه



بعد می‌آم هی نق می‌زنم
خب بعدش چی؟
گیریم همه‌اش در سکوت بودیم
خب آدم حوصله‌اش سر می‌ره
بعد می‌گم: چرا در رویا از این موضوع به اون موضوع می‌پرم؟
وقتی نتونی برای یک روز مراقب توجهت باشی
بناست اصولن چه غلطی بکنی؟



۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

از من تا قابیل





نمی‌دونم باید قدردان و شکرگزار هستی باشم که
چنان پرونده‌ی اولاد ذکور آدم را برایم بست که تا ابد مهوس نشم
به انتظار مردی و یا عشق بنشینم
مردی که جاودانه شد به عمر تمام حضورم در زمین
زیرا
ازش دو دختر دارم
ولی با این‌که  چنان وحشتزده‌ام کرد  که نام هیچ مردی رو نخوام در زندگی بشنوم
خداوندگار،  رو ست
من هی خانم و هی مرور و هی بخشش و هی خنده
این‌ هی توهم و توهم و خیالات باطل
چه می دونه کار روی خود چیه؟
وقتی  از نوع کثیف‌ترین مردان خدا بود 
و این خنده‌های من که  نه از سر بخشش که از پی مبارزه است با نفس خون‌خواه من
نفسی که بارها آرزو کرده بود نتیجه‌ی کل اعمال‌ش رو به زشت‌ترین شکل ببینه.
و حالا من این‌جام بعد از بیست چهار سال 
می‌خندم که پیش منم،  کم نیارم
می‌بخشم که در لحظه حاضر باشم و توهم می‌کارم به وسعت کل زندگی آقا
که البته ، ناخواسته



اما تا دلت بخواد رو
یعنی اصولن جنس ذکوری که من دیدم، تا دلت بخواد رو بودند


صد سال تنهایی
صد سال حسرت پریا از پدر
صد سال کشیدن بار زندگی در حالی که آقا از بغل زن دومی به سومی سر می‌خورد
هیچ
یک هفته بچه‌ام خونه‌اش بود از چهار طبقه پرید و فقط رسوندنش بیمارستان وغیب شدن
بعد حتا خونه عوض کرد که مبادا شکایت کنم یا مجبور بشه هزینه‌ای پرداخت کنه
یا بیماری همین بچه از غصه‌ی اتفاقات رخ داده و داستان و شیمی درمانی 
که باید چنی التماس زن‌ش می‌کردم تا آقا خودش رو نشون دخترک بده
یا احیانن کمک مالی کنه برای درمان هم بگیم هیچ
فقط من بودم و پریسا در کنار پریا
هزار اتفاق زشت و وحشی بازی بعد از تلاق هم هیچ
تمام خستگی یک عمر تنهایی روی دوش‌م هیچ
این‌که چون مادری حاضری هر کاری بکنی تا بچه‌ات زنده بمونه
چه شب‌ها که در این اتاق مثل سگ زوزه کشیدم و از خدا شفای بچه‌ام رو تقاضا کردم و مرگ خودم، 
هم هیچ
...................................................................
..................................................................
همه‌اش رفت در مسیر رشد و سعی کردم وسط این همه پلشتی و درد رشد کنم و ببخشم
و از خدا سلامت بچه‌ام رو طلب کنم نه آدم دو پا
هم هیچ
یک‌بار اومد این‌جا و تمام
موجب شد فراموش کنه چه به سر من ، زندگی م و دخترها آورده
دیشب زنگ می‌زنه، خنده خنده که بیاد این‌جا
یعنی خودش نمی‌فهمه چه به سرمون آورده در این سال ها؟
یا خودش رو به نفهمی زده؟
یا چی؟
دلم می خواست بهش بگم:
مردک بیست سال بچه‌ی من در حسرت یک شب، فقط با تو درد دل کردن، شام خوردن یا خوابیدن 
سوخت
چه مناسبت داره حالا که در آغوش پروردگار از این همه بلایا جسته و داره در دیار قربت نون و ماستش رو می‌خوره
شما تشریف بیاری این‌جا؟
وقتی بچه‌ای نیست تو دنبال چی‌ هستی این‌جا؟
چون  سومی هم  داره  تلاق می‌گیره؟
یک‌بار خر شدم که هجده سالم بود و با تو زدم به دره
نه الان در سن ننه حوا

مردها
یعنی اون جنسی که من دیدم
خدای رو
خدای اعتماد به نفس
خدا نفهمی
یعنی این تنهایی که هزار سال به جون خریدم تا وارد مسیر دوباره‌ی یک از شما نشم کافی نیست؟
چی موجب می‌شه فکر کنی جایی داری این‌جا هنوز؟
در قلبم؟
دیگه منتظر نیستم ببینم پرپر شدی تا دلم خنک بشه
ولی تو دنبال چی‌سی؟

۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

مارال ج




یعنی اصالتن و فطرتن ما به غم خواری عادت کردیم

شاید هم سی این باشه که  از بچگی شنیدیم:
خدا هر که را بیشتر دوست داره، بیشتر عذاب‌ش می‌ده
یا
خدا می‌خواد مدام به درگاه‌ش زاری نیاز کنیم
یا
خداوند گفته:
همه را از آتش جهنم عبور خواهم داد تا مطهر به بهشت راه یابند
و الی داستان
اما حقیقت هیچ یک از این ها نیست
چرا خداوند برای خودش عذاب مداوم بخواد
به فرض این‌که روح او با ما و از رگ گردن به ما نزدیک تر
 اما چرا ما این همه به غصه خواری دل سپردیم؟
موضوع بوده مال عصر پارینه سنگی و به کل از یاد رفته
ولی یک جرقه، یک ترقه موجب می‌شه، کل بایگانی بریزه پیش پامون
حالا این که چه‌قدر ادا در بیاریم که، ما رسیدیم و بودا شدیم و یا این‌که
چنی در فیسبوک سینه زن دنبال خودمون راه انداختیم
مورد داریم طرف دو پروفایل ساخته
یکی به‌نام مارال ج  و دیگری هم به اسم خودش
اونی که به اسم خودشه، بوداست و برای همه سرمشق می‌ده و کلاس و داستان داره
پروفایل بعدی از باب شرارت است و طولانی
در اکثر پیج‌ها هم رفیق مشترک همه از آب درمی‌اد
از صفحه بچه‌های خودش تا صفحاتی که از اول‌ش هم به او ربطی نداشته
فقط پی ارضای ذهن بیگانه حرکت می‌کنه
همان ذهنی که در صفحه‌ی خودش سعی داره نشون بده ، مبارزی بزرگ است بر علیه جهل و گمراهی
پروفایل دوم که از روز اول همان یک عکس را داشته و هیچ‌گاه هم تغییر نکرده
 ذات پنهان شده رو به‌روز می کنه و از این هم مهمتر که
می‌گرده تا داستان‌هایی که به زندگی گذشته‌اش مربوطه
یا  اصلن به خودش هم مربوط نیست رو پیدا کنه
سنگ بندازه تا بل‌که شیشه‌ای دلی به آتیش بکشه
اون‌موقع است که انرژی شرارت درش شارژ می‌شه
می دونی چنی از این آدم‌ها دور و برماست؟
اوه ه ه به تعداد کسان بیمار و درمانده‌ای که سعی می‌کنند
به اطرافیان تلقین بدن که
ما نه تنها کک‌مون نگزیده و خوش خوشانی رفتیم
که بودا هم شدیم و کلی مرید و مراد بازی
همین‌طوری جماعت از خدا و بنده‌هاش روی گردان شدن

خدا ما رو از این بوداهای بیمار نجات بده

قتل ماهی، به دست آبی دریا




برای منی که ترس از نفس تنگی و فضای بسته دارم
هیچ تصوری وحشتناک‌تر از مرگی این چنینی نیست
طفلی مادرهاشون
که نه گمانم مادر چندانی بر این تعداد 
هنوز زنده باشه
بعد از این همه سال سرگردونی و چشم انتظاری
که ته امید مادر می‌گه:
می‌دونم ، زنده است و پیداش می‌شه
ولی نشد
نه به‌قدر طاقت برخی مادران
بعد از خودم می‌پرسم:
به ما چه داعش در عراق چه کرده؟ چرا این‌بار هم باید بچه‌های ما
برای دشمن قبلی بجنگن؟
اما باز بر می‌گردم به این که
اگه این دمل چرکی مهار نشه
ایکی ثانیه اومده لب مرز ما
ولی خدا برای مادری نخواد
چنان انتظار و چنین خبری
مرگ غواصان جنگ تحمیلی به سادگی از یاد رفتنی نیست
حتا نمی‌تونم تصور کنم
ماهی در آبی دریا غرق بشه

یک مشت آب حموم جهودا







یه آشنایی داشتیم قدیم‌ها ، با این‌که از طایفه‌ی اولاد ذکور آدم بود
کلی اخلاق خاله زنکی داشت
معمولن آدم‌های بی‌سوادی این‌طورند که هنگامی که در حضوری قرار می‌گیرند
حرفی برای گفتن ندارند
نه حرفه و تخصصی، نه اطلاعات عمومی و .... بازار بورس و سهام
مثلن تا هر کی رو می دید بلافاصله می‌گف:
اوا چه رنگ‌ت پریده!
چرا این‌طور بی‌حالی و زرد و ...... الی داستان
منم اول‌ها که هنوز نشناخته بودم‌ش خودم رو می‌باختم و وا می دادم به ذهن نامحترم
برای مریض باشی
تا عاقبت دوستان دور و نزدیک دو ریالی‌ام رو انداختن
که این عادتشه. شما خودش رو ناراحت نکن

می‌مونه به من و حالا
تا وقتی خودم نزده می‌رقصم و یه روز راست و یه‌روز یه‌وری‌ام
که شکر پروردگار، اوضاع بر وفق مراد منافقین هست
وقتی که سرم به کار خودم و دارم نون و ماست خودم رو می‌خورم هم
رفقا یکی یکی پیدا می‌شن
یه وجب از سایه نردبون و خاک قبرستون کهنه و یک مشت آب حموم جهودا و اشک چشم مورچه و الی داستان
که چرا حالت خوب نیست 
بیا تا برات معجزه کنم

یک خروار چرایی





چه مادر به خطایی‌ست این ذهن بیگانه
یعنی سی همین باید ساکت باشه مداوم
وقتی از یکی شاکی‌ام، هی می‌پره وسط زندگی‌م و پیشنهاد می‌ده
کاش می‌گفتی: فلان
کاش فلان کار رو به سرش می‌اوردی و..... داستان
انواع مایه‌ی شر
حالا این‌که همون لحظه با دست پس می‌زنم و ردش می‌کنم یک حکایت 
ولی پیشنهادها می‌مونه کنج دیوار
تا.............. موعد مقرر
نمونه که از فلان موضوع از جناب اخوی شاکی بودم
نه شکایتی بر لب نشستنی
یه‌جور اندوه بی‌کسی 
که خدا چنی بدبخت آفریدیم که همه عمر زیر پای ولیعهد آب بشم برم زیر زمین
مام هی با دست پس زدیم و از هوا زدودیم هر یک به یک اندوه رو
که با بار سنگین گلایه نمی‌توان زیستن
هی بهش می‌گم:
من آزادم. آزاد از ذهن بیگانه . زیرا
قصدم آزادی‌ست
با صدای بلند
بلند
همون لحظه هی وقفه ایجاد می‌شه در روند وراجی‌ش
ولی
وای به روزی که ولیعهد بیاد دم در و مثلن فلان برگه‌ی فلان چیز به دستش و من به ناگاه شوک می‌شم
همین لحظه کافی‌ست
سیستم هنگ می‌کنه و هرچه در طی روزهای گذشته پیشنهاد داده
به‌ناگه از زبونم می‌ریزه بیرون
از جایی که پیشنهادات از سوی ذهن ذلیل مرده‌ی ابلیس بوده
نتیجه‌ای نداره جز خطا و مساوی‌ست با دردسر
بعد که می‌ره
کلی خودم رو سرزنش می‌کنم که چرا؟
در نتیجه چاره‌ای ندارم جز این‌که اجازه ندم هیچ گاه هیچ دخل و تصرفی در اندیشه‌ها یا احساساتم داشته باشه
هر چی از اون روز فکر می‌کنم که چرا بهش گفتی ، این یا اون
دلم براش می‌سوزه که جان دل است برادر
دست خودم نیست
عاشقانه این ولیعهد در دل ماست
مواظب ذهن باشیم که روح به هیچ چیز واکنش نداره
و دخالت‌هاش می‌شه دردسر و کدورت
اون از انرژی‌های دور ریز خشم تغذیه می کنه و حالش رو می‌بره
و من می‌مونم یک خروار چرایی


۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

ذهن کرمکی





شاید همون وقت که در بهشت سیب تلخ حوا رو زدیم تو رگ
یادمون رفت قوت ما چیست؟
حالا من موندم و معطلی پای برنامه‌های دکتر آز
که حالا یعنی قراره بلایی سرم بیاد؟
یعنی چی می‌شه حالا؟
ان‌قدر آشپز هستم که بلد باشم سویا رو بپزم که مثل گوشت در بیاد
مثلن امشب کتلت مشتی درست کردم
که هی با هاش ور رفتم که چه فرقی داشت با کتلت گوشت؟
تردتر بود فقط 
وگرنه که طعمش همون بود و اندکی بهتر
که بوی گوشت نداشت
اصولن وسواس بوی غذا دارم
سی همین یک کمد پر از انواع ادویه‌ی ملل دارم
که خودم یک به یک کشف کردم



اما نتیجه
این
که
فقط ذهنه که در تمام امور دخالت داره
از نخوردن گوشت تا خوردن نباتات
تی‌وی برنامه‌های آشپزی پخش می‌کنه
مثلن امروز داشت یک جور استیک یاد می داد
تا چشمم به گوشت طلایی افتاد، دلم خواست
ولی
بلافاصله یادم افتاد که:
گوسفند بد بخت
ببین چه به روز دنده‌اش آوردن؟
خلاصه شدیم شعبده
هر چی می‌بینیم ، یهو زنده می‌شه و راه می‌ره
وسط وجدان آدم



یعنی هم دلش می‌خواد و هم می‌زنه تو ذوق آدم
به عبارتی ذهن کرمکی من امور رو به دست گرفته 
هم‌چنان و
 نه‌ گمانم تا هنگام مرگ از شر این خلاص بشم




سیب تلخ حوا



نمی دونم در این هزار سال چی می‌خوردم که حالی‌م نبود؟
حالاشم که مطمئن نیستم کارم درسته
ولی دست خودم نیست
نمی‌تونم گوشت هیچ موجود زنده‌ای رو بخورم
خب این شعور و درایت و اینا، کجا بوده تا حالا؟
یعنی تا همین چند وقت پیش به چیزی که می‌خوردم نمی‌اندیشیدم؟
به‌قول کیمیاگر:
ضیافت همین قاشق اول است
زیرا ما فقط به طعم اولین قاشق غذا توجه می‌کنیم
باقی به حساب نیست
فقط می‌خوریم و یا ذهن‌ درحال وراجی و یا حواس‌مون به تی وی است
بعد به خودت می‌آی غذا تموم شده و تو سیری
از سی همین خیلی سال می‌شد که برام اصلن مهم نبود
چی می‌خورم
فقط سیر می‌شدم، به وقت نیاز
هرگاه گرسنه می‌شدم، بالاخره یه چیزی می‌خوردم، با علم به این‌که
فقط باید سیر شد
نه بعد از چلو کباب فیلی به هوا می‌ره و نه بعد از نون گوچه
که غذای محبوب منه


می‌مونه به حکایت زندگی
وقتی به گذشته فکر می‌کنم می‌بینم با تمام تلاشی که داشتم خوب زندگی کنم
همین‌طور کتره‌ای اومدیم بالا
هر روز از دیروز بزرگتر می‌شم و از پارسال خودم خشمگین
که چنی حماقت کردم


اما یک نتیجه‌ی بسیار عالی گرفتم
این‌که، آمار رویا دیدن‌هام رفته بالا
ول‌گردی در لوح محفوظ یا تونل زمان
صبح آخرین تصویری که به یاد داشتم و بیدار شدم
اتفاق بعد از ظهر امروزم بود
با این حساب خیلی کارها می‌شد کرد که من هنوز بلدش نیستم


خلاصه که تا این‌جا فقط ادا درآوردم و قرطی بازی


خوشبختی



هنوز قدم به رف گچ‌کاری شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي خانه‌ی پدری نرسیده بود که می‌شنیدم
الهی عروسی‌ت
یعنی یکی این وسط‌ها نمی‌گفت:
الهی خوشبختی‌ت
ولی هم‌چین  که قدم ان‌قدری شد که از خونه بزنم بیرون
افتادم دنبال خوشبختی 
حالا این‌که این خوشبختی چی بود هم نمی دونستم
فقط دلم می‌خواست یه روزی برسه که منم خوشبخت بشم
که البته در گرو رفتن از منزل پدری و بساط عقد و عروسی بود
به‌ناچار افتادیم دنبال یک صفره‌ی عقد
که دروغ چرا؟
اون‌ش نصیب‌م نشد، فقط عقدی بود یواشکی گوشه‌ی دفتر ازدواج
عین این بدبخت‌های بی‌پدر
که البته اگر پدر زنده بود حتا به ذهنم خطور نمی‌کرد
چنین گندی بزنم
سهمیه ما شد
به سبک فیلم‌های فارسی
دختر پولدار و پسر گدا و عقد یواشکی
تهش از سرش پیدا بود
اما گوش من بدهکار نبود




نوبت به مادری خودم که شد
رفتن و اومدن، گفتیم : انشا... دانشگاه رفتنت
دانشگاه هم رفت و شد مایه‌ی دردسر
نه گمانم هیچ‌گاه هم این درس و مکتب تمامی داشته باشه
حالا نسل تولید من اون‌ور دنیا و 
نسل تولید بانو والده
هنوز همین‌جا کنج خانه‌ی پدری
دوبرابر قدش هم زبون داره و توقع
با این‌حال خوشم که کارهایی می‌کنه که هیچ‌گاه در جرات من نبود
بانو والده‌ام فکر می‌کنه، 
کارش درست بوده که بچه‌هاش هم‌چنان چسبیدن بهش
خودم لجم گرفته که بچه‌ای بی دست و پا بار آورده که می مونه به تارزان
وقتی
 وارد جمع آدم‌های متجدد امروزی شد




اما
هنوز نفهمیدم خوشبختی یعنی چی؟
مانند عشق
این‌ها همه شنیده شده ولی به تجربه 
هرگز و خیر
از خودم می‌پرسم:
دوست داشتی الان یک خانواده‌ی شلوغ داشته باشی؟
با خوشحالی سر تکون می ده، که آره
بعد یاد شلوغی و مسئولیت‌ها و .... اینا که می‌افتم ضربان قلب‌م می‌زنه بالا
بعد می‌گم:
نه نه نه
پس چی؟
دوست داری تا ابد تنها بمونی؟
لب بر می‌چینه که ، نوچ
در واقع هیچ‌یک از ما نمی دونیم چی می خواهیم و خوشبختی یعنی چی
فقط زور می‌زنیم که باشیم
نمونه‌اش تلاق‌های خاموش موجود در اطراف
با هم زندگی می‌کنند، بار بچه‌ها رو حمل می‌کنند و ادا در می‌ارن 
زن و شوهر‌ند
در حالی که چنین نیست


خلاصه که نفهمیدم آخر ، این خوشبختی چیست؟