۱۳۹۴ مرداد ۲۴, شنبه

دقیقه نود





به این‌جاهای سال که می‌رسیدیم، تازه نبوغ‌م شکوفا می‌شد و هزارتا کار نکرده
در سرم بالا و پایین می‌کرد و باید حتمن تا مهر نشده
انجام‌شون بدم
و واقعن هم ، فقط در اون ایام شکوفایی غریبی داشتم
جس کسی که می‌دونه بناست بمیره و دل‌ش می‌خواد، تا می‌شه
یه‌کارهایی بکنه
دیگه تفکر درباره‌ی ساخت شمعدان از میوه‌های سرو نقره‌ای تا
نقاشی و خیمه‌شب بازی
جنس جور
حالا فکر می‌کنم، 
سی این بود که همیشه در کارهایی که نباید یا نمی‌شه و .. یا یا یا
سر بزرگی داشتم. 
به زبان شیرین لری می‌شه: سره خور
چرا این‌همه از درس و مشق بیزار بودم؟
تنها کلاس‌های مورد علاقه‌ام که درش بهترین نمرات رو می‌گرفتم
نقاشی بود و انشا
بعد بانو والده‌ام توقع داشت وکیل بشم و حضرت پدر، طبیب


۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

پیچ اشک



چند روزه کاری عجیب می‌کنم
می‌گریم
از پسه هزاران سال
اما نه گریه از اندوه
نه یاس و نه خشم
تو گویی جایی سد شده بود و 
طوفانی رسید و سد را شکست
طوفان به نام دلتنگی 
 پریا
این هم دیگه کامل‌ش کرد
اما از چیزی اندوهگین نیستم
حتا منزل دایی جان محمد 
چشی تر کردیم
ثوابش برسه به پریا که کل زندگی‌ام شد
به‌خاطرش روزی در حیاط بیمارستان میلاد 
بر زمین پر از برف زانوزدم و عهد بستم
عهد بستم، هیچ چیز نخوام و تنهایی رو بپذیرم
فقط سالم بشه و باشه
و حالا محکم به عهدم تا ابد چسبیدم
و زار می‌زنم
نه از سر درد
پیچ‌ش شل شده
پیچ اشک


آزادی شخصی



نمی‌دونم سی چی دلم نمایشگاه خواست 
خواستم کارهام رو به نمایش بذارم
نقد بشم و بفهمم کجای کارم؟
یه خانمی هست که کارش برگزاری نمایشگاه‌های نقاشی‌ست و در انجمن باهاش آشنا شده بودم
باهاش تماس گرفتم و کلی استقبال کرد و بنا شد، نمونه‌ی کارهام رو براش ایمیل کنم
کردم
و
داستان تازه
گفت: کارهات بسیار زیبات، اما
نمی‌شه این‌ها رو در هیچ نمایشگاهی بذاری. با قوانین ارشاد مغایرت داره
همه‌اش زن هست و و داستان مو و تاریخ شاهنشاهی
معذرت می خوام عزیزم. این‌ها قابل نمایش نیست
از جایی که یک هوس بود
نه دلم شکست و نه لرزید
اما تا دلت بخواد لجم گرفتم
پنداری سایه‌ی این وزارت فخیمه‌ی ازما بهترون همه‌جا با من هست
شاید اصولن ذهنی مورد دار دارم؟
به هر حال که بعد از کتابت نوبه به رسم رسید
حالا تو فکر می‌کنی من در این کشور وجود هم دارم؟
نه می تونم بنویسم و نه بکشم
من برای چی این‌جا هستم؟
چه حقی دارم؟
دوست داشتی جای من بودی؟
بعد می‌گن: این دون خوان بازی چیه؟
همینه که این تنها کاری‌ست که می تونم به اراده‌ی خودم انجام بدم
تا تهش برم
و کسی نباشه بهم کار داشته باشه و 
منم راضی می‌مونم که من مسافر جاده‌ی آزادی هستم
و فقط برای همین کار در این جهان حضور دارم



دایی جان‌م ، محمد




هیچی
هیچی
فامیل نمی‌شه
فامیل یعنی، راه رفته
همه‌ی پشت سر
کل تاریخ‌چه‌ی آدم
نمی دونم چند سال ندیدم‌ش
انقدر درگیر حس‌های در رنج خودم بودم که به نوعی از عالم و آدم
طلبکار بودم
منه بی‌چاره‌ی ورم کردم نمی ذاشت فکر کنم
یک عمر با برخی آدم‌ها،‌چنی نزدیک بودم و حال کردم
چنی باهاشون حالم خوب می‌شه
امروز رفتم منزل دایی جان محمد
یکی دو ساله آلزایمر گرفته
هنوز نوع بد نشده
هنوز می دونه و می تونه مراقب حرف‌هاش باشه
یه بچه‌ی معصوم و بی‌گناه که، خاطرات نزدیک هی یادش می‌ره
دلم ریخت روی زمین 
محکم بغلش کردم
به سینه فشردم‌ش و بوش کردم
 با همه‌ی خاطرات و تعلق خاطری که درم هست
از خودم خجالت کشیدم
همیشه کنارم بود
هرگاه که به بزرگتری نیاز داشتم
در غیاب پدر
حتا هنگام ازدواج و تا شاهد طلاق‌م بود
همیشه بود و کنارم 
هیچ وقت تنهام نگذاشت
همیشه می دونستم که هست
چرا ما این همه از هم دور شدیم؟

۱۳۹۴ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

تکون بده

video



خدایی‌ش دم‌شون گرم
کلی حال آدم رو جا می‌آره
همه‌اش فکر می کنم، این‌هام مثل من آدمند
ببین چه‌طور به هر ضرب و زور سعی می‌کنند زندگی کنند
اصلن ، نه
مردم دارند توپ زندگی می‌کنند
چرا من نمی تونم دیگه این‌جوری وسط داستان زندگی باشم؟
راهبم نیستم
ولی چرا نمی‌تونم؟
دلم می‌خواد ها
ولی وسطش داغ می‌کنم و  در می‌رم، بهونه  می‌آرم،
 زیر آبی می‌رم و به خودم کلی وظایف اهل سلوک دیکته می کنم
بل‌که به این دل‌مون خوش باشه
هی کم نیاریم
زندگی انواع تلقین و باور و .... همین‌ چیزهاست
حالا این‌که مال تو مقدس باشه یا من؟
برای هر کدوم همون شکلی‌ست که بهش دل دادیم
تا یه روزی هم بریم


با تشکر ا     لیسن پرشین