۱۳۹۴ تیر ۵, جمعه

او یا من؟ Her



برحسب اتفاق هم امروز این رو دیدم که اونیکس پخش می‌کرد
فوق العاده ملموس و جالب
حال و روز بیشتر آدم‌ها
همان‌هایی که در اینترنت عاشق می‌شن
فارغ می‌شن
وابسته و معتاد نت می‌شن تا جایی که از حقیقت خود، زندگی و جهان 
کیلومترها فاصله می‌گیرند
شاید من هم اگر مدام این‌جا بودم و شبانه روز درگیر صفحات جادویی نت می‌شدم
یکی مثل تئودور بودم
و چه بسا که هر یک به نوعی در این نقش هستیم

دانلود فیلم او Her 2013 با دوبله فارسی

محصول سال ۲۰۱۳ کشور آمریکا
بازیگران حاضر در فیلم:Joaquin Phoenix, Amy Adams, Scarlett Johansson, Rooney Mara
به کارگردانی:Spike Jonze

توضیحاتی در مورد داستان فیلم:داستان فیلم در زمان آینده در شهر لس آنجلس اتفاق می افتد. تئودور « خواکین فونیکس » مرد میانسالی است که شغلش نوشتن نامه های عاشقانه از طرف افراد متقاضی به نامزدشان است. تئودور نامه های عاشقانه را به خوبی نگارش میکند ، گویی که عاشق ترین فرد روی زمین است. اما وی در زندگی شخصی خودش چندان موفق نیست…


 


Frequencies



دی‌شب تا دیر وقت درگیر تماشا و فهم این فیلم بودم
شاید فیلمی نباشه که همه لذت ببرند
اما به‌نظرم ارزش دیدن و توجه را داشت
یه‌کم به‌یاد نوبت عاشقی کار مخملباف افتادم
ولی این حکایتی جداست و برای من تا حدی ملموس
شاید تو هم خوشت بیاد






خلاصه داستان : آیا رفتارها، روابط و شرایط بشر توسط خودش رقم می خورد یا تقدیر؟
یا ترکیبی از این دو؟ 

به هر حال اگر ما نمی توانیم آنها را کنترل کنیم، آیا لازم است به آنها اهمیت دهیم؟ .......................






دانلود فیلم Frequencies

۱۳۹۴ تیر ۳, چهارشنبه

ما خوبیم. الهی شکر











صبح کله سحر



مهم نیست دی‌شب رو چه‌طور گذرانده باشیم
یا حتا شام چی خورده باشیم
مهم اولین لحظه‌ای‌ست که بعد از شارژ باطری‌ها توسط کیهان
صبح چشم باز می‌کنیم
همون لحظه که چشم باز می‌کنیم اصالتن حال ماست
حالا خوب یا بد
سی این‌که کیهان هم تحت تاثیر کواکب حال می‌ده یا حال می‌گیره
همون لحظه‌ی اول که چشم باز می‌کنم، خودمم
خود حقیقی‌م 
نه من همه
اما
یا یاد واقعه‌ای در شب گذشته از جام می کندم
یا اولین چیزی که می‌بینم و یا می‌شنوم
بزرگترین حسن مرور دوباره همین بس که به‌قدری خالی می‌شیی که ذهن ذلیل مرده نمی تونه هی
مدل به مدل بهت پیشنهاد بده
حالا فکر کن طی روز به هر مناسبت مرور و داستان که خالی بریم و بیایم 
بی‌تنفر
ولی با دست مبارک گند می‌زنم به اوضاع گرام
از جمله همین تی‌وی نکبت
سریال که تعطیل ، فیلم هم گاه به گاه
اگر موضوع مورد سلیقه ام باشه
پس سی چی تا چشم باز می‌شه بسان روشن کردن سیگار اول صبح
دستم می‌ره برای ریموت تی وی
و از همین‌جا روزم خراب می‌شه
این مدت تجربه‌ی جالبی داشتم
اگر بیدار بشم بی سرو صدا بی پارازیت‌های ذهنی و بعد از چای احمد عطری صبح‌گاه برم کارگاه
تمام دقت و حواسم فقط بر رنگ‌هاست
ولی
کافیه تنها یک تصویر از بیگانه « تی‌وی » وارد مسیر بشه
تو هی رنگ می ذاری و بعد مجبوری برداری
زیرا ذهن‌ت افتاده به نشخوار موضوع
در نتیجه دقت و تمرکز کافی رو برای اجرا نداری
و وای به بدبختی که صبح چشم باز می‌کنه، یکی مثل مگس یا داره فرمان می ده
این رو نداریم ، اون رو باید بگیری، ... چرا نکردی و..... داستان
که مثال دقیقی‌ست از همسر
یا اولاد که با یک خروار اخم و قیافه سرت خراب می‌شه و....... باقی ماجرا

به همین سادگی کل روز سگ می‌شیم تا خود شب
بی‌چاره اون‌هایی که یک‌راست می‌رن سر کار
سی همین دیگه تا خودم رو به روز نکردم هیچ صدای مهاجمی گوش نمی دم

۱۳۹۴ تیر ۲, سه‌شنبه

زیر پشبند





ما مالک عالم هم که باشیم ، باز شاد واقعی نیستیم
تهش یه چیزهایی کم داریم و در تلاش‌یم بل که
عوض‌ش کنیم
اما از جایی که آرامش قلبی ساختنی نیست و موهبتی‌ست هم وزن زندگی
ما هر چه بیشتر زور می‌زنیم، به همون نسبت هم سرخورده می‌شیم
یکی از دوستان چند وقت پیش از دل شهر رفت حومه‌ی شهر و مشقت مترو ترد و اینا
دل‌ش خوش بود حیاط دار شده و تمامی موانع خوشبختی برداشته می‌شه
نه که ما بچه‌های هزار سال پیش خاطرات هفت رنگ داشتیم در حیاط 
فکر می کنیم یکی از دلایل عدم شادی ما، نبود حیاط
منم یه وقتی این‌طوری فکر می‌کردم
اما سی سبزی کاری و ... 
نه ساختن خاطراتی رنگین کمونی که پدر بر بلندای‌ش درخشیدن داشت
القصه
بانوی نازنین رفت او سر دنیا و حیاط خونه
امشب گپی داشتیم
از خستگی پوکیده بود و از رو نمی‌ره
داستان این‌که
ما اگه با حیاط حال می‌کردیم، نه مهپاره بود و نه اینترنت
نه کولر چند هزار و نه  اتاق های خصوصی
گاه میهمان صدای رادیو‌ی همسایه‌ای  و گاه رادیوی منزل و شب‌های تابستون 
خیلی تی‌وی مرسوم نبود
اصولن که زندگی کل محل شب‌ها روی بام‌ها و یا حیاط و بهار خواب تعریف می‌شد
عطر هندوانه و خیار که از این دیوار به دیوار دیگر سرک می‌کشید
صدای عباس آقا که از ته حیاط، مقتدرانه فریاد می‌زد:
افسر ............ اون امشر رو بیار یا طلب کاسه‌ای آب یخ
خنده‌ی بچه‌ها و داستان‌های زیر پشه بندی
مثل سایه بازی یا چیدن ستاره‌ها
کودکی رو نمی‌شه به زور ساخت
لذت‌ش از بابت سادگی‌ش بود
فکر کن بچه‌های ما اتاق خنک و داستان ... رو ول کنن بیان حیاط 
با ما روی تخت چوبی لم بدن و داستان شب گوش بدن
دو روزه چشم‌ها از کاسه دراومده بیرون


سفره‌ی سحری

        


ما بچه بودیم و جهان بزرگ بود
دل هامون مثل گنجشک و با صفا بود
وقتی هم که بنا بود مومن بشیم، پوست فلک رو می‌کندیم
یکی از اون‌ شب‌های ماه مبارک سنین ده یازده سالگی  
دایی جان این‌ها بیدار بودند و مادر نیز هم
منم با صدای مرحوم ذبیحی از خواب پریدم
مام می‌گرفتیم
گنجیشکی
دل‌مون به همین‌ها شاد بود که تهش با اهل بیت 
حال سفره‌ی افطار رو ببریم
الداستان برگردیم به همون شب مزبور
نه که بشر اصولن و فطرتن راحت طلب وارد جهان می‌شه
عاشق انواع معجزه و جادو جمبل تا قرص‌های لاغری در ایکی ثانیه
یا آموختن زبان انگلیس در خواب
یعنی نه که بدمون بیاد، حالش نیست زحمت یادگیری به خودمون بدیم
وقتش هم که شده، همه علامه‌ی دهریم
پر مدعا و ... اینا
برگردیم به خونه‌ی بزرگ محله‌ی نارمک و صدای مرحوم ذبیحی
همین که از اتاق سرکی به هال کشیدم و چراغ مطبخ رو روشن دیدم و کتاب قرآن
جو زدم منم کم نیارم و قرآنی طلاوت کنم
ولی کدوم کتاب؟
یک قرآن بل و لاغر بود عهد مدرسه زوری باید یاد می‌گرفتیم
و سنگینی بار عالم رو می نمود  رو گذاشته بودم جلوم و
واویلا. 
اصلن چی بود؟
مگه زبونم می‌چرخید
ابدا
کار کشید به التماس و تمنا که خدا به جبرئیل دستور بده که بیاد و منم نرفته مکتب
حافظ کتاب کنه
کار کشید به التماس و قسم و گریه و زاری و چه صادقانه
چه پاک باور داشتم، من فقط باید بتونم این‌ها رو بخونم
دیگه درک و معرفت فهمش و ..... اینا طلبم
همین‌جوری هم هزار تا چیز رو باور کردیم 
و همیشه حتم داشتم
آخر بلدهای عالمم
اما این خریت من هیچ لطفی که نداشت
یک حسن بزرگ داشت
با این که نه نمازم توسط جبرئیل آموخته شد و یا معجزه و نه تلاوت قرآنم
اما هم‌چنان همان‌قدر کودکانه و صادقانه به معجزه ایمان دارم و 
به وقت لزوم سهم از خالق می‌گیرم
الهی شکر
روح مرحوم ذبیحی هم آزاد