۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

شما و رادیو ١٣٥٣


در این روز خاص من چند ساله بودم؟
تو چند سال داشتی؟
صبح جمعه با صدای رادیو آغاز می‌شد
یک حال و حس عمومی
در هر خونه‌ای صدای رادیو تا حیاط می‌رسید
و ما بازی می‌کردیم، می خندیدیم، شاد بودیم
مادر در مطبخ برای ظهر جمعه تدارک می دید
کباب یادگاری و عصرش بستنی سنتی با کیک یزدی
گاهی هم برای خالی نبودن فضا ناسزایی هم بارم می‌کرد که چرا سر درس نیستم؟
ما بودیم و جمع خانواده‌ی دایی‌جان حشمت که بعد از رفتن بی‌بی مسئول خواهر شد و 
با هم زندگی می‌کردیم 
خلاصه که خوشبخت بودیم تا دلت بخواد
نه سی‌اینکه روزگار بهتری بود
سی این‌که ما از جهان بی‌اطلاع بودیم
کسی از جنگ نمی‌گفت، واژه‌ی سیاسی مرسوم نبود
کسی به اوپک و داعش فکر نمی‌کرد
ما جاهل بودیم و جهان آباد



مدرسه‌ی نا دوست داشتنی



درست در همین روزهای سال هوای دل من همیشه ابری می‌شد
از مدرسه متنفر بودم
از بچه ها و معلمینی که ازم انتظار معجزه داشتند
از سرویسی که هنوز هوا تاریک بود دم در خونه بود
از تی‌وی که همه برنامه‌های خوب‌ش رو زمانی پخش می‌کرد که باید خواب بودم
و لاجرم معمولن یواشکی و دزدکی از لای در اتاق‌م به صداش گوش می دادم
از هر جواب جواب پس دادنی بیزا
از هر چهار جوبی متنفر
و مدرسه برایم تمام این‌ها بود
فاصله‌ی روز تولدم تا اول مهر چنان تنگ بود که گاه آرزو می کردم
کاش هیچ سالی تولدم نرسه
بعد تو فکر کن من سی چی از کنج خونه در نمی‌آم؟
سی همین‌ها که یک عمر از خودم فهم کردم
از وقت تولد از درس و کتاب لجم می‌گرفت
سی توقعات بی‌جای معلمین گرام



سینماهای تهران




معمولن ما اجازه نداشتیم سینما بریم
مگر سینما سینه‌موند یا یکی دوتای دیگه که مخصوص بچه‌ها و خانوادگی بود
هم فیلم‌ها مزخرف بود و در حد ما نبود
هم سینماها مکانی نبود که حتا بشه از کنارش عبور کرد
زیرا
نیمی برای تماشای فیلم مقابل سینما جمع بودند و باقی بیشتر برای تماشای عکس‌های فیلم
از این دست
یعنی نژاد مرد ایرونی از هنگام آفرینش همین بوده و خواهد بود
البته دور از جون شماها، منظورم کسانی‌ست که این‌چنین‌اند
اما از جایی که در محاصره‌ی سینماهای بسیار بودیم معمولن شاهد عکس‌های داخل جعبه‌ آینه‌ها بودیم
زن های برهنه
در حال تجاوز، رقص، چادر باد دادن و ..... داستان
معمولن کارگرهای ساختمانی بعد از ساعت پنج آب و جارو کرده می‌رفتند به سمت سینماها

اواخر دیگه این‌چنین تصاویری رو می‌شد
در لاله‌زار جستجو کرد و جامعه به سمت فرهنگ و تمدن می‌رفت
که دوباره برگشتیم جای قبل اول
یعنی تو فکر کن 
من با هزار سال سن کافیه یک دکمه‌ی مانده به حلقم باز باشه
دیگه یارو کاری نداره تو هم‌سن مادرشی یا نه
با تو حرف می‌زنه
ااما چشم‌ش رو از یقه‌ات برنمی داره
اینم شد زندگی؟
کنار مردان ایرانی که عاشق شدن‌شون هم برپایه‌ی هوس رخ می ده
بر اساس شهوت و کثافت
البته دور از جون هم‌محله‌ای‌های محترم گندم




HUMAN

خانه‌ی پدری





هر محله‌ای در قدیم برای خودش اراذل اوباش خودش رو داشت
می‌شدن سرجهازی محله
و بر حساب و کتاب خودشون، دخترهای دم بخت هم هر کدوم ناموس‌شون بودن
هرگاه هم در خونه‌ای دزدی می‌شد
معلوم بود کار کیست
یا ناصر دزده یا رضا نردبوم یا جلیل درازه یا .....لبته یک درمیون لقب سرباز روی برخی‌ هم بود
زیرا همه اون‌هایی بودند که برده بودن‌شون سی اجباری
اما از اجباری فرار کرده بودن
همون‌هایی که بعدها سر از جبهه و انقلاب درآوردن، بس‌که غیرت زیر پوست‌شون قلمبه مونده بود
که این‌ها هم برای خودشون سبک و امضا داشتن
مثلن قالپاق‌های محل مال ممل قالپاق بود
همه‌کار می‌کردن به جز دزدی ناموس
همه در حد چشم چرانی بود و گاه یه متلک زیر زبونی هنگام گذر
اما اگر یک غریبه به یکی در محل می‌گفت بالای چشمت ابروست
همون‌ها خرخره‌اش رو می‌جویدند
زمان بچگی من  تیپ داریوش ، ابی یا ستار می‌زدن
با این حساب گروه اراذل محلی با کپه‌های ریش هویدا بودند
کار طی روزشون هم معمولن کبوتر بازی باد
اما حالا خشونت‌ها رفته زیر سقف‌های خونه‌های خودمون
یه مزاحم دارم
یه مزاحم نزدیک 
می دونم کیه و نمی‌دونم
یعنی مدرک ندارم که بگم کار اینه
منم عاجز شدم
بس‌که یک روز می‌بینم برف‌پاک کنم نیست، یک روز پلاک خودرو، روزی خطی سراسری و .... 
روزی صدبار هم زنگ اشتباهی
دم صبح وسط ظهر ..... هست و منم می‌دونم کار یک عقده‌ای‌ست هم جنس خودم
یعنی کافیه خانواده‌ی اراذل داشته باشی
 می‌تونی به سادگی حال عالم و آدم رو در پیت کنی
بی نشونه و بی مدرک
سی همین منم دیروز روی زنگم نوشتم
اصغر آقا
تو فکر کن یک ذره برام مهم باشه چی روی زنگ باشه
فقط این همه تا اف‌اف رفتن و جواب دادن گاه آدم رو به جنون می‌رسونه
بعد از روح‌م می‌پرسم:
تو به چیه این همه عقده‌های روانی نیازمندی؟
چرا این همه تکرار و تکرار و تکرار
مگه نه‌که هر چه پیش می‌آد بر حسب نقاط ضعف ماست؟
بیست سال مردم آزاری و چه‌طور می‌شه پایان داد؟
یک هفته‌ است دارم خدا خدا می‌کنم از این‌جا نجاتم بده
ولی کجا برم؟
اینی‌که دست عسلی منو گاز می‌گیره  رو بذارم برم همسایه‌ی کدوم ناشناس 
مردم آزاری بشم؟
در این ساختمان‌های موجی که هر یک پیدانیست از کجا به ناگاه سر از اون‌جا درآوردن؟
قدیم‌ها هر محل شان خودش رو داشت
مثلن به جاهایی کارمند نشین و جایی محله‌ی اعیان و جای دیگر کارگری بود
از وقتی که دست کردن در جیب هم مد شد، محله‌ها هم در هم شد
حالا تو می‌تونی در یک مجموعه آدم باسواد ببینی،‌دزد، هنرمند، کاسب و ناجی و  ...... 
بعد از ترس می‌نشینم جای خودم
و باز از خدا طلب آرامش و هدایت فرد خائن به راه راست دارم
هیچی نباشه این‌جا منم و این هوای پاک که عمرن جاهای دیگر تهران باشه
منم و هزار سال تاریخچه که بهم کلی امنیت می ده
منم و خونه‌ی پدری و خاطرات هزار ساله
همین خونه‌ی پدری که یک عمر زندگی‌مون رو به فنا داد
فنای کسانی که از بیرون دیدند و آرزو کردند داخل باشند
در حالی که داخل اصلن خبری نیست
هیچ خبری



۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

اهداء کننده

دانلود فیلم The Giver
این خوب چیزیه
چندبار نصفه درست از همون‌جای قبلی بهش رسیدم
ولی یکربع آخرش می‌شه
عاقبت امشب نشستم سر صبر دیدم
خب چیزی بود
خب
یه‌چیزی رو درون آدم قلقلک می‌ده
یه نوستالژی تعمدن فراموش شده
شاید سادگی بی‌آلایش جهان کودکی یا شاید مربوط به یکی از زندگی‌های
یا در گذشته و چه بسا در آینده؟
یک فراموشی آشنا
اما یک نکته‌ی جالب هم داشت
جهان خودساخته‌ی ارشدها بی‌شباهت به جهان من نبود
قوانین الهی و جهان ورا فرا، جهان‌های موازی و سیال ذهنی
تو مجبوی به یک رویایی دل‌خوش کنی
تهش باید یک چیزی برای خودت تعریف کنی تا بل‌که بتونی احساس آرامش رو به کیفیت زندگی اضافه کنی
در نهایت این‌که از یه جا اومدم و این‌که قبل کجا بودم
مثلن فاصله‌ي الست تا تولد این جهان و زمانی‌م
نمی‌دونم از الست تا بیست سوم شهریور سال یک‌صد که وارد این جهان شدم
کجا سرم گرم بود؟
اصلن بود؟
نبود؟
یعنی به صورت در الست حاضر شدیم
خدا رو دیدیم، جافت‌هامون رو به صورت دیدیم
بعد
پروردگار دست پرنور خود را بالا گرفت و فرمود:
برید گمشید؟
مام گم‌شدیم؟ یا نه
همون‌جا در جهان الستی واسه خودمون ول گشتیم و گندش رو درآوردیم و سی تنبیه و تعلیم و تربیت، تشریف آوردیم این‌جا؟
یا داستان همون‌جا در الست و اینا حقیقت داشت و ما در رویای یکی از جهان‌های موازی
مشغول تجربه هستیم؟
یا هم اون‌جاییم
هم در گذشته‌ی مجهول
هم در آینده‌ی نامعلوم؟
خب بایدم پوست‌مون کنده بشه پدر بیامرز
هر طرف در آن واحد تحت شرایط تلخ، شیرین، ترش، شور و .... باشه و بخواد بر اساس اصل انرژی
هر یک بر دیگر پارتیکل های فعال تاثیر داشته باشه
چیزی از ما نمی مونه جز
آش زین‌العابدین بیمار 

۱۳۹۴ شهریور ۲۵, چهارشنبه

چه نعمتی






خدا وکیلی عجب هوایی
هوای عاشق کش دو نفره که به دلم بشینه
ولی
چرا هوای بارانی فقط باید به گروهی خاص نصبت داشته باشه؟
آدم بره زیر بارون؟
نه
دروغ چرا؟
ترجیح می دم از همین‌جا  
خدا را شاکر باشم
همین
فقط
عجب هوای توپ باحالی
الهی شکر
هوای بارانی و عطر محبوب شب
ای وای بر من
 چه نعمتی

دوست دارم زندگی رو

استرس ذهن





نگاهم به ساعت افتاد
تا یک چند قدمی بیش‌تر راه نبود
هول ورم داشت، قلبم یهو سنگین شد
چرا؟
چرا مضطرب می‌شیم؟
عادت دارم به محض شنیدن اذان بپرم سجاده
سی این که اجابت فرمان خدا پشت گوش اندازی نداره و دیگری هم این که
ترجیح می دم خودم رو با انرژی‌های جمعی هم‌سو کنم
تمام دستانی که به اذان به کنار گوش می‌نشینه
با هم به رکوع و سجود می‌ره
این یعنی برداشت لذت
لذتی خواه جمعی یا انفرادی
نماز برای من شارژ انرژی‌های کیهانی‌ست
در یک بین دو زمانی
پس به این بین دو زمانی اعتقاد دارم
چرا باید استرس داشته باشم ؟
زیرا، در قدیم کاهل نماز بودم و هی صبر می‌کردم هی، هی .... تا عاقبت قبل از این‌که
اذان بعدی گفته بشه
می دویدم برای نماز
این دلشوره درم مونده
دلشوره\‌ی نماز مانده
گو این‌که دیگه یه قول سهراب: 
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته‌ی سرو
اصولن چرا ما ان‌قدر مضطرب می‌شیم؟
سی تمام خاطرات گذشته که ترس‌های آینده رو می‌سازه
ما هیچ‌گاه در اکنون زیست نمی‌کنیم که مضطرب می‌شیم
درست حسی که هر بار راهی جاده می‌شم بهم دست می ده
اضطراب از حادثه
حادثی که در قدیم رخ داد
باید خودم رو فقط در اینک و این‌جا نگهدارم تا ذهن مکار نفریبم به گذشته و آینده
سی همین نشستن سر صبر اول از استرس‌های ذهنی بگم
بعد هم سر صبر و آرامش به نماز خواهم نشست
با هر استرسی خواهم جنگید
از خدا نمی‌ترسم که با ترس به سمتش برم
من با نیاز خودم به جانب روح می‌رم
با اشتیاق یک حال خوب‌تر
برای بهتر ساختن خودم
نه ترس از ذهن

انواع پروتکل‌های بشری





فقط خدا می‌دونه که ما چی به این جهان اومدیم و چی ازمون برمی‌گرده
برنامه ریزی در حد جام جهانی
روز اول فروردین  روزی‌ست از روزهای سال، روزی ساده و معمولی
اما پروتکل‌های بشری از آن روز اول عید ساخت
نوروز جمشیدی
هزاران سال می گذره که ما پارسی‌زبانان هرجای دنیا که باشیم؛ بخصوص ما ایرانی‌ها
در اون یک روز از زمین و زمان انتظارات خاصی داریم
یعنی فکر می‌کنیم باید فیل هوا کنیم، هم‌چون کودکی شاد باشیم و ... الی داستان
و اون‌ور آبی‌ها که نیستند از همه بدتر
دل‌آدم ریش می‌شه براشون 
این یک پروتکل بیش نبوده
جامعه‌ی فرهنگی ما این قرار را گذاشته که در این روز واقعن شادباشیم و 
بی نوا اونی که به هر دلیلی نتونه در این روز شادی رو در قلب‌ش احساس کنه


پروتکل بعدی جامعه‌ی بشری روزهای تولد
با این که هیچ حس خاصی بابت این میلاد در ذهن‌م نداشتم
اما یک چیزهایی کم بود
از جمله صدای تبریک دخترها
یا ........ مثلن....... یک ظرف شیرینی که تا پریا ایران بود به هیبت کیک وارد خانه می‌شد
و این در ذهن‌م گیر بود تا ..................... همون روز حوس شیرینی داشتن
حتا به قصد طبخ وارد مطبخ هم شدم
اما، از جایی که شیر نداشتم کل ماجرا منتفی شد
اما دیروز که مهوس یک پاتیل سوپ داغ جو شدم و رفتم سوپر آقای خلیلی و این مهم انجام شد
در فاصله‌ی طبخ سوپ به خودم اومدم ، کیک آجیلی در فر بود
یعنی کیکی پر از گردو، کشمش، سیب، کنجد ، دارچین و .... داستان
عصر هم با چای نوش جان‌ش کردم و تازه به دلم نشست که از مرز سن حوا عبور کردم
الهی شکر
شکر که هنوز ان‌قدر برای خودم احترام دارم که براش کیکی بپزم
حتا اگر تنهای تنها
و دوست داشته باشم این زندگی رو حتا اگر تنهای تنهای

هان ای خوشبخت






خوشبخت کسی که دست ذهن‌ش رو خونده باشه

یکی‌ش هم من

یک هفته‌است 
عاقبت حیاط خونه به سامان نشست
و طبق عادت نباید الان این‌جا باشم
باید مانند همیشه بزنم به جاده و آژیر کشون تا چلک برم
اما نمی‌رم سی همین‌که دستش رو خوندم
تمیز که هیچ
کل زمین هم سنگ‌مرمر بشه باز دلم نمی خواد برم
نه پام می‌کشه و نه ذهن دیگه از پسم برمی‌آد
تا حالا صدبار زوزه کشیده، گولم مالیده، حتا پیش از زادروز کلی فریبم می‌داد که خره بریم جاده
انقده خوبه
ولی از جایی که دیگه عقلم رو به دست ذهن نمی دم
می دونم که رفتن جز خستگی و تنهایی برام هیچ نداره
گو این که این جا هم تنهام
اما صدای آمد و رفت بالایی‌ها هست
صدای ماشین‌های خیابون، صدای همسایه‌های مغازه دار که بار می‌برند و می‌آرند و ... اینا
این‌جا می دونم هرگاه اراده کنم می تونم برم هر کس که دلم خواست رو ببینم
و هزار و یک دلیل دیگه که تو رو از تنهاییحزن آور به در می کنه
نه
معمولن اون‌جا هیچ دردی ندارم
شادم
بودام
خودمم
اما این همه باز هم ارزش نداره که دلم بخواد برگردم چلک
زیرا
دیگه اینجا هم بودام
این‌جاهم خودمم
این‌جا هم مشکلی ندارم
دلیلی برای فرار نیست
موضوع همیشگی زندگی من شده زیستن درآغوش خداوند
هرجا که باشم
و این‌گونه می‌فهمم که تا این‌جا رو بد نیامدم
حتا اگر تنهای تنها باشم
کلی نقطه‌ی ضعف از باب همین تنهایی در وجودم بود که نمی‌گذاشت زندگی کنم
حالا هیچی ندارم و شرایط‌م رو پذیرفتم و دوستش هم دارم
زندگی یعنی همین‌ها
همین پنج دقیقه‌ای ها
همین کیک پر از سیب و دارچینی که دیروز برای خودم پختم و اولین کیک تولدم بود که خودم پختم
دیگه بلد شدم ننشینم دیگران برای کاری بکنند
خودم بلدم
خودم رو دوست داشته باشم
بهش احترام بگذارم و امید از غیر ببرم


این داستان عشق اول




چیه این داستان عشق اول؟
حتمن یه‌چی بوده که حتا وقتی هم که توهم بودن‌ش هم حتم می‌شه
اما با این همه جایگاه ویژه‌ای در قلب و شاید هم ذهن آدمی داره
می‌مونه به حکایت من و محمد
اگر یک روز
تنها یک روز رو آرزو کنم از کل زندگی‌م پاک بشه، روزی نیست جز روزی که در اوج حماقت
بی‌خبر والده‌ام رفتم محضر و زن شوهر خودم شدم
اگر اون روز از کل گذشته‌ام در بیاد، متارکه هم حذف می‌شه
افتادن پریا بیماری‌ش، رنج‌های 25 سال متارکه و تنهاییی، تصادف و .... همه اش از زندگی‌م حذف می شه
و اگر یک نفر آدم در کل جهان برام تلخ‌ترین تلخ‌ها باشه کسی جز محمد نیست
از بابت تمام رنج‌هایی که به من و دخترها روا داشت تا اکنون و هنوز
یعنی فقط خدا می دونه زیر چه فشار مادی و معنوی باشی برای بچه‌ات بعد طرف برات منبر بذاره
در حالی که کل فشار اکنون هم از بابت بی‌لیاقتی، نفهمی و.... اینای مردک باشه
اما همین‌که پیداش می‌شه و حتا مزخرف هم می‌گه
ولی باز خاطرات عشقی خرکی در وجودت شعله می‌کشه و ذهن می‌ره زیر جلدت که:
عامو، خره، نفهم .... تو هیچ کس رو در زندگی به قدر این یارو دوست نداشتی و .... هوایی بشی
آدمی که دلت نمی‌خواد حتا صداش رو بشنوی
این هم برمی‌گرده به انواع پروتکل‌های بشری
داستان خاص بودن عشق اول، ابدی شدن‌ش و .... اینا
و تو باید چنی جاهل باشی که وارد چنین خوابی بشی دوباره
ولی ذهن احمق که از عاطفه فرسنگ‌ها فاصله داره
قدرت درک هیچ نوع احساسی رو نداره
بر اساس پروتکل‌ها می‌ره زیر جلدت تا یه دو سه روزی و همین‌طور وز وز می کنه
خوش‌به‌حال خودم که دیگه دستش رو خوندم
همین‌طوری الکی پلکی سه طلاقه شدم
سه بار از یارو جدا شدم و برگشتم
هی رفتم و هی برگشتم زیرا کلید کرده بودم حتمن از همین یک راه باید جواب بگیرم
پس چی می‌شه حدیث عشق اول و اینا که همه می گن هااااااااااااان؟
یک عمر به یک نفر همین‌طوری می‌چسبیم ذهنی بعدش نام‌ش می‌شه عشق ابدی
همه‌اش زیر سر پروتکل‌هاست

۱۳۹۴ شهریور ۲۳, دوشنبه

خاتون بانوان



وقتی صبح زود بیدار می‌شی و طبق پیش بینی بناست تا آخر شب سگ باشی
بهتره تا بازگشت آرامش در اتاق خواب بمونی
سی همین دلم خواست در ادامه‌ی کنجکاوی از وضع نسوان این‌زمانی به تماشای یک شام ایرانی دیگه بنشینم
نمی دونم حسودی می‌کنم؟
لجم می‌گیره؟
یا بلدش نیستم؟
یا خودم رو گم کردم؟
یا چی؟ 
نمی دونم
اما سی همین چیزها از بچگی چشم دیدن این دختران حوا رو نداشتم و
 تنها موندم
یعنی اگر این ویدا نباشه، لادن بانو باید خودش رو حلق آویز کنه؟
با چهار تا سیخ کباب برای چهار نفر؟
یا اون سحر خانم که هیچ وقت در دلم جا نشد و امروز فهم کردم که چرا هنوز مجرد مونده
به نظر فقط شقایق بانو دوست داشتنی می‌آد
مهم نیست جایگاه‌مون چیه 
مهم اینه که در زن بازی از هم نوعان‌مون جا نمی‌مونیم
روزی که رفتم منزل‌گاه بخت، هنوز تختم رو دایه‌ام مرتب می‌کرد
روح‌ش شاد قدسی بانو که همیشه جای والده‌ام رو پر می‌کرد
اما افتادن زیر دست ایل بور بور همانا و شروع اسارت من هم همان
یعنی چی بود که در پایان سال اول شصت نفر میهمان رو راه می‌انداختم
زیرا همیشه کسانی بودند بر سرم بکوبند
کسانی که هرگز اجازه ندادند جای‌گاه خودم رو پیدا کنم
خودم بشم
خودم بمونم
مام که شوهر ندیده ، فکر می‌کردیم آسمون سوراخ شده و آقا افتاده وسط خانه‌ی پدری
نباید از هیچ چیز و از هیچ‌کس کم می‌آوردم
کار به‌جایی رسید که تا پاک کردن سبزی و خوردن کردن‌ش برای خواهر شوهر شد وظیفه‌ام
خر بودم ولی همون نموندم ده سال کل سنه‌ی این اسارت بود
اما از قرار تمومی نداره
مونده روم تا حدی که نتونم یک شام ایرانی با دل سیر نگاه کنم
بی این‌که خروار خروار حرص بخورم
همه فقط حرف های خوشگل بلدن
اما در عمل صفر
زن بودن یعنی ما فقط در یک بخش خیلی زن باشیم
یا
در تمامی جهات به کمال زن باشیم؟
کلن یک چیز رو باور دارم ، این که کاری که خودم می تونم انجام بدم
چرا بدم دیگری؟
می خواد سیم‌کشی برق باشه یا عملگی یا نقاشی ساختمان یا یا یا یا ..... اینا
کردم و تا وقتی هم که راه بده می کنم 
زیرا از نتیجه‌ی کارها لذت می‌برم
ولی واقعن این‌ها از کجا اومدن؟
یا وقت ندارن؟
یا زیادی مهم هستند؟
یا کار خونه یعنی حمالی؟
یا من اصلن معنی زن بودن‌م رو نفهمیدم
یعنی شوهرهای این‌ها از مریخ افتادن زمین؟
یا من لایق مرد سالم و طبیعی نبودم
ولی این لادن بانو کم داشت تا گریه برای غیبت ویدا
به این هم می‌گن زن؟
وای بر من که هرگز نفهمیدم جام کجاست و چرا اومدم به این دنیا؟



یک روز از صبح



چه خلع سلاحی کردم از خودم

همین‌روزها سر از دارالمجانین در می‌آرم
دیروز هر چه اومدم یه آرزویی کنم، یادم افتاد
قرار نیست هیچ آرزو و خواستی از خدا داشته باشم
یه وقت هایی هم همه امیدم به این بود که، عاقبت یکی که مثل هیچ‌کس نیست
یک روز می‌آد و می‌ریم سی صفا سیتی که اون هم پرونده‌اش سپرده شد به کرام الکاتبین
دیگه چی می‌مونه؟
بعد
 وقتی می‌گم برای پنج دقیقه برنامه ریزی می‌کنم
سایرین فکر می‌کنند ، خالی می‌بندم
وقتی بنا نیست اصلن اصلن اصلن آرزویی در دل داشته باشی
چه نیازی به فردا و پس فرداست؟
ماییم و همین حالا
و می‌شه بی برنامه، خواست،‌آرزو و .... اینا شب رو به روز چسبوند؟
 از جایی که بشر به امید فرداها زنده است
همین پنج دقیقه هم زیادی‌ست
برای مایی که به امید یه روز از صبح زندگی رو سر می‌کنیم
یک روزی که شبیه به هیچ روزی نیست و من درش
درس خواهم خواند
دختر خوب مادرم خواهم شد
معجزه خواهم ساخت
یا اونی که شبیه هیچ‌کس نیست از راه خواهد آمد

سال معجزه




امسال یا بناست تولد آخرم باشه
یا که یه معجزی چیزی بناست رخ بده
یا یه چیزی در راه است که در حیطه‌ی عقل و شعورم قد نمی ده
یعنی وقتی یکی بعد از هزار سال برای اولین بار یادش باشه که تولدته
بی دعوا و جنجال و قهر، بهت زنگ بزنه تا تولدت رو تبریک بگه
حتا اگر همان تماس هم به دل‌خوری وصل بشه
تو نمی‌تونی شک نکنی که، عاقبت این سال چی بناست بشه؟
همیشه هم قبل‌تر گفتم
نمی‌دونم خاصیت نوشتن در این صفحه است که معجزه رخ می‌ده؟
یا
همراهی انرژی یکی از شما با من چنان جفت می‌شه که می‌ره و می‌زنه به هدف
همین دیروز صبح بود که یادکردم از خاطرات عصر آدم و حوا
که مردک همیشه از چند روز مانده به تولد به استقبال قهر می‌رفت تا...... بعد از تولد
که آب‌ها از آسیاب افتاده بود
و وقتی که سر ظهر آدمی که معمولن تا نزدیک عصر خوابه ؛ بهت زنگ می‌زنه که تولدت رو تبریک بگه
همین که سکته نزدم جای شکر داره
به‌قول داش حبیبم:
همه‌ی عمر دیر رسیدیم
و واقعن نمی‌دونم این آقا بعد از هزار سال خواب خماری الان دیگه چی می‌خواد؟
چون دخترهاش بر حسب نیاز به والد بخشیدن‌ش
من‌هم باید ببخشم؟
ببخشم که بعد چی بشه؟
مثل بچگی سر از پا نشناخته و فریب خورده دوباره از پی‌اش روان بشم؟
یا نه‌که از یاد برده هزار سال چی بر من روا داشته
تازه
تولد و تبریک بمونه برای خودش
بهم توصیه‌های پدرانه برای مادرانه در جهت دخترانه هم می ده
تنها کسی که در کل این جهان حق نداره به‌من بگه برای دخترها چه کنم یا نه
همین یک قلم آدم باشه
کلی وعض و خطابه هربار داره که :
آدم که با بچه‌های خودش چنین و چنان و ..... این ها نداره
عامو صد سال خواب بودی
پاشو سحری بخور
اون‌وقتی که این بچه‌ها به من و شما نیاز داشتن
شما از بغل این عیال به بغل اون یکی سر می‌خوردی
حالا که مجرد شدی یاد بچه افتادی
این‌ها که دیگه بچه نیستن
به لطف گندم و ابوی گرام‌ش آب از سرشون گذشت
حالا دنبال چی سی؟
گو این‌که هم‌چنان هم فقط شعارهای بسیار داری 
نه عشق یک پدر که حداقل دست‌شون رو بگیری
خلاصه که جونم واستون بگه رفتم برای خودم شمع روشن کردم و از خدا رهایی خواستم
شوخی نیست بعد از هزار سال یکی عاقبت یادش بود بهت زنگ بزنه و تبریک بگه

عصر طلایی






کافی بود ننه سرما خودش رو تکون بده
برف می‌اومد تا زیر زانو
ولی ما باز باید می‌رفتیم مدرسه
از سر زانو که رد می‌شد، تعطیل می نشستیم خونه
مدرسه‌هامون هم مثل امروزی‌ها شیش تا محل دورتر نبود
با فاصله دو سه تا کوچه می‌رسیدیم مدرسه
توی راه هم سرسر بازی بود و خنده
یکی درمیون هم با سر و صورت برفی وارد مدرسه می‌شدیم که به لطفش
از همون ساعت اول، موزائیک‌های کف کلاس خیس می‌شد و اسباب بازی
اما به وقت تعطیلی
اول صبح می‌رفتیم حیاط و کلی برف بازی و آدم برفی
سر ظهر هم آش گرم و دل‌چسب بی‌بی‌جهان و زیر کرسی
اما از بخت بلند که همیشه تا پاش به کرسی می‌رسه
ارتباط نزدیک و مستقیم کرسی با پلک چشماش موجب می‌شد، دنیا و عالم از یاد بره
اما
بانو والده که جوان بود و نوپا، تازه ویرش می‌گرفت، بعد از آشی مفصل
دیکته بگه
یعنی همیشه یادم هست هزار و سیصد و اندی باری بی‌شک روی دفتر مشق و درس خوابیدم
یا به زور نمک با گران سری درس پس دادم
یعنی این والده‌ی ما اگر به‌جای یل للی تل للی پیش دوتا مشاور کودک می‌رفت
باز من خاطرات زرین بیشتری داشتم
کی با شکم سیر تا خرخره می‌تونه دیکته پس بده؟
اونم زیر کرسی که اسمش خواب به چشم‌ها می‌بره
چه به واحد عملی که با رفتن بی‌بی از خانه‌ی ما هم جمع شد
اما 
چه خاطره‌ای خوش تر از آسودگی دل و بستن پلک و رفتن جان از بدن
حالا مگه فکر و خیال می‌ذاره مردم دو دقیقه سر آسوده به بستر داشته باشند در سکوتی عمیق درونی
بی دغدغه، بی پندار، بی ترس از فردا
بی گلایه از دیروز









۱۳۹۴ شهریور ۲۲, یکشنبه

سفر آخر





دیشب در رکوع آخر نماز بودم که فکری پابرهنه پرید وسط سجاده
و منی که شکارچی هرگونه تفکرم در دقایق ساده
وای بر نماز که باید در سکوت درونی اقامه بشه
واین کمین تازه‌ی ذهن بود
چنان مکارانه سوژه رو کرد که نشد پس‌ش بزنم
نمی دونم شاید فکر پدر که حین پهن کردن سجاده سراغم رو گرفته بود
مولود این پدیده‌ی تازه بود
به‌ناگاه ذهنم گفت:
من چرا کفن ندارم؟
راستش نمی دونستم داستان مسلمونی‌ش چیه؟
اما ما که در انجمن اسلام سر به سجاده می ذاریم
باید باقی داستان هم همین‌طوری با اصول پیش بره
از بچگی یادم هست هر کی به سفر زیارتی می‌رفت برای خودش کفن می‌آورد
توی خانواده‌ی پدریم که هیچ خوب جواب نداده بود
شاید سی همین هیچ‌گاه به فکرش نرفته بودم؟
خلاصه که خوب شد آخر نماز بود
وگرنه کل نماز شب به حیله‌ی ذهن به فنا می‌رفت
بعد از جمع کردن سجاده به زری زنگ زدم
از اون مومن‌تر و نزدیک به خدا تر نمی‌شناسم و شروع کردم به شرح ماوقع
بعد هم به‌یاد آخرین آرزوی حیات افتادم و براش وصیت کردم که اگر چیزی شد
نذاره برام خیمه شب بازی راه بندازن
فقط خودش همراه اخوی ببرندم تا بهشت زهرا و بعد هم با یک ماشین راهیم کنند تفرش
خانه‌ی پدری
بعد همین تصور کلی حال تازه داد
که جسدم هم حتا گازش رو گرفته و در جاده داره تنهایی می‌ره به سفر آخرت
همون‌طور که این‌سال‌ها زندگی کردم
آخه می‌گن مرگ هر آدمی شبیه به زندگی‌ش می‌شه
من‌هم همیشه تنها بودم
تنها رفتم و تنها آمدم
پس خواسته‌ی زیادی نیست که همین‌طور تنهایی اتوبان ساوه رو بگیرم به سمت تفرش
فکرش کلی حال داد
البته کلی هم از زری فحش خوردم بعد هم کلی به اطلاعاتم اضافه شد که
هول نزنم و بهشت زهرا خودش خلعتی داره

میلادی تازه




حتم دارم دیگه بزرگ شدم
امسال این رو به خوبی در تمام عمق وجودم حس کردم
سال‌هایی رو  به‌یاد دارم از ترس تنهایی ، پیاپی ؛ این تاریخ شمال بودم
می‌رفتم که فهم نکنم برخلاف سایرین چنی تنهام
سال هم به‌یاد دارم که هفت شب و هفت روز در همون شمال جشن تولد داشتم
سال به‌یاد دارم بچه بودم و از ذوق تولد تا صبح خوابم نمی‌برد بل‌که از خواب بیدار بشم و ببینم والده‌ام چی برام هدیه گرفته؟
سال‌های پیاپی هم به‌یاد دارم از یک هفته مانده به این تاریخ توی خونه قهر بودیم، تا برسه به بعد از تعطیلات 
مبادا آقای شوهر دست در جیبم کنه
یعنی لاکردار هر کاری هم که می‌کرد، با این‌که از کیسه‌ی خودم می‌رفت
باز به حساب‌ش می اومد و می‌رفت به کار قهر که همون هم ازم دریغ کنه
باز سال به یاد دارم که پریا با لباس هندی اومده و بیدارم کرده
خلاصه که همه‌جورش رو دیدم، اما قلم امسالی بسیار جدید و تازه است
هیچ حسی ندارم
نه بهش فکر می‌کنم
نه برام روز خاصی‌ست
نه منتظر تماس و تبریکی هستم و نه هیچی
حتا افسردگی سال‌های قدیم‌تر رو ندارم
خنثی و بی‌ثمر
امسال دیگه حتمن بزرگ شدم
چون امروز کوچکترین تفاوتی با سایر ایام نداره
بگیم الهی شکر که یه حس خوبی دربر داشته باشه