۱۳۹۴ مرداد ۱۷, شنبه

سی چی؟




بنا بود اول شهریور همراه دوستی برم چلک
توگویی حلقم رو می‌فشردند
هیچ حس خوبی نداشتم و یه روز یعنی همین دیروزها بهش گفتم: فلان زده به بهمان و چیز به شقیقه و .... راه نمی ده
بریم شمال و نفسی به آرامش کشیدم
عشق‌هم چنین شد در من
یه وقتی فکر و خیالی نداشتم مگر جستن عشق
حالا هرجا که بوش می‌آد، چهار چنگولی مثل گربه‌ی مرتضی علی می افتم پایین
همیشه دز زندگی برای چیزهایی به آب و آتش زدم که در زمان حرمت‌ش ته کشیده
یک روز مسیر تهران شمال و روزی هم مسیر من تا عشق
می‌شه دو برداشت کاملن متفاوت از این دو داشت
یکی این‌که، رفتیم و تهش نقش درآمد 
دیگری هم این‌که:
بس‌که رفتیم و خسته شدیم، ترسیدم
اما چلک دلم رو زده، جاده شمال هم دلم را زده
عشق هم دلم را زده
سی چی ما تمام عمر دنبال چیزهایی هستیم که واقعن
مال دل ما نیست؟
سی این‌که دیگران هم همین کردند؟
حیف از زندگی که با نقشه‌ی دیگران به فنا بپیونده
و تهش نفهمیم خودمون برای چی آمده بودیم؟

سیاه‌چاله‌ای به‌نام داود




یا دل‌مون می خواد و دست‌مون نمی‌رسه

یا دست‌مون می‌رسه و چیزی برای برداشتن نمی‌یابیم
از اون وقتی که یاد می‌گرفتم به بیسکویت نگم بیتکویت
یک پسر خاله بود و یک من
فاصله از کجا تا مجا
مال نسل قبل از من بود و ارشد به حساب می‌آمد
گو این‌که با کل پسران فامیل نسل او هم تونستم ارتباط بگیرم و حالا رفیق باشم
با این یک قلم ، هرگز نه
جمعه منزل دختر خاله جان رفتم و با دیدن‌ش مغزم منجمد شد
چرا؟
کل پسران فامیل تقریبن به نوعی کاندید شوی من شده بودند
ما هم خنده خنده گفته بودیم نه و آخرش خلایق هر چه لایق، زن شوهر خودم شدم
که کاش اون روز خواب به خواب شده بودم
ولی
این پسر خاله‌ی مقیم فرنگ که مدام هم از اون‌جا بهم زنگ می‌زد و تقریبن هر شب
با هم کلی می خندیدیم و ماجرا
هنوز برایم به همان اندازه دور است
زیرا
در ایام جوانی، خاله اتی گیر داده بود، عروس دیویدش بشم
و از جایی که از دخترخاله‌ها اساسی می‌ترسیدم
زیر بار نرفتم
او هم یک روز آمد و به قید دو فوریت شوهر دختر عمه‌اش شد
تمام این هزاره‌ها هم البته بانو همسر ایشان که از کل ماجرا خبر داشت
چپ چپ نگاهم می‌کرد 
زد و بر دست حادثه، همسر مزبور به دیار باقی شتافت و دیوید دیگر مقیم وطن
دوباره تنها شد
حالا این ها همه یعنی چی؟
هیچی یکی مثل همه
اما چرا من هنوز نمی تونم در چشم‌ش نگاه کنم؟
یعنی چهارتا احوال پرسی متداول‌ هم برام ناممکن
چراش رو نمی دونم
اما ذهن‌م برنامه ریزی شده، ازش فاصله بگیرم
در قدیم بابت خواهران گرام و در امروز هم به خاطر همسر متوفا که اگر خاک به‌گوشش برسونه
من و دیوید زیر یک سقف بودیم
لابد چهار ستون‌ مانده‌اش می‌لرزه
حتا واقعن نمی‌شناسم‌ش
نمی دونم الانا چه روحیه و شخصیتی‌ست
می دونم اگر به جای محمد با این مزدوج شده بودم
بی‌شک خوشبخت‌تر از حالام بودم
اما 
چی موجب می‌شه در همه‌ی عمر از این آدم فاصله بگیرم ؟
و یک بهانه‌ای برای ترس از یه چیزی داشته باشم
به این می‌گن همان نقاط کوری که در بچگی در ما ایجاد شده
سیاه‌چاله‌ای به‌نام داود
اونم کی؟
منی که نه به کسی باج دادم و نه از کسی حساب می‌برم
چرا با این یک نفر آدم این همه ماجرا دارم؟

از من تا اوتیسم



هیچ چیز مانند، رسیدن‌های پاییز حال‌م رو جا نمی‌آره
شاید سی این‌که مولود همین ایام‌م
گو این‌که در قدیم، هیچ چیز به قدر این ایام حالم رو مستقیم به پیت فرو نمی‌کرد
نزدیکی پاییز و شروع مدرسه
همانی که همیشه ازش متنفر بودم و خاطراتی فوق‌العاده هم ازش ندارم
یعنی دروغ‌چرا؟
خودم رو می‌چلانم هم، نمی تونم دوتا خاطره واضح و به درد بخور از مدرسه و ایام درس پیدا کنم
نه‌که ناسازگار بودم
نمی دونستم که چرا باید هر روز از خواب گران بزنم و مثل بز
پشت سر هم راهی مدرسه بشیم؟
مدرسه‌ای که تهش نمی دونم چند نفر به مقصود رسیده باشند
من رو از اول باید می‌فرستادند یه‌جایی که به‌جای حساب و علوم و ... فقط از صبح نقاشی یاد بگیرم
حالا این وسط‌هام اونی که اهل آموختن باشه
خودش مثل من سر از هر چیزی که بنا باشه در بیاره
می‌اره
فقط از این که همه‌ی بچه‌ها باید یک مدل باشند تا در آینده‌ اجتماعی یک مدل رو بسازند
خوشم نمی‌آد
نتیجه‌اش هم همین بس که
من شبیه هیچ یک از هم‌سالانم نبودم و هم‌چنان هم نیستم
گو این‌که خیلی سعی دارم تا کشف کنم، اسم بیماری‌ام چیه؟
مثلن دیروز برنامه‌ای بود درباره‌ی اوتیسم
شک کردم، نه که من هم مرض دارم؟
یا یه روز درباره‌ی یه مرض دیگه کمی‌شنوم، باز همین‌طور
ولی می دونم اگر بین بچه‌های مثل خودم بزرگ شده بودم
نه به مقایسه‌ام می‌کشیدند و نه خودم به جستجوی انواع بیماری می‌رفتم
تا سر در بیارم مرض من چیست؟
می‌مونم به دو جنسه‌ای که در خانواده با نام پسر متولد می‌شه
همه ازش توقع دارند، رستم و حافظ ناموس خانواده باشه و
دلش لک زده برای برداشتن زیر ابرو یا لاک ناخن

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

یک آن




یک لحظه به این فکر کن
که
هیچ کس در جهان غیر از تو نیست
تویی و خودت و باقی دنیا
مثل خلئی در آسمان
مثل شازده کوچولو
به تنهایی و ایناش یه دقیقه فکر نکن
فقط به این فکر کن تو در این جهان تنها آدم دو پا باشی


حالا یک نفس عمیق بکش
چه حسی تجربه می‌شه؟
آزادی
نه کسی هست که خودت رو بهش ثابت کنی
نه کسی که نقدت کنه
نه مقایسه‌ای
نه ...... هیچی
یک حس عجیب آزادی
این تنها حقیقت وجودی ماست
کسی با ما کاری نداره
به‌ما فکر هم نمی‌کنه
مگر والد به ولد
یا زن به شوهر
باقی تعطیله
در سر ما هزاران نقش و شخصیت از گذشته هست
که کوچکترین ربطی به‌ما نداره 
ولی ما با همه‌اش از صبح تا شب مجادله می‌کنیم
مسابقه می دیم
دعوا می‌کنیم
فریاد می‌زنیم و ...... اینا
می‌شه فقط برای خودت زندگی کنی؟
برای امروز و حالا
بی دغدغه‌ای مدام

دیروز تا امروز



یک روزی من متارکه کردم و یک ربع قرن از اون روز گذشته

بچه‌های اون روز به سن همون روزهای من رسیدن
یعنی پریا الان درست همان سنی‌ست که من دیروز متارکه کردم
و پریسا چند سال بزرگتر
همه‌ی این سال‌ها گذشت و تا قیامت هم خودم رو بزنم و ریز ریز کنم هم
نه می‌شه دیروزها رو تغییر داد و نه ..... هیچ
اما یکی همه‌ی روزهای حالا و فرداها رو گذاشته و فقط کینه در دل پرورش می ده
یک روزی هم می‌رسه که من نیستم
و اون یکی خودش رو کاغذ دیواری هم بکنه
نمی تونه من رو از دیروز بکشه بیرون تا به خودش بگه
من‌هم مادر داشتم یا دارم
یا می دونم کی بود و چه کرد و .... داستان
چون
هر روزش رو داره خرج دیروزی می کنه که بزودی
هزاران سال ازش می‌گذره
و هیچ نقش و اثری از ما در جهان نخواهد بود

خاله اتی چهارشنبه منزل والده‌ام بود
وقتی همشیره‌ها به هم می افتن، بوی کاغذ کاهی هزار ساله بلند می‌شه
بس‌که این دفتر سال ها رو هی ورق می‌زنن
قصه‌های شصت هفتاد سال پیش که درش اسارت دیدن، رنج کشیدن و .... کذا کذا
یعنی ما اگر در نیم قرن پیش ستم دیدیم
مابقی عمر رو می ذاریم و فقط برای گذشته زاری می‌کنیم
وای یارو بی‌چاره‌ام کرد ، وای حرومم کردن ..... اینا
یه جوری هم گفته می‌شه که تو گویی همین حالا
دختری نوبالغ‌اند و کافی‌ست اجازه بدیم
تا بپرند
دیروز که رفت
چرا انقدر سخته باقی‌ش رو زندگی کنیم
برای خودم‌ون
برای امروز و حالا
چرا ما به گذشته‌های رفته می‌چسبیم؟
کسی‌که بلد نیست زندگی کنه
وسط خاندان جلیل سلطنت هم که به دنیا آمده باشه
باز هم زندگی نخواهد داشت
زیرا
بلد نیست زندگی کنه
تقصیر کسی هم نیست جز خودش
که ذهن‌ش در دیروز می‌مونه و خاطرات والدینی خدمتکار
نمونه اش دو فرزند شاه فقید که نه در اکنون که در کل جهان نیستند
زیرا تغییر در امروزها را تاب نیاوردند و در دیروز زیستن
دیروزی شاهانه
که البته خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
به دنیا بیای شاهزاده باشی و وسط راه
آوراه

همین حالا




دیروز چه کردی؟
دیشب چی؟
چه‌قدر از دیروز رو به یاد داری؟
می‌تونی همین دیروز رو برگردونی؟
هفته و ماه و سال پیش طلب‌مون
ما حتا دیروز رو هم از دست دادیم و با هیچ ضرب و زوری نمی‌تونیم حتا یک دقیقه‌اش رو 
برگردونیم، تغییر بدیم یا هیچی
چند روزه دارم روی این موضوع کار می‌کنم
هر روز به دیروز فکر می‌کنم و چنان دور و غیر قابل دسترس که، کودکی نیز
از این رو دارم فقط به امروز نگاه می‌کنم
ثانیه به ثانیه
ریز و با جزئیات
با این حساب
کار بسیار خسته کننده‌ای می‌شه، ذهنت بخواد مدام
مخ‌ت رو بجوه، از دیروز و پری‌روز بگه و یا هر چه که
هنوز نرسیده و به آینده تعلق داره
آینده ای که هیچ پیدا نیست بشه حتمن دید
یعنی دروغ چرا؟
هیچ تضمینی وجود نداره، حتمن سال دیگه باشم یا سه سال دیگه و .... 
پس فرمول اینه
امروز که خواهم بود؟
در اکنون 
همین حالا

۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

چرا هی یادم می‌ره؟



هنوز هم گاهی پای منبر شهبازی می‌نشینم
چرا؟
زیرا
یک وقت‌هایی این ذهن دلیل می رده می‌برتم وسط محله‌ی نکبت ابلیس
هی به‌گوشم می خونه:
دیدی عقب موندی؟
دیدی تنها موندی؟
دیدی هیچ پخی نشدی؟
دیدی مردم همه رسیدن و تو نرسیدی؟
دیدی چی شد؟
و الا......................... داستان
و همین شنیدن چند جمله از ایشان کافی‌ست
برگردم سرجام
از خودم بپرسم
نداشتی؟
نداری؟
تنها بودی همیشه؟
عقب بودی مداوم؟ و ............... هزار و یک سوال
از هیچ کدوم زندگی نگرفته بودم
همه‌اش موجباتی داشته که از تک تک‌ش فرار کنم
و این رقص جمعی‌ست که از بیرون نظاره می‌شه و ذهن وارد بازی می شه
به گوشم می خونه:
واااااااااااااااااااای باز تعطیلی و ..... همه خانواده و جمع و .... اینا
من همه اش رو داشتم و یه روز هم خسته از هریک رها کردم
چی موجب می‌شه ما از یاد ببریم که چرا به این نقطه‌ی اکنون رسیدیم؟
من هم داشتم و تجربه کردم
چرا هی یادم می‌ره؟
من هم نخواستم و رها کردم
چرا یادم می‌ره؟
زیرا ذهن من رو همیشه دردمند و رنجور می خواد
من باید مدام در حزغن غرقه باشم تا انرژی مورد نیازش رو تامین کنم
تا ازم تغذیه کنه
زیرا
او فقط و فقط از انرژی‌های دور ریز می تونه تغذیه کنه
و چه انرژی دور ریز است
همان‌که مرا به گذشته و اندوه و ......... تلخ  تلخ می‌رسونه
در حالی‌که آمدم تا خدای‌گونه زندگی کنم
در مرکز شادی و رضایت
فقط تعریف رضایت و شادی عوض شده
دیگه اویی موجب رسیدن‌م نمی‌شی
دیگه اویی باعث بدبختی‌ام نمی‌شی 
دیگه اویی وجود نداره که مدار زندگی بر محورش بچرخه
دیگه مرکز هستی شدم من
ولی چرا هی یادم می‌ره؟
چرا گاهی باور می کنم از سر ترس و بدبختی و ...... اینا کنج خونه نشستم؟
همه اش رفتم و به در بسته خوردم
نه چون من کج رفتم
دری برای باز بودن و رضایت قلبی وجود نداره
نه تنها برای من
حتا برای تو
بستگی داره چنی از خودت و سفر این جهانی توقع داری
به قدر یک پرس چلو کباب؟
یا به‌قدر سفری در خدای گونگی

در گذشته زیستن




از زمانی که همشهری گرام گفت : قراره بره تفرش
کلی هوایی شدم
بالا رفتم ، ماست بود
پایین اومدم ، دوغ بود و اینا
ولی آخرش خودم رو جمع کردم
کدوم نقطه‌ی جغرافیایی از باب خودش، بی‌خاطره برای من مهم شده؟
ما هر جا که رفتیم و خاطره ساختیم در دل جایگاهی ویژه شد
برای من  هم تفرش همیشه مساوی بود با باغ پدری و خاطره‌ی حضور پدر در هر نقطه
با تمام زهر تلخ‌هایی که از مردم‌ش شنیدیم و دیدیم
با همه‌اش تفرش همیشه تفرش بود تا هنگامی که ورثه‌ی گرام دست به کار
ویرانی و فروش باغ پدری شدند
دیگه تفرش از اهمیت افتادغ
دوست نداشتنی که هیچ، زجر آور هم شد
چنان‌که در آخرین سفر کمتر از دوازده ساعت درش جا شدم
به قدر بدرقه‌ی برادر بزرگ که به حضرت پدر پیوست
حالا همون تفرش نه تنها دوست داشتنی نیست که شده مایه‌ی عذاب
بعد از خودم در آینه می پرسم
از چه رو پریشون می‌شی؟
از باب گذشته
از باب خاطراتی که فقط عطر پدر داشت
و این یک شکار ذهنی‌ست 
نه بیشتر
ما کوچکترین دخل و تصرفی در زمان نمی تونیم داشته باشیم
گذشته رفته و تمام شده و ما هم دیگه اون آدم‌های قدیم نیستیم
حالا منم و یک خونه‌ی چلک که دخترها به چشم همون باغی می‌بینند که من در کودکی
در قلب تفرش می‌شناختم
ما از نبود خاطرات جمعی در گذشته کز می کنیم و دل می‌بندیم
نمی دونم شاید اگر مداوم من و دخترها با هم بودیم
اگر مداوم پدر کنار من بود
آیا باز این دو نقطه‌ی جغرافیایی صاحب قدر و بها می‌شد؟
یا از سر کمبود انرژی برای ادامه‌ی راه به گذشته‌ها دل بستیم؟


۱۳۹۴ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

ساخت و ساز معجزه



بچه که بودم، کافی بود دلم یه چیزی بخواد
همین‌که برم یک گوشه و هی بهش فکر کنم، هی فکر کنم کافی بود
تا خیلی زود صاحب‌ش بشم
خواسته‌هام هم همین‌قدر کوچک بود و تو گمان مبر که بین من و تو فرقی بود
خیر این‌که دختر کوچیکه‌ی حضرت پدر باشی هم موجب نمی‌شد 
پدر خداوندگار همین‌طور بریزه و بپاشه برات
هر چیزی حساب و کتاب داشت و حوالت‌های من همیشه به اینشالله و آخر برج می‌نشست
از همین روی دلی که مدام یک چیزهایی می‌خواست
مجبور بود به تجسم خلاق روی بیاره تا .......... رسیدیم به خواسته‌های دوپایی که دیگه تجسم خالی جواب نمی داد
مانند، ورود عشق به ذهن بچه ای نوبالغ
دیدیم بزرگترها برای هر خواست و نیاز به نذر و نیاز متوصل می‌شدن
ماهم رفتیم به‌کار ساخت و ساز انواع نذورات
تا یه‌جایی هم که ساده می‌گرفتیم انواع نذرها هم جواب می داد
اوه ه ه ه یه دفترچه داشتم برای ثبت نذورات که از دست‌م در نره
یه‌جایی هم رسید که دیگه نذورات هم جواب نداد
رفتیم سراغ عرفان و نخواستن، اصولن
برخی هم به‌کل منکر خدا بودند که شکر پروردگار و به یمن تربیت اساسی بی‌بی
این یک قلم در هیچ‌کجای ذهن‌م راه نمی داد
من باشم و خدا نه؟
او هم کوتاهی نکرد و هرکجا نیاز به معجزات عظیم‌القد بود، دستی از آستین برمی‌اورد و به ما 
معجزه هم داد
نه یکی نه دو تا هر چندتا که واقعن با تمام وجود نیازمندش بودم
تهش هم رسیدیم به باورهای رنگین‌ کمانی
یعنی هنگامی که تو به چیزی از ته دل باور داشته باشی
همون وارد زندگی و دست به کار می‌شه
دیگه از باور حفظ جای پارک گرفته تا ..... هر چند تا که دلت خواست
یعنی همین‌ها هم در زمانی پاسخ می ده که،            باور کنم
درست خواستم و به دل‌م می نشینه
اگر همون لحظه یه نخود شک کنم
تا شب آواره‌ی جای پارک می‌شم
فقط یک شک
شکی خالی ساده
خلاصه که اگر همین‌طوری به ذهن و زندگی  وا بدی و فقط بری
معلوم نیست تهش چی درمی‌آد
خدایا شکر که در تمام هستی، یک خدا دارم 
خدایی نزدیک تر از رگ گردن


از دبه کسی ضرر ندیده




از من به تو ای نور دیده، از دبه کسی ضرر ندیده
دبه

از این قانون بزرگ غافل نشیم که شده کار مداوم‌مون
جمعه‌ی گذشته پسر اخوی از فرنگ تشریف آورد و من از دو روز پیش‌تر 
حالم رفت اندرون پیت
می‌فهمیدم که من می‌زنم
چرا من نه؟
یه چند روزی رو به مرگ نشسته بودم و زندگی رو بی نتیجه می دیدم
 حال خراب تا دلت بخواد
یک کتیبه هم زدم سر در اتاق به‌نام دل‌تنگی
پشت‌ش هم رفت‌م سراغ کل اصول زندگی‌م
چرا من این همه تنها؟
چرا و ..... چرا .... و چرا؟
عاقبت با یک تماس از طرف فرشته بانوی طبقه بالا در موقعیت‌ی قرار گرفتم که
لازم بود بهش قوت قلب بدم و چه جایگاهی بهتر از روزگار خودم
زندگی‌ای سراسر معجزه
مانند یک دست غیبی بود
انگار خدا بانوی همسایه رو فرستاده بود برای یادآوری
هنگامی که از حوادث پشت‌سر مثل می‌زدم و این‌که همه‌اش گذشت و تنها
ایمان من بود که به آزمون افتاد .....
به خودم آمدم
که هوی عامو
معلومه چه غلطی می‌کنی؟
سی چی دبه کردی؟
تو با صاحب خونه عهد بستی
نگفتی فقط نگهش‌دار و سلامت، دیگه ازت هیچی نمی‌خوام؟
تو نبودی که توی برف زانو زدی زمین و گفتی:
هر چه دادی ازم بگیر ؛ فقط داغ به دلم نگذار؟
نگفتی تا ابد تنهایی می‌پذیرم و جفت هم نمی‌خوام و ... داستان؟
یادت رفت چنی خوشحال بودی که جدایی ختم به هجرت شد تا مرگ؟
بابت همین شرایط اکنون چنی شکرانه دادی؟
چنی سجده کردی ؟
چنی برای سایر منبر گذاشتی که آهای جماعت: باور کنید خدا هست؟
و ......
خب چی شد؟
همه‌اش یادت رفت؟
تمام‌ش شده عامل بدبختی؟


درد ما همینه که وقتی مشکل حل می‌شه یادمون می‌ره چه کلماتی از باب عهد بر زبان‌مان نشست
و کلمه و صوت‌ی که جادویی و خدایی‌ست
به این میگن : دبه
و خدا رو شکر که بانو فرشته در اون روز من رو به خودم آورد و توجیهات این ابلیس ذلیل مرده
همه‌اش باطل شد
در این مواقع خوب فهم می‌کنم چگونگی میثاق ابلیس با خدا
کاری کنم که تمام امیال‌م رو آرزوهای خودش بپنداره
و همین‌که به کمبود انرژی وا بدم و وارد بازی ذهن بشم
یک آدم بدبخت، فلک‌زده‌ی بی‌نوا از تهش در می‌آد که اصلن نمی دونه معجزه رو با کدوم م و ج می‌نویسن
به ما می‌گن:
 بشر دبه کار طماع

سرمونی خانواده





هر چیزی در ایام قدیم سنت و مراسم خودش رو داشت  
از پخت انواع رب و مربا تا سنت های اصیل و باستانی
اگر بنا بود مربای آلبالو بپزند، کل عروس‌ها و خواهرها جمع می‌شدند 
هسته درآرند، بشویند و در مراحل پخت شریکی از دیگ‌ها مراقبت می‌شد
دیگ‌ها هم روی چراغ پریموس قل می‌خورد
مراسم نهار تا عصرانه در حیاط پهن و جمع می‌شد
تا با خنده و شادی ظرف‌های مربا به جایگاه خاص خودش می‌نشست
بعد از امروز چند روز بعد همین آداب در منزل دیگری تکرار می‌شد تا 
کل خانواده مربای مورد نیاز زمستان‌ش تامین می‌شد
یا مراسم بسیار دوست داشتنی گلوله کردن ذغال 
ذغال الک می‌شد
درشت‌ها از ریزها جدا می‌شد و در آخر خاک ذغال‌ها با دست گوله می‌شد و در آفتاب می‌نشست
به عبارت ساده‌تر ؛ کل تابستان در خانه‌هامان میهمانی بود
از همین روی همه از حال هم آگاه و کسی هم دچار وهم و بخل از باب ندانسته‌ها نمی‌شد
بی‌بی حرمت داشت و عروس‌ها روی حرف‌ش حرف نمی‌زدند
یعنی مجبور بودند حریم‌ها را سلامت نگه‌دارند
در هر صورت نبود امکانات موجب حفظ خانواده می‌شد
زمستان‌هم که حدیث خودش را داشت
کرسی بود و انواع آش و شب چره
اصولن زندگی در جریان بود
چیزی که در اکنون خوابش را هم نمی توان دید