۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

نوک پنجه نوک پنجه، کش اومد





از وقتی رفتم نوک پنچه، 

تا قد کشیدم لب پنجره
فکر کردم دنیا همین حیاط بیرونی‌ست و نهایت کوچه‌ی پشت دیوار و 
نهایت مکاشفات‌م
به اصوات حین گذر از دم پنجره ختم می‌شد
دل شیر داشتم و کمبودم یه جفت بال 
پر بزنم برم برم ..................... اوه  تا ته کوچه
همین‌طور که من بزرگ می‌شدم، به وسعت جهانم هم  افزوده می‌شد
از کوچه به خیابان از خیابان به جاده و هی بزرگ‌تر می‌شد و من کوچک‌تر
به همین سادگی دنیا هم‌چنان در حال افزونی و من به شتاب ، به سمت زوال
یه‌جایی هم ایستادم و گفتم:
مردم بد شدن
از این‌ها که آبی گرم نمی‌شه
قربون خودم 
از ترس چپیدم کنج خونه که، تمام افسانه‌ها و رویاها و امیدها و آرزوها و ..... اینا
مثل فوتینای پوچ، پر از خالی از آب درآمده  بود

۱۳۹۴ مرداد ۷, چهارشنبه

Return to Eden

    



نیمه‌های دهه‌ی شصت، توی هر خونه‌ای به جدیت گلستان و بوستان
چهار قسمت مینی سریال مزبور یافت می‌شد
و به همین‌جا ختم نشد
چه بانوان گرامی که ده بیست کیلو وزن کم کردند
از جمله من و خواهر جان و خواهر شوور ها و ..... اینا  
  همون چند کیلو لاغری همانا و هرگز جایگزین نشد و ما افتادیم
به سراشیبی لاغری
یعنی جنبش زنان پشت جبهه به یک تلنگر نیاز داشتند تا از کمای روسری و توسری
و مقنعه بیان بیرون
همون وقتی که اپل‌های لباس شد آه و
 گردن‌ها همه کوتاه
چهارشونه که نه هشت شونه
روسری‌ها یه چوکه رفت عقب و کاکل‌های کرنلی اومد بیرون
نه‌گمانم فیلمی از این موثر تر به خانه‌های ما راه یافت



۱۳۹۴ مرداد ۶, سه‌شنبه

عادات بشر




ما همیشه خوردیم

از هنگامی که از شیر بریده شدیم،هر چی گذاشتن دهان‌مون خوردیم
یا اگر هم دوست نداشتیم، به‌قدری در چپاندن در دهان‌مون استمرار داشتند
تا عاقبت عادت کردیم بخوریم
بی‌شک از هنگام تولد بیماری داشتم که یادم نباشه
اما دو بیماری اساسی در ذهن‌م مونده
نمی دونم چند ساله بودم که با زور و مبارزه کاسه‌ای سوپ مرغ به حلق‌م ریختن
اما حتا یادمه که کاسه‌ی مزبور پلاستیکی و به رنگ سورمه‌ای بود
و بهتر از همه‌اش یادم هست که چه‌طور کل ظرف رو روی قالی اتاق برگردوندم
بوی وحشتناک و طعمی مزخرف داشت
دومین  بیماری هم سرخکی بود که به‌خاطرش همه‌ی اتاق قرمز شده بود
به شیوه‌ی سنتی از پرده و ملحفه و .... رو قرمز می‌کردند تا سرخک مداوا بشه
اما برگردیم به سوپ مرغ
اگر در این خاطره بی‌بی‌ حضور نداشت، می تونستم باور داشته باشم که دست پخت بانو والده
که هنوز هم دوست نداشتنی‌ست
بی‌چاره تقصیری هم نداره، همیشه دیگران به امور خانه رسیدگی کردن
بعد از پانصد سال بوی مزخرف مرغ رو به‌خاطر آوردم
اما داستان
این چندماهی که لب به گوشت موجود زنده نمی‌زنم،
 موجب کلی تردید و آیا و اما شده
گاهی فکر می‌کنم، نه که این بی‌حالی موسمی و .... از نبود پروتئین باشه؟
از این رو پنج‌شنبه جزو اقلام سبد خرید خونه شنیتسل مرغ گرفتم تا خودم رو از مرگ حتمی نجات بدم
اما با اولین تکه‌ای که به سمت دهان بردم، بوی وحشتناک قدیمی زد زیر دماغ‌م و تکرار حدیث گذشته
 تمام شب و فردا بوی گند مرغ رو همه‌جای خونه حس می‌کردم و حتا در بستر و از تنم
از اون‌روز فقط به یک موضوع فکر می کنم
ما از بچگی به هر ضرب و زور خانواده انواع گوشت مردار خوردیم و بهش عادت کردیم
البته زورکی هم عادت کردیم
کما این‌که هیچ زوری نتونست وادارم به خوردن غذای دریایی کنه و هنوز هم به نظرم بویی در حد فاجعه  داره
حالا که چند ماهی‌ گذشته و لب نمی‌زنم
متوجه موارد عجیبی شدم
این‌که 
این بخش واقعن جزو غذاهای بشری نبوده و عوض‌مون کردن
حالا دنبال عادات دیگری هستم که از آن من نبوده و شده
امثال گوشت خواری
حتم دارم اگر کل جمعیت بشری یه چند ماهی از عادات از گهواره تا گور روی بگردونیم
چه بسا بعد از دو سه ماه
دیگه هیچ حیوانی به قتل نرسه برای سیر کردن شکم مشر
اگر بدونی چه بوی گند و مزخرفی داره انواع گوشت قرمز و سپید
نه گمانم حاضر باشی هرگز بهش لب بزنی

۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه

هامون بازها




خوب بود
البته برای نسل من
نسل ما کلی داستان و ماجرا با حمید هامون داشت
بیست و چند سال از موضوع گذشته و نگاه می‌کنم
انگاری، این اتفاقات مسیری برای خیلی‌ها رخ داد
انگار مسیر ما رو از یه‌جایی قبلن نوشتن
و تو هنگامی که به تماشای مسیر خودت از بیرون و با نام غیر می‌نشینی
حس می‌کنی، چنی تصاویر و وقایع آشنایی!
مثل ویروسی که توسط مهرجویی، به جون جامعه‌ی از خواب جنگ برگشته‌ی ماتزریق شد
و شاید حتا
این مسیر همه‌ی مردم دنیا باشه ، با یک نتیجه‌ی مشابه و .... داستان
یکی از جاذبه‌هاش برام نقد واضح و سریعی  بود از جنس سیاست
و آزادانه مطرح و بازی می‌شد و کسی با کسی کاری نداره
موضوعی که در تئاتر همه‌ی سینماهای من هم به‌چشم می‌خورد
خلاصه که هامون بازهاش بشتابید که کار خوبی‌ست
اما جالب‌ترین کشف امروزم این بود که 
بیست و چند سال برای هامونی سینه چاک کردم که فیلمی زن ستیز بوده
تا نگفتند، نفهمیده بودم
وقتی شنیدم؛ پی بردم