۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

من کیسم؟





مدام به این فکر می‌کنم که چرا دوره‌ی پیامبری به سر رسیده؟
و فقط کافی‌ست یک‌ساعت پای تی‌وی بشینم، پاسخ اون‌جاست
یعنی به قدری پیشنهاد می‌دن که تو خودت هم گم می‌کنی
خدا و نبوت بمونه طلب آدم
یعنی از خودم می‌گم و تصور این‌که اگر صد سال پیش به‌دنیا آمده بودم
تو بودی و خودت 
کافی بود در محیط یک وجبی خودت سیر کنی
شاید ظرف چند ماه خودت رو می‌جستی
این‌که واقعن کی هستی؟
برای چی اومدی؟
و بهترین گزینه برای تو چیه؟
ولی الان به جرات می‌تونم بگم:
جمیعن گم شدیم
ما شبانه روز تلقین می‌گیریم، می‌بینیم و می‌شنویم. وارد چشم و هم چشمی که نه
دو یا چندگانگی می‌شیم
نمی دونیم خود طبیعی و حقیقی کدومه است؟
یه چیزهایی نیاز طبیعی نام گرفته، مثل عشق، وصلت و بچه دار شدن
تازه اون هم خیلی معلوم نیست حقیقتن نیاز ما باشه
نیاکان طی هزاران سال فقط این کار رو کردن
ولی آیا این نیاز حقیقی ماست؟
و این رسانه‌ها نکبتی که مدام تو رو بمباران می‌کنن
نیازمند باش
طلبه
طلبه‌ی خرید شهوت و .... تا دم گور
تا حالا فکر کردی چرا به‌جای این‌همه آگهی بازرگانی برای انواع ضد چاقی، ضد لاغری
پکیج جنسی، درمان کننده‌ی هزاران مرضی که پیش از این ناشناخته بود
یعنی ما فکر می‌کردیم سکس هم مثل خوردن غذاست
یک جور نیازی که بدن طلب می‌کنه
اما داستان از طلب گذشته و کار کشیده به انواع کرم و ژل، دستگاه و داستان
یعنی تو باید تا پای گور بخوای
فقط بخوای زیبا باشی و طناز، خوش هیکل تا یکی بپره روت
اون‌ور داستان هم فارغ از ساعت بدن باید تا نفس می‌کشه بخواد
ده دقیقه به ده دقیقه فیلم قطع می‌شه و بمبارانت می‌کنند
پکیج جنسی بانوان
پکیج جنسی آقایان
این چه‌طور نیازی‌ست که به زور دارو و درمان باید برآورده بشه؟
اگر تنت نمی‌خواد ، پس این چه دردیه که باید به انواع شارژر آویزون باشی؟
چون صبح تا شب می‌شنوی که هست و می تونی تا دم گور ازش استفاده کنی
حتا اگر هورمون‌ها و تنت نکشه
مثل بچه دار شدن
اونی که داره یه درد و اون‌م که نداره دردهای دیگه
همه در خواب یه چیزی اسیر شدیم
خواب دیگران
رقابت و چشم و هم چشمی و داستان
برادر بزرگ من بچه دار نشد و نمی‌شد اما به عوض با بانو عیال تا پوست حال‌ش رو برد
اما تهش غصه می‌خورد که چرا جایگزینی نداره؟
من هم بچه دار شدم و دارم و باز غصه می‌خورم که چرا تهش تنهام
کدوم این ها ماییم؟

۱۳۹۴ تیر ۱۸, پنجشنبه

چشم سوم؟

video

توضیحات مختصری در مورد چاکراها از زبان یک استاد سادگورو .

OM آوای مقدس هستی


video


و ابتدا کلمه بود و خداوند جهان را از کلمه آفرید و از صوتی ویژه خلق کرد. آوای مقدسی که آهنگ جهان بود و جهان هماهنگ با آهنگ کلمه بود و همه چیز موزون می نمود و جز آوای کلمه چیزی به گوش نمی رسید. همه هستی با صوت کلمه به رقص آمد و هم آوا گشت.
اصوات جهان ما را در بر گرفته اند و این در حالی است که اغلب ما نسبت به مفهوم آنها و تاثیری که بر ابعاد باطنی ما دارد بی توجه هستیم. جهان ما جهان اصوات است و لازم است اکنون که در حال تجربه این جهان و کیفیت های آن هستیم مفهوم و معنای این جهان را هرچه کاملتر بشناسیم.
یکی از شگفت انگیزترین اصواتی که منشا فرازمینی دارد و صوتی است که از آن با نام »آوای آفرینش« یاد می شود. این آوای کیهانی یکی از اسرارآمیزترین پدیده های جهانی است. فیزیکدانان دریافته اند که در زمان آفرینش جهان، این آوا تمامی جهان را دربرگرفت. این صدای کیهانی اولین صدایی بود که در جهان طنین انداز شد و هنوز هم پس از گذشت میلیاردها سال، طنین آن در سرتاسر کیهان گسترده است. آوای آفرینش صدایی فراگیر و بدون مرکز است که در تمامی هستی گسترده شده است و از تمامی نقاط کیهان نیز با شدت یکسان قابل دریافت است. [1]
این آوای اسرارآمیز و اولیه آفرینش، مانترای ام (OM) می باشد.


مانترا آوای مقدسی است که از ترکیب الفاظ به وجود می آید و تکرار آن نوعی میدان مغناطیسی و انرژی تولید می کند.

 مانتراها می توانند بر شرایط هورمونی و عصبی مغز، چرخه های انرژی در چاکراها و حتی ابعاد غیر مادی انسان تاثیر بگذارند. [2]


هر صدایی که در طبیعت وجود دارد، یک ساختار واقعی فیزیکی دارد، که به آسانی می توان این ساختار را نمایان ساخت. نیاکان ما این موضوع را می دانستند و به همین خاطر احترام زیادی به آوا و مانتراها داشتند.
سای متیک (Cymatic) علم بررسی و مطالعه امواج اصوات مرئی می باشد. برخلاف تجربیات ما از اصوات به عنوان فرکانس های سمعی و شنیداری، همه صداها در حقیقت دارای یک شکل هندسی می باشند. به راحتی می توان ارتعاشات هندسی مرئی هر صدایی را بوسیله آزمایش ذرات ریز بر روی یک صفحه فلزی که تونوسکوپ (Tonoscope) نام دارد، مشاهده کرد. وقتی ذرات ریز را بر روی صفحه فلزی قرار می دهیم و فرکانس صوتی را به این صفحه پخش می کنیم، این ذرات ریز خودشان را با ساختار هندسی آن صدا هماهنگ می کنند.
[مطابق فیلم]
چیزی که شگفت انگیزتر و سحرآمیزتر است این است که وقتی که مانتراها و آواهای مقدس باستانی ضبط شده را در مقابل این صفحه فلزی پخش می کنیم، ذرات ریز ترتیب و آرایش خود را به شکل ساختارهای هندسی مقدس باستانی (Mandala) تغییر می دهند.
در آزمایشی که در کیلیپ نشان داده می شود، در ابتدا به نظر می آید که شکل های بیضی مانند ایجاد می شوند. دلیل اهمیت این شکل ها را بررسی می کنیم.
مسیرهای بیضی شکل، مسیرهایی هستند که سیاره ها در هنگام گردش به دور خورشید طی می کنند. بر خلاف تصور ما، سیارات در مسیر های دایره ای شکل به دور خورشید نمی گردند، بلکه در مسیرهای بیضی شکل حرکت می کنند. این مسیر ها همچنین مسیرهایی هستند که خورشید و ستاره های دیگر در داخل کهکشان راه شیری طی می کنند. به طور خلاصه، مسیرهای بیضی شکل در حقیقت نحوه پاسخ سیارات و ستاره ها به نیروی گرانش (جاذبه) می باشد.
با مشاهده این آزمایش پی می بریم که بین حرکت سیارات و ستاره ها و تصاویر هندسی حاصل از مانترای ام (OM) در آزمایش تولوسکوپ ارتباط مستقیمی وجود دارد.
نیاکان ما چگونه به این اسرار پی بردند؟
در سنت های باستانی هندو، بر این باورند که مانترای ام (OM)، صوت الهی است، که در ابتدای جهان وجود داشت. این صدا در حقیقت تصور می شود که دلیل آفرینش تمام هستی می باشد.
این باور هندو چندان دور از واقعیت نخواهد بود اگر که این موضوع را قبول کنیم که هر چیز فیزیکی در جهان ،در حقیقت، نمودی از امواج ارتعاشاتی است.
کلمه ام (OM) بصورت تحت اللفظی به معنای "صدای جهان" ، "جوهر زندگی" و "علت آفرینش جهان" می باشد.
این صدای ام (OM) که پنداشته می شود مسئول و سبب آفرینش تمام جهان است، بسیار منطبق و شبیه بر صدایی است که در آزمایش تولوسکوپ مسیرهای مشابه مسیرهای سیارات و ستاره ها را به ما نشان می دهد.
دکتر عبن الکساندر (Eben Alexander)، جراح مغز و اعصاب 25 ساله ی دانشگاه هاروارد، ادعا می کند که در طول تجربیات نزدیک به مرگ خود، صوت ام (OM) را از سرتاسر دنیای روحی می شنیده است.
معتبرترین آزمایش های علمی در مورد زندگی پس از مرگ نیز صوت ام (OM) را به عنوان ارتعاش پس زمینه در عوالم روحی ضبط و ثبت کرده اند.
هزاران مانترای دیگر نیز وجود دارد که برای سالیان سال آموزش داده می شوند.
آیا ارتباط بین مانتراهای باستانی و الگوهای هندسی مقدس حاصل از آنها، دلیل علاقه فراوان نیاکان ما به این مانتراها و اشکال هندسی بوده است؟
آیا مانتراهای مقدس و الگوهای هندسی آنها عضو جدایی ناپذیر روشن بینی هستند که ما اکنون فراموش کرده ایم؟ [3]
منابع و اطلاعات بیشتر در کامنت ها
جواب استاد به سوالات پایانی: دقیقا ,اینها خود هم سوال است و هم بهترین جواب چون هر مانترا شکل خاص خودرا تولید می کند ,و اینها ثابت است





۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

سید جلیل میری



یقیین اون روزها عقل رس نبودیم که درک کنیم داستان شهادت رو
زیرا
دلم آتیش گرفت برای بچه‌هایی که بیست و نه سال معنی پدر رو نفهمیدن و زنی همسر و مادری
پسرش را ندیده باشه
نه حتم کنه که شهید شده
نه چیزی دست‌ش داده باشند
اون زمان جنگ ما از دیدن حجله سر هر کوچه به‌قدری غم‌زده و دلگیر بودیم
که خودمون بی‌شباهت به شهدای زنده نبودیم و دلیلی برای دلسوری و توی سر کوبی نبود
بچه‌هایی هم که جبهه نرفته بودند
 از کوه و کمر، هر طور که شد فرار و پناهنده می‌شدن
خلاصه بس‌که زندگی زیر زمینی و فراری شده بود
فکر کسی به شهدا راه نمی‌داد
امشب این احسان علی‌خانی
حسابی تکونم داد
دلم آتیش گرفت
یک مشت استخوان به‌جا سید جلیل









فکر می‌کنی در این سن ،
قدر ما زندگی و خانواده، آرزوها و فرداهای زیاده را دوست نداشت؟
خمیر بعضی‌ها از کجاست؟

هستم ، حسابی




غلط نکنم دی‌شب تا خود صبح وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده بودم
همین‌که چشم باز کردم،
 یادم افتاد که من اصلن دنیا رو ندیدم
بعد یادم افتاد که اصلن ایران رو نمی‌شناسم
همین بس بود که برگردم همون‌جایی که پنداری ازش آمده بودم
دیگه خودم رو زدم، کشتم رفتم فیسبوک
تی‌وی روشن کردم بل‌که دست‌مایه‌ی تازه‌ای گیرش بیاد
دست از سرم برداره
اون‌جام چشم باز کردم و به خودم اومدم دیدم سوژه پشت هم
میهمانی خانوادگی
عشقولانه‌های دو نفره و .... خلاصه که جونم برات بگه جنس جور
راه نداد
همه رو خاموش کردم و رفتم زیر دوش که هرچه از تاثیرات دی‌شب بر عورام نشسته رو با آب 
پاک کنم
کاری که معمولن بعد از هر شب ذهنی که،  صبح‌ش با خستگی و ... داستان شروع می‌شه 
انجام می‌دم. 
نه تنها خودم که پریا هم وامی‌دارم حتا از اون‌ور دانوب 
جلدی بره زیر دوش و عورا شویی کنه
خیلی جواب نداد
زیرا زیر دوش هم نکبت ذلیل مرده دست از سرم برنمی داشت و زد به کار دل‌شوره
برای چلک و :
خونه‌ات رو انداختی به امون خدا. بدون شده لونه‌ی شغال‌
تیغ و علف‌ها هم که واویلا و غوغا
همین دل خوشی‌م بس که یکی بناست کل داستان رو سر وقت آبیاری کنه
حسابی کلافه شده بودم و رفتم روی کانال‌های تی‌وی ایرانی 
نمی‌دونم کدوم صحنه موجب شد به‌یاد تصادف‌م بیفتم و بانویی که در آن جان باخت
حتمن روح اشاره کرده بود و دست انداخت یقه‌ام رو گرفت و کشیدم از لجن بیرون
یادم افتاد از چه تصادف فجیعی و از زیر تریلی آوردنم بیرون
یادم افتاد یک نفر دیگه یک‌ساعت بعد از تصادف‌م با صحنه‌ی تصادف من
برخورد کرد و همون‌جا توی بیمارستان و کنار من جان باخت
و من هنوز بعد از هجده سال و بعد از اون‌ همه فجایع غریب
هنوز این جام
نفس می‌کشم، باغبونی می‌کنم و .... سالم‌م
نه فلج نه ویلچر نه کوری و نه داستان
همین موضوع تمام آشوب رو خاموش کرد
ذهن خفه شد و رفت پشت پستو
برگی نداشت که بالای برگ‌م بزنه
می دونی چنی آدم دردمندانه از هستی معجزه می‌خوان؟
چنی آدم با یک افتادن ساده یا تصادف شبیه به مال من
رفتن اون دنیا
نه‌که ترسیده باشم
این حقایق زندگی‌ست
داشته‌ها و نداشته‌ها
و من که نمی‌دونم چه‌قدر از زمان توقف‌م بر زمین مونده؟
اما یک چیز رو همیشه به‌یادم هست
من با شانس متولد شدم
کافی‌ست دلم حقیقتن چیزی رو بخواد




۱۳۹۴ تیر ۱۴, یکشنبه

زیر چادر بی‌بی



تا
اون زمانی که یه وجب قدم بود و با بیبی جهان می‌رفتیم شب احیا و داستان
زیر چادر کوچک گلدارم دنبال سوز و گریه‌ای هم‌سان بزرگترها می‌گشتم
و چون گریه ام نمی‌گرفت به انواع حیل متوصل می‌شدم تا از جمع بزرگان عقب نمونم
یواشکی چشمم رو زیر چادر تف مالی می‌کردم که یعنی، منم گریه کردم
این غم‌خواری و زاری رو از بچگی به خوردمون دادن
ربطی هم به شاه و نظام جدید نداره
شاه از توده‌ای ها می‌ترسید برابر مذهب وا داد
اون بچه‌های خر تری تحویل ملت داد تا این رژیم
بچه‌های ما این‌جا ها نرفتن و از این‌چیزها هم بلد نشدن و نمی‌شن هم
زیرا از ما ندیدن
القصه که اصل داستان
از همون وقت‌های زیر چادر و اشک مجازی هم سر در نمی‌آوردم که چه‌طور خدا می تونه
در یک شب هم خطاهای گذشته رو ببخشه و هم تقدیری برافراشته برای سال جدید اراده کنه؟
در جایی که در هنگام آفرینش زمین به قصدش که موجودیت ما بود گفت باش و ما شدیم و 
شد لوح محفوظی که در هنگام خواب قابل رویت می‌شه
کدوم مهره رو می شه جا به جا کرد به واسطه ی شب قدر؟
یعنی داعش هم؟
یا هر ظالم دیگه با یک قرآن سر گرفتن و العفو حساب‌ش پاک می‌شه؟
خلاصه که نمی‌فهمم چه‌طور این مردم باور دارند که هر چه کنند بادا باد
با یک شب احیا همه چیز درست می‌شه؟

سرمونی محبت




دیروز جای کل هم‌محلی‌ها خالی
دیگ آش جو رو بار گذاشتم و رفتم به کار پخت و پز آش دوستی
هر ماه مبارک این جا به سبک خانه‌ی قمر خانم کاسه‌های آش بین طبقات در جریان است
از جمله مال من
همه آش رشته می‌پزند به چند ملیت
همسایه طبقه زیری به روش پاکستانی
بالایی به روش مشهدی
بانو والده‌ام هم که به روش لری
اما تنها طباخ آش جو من هستم
طبقه‌ی اخوی هم که سیب رو حب کردن و دست‌شون از  بهشت فقط برای گرفتن در می‌اد
نه سی دادن
کل ماه میهمان طبقات هستند
این سرمونی آش‌پزون و ماه مبارک رو خیلی دوست دارم
حتا اگر بعدش مثل امروز از زور پا درد نتونم از اتاقم برم بیرون
آش جو یک روزی نیست
یعنی از جمعه  بنشن رو خیس کردم و هی شستم و آب‌ش رفته که نفاخ نباشه
شنبه از صبح بار گذاشتم و تا خود شب هی هم‌ش زدم
دیروز هم از صبح دوباره همین رو تکرار کردم تا ساعت افطار
در جمع سه روز کار می‌بره
و من با کل این سه روز و خستگی‌ش حال می‌کنم
سی 
سی چی؟
نمی دونم
شاید سی حس خوب هم سایه  بودن
داد و ستد محبت
یا بخشش همه
قسم خورده بودم دیگه برای خانه‌ی اخوی چیزی نفرستم
ولی مگر می‌شه؟
با هیچ‌کس مقابله نمی‌کنم چون احترامم از دستان غیر نمی‌آد
بلد نیستم بدی کنم
یا چندشم می‌شه
سی همین هم اولین کاسه‌ی آش رو فرستادم منزل ایشان که پوز ذهن‌م رو بزنم
لال شد رفت نشست سر جاش
سه روز هی ور می‌زد
به اون‌ها ندی‌ها
چی روی پیشونی‌ت دیدین؟
نه‌که فکر کردن تو خری بعد از اون همه ماجرای چهارشنبه تا جمعه؟
ولی من همیشه فقط یک آسمان می مونم
ابرها می‌ان و می‌رن، شب روز می‌شه و آفتاب به مهتاب بدل
ولی من فقط یک آسمان می مانم
نه از سر خریت
سی این‌که
  از بخشش و محبت لذت می‌برم
این آزادی منه نه خریت


تسلط بر قصد



بعضی چیزها رو نمی‌شه کاری کرد یا

اصلن نباید کاری کرد، زیرا نیازی نیست
مثل رفتارهای آدمی
ما نمی‌تونیم کسی رو تغییر بدیم، و نباید هم بیهوده حرص بخوریم
زندگی من چرخه‌ی همیشه مداوم رفتارهای اهل بیت فعلی و گذشته است
یه روز این‌وری‌ها حرص‌م رو در می‌آرند و روزی هم اون‌وری‌ها
و من که این میان همیشه گیرم
یا باید مثل قدیم هی صدام رو بکشم بر کل طول و عرض بنا
یا خاموش بمونم
رویه‌ی سال های اخیر در مبارزه با منم، همیشه سکوت است و بس
یعنی باید خلاف عادت کنم
این جماعت برخی فهم کردن که من یک‌پای داستان‌م و شراکت و اینا
بهتره برای آرامش خودش هم که شده هی پر زیر دماغم نکشه یا هیچ موضوعی رو کش نده
در هر شرایط برمی‌گرده به مدارا
حتا بعد از خروارها فریادی که می‌کشه
قدیم‌ها نه
ما در هر مورد وارد جنگ می‌شدیم
جنگی نابرابر
زیرا که او ولیعهد است و کل خاندان جلیل سلطنت یه جوری پاشون گیر می افته و در نهایت
مجبورند به نفع او وارد عمل بشن
این برای من هیچ خوب نیست و عقل سلیم می‌گه: اصلن خودم رو درگیرش نکنم
اما اون‌وری‌ها
هنوز در خواب خوش و کار خودشون رو می کنند که عبارت است از
پدر بچه‌ها استاد زبان بازی و وعده و وعید نابه‌جاست
که من بلدش نیستم
یا می‌گم آره یا نه
ولی اون همه رو به بازی می‌گیره و چنان با عواطف بچه‌ها بازی می‌کنه
که اون‌هام وارد رویای سیندرلا می‌شن و برابرم می ایستن
تا چند ماه که می گذره و و داستان
حالا من بعد از هزار سال این عامو رو شناختم ولی دخترها هنوز تازه کار و بازی‌چه‌اش می‌شن
و کلی ماجرا تا بازگشت دوباره به خانم مادر
لابد اون‌ها هم هزار سال وقت لازم دارند تا به این شناخت برسند
القصه که کل هفته‌ی گذشته‌ام وسط زمین بازی هر دو جناح گذشته
نمی دونم این همه فشار و مبارزه و مرور و داستان موجب می‌شه در هر صورت سکوت کنم و
وظایف خواهری و مادری رو به‌جا بیارم
یا از سر خانمی خودم
یا از سر ارادت به روح و قصد و ..... اینا
به هر حال نمی ذارم چیزی دردم بیاره
می‌رم سراغ استحکامات و مبارزه‌ای سخت‌تر
مبارزه با منم
نه با اخوی گرام و دخترها
می جنگم تا خودم بمونم، اجازه ندم بدی‌های اطراف صدام رو در نیاره و ..........
گو این‌که اگر جواب نمی داد شاید تا حالا من‌هم از این بازی قصد و آزادی دل کشیده بودم
یعنی نه دردم می‌اد و نه وارد جنگ می‌شم
این یعنی خوب؟
یعنی بی‌رگ شدم؟
یعنی ذهن نکبت ذلیل مرده مدام انگشت یه‌جام می‌رسونه تا صدام در بیاد؟
به هر شکل آخرین کاری که این مدت کشف کردم این‌که
در هر شرایط فقط خودم بمونم
خود واقعی و ذاتم
و بهترین راه
نرسیدن غذا از بیرون به ذهن نامبارک
نه تی وی و نه اینترنت و نه .... من و سکوت و شرایط پیش از رسیدن انواع تهاجم فرهنگی و فرنگی و ....
و حالم خیلی بهتره
تفاوت از جایی‌ست که وقتی پشت پایه‌ کار می‌نشینم
گفته‌های فلانی و فلانی و فلانی نمی شه دست‌مایه ی ذهنم
باید حوالی اطلاعات خودش چرخ بزنه و منم
تا پیشنهادی تازه می‌ده،\ تندی مرورش می‌کنم
حالا دیگه تکلیفم با خودم و ذهن ذلیل مرده‌ی نکبت معلومه
اون دوست نداره کسی مرور کنه یا قصد به آزادی
تا شروع به تنفس و داستان مرور می‌کنم
می‌ره گم و گور می‌شه یه گوشه‌ای تا اطلاع ثانوی.   
چه کنم؟ چاره‌ای ندارم
یا باید این‌طوری به جنگش برم یا مثل سایر اولاد بانو حوا
شبانه روز برای خودم دل‌سوزی کنم و منه بي چاره و بعد دچار خشم و تغیان و اینا بشم
یا من باید بر اون مسلط بشم تا خدای‌گونگی‌ روح‌م باز گرده و حکومت کنه