۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

عالم نشانه‌ها




چه سرماخوردگی وزه‌ای شد، هنوز از سرم نرفته
و البته که شرایط محیطی هم بر هر نوع بیماری تاثیر داره
و من باز در گذارم و آزمون
از قرار و واقعن این ماه مهر تا آذر همیشه اسباب امتحانش پهن می‌مونه
در مدرسه که نیم ثلث و ثلث اول می‌شد و در زندگی هم که ... از قرار
خلاصه که حسابی ریه‌ام ریخته به‌هم و نفس‌م بالا نمی‌اد
قرار بود این هفته شمال باشم
شاید این همه هست که نرم جاده؟
کی می‌دونه؟
معمولن وقتی راهی همیشه فراخ مسدود می‌شه، من نشانه فرض می کنم
تازه با این همه نشانه و .... فلان و اینا
اون‌همه داستان هم تجربه شد، نمی‌کردم لابد چیزی ازم نمونده بود؟


۱۳۹۴ مهر ۱۴, سه‌شنبه

خسته نمی‌شی شما؟








نمی‌دونم دقیقن برنامه‌ات چیه؟
قرارت چی بوده از اول؟
چه انتظاری داری ازم؟
کاش یه‌چی بگی تا منم دو زاریم بیفته
دقیقن چه‌خوابی برام دیدی؟
شاید کاری از دستم براومد و کمکت کردم
نمی‌شه که هی غافل‌گیری و هی آزمون
هی و هی و هی تا ابد
خسته نمی‌شی شما؟
خوابت نمی‌گیره
از قرار ما وقتی در خواب هم هستیم ،
 شما داری که نقشه ای برامون می‌کشی

عشق





خیلی اتفاقی سر از یکی از اون پست‌های قدیمی درآوردم
یه‌جوری شدم
نمی ملس و کمی بی‌مزه
به قول پریا: ایش کهیر می‌زنه آدم
ولی خب
 من بودم
همه‌اش من بودم
از اول‌ش تا آخرش همینه
هی باید رشد کنیم
تغییر می‌کنیم
ولی هیچ یک از رد پاهای پشت سر از من کسر نمی‌شه
همه‌اش رو بودم، کردم و خواستم
یعنی یادم که می‌افته بی عشق نمی تونستم وارد کارگاه بشم
یا حتا یک خط روی کاغذ بکشم
هیچی
هیچ مطلق
به‌کل تعطیل می‌شدم
همه‌ی دوستان مونث حسرت منو داشتن که چنی همیشه هوا دار و سمج بی‌کله دارم!
و حالا که بی عشق و مثل فلوس کار می کنم
فهم می کنم که این نیاز مبرم به عشق هم یا بند، هورمون بوده یا ذهن
همه داشتن و چرا من نه؟
مام همیشه عاشق بودیم
بالاخره هر چیزی بهونه‌ای می‌داد مدتی حس عاشقی کنیم
و چه فکر می‌کردم همه‌اش خوبه

یه روز محمد بهم گفت:
برو بابا. برو زندگی‌ت رو بکن. همون‌طور که من کردم و هنوزم هر دو منو می خوان
گفتم:
اگر من‌هم در این مدت هم کار تو شده بودم، از این دخترها چیزی باقی نبود برای بخشیدن شما


حالا من
شاید اگر ته عشق رو در نیاورده بودم
الان  مثل خیلی‌ها که می شناسم، انتظار عشق و حتا نیاز به عشق داشتم؟
و آن‌چه که آزمودم منو به این نقطه‌ی الان که نمی دونم خوبه یا بد؟
رسونده
ولی بی‌شک این عشق و داستان هاش نیاز روحی و جونی من نبوده
دیدیم همه عاشق می‌شن، مام می‌شدیم که از همه جا نمونیم
بخصوص دهه‌های هفتاد و هشتاد که اوج بیا و بروهای عاشقانه‌ی بعد از جنگ بود

قبل از این‌که بفهمم بازی عشق، بسان معماهای سرگرم کننده یا یک بازی رایانه است
تا وقتی دارای هیجان کشف و شهوده بامزه است
وقتی خط بطلانی روی ذهنیاتت کشیده شد
می‌فهمی که عشق قوطی کنسروی‌ست دارای تاریخ مصرف
چه دردیه آدم سر بی‌درد رو بده دست درد؟
فکر کن 
دیگه یکی بیاد و من خاطر خواه بشم
کلی مسخره است
یعنی حتا دیگه در ذهن‌م هم جا نمی‌شه کسی لازم باشه

حالا نمی دونم همه‌اش خوبه یا بد؟
چون هنوز هم حس خاصی ندارم به جز 
آرامش بی‌نیازی
خیلی خوبه که در حسرت چیزی یا کسی نباشی
که جفت‌پا می‌ره روی زندگی و کل ماجرا کوفت می‌شه














۱۳۹۴ مهر ۱۳, دوشنبه

دندان مادری




پاری وقت‌ها این‌طوری می‌شه
و من هیچ‌گاه نفهمیدم که این‌گونه مواقع 
چی رو از کجا می‌گم که می‌خوره به هدف؟
داشتم نماز ظهر می خواندم که همراه به صدا درآمد
بعد که به سراغ‌ش رفتم، از تعجب شاخ درآورده بودم
و با پیگیری و تماس داستان صبح‌م ورقی تازه خورد
پریسا بود 
خلاصه که به هر ترتیب و هر گفتگویی که شد، آشتی کردیم
و قرار شد به زودی ببینمش
این یعنی چی؟
بعد از اون همه زر زر دیشب تا حالا؟
بعد از دو سال
بعد وقتی که می‌گم، آقا مراقب تفکرات و حرف هایی که به زبان می‌آرید باشید
به خود خدا اون هست و یک لحظه هم از ما غافل نیست
تمام حرف‌هایی که از صبح و بعد از مکالمه با بانو همسایه پشت ذهن‌م تلمبار شده بود را بهش گفتم
بخشیدم و بخشید و قرار ملاقات همین زودی‌هاست
فقط گفتم صبر کنه تا حالم خوب بشه
چون به قدری دلتنگم که می‌خوام وقتی توی در دیدم‌ش، محکم بغلش کنم
از ته دل و سیر فشارش بدم
و قربون صدقه اش برم
مادرها نمی‌تونن دندون بچه‌ای رو بکنند

ته عاقبت به خیری






  به فکر بودم بلیط بگیرم برای پریا که در ایام کریسمس بیاد ایران
خب دلتنگی‌هام تا سجاده‌ی نماز هم کشیده و اشک ریزانی بی‌قرار
قورتش می‌دم
زیرا تنها چیزی که از زندگی آموختم همین بود که ازش
چیزی رو به زور نخوام و اجازه بدم همه چیز همان وقتی رخ بده که بهترین زمان است
داشتم با خودم فکر می‌کردم و از این شانه به شانه‌ی دیگر سر می‌خوردم که
خانم همسایه زنگ زد  برای اجازه‌ی برقراری جشن ازدواج دخترش در ایام کریسمس
کلی ذوق کردم
اصولن برای شادی همه شاد می‌شم و دست خودم نیست
با ختم مکالمه من ماندم و حزن دلتنگی و داستان ایام کریسمس
که نمی دونم چرا وارد تقویم ما شده!!!!!!!!!!!!
داشتم با خودم فکر می کردم و شاید از خدا
پرسیدم:
اینم امتحان توست؟
این دخترک داره عروس می‌شه و من به قدر ورود این ها به این ساختمان دلتنگ دخترم
  این‌ها آمدند و پریا رفت
بعد از خودم پرسیدم :
دلت می خواست عروسی یکی از دخترها بود؟
برحسب عادت پاسخ رسید که نه
خب در به در چرا نه؟
قراره اون‌هام مثل تو به میان سالی که رسیدند از تنهایی بال بال بزنند؟
نه که اون‌هام ورثه‌ی پدرت هستند که از وصل‌شون بیم می‌کنی؟
درست نیست
تمام آن‌چه که از تجارب غلطم  فهم کرده بودم، درست نبود
 قرار نیست همه با وصل به بدبختی برسند
تو چرا دوست نداری این دخترها ازدواج کنند؟
چرا مثل سایر مادرها آرزوی عروسی دخترهات رو نداری؟
فقط یک چیز رو خوب فهم کردم
این‌که
من هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچی نمی‌دونم
خودم درموندم
چه توصیه‌ای به دیگری؟
خدایا برم داره که سخت گم شدم
نمی دونم کی هستم
برای چی اومدم؟
برای چی معطل موندم؟
عاقبت فهم کردم
در ته دنیای پر از هراس من؛  تنها حقیقت موجود و دوست داشتنی
مانده فقط سلامت دخترها
یعنی همین که سلامت باشند برایم کافی‌ست
بس‌که عذاب و درد و بیماری در این جهان تجربه کردم
فکر می کنم برای هر دو همین کافی‌ست که سلامت باشند
حالا می خواد مزدوج یا نامزدوج
این همه وحشت من است از زندگی
بعد می‌شه به من گفت : آدم زنده
بشر دو پا مثل همه
فقط یک شادی مرا بس
که حسود نیستم و از شادی دیگران هم شاد می‌شوم بی‌حد
خدا همه رو عاقبت به خیر کنه از جمله دخترهای من
ما که نفهمیدیم معنای عاقبت چیست و خوشبختی

الهی عروست کنم




این بستر هم شده پل صراط
این چند روز بدترین ایام رو تجربه کردم
تا جایی که سرماخوردگی پیوند خورد با اصوات لاینقطع ذهن و تاریخ دور
و این صداها همان تله ی انفجاری تمامی عمرم بود
صداهای مادرم و یا بی‌بی که نذاشت کل عمر رو زندگی کنیم
صداها تکرار می‌شد و من نرم نرمک می‌رفتم به سمت برزخ و بعد هم دوزخ
تب دار و لرزان با ریه‌ای آتش گرفته یک به یک مرور می شد
پس چرا هیچ یک نبودم؟
چرا چیزی نشدم؟
این همه حرف و امید و آرزو همگی در هم برای من بود و در آخر
نه بی‌بی ماند و نه پدر، مادر هم که از آغاز مادر من نبود
الهی عروس بشی
ایشا... فارغ التحصیلی‌ت
تو دختر بابایی
تو عزیز دل مایی
ته تغار حاجی
امید خانواده
آینده‌ی مادر
دخت تفرش
خواهر برادر ....................................... این همه سمت و مقام و واویل
در حالی‌که چیزی نبودم
یا اگر هم بودم بین این همه لقب گم گشتم
خیلی‌هاشم آزمودم نه که همه‌اش هیچ
ولی هیچ‌یک تهش خوشبختی و رضایت نبود
حالا منم و هیچی و بستری بوی تب گرفته که حتا  کسی جز شما ازش خبر نداره
منم و تنهایی‌های ابدیم
بگم چی؟
 کاش هیچ کسی وردی به گوشم نخوانده بود و توقعی بی‌جا ازم نداشت
کاش گذاشته بودن برای خودم مثل علف بیام بالا
ولی الان با خودم درگیر نمی‌شدم که چرا ته زندگی من موندم و این همه هیچ
پس چی شد اون‌همه داستانی که از بچگی به گوشم خوانده بودند که من 
آنم که رستم بود پهلوان
مثل پدرم نشدم
نه مانند مادر که شکر پروردگار
من شبیه هیچ کس نیستم
باید چی می‌شدم و کی؟
ولی من هیچ کس نیستم
و این دردی‌ست که هر یک از ما بعد از جوانی حمل می کنیم
پس چه شد آن‌همه وعده و وعید که از دنیا گرفته بودم؟