۱۳۹۴ تیر ۲۵, پنجشنبه

THE TIME





جدیدن دارم روی فرمول بندی‌ش کار می‌کنم
تا حالا داشتم سر در می‌آوردم که چی و چه‌طوری در ترتیب دیدن زمان تاثیر داره؟
متوجه شدم، اختیاری در باید رفت و آمد به به بدن نیست
این برای همه‌مون رخ می‌ده
مثل همون تجربه‌ی معروف خالی شدن زیر پا
دم‌دمای خواب رفتن
حس سقوط و افتادن از هواپیمایی چیزی
حتا سقوط آسانسور هم شنیدم
خودم که از بچگی می‌فهمیدم که چنی ، شب‌ها این‌طوری می‌شدم
انگار زیر پام خالی می‌شد و محکم می‌افتادم روی تختم
ولی بعدها فهمیدم این تن رویاست که می‌ره و می‌آد
و اگه قبل از مرحله‌ی عمیق خواب از بدن جدا بشه
ذهن متوجه، می ترسه و روند خواب رو تعطیل و تو رو بیدار می‌کنه
محکم سقوط می‌کنی به تنت و بیدار می‌شی
و از جایی که باور ندارم تافته‌ی جدا بافته از داستان بشری باشم
پس معتقدم این اتفاق جمعی و برای همه رخ می ده
اما من از بچگی در خونه‌ای بودم که یه روز صبح والده‌ام به دایی‌جان حشمت گفت:
برو فلان خیابون و از اون مرد نابینای بلیط فروش، یک بلیط بخت آزمایی بگیر. خواب دیدم برنده می‌شی
و شماهم اگر در نه سالگی شاهد چنین رخ دادی باشید
کافیه بری تو نخ خواب‌هات
و اگر مثل من همیشه نوشته باشی
بالاخره از رابطه‌هاش سر در می‌آری
که چه‌جور تصویر از ته به سر به روز می‌شه
و این‌که ما در این رفت و آمدهای اجباری برای تامین انرژی از مراکز کیهانی
 ناگزیز به  رفت و  برگشت به تن 
در جایی که به هر دلیل؛  آینده قابل دیدن می‌شه 
هستیم
و از قرار می‌شه نسبت به رخ‌دادهای مهم بایستیم و خوب نگاه کنیم
اما تصویری که ذهن بعد از بیداری با دریافت اطلاعات تازه برای خودش سرهم می کنه
حالا مدتی به این فکر می‌کنم
شب‌هایی که خواب عمیق دارم و یک کله می خوابم تا صبح 
هیچ
اما زمان‌هایی که بریده بریده می خوابم و به‌نوعی
خواب‌های کوتاه بین شب تا صبح و بیدار شدن و باز خوابیدن
انگار که توقف در زمان بیشتر و سفر کوتاه‌تر می‌شه
در نتیجه تصاویر به‌یاد آمده، بیشتر می‌شه
اما این هیچ ربطی به داستان‌های رویا از دید ناوال نداره
چیزی‌ست که تا مدت‌ها بابت‌ش با این استاد ماجرا داشتم
تا این‌که چند ماه پیش که برای شونصدمین بار ملاقات با ناول رو می خوندم
متوجه شدم که یک جایی می‌گه:
برخی از سالکین به نظاره‌ی زمان می ایستند
تازه دو ریالی مبارکم افتاد که بهترین عبارت همینی‌ست که ایشان می‌گه
بینندگان زمان

عادات بشری




فکر کن
دیگه بتونم حتا پریا رو زیر یک سقف تحمل کنم
چه به سایرین
دو روز درگیر سیستم آبیاری بودیم و اینا
یعنی مهندس رئیسی و همکارش دو روز تا بوق سگ داشتند 50 گلدان رو تنظیم می‌کردن و هنوز هم
تمام نشده
یعنی طاقت بیشترش رو نداشتم
مریض شدم، تب کردم و .... ماجرا و بنا شد باقی بمونه بعد از تعطیلات
بعد تصور کن یکی غیر از خودم بیاد و این سقف رو شریک بشه
ناممکن است آقا جان
نه‌گمانم دیگه حتا تحمل بودن پریا رو داشته باشم
فقط من و شانتال
بعد همسایه‌ها فکر می‌کنند، دلم می‌خواد و نیست
یا بهم توصیه می دن کمی شاد باشم و رفت و آمد کنم
یا حتا تصور دارند افسردگی روحی گرفتم
شاید هم همه‌اش باشه
من بهش می‌گم: عادت
ما فقط عادت می‌کنیم
کلی طول کشید تا از عادت تاهلی دست بردارم
کلی طول کشید به تنهایی عادت کنم
کلی برای رفتن پریا
کلی کلی هی عادت کردیم و از سرمون افتاد
حالا هم که عادت به تنهایی
برای یک کار حقوقی باید برم شمال
اما همین تصور چند روز تعطیلی و شلوغی شهرک و جاده باهم
کافی بود بندازم‌ش برای بعد
حالا یعنی واقعن افسردگی دارم؟
باور کن خودم هم نمی‌دونم
  بهش می‌گم: عادات بشری

اسرای زمان



دیروز افتخار تماشای این فیلم رو داشتم
گو این‌که اهل این‌جور خشانت‌ها نیستم، ولی کمی به‌فکرم واداشت
چرا که نه؟
ناوال یه‌چی می‌گه که توجه ما از جنس انرژی خالق و ما به هر چی فکوس کنیم
همون فعال می‌شه
هنگامی که مشغول کتابت بهابل بودم، باید تحقیق می‌کردم در مسیر اختر فیزیک
راه می داد
درکی عجیب و غریب داشتم از داستان
وقتی هم قرار بود سر از کار ادیان الهی در بیارم هم، چنین شد
وقتی کامپیوتر جا باز کرد در خونه‌ها هم نیز هم
یعنی دروغ‌چرا فکر کنم همگی خودآموز کامپیوتر شدیم، یکی‌ش هم من که طی یک ماه
زدم به کار برنامه نویسی وب و ساخت صفحه‌ی وبلاگ و داستان
وقتی هم بناست آشپزی کنم می‌زنم روی دست بانوان مطبخ
زیرا اول تحقیق و مطالعه بعد انجام کار
موسیقی هم همین‌طور شد
یعنی کلن یک ماه استاد پیانو داشتم پیش از ازدواج
مردک که نذاشت ادامه بدم مام رفتیم به کار گوشی درآوردن نت‌ها و دستگاه‌های ایرانی که بیشتر مورد پسندم بود
باغبانی هم همین دست و ............. کل زندگی
حالا یک قدم عقب می‌نشینم 
نه‌که این منم که با توجه به یک موضوع تمام امکانات موجود مغزی رو به‌کار می‌گیرم تا ته داستان؟
ربطی به روح و اینام نداره؟
خیلی چیزها هست که من در حیطه‌ی امکانات روح می دونم
اما از قرار در حیطه‌ی مخ مبارک است
و اما تو فکر کن که باید به چی توجه کنیم تا به تهش برسیم؟
ته چرایی
که چرا اومدم؟
 چرا هستم؟ 
بنا بوده چه کنم؟ یا بناست کجا برم؟







ولی
خودم رو بکشم هم نمی‌تونم در حیطه‌ی مغز باقی بمونم
زیرا
مثلن
شنبه یک رویا داشتم
رویایی در زمان
دو روز نشد که رخ داد بی کم و کاست
باز برمی‌گردم به این‌که
به فرض هم که گیریم توانایی‌های مغزی و اینا
اما، این آینده‌های رخ داده کی و کجا رخ داد که بشه تصاویر رو دید در رویا؟
مگر روی نقشه‌ی خالق هنگامه‌ی خلقت که بهش گفت باش؟
یعنی تنها راهی که به عقلم می‌رسه همینه که 
یک جایی کل زندگی از آدم تا ته‌ش در تصویر هست
و ماییم که هنگام خواب و خروج بدن انرژی  از تن
مجبور به مشاهده‌ی تصاویر  در زمان می‌شیم و اون بخشی که مورد توجه ماست،
 برجسته می‌شه 
هنگام بیداری یادمان هست  و در زمان  شاهد رخ  دادش هستیم؟
تهش باز می‌رسم به روح و خدا
خدایی که به طرح در اراده‌اش فرمود باش و رفت دنبال خلقت‌های بعدی و من ما هم‌چنان اسیریم در زمان

اذا اراده شیعا یقول و له کن فیکون
هرگاه اراده به موجودیت شی‌‌ء می‌کنم بهش می‌گم باش و موجود می‌شه