۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

همه‌اش منم



از همیشه ما یک کسانی رو دیدیم و یا  فراموش کردیم و یا .....
گاه هم چنین می‌شه تا هزار سال اون ملاقات رو از یاد نبری
اصولن  زیاد پرت و پلا رفتم و شدم
یه‌جاهایی رفتم که می‌شه از  مجموع‌ش کتاب نوشت و فیلم ساخت  
یعنی چنان شیفته‌ی فرا ورا بودم و وقت آزاد برای کنکاش، زدم به کوه و دشت و جاده
خریت زیاد کردم
کارهایی که الان با لودر هم نمی تونن به‌خاطرش از خونه بیرون‌م ببرند
یکی از روزها یکی رفت زیر جلدم که بریم یه‌جا و زنی عجیب برامون فال قهوه بگیره
  همین عجیب کافی بود تا بند دلم شل بشه
حلاصه که خونه‌اش انگار طرف‌های شرق تهران بود و مهم نیست
چهار نفر از ارابه‌ی من بیرون شدیم و به سمت درب خاکستری رفتیم
خونه‌اش چی بود مهم نیست، یه چی به قدر داستانی که می‌شنوی
بعد از در شیشه‌ای، هال بود و زنی برهنه دمر روی زمین ما رو نگاه می‌کرد و تنها پوشش 
چادر مادر بود
خیلی  خیلی عجیب بود . از جاش هم بلند نمی‌شد و فکر کردم نه که گردن به پایین فلج باشه
پنج دقه نشده بود اون‌جا بودیم که صدتا کلفت بار مادرش کرد
اسم‌ش ویدا بود
موهایی بلند به سبک بانو شهنار ت و اداهایی که گاه کاراکتر هنری اوشان بود
هی این موها رو می‌ریخت اون‌ور گاه این‌ور
با ما هم حرفی می‌زد
مثلا پرسید همه قهوه می خورین؟
    گفتم: به جز من
- مگه می‌شه؟ 
خلاصه که مراسم قهوه‌ی قجری هم ختم به خیر شد و اما
تلفن آی زنگ می‌خورد!!!! همه رو می‌بست به باد حرف تند و تلخ و بی ادبی
یه کتی نگام کرد و گفت:
می‌بینی؟ برام می میره . یارو حاجی فلانی و ............ داستان
دست و پا و هیکل‌ش هم راه افتاد و حرکات موزونی تا نیم تنه داشت  
ان‌قدر که شک کردم، نه که از این فرا ورایی‌ هاس که نافش باید  بچسبه زمین تا انرژی حیاتی بگیره؟
رفته بودم مکزیک و کلیسای کاتولیک و ... حیاط سنگ فرش نیمکت‌های قدیمی؛ که
 -  اول باید فنجون تو رو ببینم
فکر کن اون مثل معروف
 « همه رو برق می‌گیره ما رو چراغ نفتی»؛ چهار نفر آدم رفته بودیم و هی مخاطبش من بودم و من که دنبال راه فرار
شاخک‌های رادار مثل فرفره می‌چرخید.
گفتم:
من فال نمی‌خوام. نمی‌خوام کسی با کلامش سرنوشتی رقم بزنه.
آوه که گوله کرد و .... نشست. شرمی از برهنگی‌ش هم نداشت. تو گویی در گرمابه. تقریبن حمله‌ی سهمگینی به جانب من داشت،  با موج سنگین انرژی،  تکونم داد.بلافاصله از محیط  حس خشنی  گرفتم . که حمله ور شد
 خطاب به‌من گفت: منو نگاه کن. می‌دونی چه‌قدر منتظرت بودم.
همه کپ کرده بودیم. هیچکی جیک نمی‌زد. 
- می‌دونی من کی‌ام؟ من همزاد تو هستم. تو سهم خوبه رو گرفتی؛ تاریکی‌هاش مال  من شد.
« حالا چه شباهتی بین من و خودش می‌دید؟خدا می‌دونه»
باسن‌ش رو نشون داد. با خط بخیه تا کمر. بعد دهان تهی از دندانش روکه همه‌ رو در تصادفی از دست داده بود نشون داد. یه چندتایی هم در جواب مادرش فحش و بد و بیرا گفت.  بد بخت صدا ازش در نمی‌اومد. برده‌ی مطلق بود.
 دروغ چرا؟
داستان مال دهه 70 و من خریت محض.
 دوباره درزا کشید و فنجون منو برداشت.  یه چیزهایی گفت که اصلن یادم نیست و بعد فال رفقا رو گرفت که از ترس چوب شده بودند و سر فراقت برگشت به‌من.
گفت: بدبختی و مصیبتی که من کشیدم و تو نکشیدی، انصاف نیست. تو هم باید مثل من بشی. چون من نمی‌تونم مثل تو بشم.
خلاصه که ما در رفتیم
در رفتنی فکاهی
اما
یه روز روی تخت بیمارستان. یاد او افتادم و نفرین گربه سیاهه.
بی‌شک تنها مسبب تصادف من، خریت خودم بود و خریت راننده مقابل. اما این یک نفر از اون موضوعاتی‌ست که هزار بار مرور کردم
و هنوز خاطره‌اش پر رنگ
هموز یادش که می افتم، یه‌جوریم می‌شه
بین اون جاهای عجیبی که هزار سال رفتم،این هیچی نبود. اما اون پرده‌ی دیدار عجیب در ذهن‌م چسبیده
وقتی به قم رفتن‌م و دیدار با مردی که در قبرستان زندگی می‌کرد و ............ اینا
رو می‌بینم، می‌فهمم عجب کله خری بودم!! 
بی خود و بی جهت
اما خب اون هم من بودم و باید این نردبام، یکی‌یکی طی می‌شد تا
من، الان
اینی باشم، که هستم
  از همه‌اش راضی‌ام
همین‌که مثل همه و یا در روزمرگی گم نشدم
راضی‌ام
از زندگی عجیبی که داشتم، خوشم می‌ٱد








کرم چاله‌ها



دانلود فیلم Interstellar
هزار سال بود که فیلمی این‌چنین جاذبه نداشت که تا چهار صبح بشینم نگاه کنم
البته جذابیت فیلم بی‌حکمت نبود
همه‌اش رو می‌فهمیدم و دقیق می‌دونستم چی به چیه
زیرا بابت کتاب بهابل یکی دو سالی سر از اخترفیزیک و سیاه‌چاله‌ها و ..... درآورده بودم
بخشی از کتاب مربوط به همین داستان زمان و کرم چاله‌ها بود
منم برای خودم به یک فرضیه رسیدم
و با این فرضیه‌  ته داستان متفاوت می‌شه
زیرا، هنگامی که یک سیاه چاله به سپید چاله‌ای متصل می‌شه تشکیل کرم چاله رو می ده
و اگر من واردش بشم، سرعت بالای نور موجب می‌شه به کل تبدیل به انرژی یا بسوزیم و نابود بشیم
البته هاوکینک سایر اساتید چنین می‌گن
اما باور من از تله پورت سخن می‌گه
یعنی با ورود تبدیل به انرژی می‌شیم و در نهایت هنگام خروج، انرژی مجدد تبدیل به ماده می‌شه
همون روشی که در پیشتازان فضا می‌دیدیم
تبدیل ماده به انرژی و بعد بازگشت ماده از انرژی
انری به ماده 
چیزی شبیه تله پورت
به علاوه این‌که باور کردم سیاه‌چاله‌ها صرفن در فضا موجود نیستند و چه بسا در همین زمین هم بسیار باشه
برخی می گن: گیت
اما از جایی که فهم من از جانب ادراک و تجسم ماجرا به دست می‌اد
علمی و قابل ارائه نیست
درست مانند تعریف لوح محفوظ که همان تونل زمان معروفه
خلاصه که همشهری گرام دستت درد نکنه
از اون فیلم‌هاست که چند باری باید نگاهش کنم  
سی‌ این که  شدیدن مدرک هستم
امور رو درک و بعد فهم می کنم
یا به لطف ذهن تجسمی‌م وقتی هر داستانی به تصویر در می‌اد
می‌تونم بفهم‌مش
و ذهن‌م کلمه‌ای و حرفی عمل نمی کنه
تصویری ساخت و ساز می‌کنه
باز هم تشکر

۱۳۹۴ مرداد ۱, پنجشنبه

کن فیکون





یک کد بیشتر نیست
و اون‌هم درست همون‌جایی مکتوب شده که بیشتری‌ها یا ازش می‌ترسن
یا فراری و .... یا هر چیز
در کتاب عظیم
اذا اراده شیعا یقول و له کن فیکون
هرگاه اراده به موجودیت شی‌ای می کنم ، بهش می‌گم باش
این فرمول آفرینش هستی‌ست که خالق به ما داده
و ما که از روح او
چرا نتونین ازش استفاده کنیم؟
هنگامی که می‌گه اراده می‌کنم= قصد
و به چی می‌گه باش؟
به نیستی که می‌شی = نیستی
پسبه طرح یا خواستی می‌گه باش و موجود می‌شه که 
خالق‌ش دقیقن می دونه چیست
طرحی واضح و روشن از خواست خالق
به قول بانو گیتی خوشدل: تجسم خلاق
یا مثل ما وسط کارگاه
یعنی همیشه این‌طوری می‌شه که تصویری رو در یه‌جایی که 
ذهن سپیدم باشه ، می‌بینم
برای ایکی ثانیه
و بوم روی پایه می‌ره و می‌رم برای رنگ بازی
من فقط حول محور طرح دیده شده رنگ  می ذارم و بر می دارم
طرحی که برای چند ثانیه به وضوح و خوبی دیدم
این رو دیگه نمی‌شه بهش بگی کن فیکون
زیرا این اسباب بازی خالق است
قصدم نشانه‌ای جهت طرح هنگام خلق خالق بود
که البته ما کلی زندگی رو همین‌طوری با باورهای ناپخته و غلط صدا می زنیم
با کلمات منفی و تفکرات سمی حتا پاسخ‌گویی به احوال پرسی‌های روزمره
جمله‌ی معروف « بد نیستم»
همانی که بد غایب را صدا می‌زنه که زودتر بیاد
به جای این که مستقیم به هستی اعلام کنیم
هستم و خوب، توپ داغونم نمی‌کنه
و همان حال خوب رو فراخوان بدیم
عادت کردیم مدام ناله نوله کنیم
از همین روی حتا نوشته‌جات یا گفته‌های اطرافیان را همانی‌ فهم می کنیم
که در سر خودمان هست
مثل همین که کسی از شما نوشته‌های من رو طی این سال‌ها تعبیر به منه بی‌چاره‌ای می‌کنه
نه گمانم یکی از کسانی که من رو در این سال‌ها دنبال کرده و می‌کنه
چنین تصوری ازم  داشته باشه
مگر تازه واردی دردمند که خودش در عذاب و سختی باشه
اون‌ها فقط می تونند از کمین و شکارهای من تعبیر
من بدبختم و پس تقصیر دیگری‌ست فهم کنند
که امیدوارم خدا همه‌ی ما رو به حال خوب راهنمایی کنه
القصه
که از تجسم و انرژی کلمات و قصد استفاده‌ی بهینه کنیم 
تا زندگی در بهشت را تجربه کنیم

قصد من آزادی‌ است



به‌قول شیخ اجل دون خوان:
سالک وقتی حالش خوبه که در حال مبارزه است و سالک دشمنی نداره، مگر خودش
می‌مونه به‌من که تازه بعد از دوسال از خواب زمستانی درآمدم
دو سال بی‌تفاوتی و اه گفتن به هر چه هست



چهار سال به این فکر کردم که دفتر جنگ چیه؟
یعنی در آخرین کتاب ناوال از دفتر وقایع به‌یاد ماندنی
یا دفتر جنگ گفته شد

تمام این مدت فکر کردم که این دفتر رو چه‌طور باید درست کنم؟
ما کی نجنگیدیم؟
زندگی به جبهه‌ی جنگی می‌ماند که تو درست وسط‌شی
و در این دفتر از کجاهاش باید نوشت؟
تا دیشب که سری به پست‌های قدیمی‌تر زدم
بخصوص پست‌هایی که نوشته و خیلی زود از صفحه به انبار ذخیره‌جات سوت شده
و مسیر این مدت رو دنبال کردم
همون حال خرابی‌هایی که صبح تا چشم باز می‌کنم، بهم می‌گه:
دیشب تا خود صبح وسط محله‌ی بد ابلیس ذلیل مرده بودم
یعنی خودم می‌فهمم‌ها، ولی چنان تحت تاثیر انرژی‌های منفی ذهنی قرار می‌گیرم که
فکر می‌کنم حتمن باید بنویسم تا از کله‌ام بره
تازه همه‌اش علاوه بر مرور دوباره‌ای‌ست که با هر سوژه و روز می‌کنم
دیشب فهم کردم که این دفتر همین‌جاست، و من ده سالی‌ست که درحال نگارش آن‌م

خب الهی شکر که دفتر هم کشف شد
اما فایده‌اش چیست؟
این‌که فهمیدم دو سال گذشته رو وا دادم
به خیال خودم در حال مبارزه بودم
شاید مبارزه با خواستن و زندگی مثل همه کردن؟
اما نه این و نه تصوری که تو می تونی الان داشته باشی

با برداشتی ناکامل سینه‌خیز به خاکریز بستر خزیدم
اما به‌جای تمام کارهای متداول، نه رفتم تو کار سکوت درونی و ... داستان
فقط قصد رو صدا کردم
قصد آزادی روح‌م
قصد آزادی از ذهن
قصد آزادی از بشر بودن
قصد آزادی از قضاوت و اندوه، خشم و ناله نوله
خلاصه که جمیع رفتارهای بشری که در من هم مثل همه به قایت وجود داره
قصد کردم و کردم و کردم ، ان‌قدر که خوابم برد

صبح هم نیمه خواب و نیمه بیدار یه نیم‌ساعتی در بستر سر خوردم
غلت زدم
به بالا و پایین
تا عاقبت از سنگر و خاکریز جستم به سمت مطبخ
چای احمد عطری و نظافت بالکنی که عاقبت کار آبیاری قطره‌ای هم تمام شد
دست مهندس رئیسی هم درد نکنه که کلی زحمت کشید 

حالا حس عجیبی از آزادی دارم
آزادی این که هر گاه مهوس شدم، می تونم بزنم به جاده
هیچ چیز به‌قدر اسارت زجر آور نیست
و اسارتی نبود جز مسئولیت گل‌دان هایی که نمی خواستم به والده‌ام بسپارم
یعنی اصولن، آزادی در بی‌آرزویی است
و این داستان من دارم می‌رم شمال و مامان جان هوای گل های من رو داشته باش
دیگه برای خودم دوست نداشتنی شده بود
برای والده ام هم که بی‌شک
زیرا هربار برمی‌گشتم، با کلی برگ زرد مواجه می‌شدم
نه تنها والده‌ام که حتا با پریا هم چنین بود
و او که زودی می‌گفت:
به‌خدا این‌ها فقط انرژی های تو رو دوست دارند و من می ذاشتم
پای توجیح عظیم بشری

انتظاری هم نداشتم
این که کسی مثل خودم ازشون داری کنه و بهشون برسه
اما از این یک قلم هم جستم

اما این حس شعف و آزادی تنها از باب گل‌ها نیست
دو سه هفته پیش یک ماجرای حقوقی وادارم کرد به ارتباط با هیئت مدیره‌ی شهرک و .... داستان
و همین موجب شد وارد جنگ بشم
نه جنگی مالی و ملکی، بلکه جنگ برای اصلاح آن‌چه احیانن خراب کردم
با وا دادن
با ترس این دو سال
با دوری و نرفتن
القصه که دوباره خودم شدم
دلم جاده می خواد، و هوای تمیز و صدای بلبل جنگلی
نه‌که همین حالا راهی بشم
تیر و مرداد در برنامه‌ی سفر به چلک هرگز نیست
 سال نود این دو ماه رو تحمل کردم
اونم که رفته بودم تا بمیرم، پس گرمه و سرده و این‌ها معنی داشت
ولی حالا که فهم کردم همه‌جا می‌شه دست بندازی و خودت رو بکشی بیرون 
و نیازی به حمالی و خودکشی نیست
که حتمن بری جاده
تا پایان مرداد من نقاشی می‌کنم، مسئولین شهرک محوطه‌ام رو تمیز و اصلاح می‌کنند و من
به ساعت همیشگی وارد بهشت سبز خدا می‌شم

داستان همینه
باید زندگی کرد و ازش راضی بود و لذت برد
در هیچ آیه‌ای نیامده که خدا آدم منزوی رو دوست داره
آدم سر خورده‌ی بدخت رو یا فراری از تمام نعماتی که در اطراف هست

زندگی یعنی همین چیزها
کمین و شکار خودت
باید نقاط ضعف رو کشف و برطرف کرد
در بیرون و غیر خبری نیست
من باید بخوام و براش بجنگم
خود من
منه تنها

و با صدای بلند تکرار می‌کنم
قصد من آزادی است
آزاد از ذهن بیگانه و غارتگر
قصد من آزادی‌ست 
آزاد از عادات بشری، از قضاوت، کرم ریز، حسد، کینه و دشمنی
هر‌آن‌چه که مرا از روح الهی دور می‌کنه
قصد من آزادی‌ است

زیرا که صوت دارای انرژی و قصد هم که نیرویی مجرد
پس قصد را صدا می‌زنم
برای آزادی روح‌م
از هر بند و بست بشری

۱۳۹۴ تیر ۳۱, چهارشنبه

نقشه گنج

اگه در یک کتاب خطی، قدیمی بخونی 
یا
یک آدم معتبر در یک کتاب یا سخنرانی یا مقاله‌ای بگه:
فرض، اگر ده ساعت و هیجده دقیقه سر و ته بمونی و هیچی نگی و ..............
تنواع کار دشوار در نهایت به یه چیزی می‌رسی
یه چی می بینی
جواب یه چی رو ...................
خلاصه هر چی که تو برات انقدر مهم باشه که به‌خاطرش 
شده هشت ساعت و نیم آب توی هاون بکوبی و از قصدی نیرو بگیری 
شک نمی‌کنیم که حتمن به نتیجه می‌رسی
کافیه باورش داشته باشی
حتا یک برگه دعا به رنگ زعفرون
حالا تفاوت نداره اون عمل دقیقن از چه جنس و کیفیتی باشه
مهم اینه که تو باور کنی
اگر 5 دقیقه یک مگس رو روی دماغت تحمل کنی
در دقیقه ششم، فلان اتفاق می‌افته


نه که فکر کنی ما همین‌طور که رشد می‌کنیم و بزرگ می‌شیم
کلی سیالی، یک خروار باور بی شیله پیله، جنس جور رو در زمان و تجربه از دست می دیم
و سخت می‌شیم وگاه غیر قابل نفوذ
هم‌چون بتن آرمه

مرید، مراد ندیده
تا هر کی هر چی می‌گفت، به سبک بچگی باور و دنبالش می‌رفتیم
و هیچ تعجب هم نداره که من از هر راهی که واردش شدم
یه چی دیدم می‌شد و راه هم می‌داد
که می‌شد بابت‌ش یک عمر با داستان بری
ولی من هی نیمه نیمه ول کردم
چون جواب من رو نداد
عشق هم همین‌طور شد
تا جوان و خر و ابله و ... ایناییم می‌تونیم مثل سیندرلا
 منتظر شاهزاده‌ی اسب سپیدی، سوار رویایی ... و اینا باشیم
هر کی از راه می‌رسید
شاهزاده بود
فقط یکی اسب نداشت
یکی سرزمین‌ش ویران و حکومت‌ش نابود شده و دنبال پناهندگی‌ست
یا می تونه از خواب و خیال دراز ما حتا
فردریش نیچه باشه
اما در جای محروم به‌دنیا اومده و از نعمت سواد بی‌بهره
سی این‌که می‌خواستیم صبر نکنیم و با اولی به رویا برسیم

سی همین اگر نبود هم ما دیدیم

یواش یواش بس‌که با مخ رفتیم تو دیوار
امید از هر چه شاهزاده کندیم

خلاصه که به هر چی گیر بدی همون رو همه‌جا می‌بینی
مانند هنگامی که قصد می‌کنی یه ماشین سبز خال خال یشمی بخری
 بارها همین رنگ  سر راهت سبز می‌شه و تو نشونه می پنداری
در حالی‌که فقط توجه تو معطوف به نقطه‌ای معروف و مشخص شده
حتا اگر برای چند ساعت باور ناپخته


۱۳۹۴ تیر ۳۰, سه‌شنبه

وحشی



هرگاه سوالی تمام وجودت رو فرامی‌گیره
اگر صبر کنی، از یه جایی پاسخ‌ش می‌رسه
از صبح درگیر خودم‌م وحشتناک
بعد ساعت هفت کانال onyx این رو wild نشون می ده
از همون اول‌ش حس‌م گفت: مال منه
برنامه‌ی خاصی نداشتم و نشستم پاش
اول‌هاش یاد دورانی افتادم که رفتم تا بمیرم و چلک و ریاضت در حد مرگ
وسطاش یاد خودم افتادم و مادری که یا بلدش نبودم
یا حد و توان‌م این بود
آخرهاش یاد خودم افتادم که چنی زندگی رو سخت گرفتم
کدوم بچه‌ای بعد از هفت سالگی از پدر و مادرش راضی بوده؟
حالا مگه من سیاه چاله‌ام که توان و ظرفیتی تصور ناشدنی از خودم داشته باشم؟
یا اصلن گور بابا درک
مهم اینه که هر گاه قرار شده باشم، تا تهش کنارشون بودم
و همه‌ی دنیا هم اگر ندونه خودم می دونم
هرجا بودم، همه‌اش بودم
حالا باقی ناراضی باشن
مگه من از اونا راضی‌ام که اونا نه؟
داستان غریبیه زندگی

حتا من



یعنی هنگامی که مدام فکر کنی، انرژی برای کار دیگری نداری
و تو زمانی به چنین حالی دچار می‌شی که، زخمی عمیق در قلبت داشته باشی
شاید هم در ذهن
ذهن پسندیده‌تر است تا قلب
نه گمانم قلب ابزاری برای تفکر داشته باشه
پس برمی‌گردیم به ذهن
ذهنی که دزد انرژی‌ست و حمالی به حال بد
این چه بخشی‌ست که تا کنون مرور نکرده و هنوز زخم دارم؟
مادری‌م
مادری‌م رو چه‌طور از ذهن پاک کنم
امروز فهمیدم که از کجا خوردم
یا می‌خوریم
همگی با هم
از توقع زیاده از خودم
یعنی از هنگامی که مادر شدم ؛ لباس شزم‌م رو پوشیدم و افتادم به جاده‌ی مادری
فکر کردم می‌تونم
تا تهش
تا همه اش ولی این‌طور نبود و نمی‌شد باشه
ولی حرف های زیادی و مفت رو گفته بودم
هی رفتم و اومدم:
من آن‌م که رستم بود پهلوان
من ال می‌کنم براتون، براشون
بل می‌کنم براتون، براشون
من هستم، تا همه‌اش 
تا وقتی نفس می‌کشم
به‌جای همه اون‌هایی که نداشتن و می خواستم به‌‌جای همه‌اش باشم
ولی راه نداد
توان‌م تا همون دوران دیپلم گرفتن‌شون بیشتر نبود و از رو نرفتم
هی شزم شدم و پریدم وسط
در حالی‌که خودم تا سر همون‌جاش رو بیشتر نخونده بودم
ما بخواهیم هم نمی تونیم تا تهش همه‌اش باشیم و جدا سری آغاز می‌شه
اون‌ها انتظار دارند کم نیاری و کوه باشی
به حرف‌های هزار ساله‌ات عمل کنی
در حالی که دیگه بچه نبودن و داشتن از خودم جلو می‌زدن
نه می‌شد به قدر بچگی نگه‌شون داشت و نه راه می داد بیش از اون بهشون سواری داد
ولی اون‌ها باور ندارند
همیشه شنیدن تو هستی و می تونی
و درست هنگامی که دیگه نمی تونی
اون‌ها می ذارن و میرن
تو هنوز منتظری
منتظر می مونی
ولی دیگه به درد اون‌ها نمی‌خوری
زیرا دیگه شزم‌تر از خودشون نیستی و کوتاهی و کم‌کاری تو قابل گذشت نخواهد بود
اون‌ها فکر می‌کنندد، می تونی و نمی‌کنی
و من‌که نه می تونم و نه بنا بوده بتونم تا تهش
ولی حرف مفت سال ها موجب می‌شه اون‌ها تصور کنند
این تویی که عقب کشیدی
تویی که نمی خواهی
همه چیز به جز این‌که
می خواهی و نمی تونی
تو حتا نمی تونی زندگی خودت رو جمع کنی
حتا خودت رو

توهمات کودکی




 تو می دونی چرا به این جهان آمدی؟
بناست چه کنی؟
مصائب رو به گردن دیگران می اندازی یا به شخصه گردن می‌گیری؟
اشتباهات و توهماتت رو می‌پذیری یا سر شانس خراب می‌کنی؟
من ندیدم دشمن‌تر از خودم تا من
شما دیدی؟
کلی توهم زدیم و دنبال‌ش رفتیم
کلی هوس کلی نیاز 
کلی کلی هی با مخ رفتیم توی دیوار
تهش زار زدیم:< نفرین بر این دنیا
این همه از خطاهای ما بود نه دیگران
ما بودیم که هی از کودکی رفتیم به جستجوی کودکی
از کودکی گریختیم تا برسیم به حسرت کودکی
تنها بهشت موجود کودکی بود و امن سقف پدری
همه‌چیز مهیا و اسباب حال به راه
بعد فکر کردیم بزنیم به دنیا تا همه‌اش رو برداریم
در حالی‌که وسط دنیا از این خبرها نیست
جنگ است و جنگ است و دیگر هیچ

تنبیه گروهی



اولین روز تعطیلی، حالم رفت توی پیت که:
ای داد باز تعطیلات و مردم همه دور هم و من تنهام
همان روز اول سعی کردم خودم رو جمع کنم، با انواع گفتمان و توجیح 
معمولن این احوال فقط روز اول خفت‌م رو می‌گیره
درست همان حالی که اگر بناباشه چه با جمع و چه تنها وارد جاده بشم
یعنی یه دو روزی با خودم چانه می‌زنم، تا از در برم و از اون‌ور هم یه دو روزی تا برگردم
اصولن خستگی جاده برام زیادی شده، به‌خصوص شاید ترسی نهانی از عدم امنیت جاده
القصه
همون روز اول که با خودم وارد چانه زنی شدم، هی دلیل آوردم که:
بابا اون‌همه رفتی و با اهل بیت هم بودی و گاه حتا جای خواب کم آوردی
تهش چی شد؟
همیشه آخر سفر چند نفری با هم درگیر می‌شئن و سفر از دماغ عده‌ای هم در می‌آمد
مواقعی هم که گروه یک‌سان بود و در نمی‌آمد، معمولن گروه باز می‌گشت و من نه
یا دل نمی‌کندم یا حاضر به ورود به جاده‌ای شلوغ نبودم
یعنی سرم بره حاضر نیستم روز اول یا آخر تعطیلات عمومی وارد جاده بشم
روز دوم به شماتت خودم سرگرم که:
این همه توجیح رو از کجات درمی‌آری؟
همه‌چیز جز پذیرش کوتاهی‌های خودت یا بی‌حالی یا ترس از شکست و ..... داستان در کل زندگیت
این‌بار با این‌که بنا شده بود برم و نرفتم
دل لرزه‌ی خبری داشتم که در رویا دیده بودم
همه چیز دست به دست هم داد تا نرم
روز دوم و سوم شاد بودم که نرفتم، زیرا اون تاثیر که از عادات گذشته برآمده بود بی‌رنگ و به حقایق بازگشته بودم
حقیقی‌تر از این نداشتم که ته هر شادی اندوهی‌ست
و این باور منه نه سقراط که می‌گه: شادی و غم حلقه‌های یک زنجیرند 
هر کدام که از در درآد بعدی هم به دنبالش هست
از این رو که تجربه نشونم داده حتا وسط کل خاندان جلیل سلطنت هم شاد نیستم
دنبال یه گوشه‌ای می‌گردم که بهش پناه ببرم و با خودم تنها باشم
خلاصه که منم و خروارها توجیح برای کل زندگیم و به ناچار
پناهنده‌ی کارگاه شدم و رسم کردم
تا شب واقعه
کی می‌دونه اون جماعتی که دچار طوفان و سیل جاده چالوس شدن، 
چنی بهشون خوش گذشته بود و اینا و هیچ انتظار چنین رخ‌دادی هم نداشتند
باز برگشتم به رویای 18 تیر و وقایعی که در رویا از تی‌وی دیده بودم
باز با اندوهی تمام به خودم بازگشتم
و تنها یک نتیجه گرفتم


واقعن جماعت بشری برای یک تنبیه گروهی به زمین پای نهادیم؟
لابد جایی که پیش از این بودیم، به‌قدری رو داری کردیم که فرستادن‌مون اجباری
جایی که نه شادی‌ش قابل حساب و نه اندوه‌ش 
یعنی ته زندگی چیه؟
یعنی چند نفر در این جهان از این جهان مثل من دوری گزیدن؟
خلاصه که این دنیا مکان عذابی بیش نیست
یک تصویر به طور مداوم در رویاهایم هست و اون این‌که
همیشه تی‌وی داره یه فیلمی نشون می‌ده و عده‌ای هم محو تماشا و من یا یکی دیگه که معمولن دیده هم نمی‌شه
می‌گیم: این فیلم درباره کسانی‌ست که هزاران سال پیش بر اثر یک انفجار اتمی مردن
و دیگه وجود ندارند و این‌ تصاویر همه‌اش مجازی‌ست
و باز برمی‌گردم به این که 
مجاز چیست؟
حقیقت کجاست؟