۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه

بی عشق مردن





با آذر درباره‌ی عشق گپ زدیم
این‌که آیا از علائم پیری‌ست که دیگه عاشق کسی نمی‌شیم و حوصله‌اش رو نداریم؟
یا از خرد و شعور اکنون برخاسته که دیگه دنبال چیزی در نگاه کسی نباشیم؟
یا سی این‌که فهم کردیم اصلن نباید دنبال چیزی بود؟
یا اصلون که عشق چرت و پرتی‌ست در حیطه‌ی نفهمی؟
و آذر از جهان‌های موازی گفت که ما در قالب‌های متعدد و متفاوت اون‌جا هم سیر می‌کنیم
و در برخی چه بسا حتا عشقولانه‌هم داشته باشیم
و یا این‌که
شاید در این تجربه بهش نیازمند آن‌چنانی نبودیم که اصولن زندگی رو بذاریم و 
درپی عشق باشیم
که یاد دوستی افتادیم از همین هنگ ساحران که هنوز آشفته‌حال دنبال عشق می‌گرده!
و یا یکی دیگه که سر پیری عاشق شده
آخرش هم نخواهیم فهمید که واقعیت ماجرا چیه
اما یک چیز رو خوب فهمیدیم که
کسی که تجربه‌اش کرده باشه، دیگه الان دنبال‌ش نمی گرده
فکر نمی کنه اگر الان از راه برسه همان تاثیری رو برما می ذاره که:
در بیست سالگی داشت
پس عقل رس شدن چی می‌شه؟
آخرش رسیدیم به نقطه‌ی اولادی
اونی که نداره تا وقت رفتن چشم به اون‌هایی داره که دارند
و اونی که داره به اون‌هایی نگاه می‌کنه که عاقل بودن و دم به این تله ندادن
در واقع در این جهان هیچ‌کس کامل نیست
اونایی هم که وانمود می‌کنند هستند
ادا درمی‌آرن و در خفا آن‌کار دیگر می‌کنند
با این حساب به کسی چه کی چی دلش می‌خواد
اومدیم فله‌ای زندگی رو تجربه کنیم
بعدش چی می‌شه رو هم باید بذاریم برای بعدش که دیگه این‌جا نبودیم
کافیه در امروز برای امروز زندگی کنیم
ما
چرا من نمی تونم دیگه برای امروز زندگی کنم؟
چرا تمام حرکات و برنامه‌ها رو طوری تنظیم می‌کنم که به زندگی بعد از این جهانی لطمه نزنه؟
چرا بیش از زندگی برای مرگ‌م زندگی می‌کنم؟
کی به چنین باور عمیقی رسیدم؟
کی تضمین داده که بعد هم خبری باشه؟



۱۳۹۴ شهریور ۱۲, پنجشنبه

بالاتر از خطر




چند روزه متوجه شدم شبکه جم کلاسیک در حال پخش برخی از سریال‌های قدیمی‌ست
قدیم به وقت بچگی‌های ما
همان زمانی که سریال بالاتر از خطر کلی برای خودش
سوژه بود
از فیلم‌های صمد سر درآوردن تا داستان داغی برای بزرگترها
البته بعد از روزهای زندگی یا محله‌ی پیتون پلیس
یا حتا مرد شش میلیون دلاری که چنی موجب داستان بود در خونه‌ی ما
که هم‌زمان با رنگارنگ پخش می‌شد و من دلم می‌خواست شو ببینم و حکم همیشه
به‌نفع ولیعهد صادر می‌شد که دلش مرد شش میلیون دلاری می‌خواست
چنی ما جنگیدیم
چنی رنجیده خاطر شدم
چنی آرزو کردم که روزی برسه از پسه این ولیعهد کله خر بر بیام
ال‌قصه که
دیروز نشستم پای یکی؛    بالاتر از خطر
بیشتر دنبال این بودم که فهم والدین زمان ما تا کجا بود؟
چی رو با لذت نگاه می‌کردند؟
در حالی‌که من حوصله‌ی تماشای یکی از سریال‌های امروزی رو ندارم
مگر ترکی نباشه، پلشتی نداشته باشه و ترجیحن، پلیسی چیزی
اما نکته‌ی مهم و جالب این داستان هنر آمریکایی‌هاست یا بگیم درجا زدن‌شون؟
الان اگر وقت یا حوصله داشته باشم مثلن سریال استخوان‌ها رو می‌بینم
که بر حسب اتفاق این دو سریال بسیار شبیه به هم از آب درآمد
مرد شش میلیون دلاری قابل تحمل‌م نبود، سی این‌که 
خالی‌بندی‌های اون زمانی‌ش به شعورم توهین می‌کرد
ولی
دیدن هیچ یک خالی از لطف نیست
بخصوص که خیلی‌ها رو ما سیاه و سپید به‌یاد داریم
چی داره این ایام بچگی که این همه مهم می‌شه برای ما؟
یعنی من یکی که کل حال و دیروز رو ول کردم و چهار چنگولی چسبیدم به پس پریروزها



۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه

درود به آذردخت اعظم زنگنه



دیروز رفتم پیش آذر
کلی در باغ‌ش  خونه‌ای که خودش با دستان خودشدو تا کارگر افغانی ساخته  حال کردیم
میوه از درخت چیدیم و خوردیم
حرف‌هایی از جنس اقتدار گفتیم و شنیدیم و داستان‌های همیشگی
هنگ ساحران
تهش یک حس خیلی خوب با خودم به تهران برگردوندم
این‌که چنی خوبه آدم ، آدم باشه و آدم وار زندگی کنه، بل‌که در ایام دوری از جماعت
چهارتا دوست و رفیق اساسی براش مونده باشه
که به خودش نگه: تنهام
یعنی مال من که این‌طوره
تنهام ولی دوست دارم از شش سالگی تا هنوز
رویا، رفیق کودکی تا هنوز که از باب تفاوت احوال‌مون؛ ترجیح می‌دم دورا دور ازش مطلع باشم
او متاهل و من نی
یا زری که از سیزده چهارده سالگی با هم‌یم
یا مریم بانو که در کانادا و از اول درویش بازی‌ها شریک راه‌م بود و هم‌محلی خیلی نزدیک
و در آخر هم آذر و هنگ ساحران که بیست سالی هست با هم می‌پریم
البته نوع آذر متفاوت از دیگر اقسام است
یه دیوونه از جنس خودم
همونی که کافیه دهان بازکنم و نگفته ف او تا فرزاد رفته و با ظرفی شاه‌توت بازگشته
کسی که کلی تجربه با هم داریم، کلی سفر، کلی خاطره، کلی داستان مشترک
تا حدی که فکر می‌کنیم حتمن با هم نسبت کیهانی داریم
ولی
نه که فکر کنی به همین راحتی رفتم
از جمعه گفتم می‌آم تا آخر سه شنبه در تماسی با گول مالی و ... اینا به سبک حسن کچل سیب چید از
این‌جا تا ....................... قشلاق ملارد
دیروز صبح هم کلی با خودم دست به یقه بودم که یه‌جوری جیم بزنم و بمونم خونه
ولی نمی‌شد نرفت آذر صدام زده بود
خلاصه که به هر تدبیری از پس ذهن براومدم زدم به جاده
کلی حالم جا اومده
کلی انرژی تازه پیدا کردم
آذر من رو از مادرم بهتر می‌شناسه
و اوست که بعد از تصادف مثل خواهری عزیز همیشه چسبیده بهم در حرکت بود که مبادا
خاری به پاهام بره
در بستر کنارم بود و بعد هم با روش خودش کشیدم به سفر و جاده
مراقب‌م بود به‌قدر لوسی
شاید حتا او موجب شد فکر کنم نباید از جام تکون بخورم ، مبادا دوباره بشکنم
تا وقتی که مطمئن شدم
هیچ مشکلی ندارم و گیر کردم وسط محله‌ی بد ابلیس ذلیل مرده‌ی نکبت
درود آذر
 به روحت‌ت به ذات‌ت به اندیشه‌ی آرمانگرای تو
 بانو جان

طالع بینی فیثاغورث





راستش یه وقتی آره 
اما خیلی‌سالی‌ست که نه
به هیچ طالع بینی باور ندارم
اما دیروز داشتم به آذر می‌گفتم که یک عدد سه رقمی 
هزار ساله که در رویاهام تکرار می‌شه .   3 و 2 و 5
به ترتیب‌های مختلف این عدد رو در رویا از یکی می‌گیرم
مثلن شماره تلفنی که فقط این سه عددش یادم می‌مونه و در دفتر می‌نویسم
جخت پرید و کتابی آورد به‌نام « طالع بینی فیثاغورث» که از صبح هر چه گوگل کردم
یافت می‌نشود جسته‌ایم 
اما آخر آخر آخرش بود
با محاسبه تاریخ تولدم به عدد 32/5 رسیدیم
بعد داستان‌های بسیار این عدد خودش کلی شگفتی داشت
حتا به تصادف‌م هم اشاره داشت
یا به کل مسیر و شخصیت رفته و باز آمده‌ام
خلاصه که اساسی از دی‌روز در حیرتم
باید این کتاب رو پیدا کنم

۱۳۹۴ شهریور ۹, دوشنبه

از من تا من چنی مونده؟





خدا می دونه این ایام چنی هوایی چلکم
اما
نه
هوایی اون‌جا نیستم
فقط دلم حیاط و باغچه می‌خواد با درختان سیه ریشه
کاشت و برداشتی چهار فصل
با یکی از همین می‌گفتم، گفت :
خب چرا نمی‌ری همون چیزی که داری رو لذت ببری؟
همین‌که یاد جاده می‌افتم و تنهایی و شب‌هایی نظیر آخرین تجربه ام
کافیه تا دلم نخواد برگردم
اما هنوز بال بال می‌زنم، برای یه جایی نزدیک تهران
با این حساب مشکل واقعن داشتن حیاط و باغچه نیست
پس چیه؟
این یکی از همون امراض زیر جلدی‌ست که هنوز مکاشفه نشده
دردم نفس کشیدن توام با زمین؟
یا نفس کشیدن همراه با کسی که تنها نباشم؟
بعد ما مردم رو داوری می‌کنیم، قضاوت پوست ذهن رو چندین برابر کرده و 
هنوز فکر می کنیم از همه چیز عالم و آدم سردرمی‌آریم
در حالی که نه گمانم تا لب گور هم موفق به شناسایی تام و تمامی از خود شده باشیم

اندر خم تجربه تا عشق



بعد از متارکه با خودم عهد بستم نیفتم به یللی تللی
سی همین‌م زدیم به کار خود شناسی
بعد هم که در سراشیبی شیخ ناوال گیر کردیم تا هنوز
اما منظور این‌که در تمام اون زمان‌ها مبارزه ی بزرگم سر همین نبود شخص دوم در زندگی‌م و پذیرش تنهایی بود
یعنی تو بگو بمیر
برام راحت‌تر بود تا یک ساعت توقف در خانه‌ای تنها
سی همین‌هم تا می‌رسیدیم به یه‌جایی که یه چیزی دستگیرمون بشه
سر و کله یک فقره آقای عشق و عاشقی سبز می‌شد
از نوعی که نتونی بگی نه
گو این‌که همین پدرسوخته‌ها هم یک روز موجب تصادف‌م شدند
شاید باید حتمن یه بلایی سرم می‌اومد تا ازش دل بکنم؟
سی همین‌ هم دیگه عینک سیاهه رو زدیم و دلم نخواست در هیچ کوچه‌ای مکث کنم
یعنی هر کی اومد به ناگاه ذوق کردم و دوباره پس زدم
از ترس تکرار همان ماوقع
ان‌قدر تکرار و تکرار شد که دیگه خودم حتم کردم
همان تجارب گذشته ما را بس
و از ترس چسبیدم کنج خونه
خب چه دردی بود؟
اگه از اول به حرف اساتید گرام دل داده بودم
شاید کار به تصادف هم نمی‌کشید
اما تو فکر نکن از سر ترس
که سی تجربه
یعنی هر چی که به تجربه برسه و جواب نده برای ابدیت حکم‌ش ملغا می‌شه
از جمله آقای عشق
حالا دیگه از اون‌ورش افتادم
یکی بگه بیا و یک ساعت فلان آقا رو تحمل کن یا دوست داشته باش
می‌مونه به همون ایام که کسی می‌گفت: یک ماه بی‌عشق زندگی کنم
تو گویی حکم مرگم می داد
یعنی ممکنه روزی هم حتم کنم
نفس کشیدن، هیچ واجب و حیاتی نبوده و چون دیگران نفس می‌کشیدن مام افتادیم
به استفاده از ریه؟


بهش می‌گفتم پیری
یعنی تصورم می‌رفت این بزرگان از سر پیری دیگه چیزی نمی خوان
نگو داستان از سر تجربه بود
اونی که در زندگی تا تونسته دویده و تجربه کرده
همه‌ی تجارب مثل بمب خنثی شده بی اثر می‌شن
 و اون‌ها هم که تجربه نکردن تا لب گور دل‌شون می‌خواد
می‌مونه به نسبت من و تنی چند از هم‌سالان و حتا بزرگترها که هنوز اندر خم کوچه‌ی اول عشق درگیرند
و در حسرت تجربه ی یه نخود عشق
بال بال می‌زنن
اسم‌شون هم شده پیر پر نشاط
اصلن مسئله‌ی سن و سال نیست
اونی که سر بزرگ بوده و زده به دل زندگی
هی رفته و رفته تا با مخ کوبیده به دیوار
اونی هم که نه در حسرت هی سوخته و سوخته و هنوز چشمی پر انتظارش بر راه
موضوع فقط همینه
تجربه از گهواره تا گور

رجعت من تا من



دیروز روز خاص و عجیب بود
هنوز تصاویر خواب پشت پلکم بود که چشم باز کردم
دوباره یک مرد نظامی
اما
یه‌چیزی‌ش درست نبود
این‌که چرا فکر می‌کردم این‌ها سپاهی بیگانه و اجنبی‌اند؟
از این شانه به آن شانه می‌چرخیدم که بعد از مدتی دراز تصویری دوباره سازی شد
و چنان حقیقی و ناب بود که تو گویی دوباره شاهدش بودم
تصاویری مربوط به حدود سی سال پیش
در زمان ما که نه هم‌چنان متداول بود
محصلین رشته‌ی هنر به جز درس مکتب باید واحدها رو شخصی و نزد استادی بیرون از محیط دانشگاه می‌آموختند
و یا هنوز هم می‌آموزند
من بودم و کلاس‌های تکمیلی و خیابان منوچهری
همان ایامی که برای هفته‌ها گم و سردرگم بودم و وقایعی رو تجربه می‌کردم که
به یمن ورود شیخ ناوال از سرم افتاد و گم شد
تا همین دیروز که نمی‌دونم چرا با تمام قوا پرده دری کرد و خودی نمایاند
خودی جدی و با وضوحی بسیار

الداستان که
هی صداهایی می‌شنیدم
هی وقایعی در خواب و بیداری برابر یادم ظاهر می‌شد که 
روان پژوه « آقای طاها » مزبور ما رو داد به دست اهالی رجعت و خواب ..... فلان و اینا
وقایعی مربوط به زمان جنگ جهانی و کوچه پس کوچه‌های قدیمی تهران
و موضوعاتی که دیگه عاقل‌تر از آن‌م به تحریر دربیارم
و نتیجه که مستر طاها ذوق زده من رو با خودش می‌کشاند
تا خیابان شیخ هادی و ...... اینا
با حساب ایشان اگر باید باور می‌شد من در زمان جنگ هم ساکن تهران بودم و عشقی نافرجام و خانواده‌ای بزرگ
با یادآوری اون داستان‌ها دیروز افتادم به گردباد تسلسل
که خب یعنی چی؟
............................ تا وقت نماز که یک چیزی رو فهم کردم به ناگهان
این‌که
ما که اگر بنا باشه این حکایت رجعت رو باور داشته باشیم
در زندگی قبلی هم موجودی حیونی بودم و مادر یک خاندان
سرم به کار خودم بود و نون و ماست خوردن خودم، چه خطایی می تونه کارمایی چنین داشته باشه
که زندگی این دوره‌ام به خلوت و کنج و گوشه تمایلی بیش داشته باشه؟
و همین که سر از سجود برداشتم یک فهم تازه با من بود
این‌که
نه که بناست دوباره صفر کیلومتر برگردیم به جایی که ازش اومده بودم؟
شاید باید تمام صفات بشری که در این زندگی به روح‌م تحمیل شده را برمی‌چیدم؟
یعنی از گوشت افتادیم، از عشق‌ افتادیم، از جمع و خانواده و ............. اینا
سی این‌که
دوباره به عادات خدایی باز گردیم برای قطع این برو بیای مداوم؟
واقعن که اگر حتم داشتم رجعت حقیقت داره
حاضرم باقی عمر هم در این سکون و سکوت سپری کنم
ولی مسیر بازگشت و تولد تا مرگ مجدد تکرار نشه
امیدوارم چنین باشه که بابت‌ش این‌طور از ریخت آدمیت بری گشتم



ببار باران




ای خدا
زندگی یعنی همین روزها
نمی‌دونم این ایام رو این‌طور ستایش می‌کنم چون من رو یاد چیزی می اندازه؟
مثلن ایام نزدیک و خود مدرسه؟
یا اوصلن این‌طور دوستش دارم و داستان مدرسه در قدیم‌ ایام بی‌رنگ‌ش می‌کرد؟
یا شاید چون فصل ورودم به جهان است؟
یا اصولن اگر آغاز مدرسه در این زمان نبود بیش از این دوست‌دارش می‌شدم؟
یا نه ، چون به یاد اون زمان می افتم؟
ولی به گمان‌م هیچ ربطی به درس و کتاب نداشته باشه
زیرا تصاویری در ذهن تداعی می‌شه که بیشتر بازمی‌گرده به چهار دیواری، داخل خونه
به هر حال این روزها وسط بهشت ساکن می‌شم
گو این‌که در گذشته‌ی ما اثری از بیابان زایی و این چنین طوفان‌های پر از خاک نبود
به هر حال هر چیزی که هست
یه چیزی کانون ادراک‌م رو به جای خوش خوشانی می‌بره
نعمت آب از سرزمین دور مباد
و خداوند کشورم را از خشکسالی در امان دارد
ببار باران