۱۳۹۴ مرداد ۳۱, شنبه

کن فیکون






قصد کردم این هفته را مال خود کنم
یک هفته‌ی امن و لطیف و پاکیزه
سراسر زیبایی و کرامت، پر از رسیدن و رضایت
وقتی با فکر من از بقال محل تا سگ خونه متحول می‌شه
بذار لحظات و ثانیه‌های خودم رو رنگین کمانی کنم
نمی‌دونم این همه در کدام پستو نهان شده که بناست برگیرم
اما می‌دونم این افکار منه که گزینشی هر چیزی رو به سمت من می‌آره
می‌خوام این هفته را به تمام خدای‌گونه نفس بکشم
راه برم و از زندگی خوشه بچینم
می‌خوام هفته‌ای نیک و مینویی بسازم
تنها با تسلط بر ذهن‌م با قصد و صوت 
همان‌گونه که خالق از نیستی جهان را اراده کرد
فقط کافی‌ست طرحی صحیح از شادی و رضایت در سرم داشته باشم
طرحی دقیق و سازنده که هستی بدونه چی لازم دارم
نه این‌که بنشینم تا هستی یه چی بهم بده
و هستی از کجا بدونه من به چی نیازمندم تا خودم ندانم؟
انما امره اذااراد شیئا ان یقول له کن فیکون
فرمان نافذ خدا، چون اراده خلقت چیزی کند. به محض این‌که بگوید: موجود باش. موجود می‌شود 
و من که از 
نفخه فیهه من الروحی « دمیدم از روح خودم در او » هستم. 
چرا زندگی خود به دست ذهن بی‌حیا سپارم
عنان به کف بگیرم و با قصد و صوت و کلمه  فرمان می دهم
زندگی، زیبایی، رضایت، آرامش ، مهربانی برای من باش
که از روح خداییم و لاغیر
زندگی ازآن ماست

باغبان باشی




صدای یا کریم وادارم کرد صدای موسیقی رو ببندم و بهش گوش کنم
که در همین نزدیکی‌ست
شاید در همین ایوان
اوه گفتم ایوان و یاد یه چیزی افتادم
حداقل ده سالی هست که به تراپی گل‌های ایوان دل‌خوشم
یعنی از بدترین نقاط ذهن هم که بیدار بشم
ناچارم به گلدان‌ها برسم و داستان آبیاری و این‌ها
و نتیجه کاملن پیداست که 
کانون ادراک از جای خواب شب گذشته به اکنون و حال برمی‌گرده
اما از وقتی متوصل به تکنو آلرژی شدیم و آبیاری قطره‌ای یک اسباب بازی مهم رو از دست دادم
منی‌که آرزوی حیاط و باغچه و ... دارم که درش زندگی کنم
ولی از باب این تکنوآلرژی از همه‌اش دور افتادم
ما را همین بس که نگاهی بندازم مبادا لوله‌ای سوراخ یا از جا درآمده باشه
یا چندتایی اندک را که متصل به سیستم نیست آبیاری کنم
خودم رو گول می‌مالم که نه:
فعلن نه که هوا خیلی گرمه و اینا، این طوری شده
وگرنه به محض رفتن گرما نیمی از روز را در ایوان و با گل ها خواهم بود
اما فریبی بیش نیست
برای خودم راحت شدم که بساط شلنگ بیار و ببر تعطیل و باقی داستان
حالا خفت کی رو بگیرم؟
ذهن‌م که رفت زیر جلدم که این کار را بکنم؟
یا زیر سر مهندس رئیسی که مجبور شدم براش بنر بسازم و اوهم
هول هولی آمد و کار را بست؟
زیر سر هوای چلک است و فکر رفتن؟
زیر سر آزادی‌ست و آرزوی آن؟
زیر سر هر چی هست، کلی از باغبانی دور ماندم و بی‌خود نیست
گاهی پریشانم

صلح را آمین




دو روزه که از اتاق جنگ به بیداری برمی‌گردم

روز اول گفتم خیالی بیش نیست و محصول ذهن بیگانه
موضوع روز اول
 گروهی بیگانه بودند که در اتاق فکر نقشه‌ای برای جنگ می‌کشیدند.
و تکرار می‌شد جنگ
امروز صبح‌هم از حیرت چاقویی که به حلق پادشاهی ، حاکمی  فرو شد از خواب پریدم
نمی دونم
تعبیر به خیر می کنم که این اتاق جنگ من و ذهن‌م باشد
امید دارم حکومت از ذهن بستانم
و خود را برای همیشه از این مایه‌ی یاس و اندوه و خشم، قضاوت و حسرت و حسد و دیگر....
مقوله‌های بشری آزاد سازم
گرنه که خبر جنگی در راه است
خداوندا به خیر باشد
آمین


۱۳۹۴ مرداد ۳۰, جمعه

شاگرد ممتاز





به والده‌ام می‌گم:
ما که خنگ نبودیم، گم بودیم
بین خواسته‌های شما و حضرت پدر که عاقبت باید چی بشیم؟
اگر یه ذره وقت گذاشته بودی برای ما وضع‌ بهتر از این بود
می‌گه:
این‌همه بهت نگفتم: برو فلان کن، یا بهمان و .... ؟
یه نگاهش کردم و دیگه هیچی نگفتم
اما 
اگر به گفتن بچه‌ها عاقبت به خیری داشتن
که همه فقط می‌گفتن و بچه‌ها عمل می‌کردن و الان همه‌جا گرمابه و گلستان بود
سیل کن ایی
دست راستت زیر سر من

خاتون



در این صد سال چی عوض شده؟
اون‌موقع قلیان می‌شد نماد شیکی و شخصیت و باهاش عکس می‌گرفتن
الان عکس‌های سلفی می اندازیم
تهش طی صد سال همین بوده رشد زن ایرانی
دنبال شیکی و افه و داستان
یک عکس ندیدم دست خاتون کتاب باشه
یا در حال نوشتن یا .... آن چیز دیگر
با پسران حضرت آدم کاری ندارم 
زیرا اهل تفکر نبودن و یا اگر بودن هم نیست می‌شدن
یا از کشور برون می‌رفتند و یا به محبس و یا راهب و ساکن خانقاه
اما دختران حوا همیشه به‌من مربوط‌ند 
زیرا، در جستجوی رد پای تاریخی خودم می‌گردم
این‌که یک وقتی ساکن حرمسرا می‌شدیم و حالا
سکنه‌ی آن جای دیگر
یا در طلاقی خاموش دست به گریبانیم و یا
در پی رسیدن به خواسته‌های ذهنی و رقابتی داریم چشم م رو در می‌آریم
هر طور که راه داد
پشت این دیوارها خرم سلطان کم نیست
ما ازش خبر نداریم

۱۳۹۴ مرداد ۲۸, چهارشنبه

غروب تیسفون





رنگ روغن بر بوم
190‌* 90


البته که از الست نکن بدتر کن بودم
لیک
این دیگه ربطی به نکن و بکن نداره
پیش از این‌که بشنوم،  گالری‌های نزدیک به دولت کارهای این‌چنینی رو به نمایش نمی‌گذارند
شروع‌ش کرده بودم
و تو گمان مبر که من به میل کسی بتونم قلم بزنم
از هر نوع
چه کتابت و چه رسم یا بر سنگ، هم‌چون فرهاد
به هر حال که روزگار غریبی‌ست
ما هستیم و می‌کشیم
نشد در کشور بیگانه به نمایش می‌گذارم
گو این‌که از قرار کلی نمایش‌گاه‌های زیر میزی ، زیر زمینی هم در کشور هست
و برخی هم حتا فقط به مبلغ ورودی می‌اندیشند و نه هیچ
به هر دنگ و فنگی که بود تموم‌ش کردم
ولی چشم برام نموند
خدا ازم راضی باشه
و هم یزدگرد و دولت نالایق ساسانی که وطن از کف دادند
و هم‌چنان ایران بانو با خاطرات‌ش خوش است
نکشیدن جرم است
قلم به نان فروختن نیز هم
من هم دل‌خوشم به ایامی که شاید در این جهان نباشم و این‌ها مجوز نمایش داشته باشند
با افتخار
تاریخ نگاری بیش نیستم
همین مرا بس

جراحی پلاستیک روح




همین‌طوری برگ‌ها رو رد می‌کردم که چشمم افتاد به ایی بانو آژدا پکان
یادش به‌خیر اومد ایران ما یه نخود قدمون بود
حالا من با عزرائیل مسابقه دارم و او از من هم جوان‌تر است
بعد از چهره‌ی روی تی‌وی که نه از خودم می‌پرسم:
یعنی روح و دل‌ش هم جوان نگاه داشته؟
یعنی بعد از کنسرت‌ها هم خسته نمی‌شه؟
یعنی کم نمی‌آره؟
من‌که با آینه کاری ندارم، اما دل‌م پر از تجربه شده و می دونم اون‌وقتی هم که به بیسکویت می‌گفتمک
بیت کویت هم همینی بودم که الان هستم
نه
در بیست سال‌گی در سی و .... هیچ‌گاه پخی این‌کاره نبودم
نه جوانی و نه زیبایی اسباب دل‌خوشی‌ام نمی‌شد
همیشه در جستجوی شادی درونی و آرامش بودم
حالا هم اگر شونصدتا عمل زیبایی و جوانی هم انجام بدم
هنوز همان‌م که در هزار ساله‌ی پشت سر بودم
به فرض که انواع بانوهایی که هیچ‌گاه پیر نمی‌شن، در ظاهر جوانند 
آیا در دل های‌شان هنوز خامی، انتظار، وسوسه ، عشق و ..... سایر اقلام موجود هست؟
من‌که فهم کردم عشق ریای وابسته به زمان است منیت
ما خودخواهانه طلبه‌ی یکی می‌شیم 
وارد نبرد می‌شیم و با هر ضرب و زور نگهش می داریم
برای خودمون
عشق من، معشوق من، مال من، سهم من و ..... دیگر انواع خودخواهی
چه‌طور می‌شه پس از این همه تجربه‌ی ناموفق از عشق
 هنوز در حسرت جوانی و زیابیی و تجربیات عشقولانه‌ی وابسته به سن ماند؟
چه‌طور می‌شه در هفتاد سالگی هم مانند دختری جوان بالا و پایین پرید
نمونه‌اش بانو ش 
بوی نا گرفته و هنوز با خودش درگیره
این درگیری برای صحنه نیست
این درگیری برای چیست؟
بانو گ هم یک نمونه‌
هنوز مشتاقان صدای‌خودش رو داره بی‌توجه به اعداد و ارقام سجلد احوال
زیرا ما هم با ایشان پیر شدیم

چرا من؟





وقتی می‌گیم: چرا من؟
سوالی عجیب از درگاه هستی می کنیم
چرا من ؟
پس کی؟
لابد ابلیس وار ترجیح می دیم همه به جز من؟
مثل قدیم‌ها و ایام موشک باران‌ها
وضعیت قرمز می‌شد
ضد هوایی‌ها غوغا می‌کردند بعد صدای انفجاری و در آخر سپید
و ما با خوشحالی خدا رو شکر می‌کردیم که به‌خیر گذشت
گور بابا درک
گور بابا اونی که براش خیر نبود
مثلن بي خیال کیهان کلهر که کل خانواده‌اش رو در همین تهران با بمب عراقی‌ها از دست داد؟
یا بی‌خیال کامکارها که داماد عزیز در اون حادثه از دست دادند؟
فقط 
الهی شکر که من زنده‌ام
و همین‌طوری یه نخود یه نخود از حلقه‌ی وحدت وجود خارج می‌شیم
و هنگامی که به خود تنهامون می‌چسبیم
به منه من‌مون
دیگه نمی‌شه از خالق انتظار معجزه داشت
وقتی خودت رو تنها و در اسارت پیدا می‌کنی
چه‌طور ممکنه انرژی‌های کل به فریادت برسه؟
چه‌طور می‌شه با انرژی کل به منظور و مقصد پیوست؟
ما می مونیم و منی دردمند که روز به روز من تر و تنها تر و گدا تر و مفلوک‌تر می‌شه
چون از خیر انرژی جمعی بی‌بهره می‌شیم
و فقط کافی‌ست
خودت رو تکونی بدی و از من‌ت بیای بیرون و به ما بیاندیشی
و به خالقی که از روح‌ش در تو دمیده و تو تو شدی و باز می‌گی:
من


شفای عاجل







دیشب تا صبح نشد مثل آدم بخوابم
اول که خوابم نمی‌برد و بعد هم که برد، نه خواب بودم و نه بیدار
از این‌ور تخت به اون‌ورش سر خوردم
صبح هم زودتر از زمان خواب بیدار شدم
یعنی می دونم دیشب خواب کامل نداشتم
به محض بیداری هم متوجه آشفتگی بالشت‌ها و تخت شدم
از قرار تا خود صبح مثل عقربه‌ی ساعت در تخت چرخیدم
اما سی چی؟
ارتباط با اون‌ور دانوب برقرار و مام که اصلن بنا نیست چیزی بخواهیم
و الهی شکر که چیزی هم لازم نداریم که بخواهیم
اما سی چی؟
سی فرشته بانوی مستقر در طبقه‌ی بالا و آقای شوهرش که حسابی کانون ادراکم رو بردن به چند سال پیش
اما داستان
آقای شوهر یک‌سال از من کوچکتر و کانون امتحان
یه پسرک نوجوان بوده که رفته سربازی و البته، جبهه
بعد اون‌جا جراحت‌ و شیمیایی و سپس اسارت به دست دشمن بعثی
بعد از آزادی هم، تاثیرات شیمیایی و دیابت و کلیه‌ی بیمار
حالا این آقای شوهر به‌قدری در رنج آن‌همه و چرا منی ؟ 
که برای من بسیار هم آشناست، موجب شده به بیماری قلبی
امروز بناست آنژیو و شنبه هم عمل نصب باطری
و این پسر خدا مداوم می‌پرسه : چرا من؟
خب راست می‌گه. آدم کم می‌آره
از وقتی یادش هست از در و دیوار براش ریخته. اما نحوه‌ی مطرح کردن سوال خطاست
نمی‌پرسه:
خدایا چرا من رو از اسارت برگردوندی؟
چرا من رو از اون مصائب جراحات و شیمیایی‌  نجات دادی؟
نمی‌گه : خدایا چرا بعد از اون همه دیروزها در اکنون همسر و دو اولاد ژنی و تیزهوشم دادی؟

نه تنها ایشان
که هیچ یک از ما بلد نیست این‌طوری به ماجرا نگاه کنه
همیشه از سر زشتی‌ش نگاه می‌کنیم
به فرشته بانو گفتم:
بعد از عمل خفتش کن و وادارش کن دیگه هی تکرار نکنه چرا من؟
باید زاویه‌ی دیدش رو عوض کنه و ببینه که اوست که در تمامی این مصائب بیرون آمده و در حال زیستن
نمی دونم. من‌هم تا سال ها مدام تکرار می کردم: چرا من؟
بعد که دیدم ، اوه ه ه ه ه ه چه دردهایی در سینه‌ی این مردمان هست که ما فقط پوسته و روی اون رو می‌بینیم
ظاهری دور هم و خوشحال یا در سفر و روبراه
اما از وسط‌ش بی‌خبری‌م که هر کسی یک دردی داره
و ما تنها وظیفه‌مون گذار از ماجراست
با توکل و ایمان
با ایمان به این‌که، من از روح الهی هستم و این‌ها پیش می‌آد تا ما به خودمون رجوع کنیم
با باوری از نو طراحی شده
این‌که من هستم و از اويم، بنا نبوده برای عذاب بیام
ولی از جایی که باور می‌کنیم زندگی کاری جز آزار و داستان برای ما نداره
وا می دیم و به راه کفر و انکار خود گام برمی داریم
من‌که فکر می کنم، خدا هی می خواد توجه‌مون رو به سمت نیروی درونی و ذات الهی‌مون برگردونه
ولی کسی یادمون نداده که از خداییم
یا حداقل از کودکی کسی چنین به گوش‌مون نخوانده تا ایمان و باورمون بشه
در نتیجه به سنگ و پای لنگ و این‌ها وارد پاس کاری واحدهای افتاده می‌شیم