۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

وهم قیامت





چنی عجیبی زندگی؟
حکایت من و زندگیم داستان بچه‌ای‌ست که دوربین پولاروید خرابی یافته
دوربینی که سال‌ها زمان لازم داره تا تصاویرش ظاهر بشه
درواقع زندگی‌ من محصول جهل بوده و از قرار خواهد بود
هزار سال به خودم پیچیدم، خشمگین شدم و بخشیدم
کتک خوردم و بخشیدم، ناسزا شنیدم و بخشیدم
زیرا
باور کرده بودم تمام ناسازگاری‌ها از باب متارکه‌ی بی‌گاه‌م بوده
و همه رو بخشیدم و عمری با عذاب وجدان زیستم
این‌که چرا نتونستم یارو رو تحمل کنم و ادامه بدم؟
گو این‌که به قیمت جانم تمام می‌شد
سال‌های آخر مشت مشت قرص اعصاب می‌خوردم و هم‌چون شبهی بی‌خانمان از سویی به سوی دگر می‌رفتم
زندگی‌م چیزی نبود جز باج به آدمی بی‌کاره و معتاد دادن
نه تنها به خودش که به کل خانواده باج می دادم
مادی و معنوی
و کتک‌های بسیار فراوان که از همین عاشق دل‌سوخته می‌خوردم
عاقبت هم روزی جونم رو برداشتم و فرار کردم
بعد از اون هم این مهم به دختر بزرگه به ارث رسید 
و من‌که هم‌چنان تصور داشتم خطا کارم
فکر کن بعد از یک عمر خوابت بدره و بفهمی در خواب خوش غفلت بودی
کلی حال آدم رو می‌گیره و دلت می‌خواد دوباره در دنیا رو به سمت همه‌شون ببندی
و از جایی که با روح‌م عهد آزادی دارم
باید همه رو قورت بدم و آگاهانه از اطلاعات جدید استفاده کنم
دیگه نه دری می‌بندم به سوی اولاد و نه خشمی خواهم داشت
آگاهانه زندگی خواهم کرد با لذت آزادی



به میمنت و خوشی میهمانی عصرانه به شب چسبید و تمام شد و رفت
کلی خودم رو به آب و آتش زدم که حتا یک نخود بغض و کینه نداشته باشم
و می‌شه گفت مزدم را هم گرفتم
آزادی
آزادی عمیق و خاص
فهمیدم تمام این‌ سال ها بی‌گناه بودم
داستان این‌جا بود که
جمعه که تمام شد و رفت
ولی
شنبه عصر در پی تماسی تلفنی با دخترک به کشف مهمی رسیدم
نمی دونم چی موجب شد اعتراف کنه؟
یا شاید پیش‌تر‌ها هم واضح بود و خودم هم می دونستم
اما به‌قدری باهام بدرفتاری می‌شد خودم شک کرده بودم
و خودم رو مستحق هر نوع عذابی می‌شناختم
وقتی یکی رو می ذاری بیخ دیوار که تو این همه سال برای این یارو تنهایی خریدی و ..... داستان
یهو که می‌شنوی :
من به‌خاطر هیچ‌کس نموندم پیش مامانی
فقط نمی‌خواستم جایی باشم که اول نیستم
خونه‌ی مامانی فقط من بودم و خونه‌ی تو پریا هم داشت و من می خواستم فقط خودم تنها مورد توجه باشم
و البته آزادی‌های منزل بانو مادر بزرگ پدری
چه رو دستی خورد مامانی
یک عمر تیشه داد اره گرفت با من به امید این‌که سر پیری کارش به پیری و کوری نرسه
و حالا که روی ویلچر زندگی می کنه و دوست نداره تنها باشه
پریسا هوس می‌کنه بره و با پدرش زندگی کنه که زن سوم را هم به سلامتی تلاق به چیز کرد
چرا باید اون همه توهین و ناسزا رو به جون می خریدم؟
زیرا همیشه مسبب تمام ماجراهای زندگی رو خودم می دونستم
خودی غیر قابل بخشش که تنها نتیجه‌ی حضورش ویرانی بود و درد
حالا می‌فهمم
عجب جهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ل بی‌پایانی ؟
حکایت برداشت همه‌ی ما از زندگی
داستان فیل است و تاریکی
یکی به پاش دست می‌زنه می‌گه: فیل شکل ستون
یکی به خرطوم و می‌گه: شکل ناودان و ....... داستان
حالا چی؟
خشمگینم؟
نه
احساس آزادی می‌کنم
می‌شد این جهل رو تا وقت رفتن حمل کرد 
باید شاکر باشم چاره‌اش یک کاسه آش بود و بشقابی کیک سیب

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

وقتش



سیب هنگامی از شاخه جدا می‌شه که وقت‌ش رسیده باشه
یعنی باید رسیده باشه
اگر قرار امروز بیست سال پیش‌تر بود یا حتا ده سال پیش
 جادوی امروز  را نداشت
می‌پرسم کی می‌آین؟
- بعد از فوتبال
البته نه چندان رضایتمند
سال شصت و دو یک فقره BMW 520 آتش گرفت و هزینه‌ی همین فوتبال شد
یعنی درست بعد از تولد پریسا که هفتاد نفر میهمان در این خونه بود
این خونه رو مثل بازار شام گذاشت برای من و با دعوا و مرافه با برادرهاش رفت فوتبال
اگر اون زمان عقل امروزم رو داشتم، فهم داشتم که این یارو آدمه و
حق داره فوتبال دوست داشته باشه
در نتیجه جشن تولد رو می‌ذاشتم برای روزی که نه قبل و نه بعدش فوتبالی در کار باشه
ال داستان که آقا بی‌خیال جیغ و ویغ من رفت فوتبال و من موندم نظافت خانه‌ای جنگ‌زده
عصر شد و چسبید به شب و از آقا خبری نبود
همراه هم نبود که کسی به کسی زنگ بزنه
ساعت دوازده شب خواهرش تلفن زد که محمد این‌جا خوابیده و صبح می‌آد
مام فکر کردیم رفته قهر
رفتم منزل قوم شوهر و دیدم زیر پتو گم شده به چشم نمی‌آد
عاقبت فهم کردم که
شلنگ بنزین نشتی داشته و آقا بی‌خیال بوی بنزین تا آزادی رفته
بعد هم می‌آد و سوار همون ماشین می‌شیه و بــــــــــــــــــــــــــــــــوم
موتور ماشین آتش می‌گیره و ................ داستان
بعد هم از ترس رفته بود بغل والده‌اش که من نگم چرا؟
وقتی برای مالت زحمت نکشیده باشی همین می‌شه
مثل مهریه چند میلیلاردی که باید به همسر سوم بده
کی به کیه؟
تاریکیه
برای ریالی از این مال زحمت نکشیده که دلش بسوزه
الداستان که به من چه
مال من نیست و به همسر دوم مربوط می‌شه
ولی
پریسا در سن الان می‌فهمه که
یعنی چی تویی که برای یک ساعت بودن در اون خونه بال بال می زنی
بازم فوتبال؟
یعنی بعد از بیست و چهار سال یه‌جا دعوت بشی و بدیش دست استقلال؟
اوه ببخشید
تاج
هنوز هم می‌گه تاج نه استقلال
جای پریا خالی که با هم بنشینن پای تی‌وی و خونه رو با سر و صداشون ببرند به هوا
خدا رو شکر که کوچکترین میلی به این یارو ندارم وگرنه کلی شاکی شده بودم
ولی خوشحال‌م بسیار زیاد
پریسا باید بفهمه چی رو حاضر بود تحمل کنه که از من توقع کنه
تازه کاش فقط فوتبال بود
داستان جداسری ما نه از پر فوتبال که از باب منقل بود و مفت گردی

پاکسازی در عصر جمعه





امروز میهمان دارم
نه به سبک بی‌بی‌جهان از ناهار و سفره‌های سپید و عطر قورمه سبزی تا سر محل
به سبک خودم
عصر جمعه با عطر مامان
هزار ساله برای این جمع به مطبخ نرفتم
 یا بهتره بگم برای این آقا
و هر دقیقه خودم رو چک می‌کنم، نه‌که برای محمد؟
ولی نه
همه‌اش برای پریساست و روزهای دلتنگی و گریستن بر سجاده‌ی نماز
دلش می‌خواد و حق هم داره
منم دلم می خواد
کاش پدر فقط ساعتی به میان ما برمی‌گشت و همه دور هم یک خانواده را می‌نمودیم
بچه‌های من شانس بزرگی که آوردن کمبود و نیاز همیشگی من است به حضور پدر
و از همین رو پای بازی خوبی می‌شم برای دخترها
شب تولد پریسا در پاسخ محمد که از کیک‌های دست پخت من می‌گفت
دعوت شدند برای یک عصر جمعه‌ی خانوادگی
البته نه فقط کیک سیب که آش جو و کشک بادمجان
این همه یعنی اسرار  مادری
 کشک بادمجان برای پریسایی که پدرش از بادمجان همه‌ی عمر متنفر بوده
و می دونم در این دو سال که با هم زندگی می‌کنند حسرت‌ش به دل پریسا مونده و می دم ببره
کیک هم در فر داره پخته می‌شه
آش جو هم برای محمد که می‌دونم با پریسا خوردنش به آرزو می‌پیونده
دخترک هم کار می‌کنه و هم دانشگاه می‌ره
چه‌طور دو روز آش هم بزنه؟
با این‌که خودش هم دوست داره
این وصله پینه‌های مادری‌ست
روان سازی روابط در خانواده
بی‌اون‌که کوچکترین حسی به مردک داشته باشم
فقط به‌خاطر پریسا و عهدی که در دل با خدا بستم همین یکی دو ماه پیش
که یک‌بار دیگه با پریسا فرصت مادری داشته باشم
و من هر کاری می‌کنم که مبادا در حین گذار از این جهان
هر یک از این آدم‌ها شاید دست و پا گیرم بشن
شاید معتقدین به رجعت راست گفته باشند و 
مجبور بشم برای تسویه یک‌بار دیگه با همین آدم‌ها در یک مسیر قرار بگیرم؟
از همین روی هر کاری که لازم باشه برای آدم‌های پشت سر انجام می‌دم
تا در این دنیا حساب صاف نشده‌ای نداشته باشم 
گو این‌که می دونم همین مراسمات می‌شه اسباب دردسر برای من با محمد
اما این هم باز به مدیریت و درایت خودم برمی‌گرده که چه کنم که طرف وارد توهم نشه
از دیروز همه‌اش خودم رو وارسی می‌کنم که آیا در حرکات‌م خشمی هست؟
تعلق خاطر چه‌طور؟
کینه؟ پوز زنی؟ ....... هر چیز
فقط مراقبم 
مراقبم در این آمد و شدها سوتی دست و پا گیر ندم
دخترک در آرزوست کنار پدر و مادرش گاهی باشه
گاهی
همه‌ی ما بزرگ شدیم و تلخ‌ترین روزها رو پشت سر گذاشتیم
در حالی‌که آقا یا خمار بوده و یا نعشه
تو گویی نه خانی آمده و نه رفته
حالا از خواب بلند شده و زندگی‌ش ریست شده برای ادامه
ولی ما تمامی سختی‌ها رو به‌خاطر داریم
اگر دخترها می‌تونن این آقا رو ببخشند
من هم خواهم بخشید 
فقط به قدر معاشرتی سر پا و راضی کننده برای دخترها و 
پاکسازی خودم از تتمه‌ی گذشته
نمی‌خوام هیچ دردی رو هنگام رفتن با خودم حمل کنم
شاید یک سفر هم با هم رفتیم چلک؟
 البته ترجیح می‌دم پریا هم باشه که این حسرت از دل‌ش در بیاد که
پدر بودن و سفر رفتن چه حالی داره؟
بذار تجربه کنند و بفهمند باز هم حوصله‌شون سر می‌ره 
پریا هیچ خاطره و تصوری از خانواده نداره
همیشه من بودم و پریا
و این یک کار را هم خواهم کرد
فقط برای قانون جبران
نمی تونم بهشون خانواده‌ای بدم
اما می‌شه طعم‌ش رو گاه به گاه مزه مزه کرد؟
این چیزی‌ست که همیشه و از هنگام متارکه می خواستم ولی راه نمی داد
مردک فقط سر جنگ و هیاهو داشت و گروگان گیری
بچه‌های من همیشه گروگان این مردک بودند و من حالا دارم با تمام توان
گذشته رو می‌بخشتم به‌خاطر امروزهای مانده
تا وقتی که هستم و یا محمد هست
دوستی جدا سری با مردی که تا حلقم ازش بغض داشتم
بغض سقوط پریا
بغض همسران رنگارنگ و بی‌وفایی با دخترکانم




ناشناس بازی تعطیل



الان دست و پام به لرزه افتاده و دارم پس می‌افتم

نه‌که فکر کردی از ابلیس شنگول‌تری که بتونی از پس من بر بیای؟
منی در کار نیست که به خشم بیاد
بلرزه و داغ کنه و ....... اینا
فقط هوش‌م فهم می‌کنه که هر دو ناشناسی که داره کامنت می ذارن هر دو یکی‌ست
حالا کار هر موجود بیماری که می‌خواد باشه
مرا چه باک؟
اما بگم
دیگه هیچ کامنت ناشناسی روی صفحه نخواهد نشست
چمی دونم کدوم ذهن بیماری دل‌ش می‌خواد عقده‌های خودش رو در این‌جا خالی کنه
ولی از جایی که ناشناس عمل می‌کنه
من باید لابد به تمامی ورودی‌های گندم مشکوک بشم؟
پاشو صحری بخور ناشناس
گذشت زمانی که گندم سالی هزار بار تعطیل می‌کرد و بهش بر می‌خورد
این گندم دیگه گندم هزار سال پیش نیست
هم می‌نویسه و هم به ذهنیات مغشوش ابول بشر می‌خنده
خلاصه که اگر بعد از این همه کلنجار با خودم هنوز بخوام دل به هر نجوای در حال گذر
از پشت این پنجره‌های رو به خیابان بدم
باید روزی ده‌بار خودم رو بزنم و گاه ریز ریز کنم


حوصله‌ی من سر می‌ره




تصور کن
عصر حجر یا زمان نوح و حتا آدم
کسی حوصله‌اش سر می‌رفته؟
مثلن چی می‌شد که به‌ناگاه کسی احساس کنه حوصله‌اش سر رفته؟
مواقعی که بست می‌نشینم چلک و از خروس خون می‌رم باغچه و کشاورزی به خودم می‌آم اذان ظهر بر سر گلدسته‌ها و 
شیون شغال‌ها می‌رسه
باور کن
یک رسم بسیار عجیب این موجودات هم‌نوایی با صدای اذان برسر گلدسته‌هاست
مقدس‌ش نکن
به‌نظرم شغال‌ها علاقه‌ی شدیدی به انواع صدای بلند و ریتمیک دارند
شاید البته. زیرا از تقدس بخشی به امور ساده سخت در پرهیزم
ظهر می‌فهمی وقت آن است که شکم رو با چیزی پر کنی یا سر به سجاده نهی
به ساعت نکشیده باید برگردی سر کارت 
دوباره به خودت می‌آی می‌بینی این‌بار کل موجودات زنده از جمله گرگ و روباه و گراز و شاید حتا آهوهای مستقر در کوه
به نجوا برمی‌خیزند و موذن فریاد الله اکبر رو سر می‌ده
و تو می‌فهمی شب از پشت کوه سرک می‌کشه
سر که بالا می‌بری ماه رو می‌بینی که از پشت کوه داره خودی نشون می ده
ال‌قصه که جم می‌خوری شب شده روز شده
و تو فقط می تونی سینه خیز خودت رو به خاک‌ریز سنگر بستر برسونی 
و از خستگی از هوش بری
تا آوای همگانی سحرگه
باور کن که تمامی موجودات زنده
همه‌ی همه 
با اولین خطوط شفق صبح‌گاه
با هم به نجوا درمی‌آن
رازش رو فهم نکردم هیچ‌گاه که چی موجب می‌شه همه به‌یکباره و با هم
به صدا در می‌آن
ربطی هم به صدای اذان نداره
زیرا این وقایع پس از اذان صبح و هنگام سپیده‌دمان رخ می ده
طبیعت نظم و ریتم خودش رو داره
نه حوصله‌اش یر می‌ره و نه با این واژه آشنایی داره
حتا من
اما
چی در این شهرها وجود داره که تو با رسیدن خورشید به خاور
باید ملاقه به دست بگیری و هی حوصله‌ی در حال سر رفتن و رو هم بزنی
سی همین حتم دارم در عهد پیامبران ابراهیمی هم کسی حوصله‌اش سر نمی‌رفته
فقط شاید حضرت مادر حوا؟
لابد حوصله‌اش سر می‌ره که وارد ذهن می‌شه و مهوس کندن سیب
لابد صدای ذهن به‌گوشش خوانده که برو یه سیب بچین؟
حتمن از سر بی‌کاری وارد تله‌ی ذهنی شده
با این حساب
انسان موجودی‌ست دو پا که باید از صبح تا شب مشغول به کار یدی باشه
غیر از اون از دستور کارش خارج می‌شه
و چه چیز تلخ تر است برای من به‌جز سر رفتن حوصله به وقت شبانگاهان

حالا با تمام این ها
این حوصله کجاست و چه‌طوری‌ست که هی را به راه سر می‌ره
در حد مرگ


۱۳۹۴ مهر ۲۳, پنجشنبه

منه من



هنگام خشم چه می‌کنی؟

هنگام اندوه؟
یا ترس؟
هر یک از این احوال ما رو تا لب پل صرات می‌بره 
و موضوع این نیست که چرا این‌ها رخ می‌ده؟
موضوع اینه که من چرا واکنش دارم یا داشتم
قدیم‌ها تا دلت بخواد واکنش داشتم
انواع فریاد، قهر، برخوردن، خشم و ..... داستان
یعنی نباید کسی روی حرفم ، حرفی می‌زد
کسی برخلاف میلم توقع داشت، کفر عالم می‌شدم
خلاصه که کلکسیونی از انواع واکنش می‌خواستی من بودم
سی این‌که نمی‌شد هر کی هر کاری دلش می‌خواست بکنه
من باید همه چیز و همه کس رو کنترل می‌کردم
سی این که تنی مجروح داشتم از باب منه ذهنی
منی عظیم و کهنسال که هزاره‌ها از دست آدمیان آب نوشیده
تا جایی که پی بردم
من نمی تونم عالم و آدم رو عوض کنم
چرا اصلن دردم می‌آد؟
زخم دارم؟
کینه یا چی؟ 
هر چه بود همه اش اضافی بود
محصولات سال ها لوس خانواده بودن
حالا دیگه می دونم نه کسی هستم و نه ناچیزم
من نباید دردم بیاد
من نباید آزرده بشم
من نباید منی باشم اصلن
منی بی‌قدر و ناچیز
که برای خدای‌گونگی آمده
و خدا نه اهل خشم و قضاوت است و نه قهر و ناز

منه ذهنی عظیم




هنوز که خوب نشدم
ولی ای زنده‌ام 
اما
دیشب تا خود صبح من بودم و بستر و انواع ژانگولر بازی
با محاسبات من باید صبح شک از اتاق بیرون می‌زدم
ولی بسیار متعجبم از این‌که
چرا ان‌قدر حالم خوبه؟
یعنی همیشه که این‌طوری بوده، صبح آدم بنده شب‌ش می‌شه
یعنی وقتی شب خوب بخوابی و صبح هم خودت بیدار بشی بی سر و صدا و داستان
باید روز خوبی باشه و یا بر عکس
اما با این که دیشب تا خود صبح ملق زدم و پشتک و درگیری شدید با لحاف
اما صبح یه‌جوری بیدار شدم که تو گویی تا خود صبح بگو و بخند بوده
وقتی ما به این سادگی هنوز سر از رفتارهای خودمون در نمی‌آریم
چه‌طور می‌شه هی به کار دیگران کار داشته باشیم؟
وقتی هنوز خودم رو نمی‌شناسم، چه‌طور ممکنه دیگری رو بشناسم
پس سی چی می‌ریم تو کار قضاوت دیگران؟
زیرا
همه دچار منه ذهنی عظیم هستیم
منی عاشق قضاوت و درد

۱۳۹۴ مهر ۲۲, چهارشنبه

قلمت خشک شده؟



چند روزه این صفحه باز و بعد هم بسته می‌شه
امروز از خودم پرسیدم:
داستان چیه؟
قلمت خشک شده؟
مغزت از کار افتاده؟
یا چی؟
عاقبت صبح کشف کردم
یعنی دروغ چرا از همون بچگی که حضرت پدر دنبالم می‌گذاشت توی خونه که یه بوس بده
من فرار می‌کردم ............... عاقبت یه‌جایی گیرم می انداخت و ماچم می‌کرد و من 
با حرص صورتم رو پاک می کردم که:
صد دفعه نگفتم بوسم نکن، صورتت زبره؟
البته حضرت پدر همیشه هفت تیغه بود و اندکی سبیل بالای لب داشت
ولی همه‌اش بهانه بود
هر چیزی که دیگری به زور بخواد
من فراری می‌شم
حالا می مونه حکایت گندم
بنویسم و هر نظری رو دوست داشته باشم و بعد تازه هم تهدید بشم
از کی؟
کسانی که خودشون بی‌دعوت می‌آن این‌جا
خب
نمی نویسم
مگه بنر تبلیغلتی‌ست؟
مگه بابت کامنت یا ورودی‌های گندم کسی دو زار کف دستم می‌ذاره؟
برخی می‌آن که فقط سر در بیارن
اهل قلم و موضوع و داستان هم نیستند
دروغ چرا خودم هم نمی دونم سی چی می‌آن
مثل جناب سهال که این گندم سوراخ سوراخ شده از رد پاهاش بر تمام اوراق یا همشهری نم‌دار
که یه روز بد و بیرا بار آدم می‌کنه و فرداش یادش می‌ره و تعریف می‌کنه 
و هر جا هم که نظرم باب میل‌ش نیست مثل بچگی بر زمین پا می کوبه که:
اصلن دیگه نمی‌آم. اصلنی دیگه هیچی نمی نویسم
قربان من شماها رو به این صفحه هدایت کردم؟
خواهش تمنا کردم تو رو خدا صبح به صبح سری به‌ما بزنید؟


الداستان که واقعن برخی چالش‌ها مورد نظرم نیست
از جمله چانه زنی با افراد گنگ، ناشناس، مشکوک، ..... و شاید خطرناک
بخصوص جناب سهیل یا سهال
حال شماها خوبه؟
از روز اول خواستم همه ببینند چه‌طور با مصائب زندگی می‌جنگم
وا نمی‌دم
کم نمی‌آرم و زندگی داستانی‌ست ساختنی
ولی از قرار رهگذران در حال ساخت و ساز من‌اند
سن هم داره می‌ره بالا و اصلن حوصله زدن پوز کسی نیست


۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

توی بیمارستان عوض مون کردن





سریال گوزل
مهپاره پخش می کنه
موضوع خیلی جالب به نظر می رسه
مرز بین عشق و مالکیت
اصولن معتقدم یکی از انواع تعلق‌خاطر صد در صد آلوده به خودخواهی
هب اولادی‌ست
یعنی بچه‌ای که تو براش حاضری جونت رو بدی، یهو بچه‌ی بیگانه از آب در می‌آد
همون قصه‌ی معروف توی بیمارستان عوض مون کردن
بعد تو تمام توجهت رو باید بذاری در جستجوی اولاد خودت؟
اونی که بزرگ کردی رو هم‌چنان دوست خواهی داشت؟
یا چی؟
یعنی می‌شه به ایکی ثانیه تمام رشته‌های محبت قطع بشه؟
یا نه؟

۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

رشد





دیگه امسال یه کاری کردم، کارستون
بالاخره این همه تنهایی باید یه کارهایی بکنه، یا نه؟
گاهی درد می‌کشم و از پشت سر نادم و دردمند
ولی این کافی نیست
یعنی نمی‌شه که هی خطا کرد و بی جبران ازش گذشت
در این سال‌ها به‌قدری خسته بودم که به تنها چیزی که می اندیشیدم، فقط خستگی خودم بود
البته که نمی‌شد منکرش شد، اما چیزی که من فهم نکرده بودم این بود که
تا ته دنیام اگر خسته باشی، نمی تونی بچه رو به امان خدا رها کنی
خستگی تو دلیلی برای نفی نیاز بچه‌ها نیست و من بسیار خسته‌تر از آنی بودم که بتونم به بخش دیگرش فکر کنم
مثلن دخترکان اذیت می‌کردند، مانند سایر بچه‌ها
ولی تنهایی نمی‌شد قورتش داد
کم می‌آوردم، مثل یک بشر دو پا و دیگه نمی دونستم باید سینه خیز هم که شده خودم رو می‌کشوندم
تا از عقبه‌ی وقایع پرهیز بشه
مادری یعنی همین
یعنی تو هیچ‌گاه نباید کم بیاری، هرگز

دیروز تولد پریسا بود
بر خلاف سال‌های پشت سر ننشستم تا فیل از آسمون بیاد
اقدامی کردم عجیب و درو از باور برای خودم
مادری
بعد از هزار سال رفتم منزل پدر بچه‌ها
سعی کردم تحمل‌ش کنم، قورت بدم، بی‌قضاوت و تا تهش باشم، فقط به خاطر پریسا
این همه جنگولک بازی و ژانگولر بازی که سر خودم در می‌آرم که همین‌طوری الکی پلکی نیست
باید روی خودم و زندگی‌م تاثیری داشته باشه؟
باید بتونم ببخشم؟
باید بتونم بی تفکر به دیروز در اینک آروم بگیرم؟
این هدیه‌ی من به خودم بود نه به پریسا
ولی بعدش هم برای پریسا
طفلی کلی خسته تازه رسیده بود خونه
بعد بدو بدو داستان شام و کیک و ..... یک تولد سه نفره کوچیک
شاید اگر ده سال پیش بود به چشم‌ش نمی نشست
مثلن تولد هجده سالگی‌ش که من و پدرش هر دو بودیم
ولی در کنار صد نفر میهمان
معمولن تولد بچه‌ها همین‌طوری شلوغ پلوغ بود
ولی این مراسم دیشب به دل و جونش کلی نشست
و مدام تکرار می‌کرد اوه ه ه ه می دونی بعد از چند سال هر دوی شما هستید؟
واقعن که ما با تصمیمات‌مون چه‌ها که با این بچه‌ها نمی کنیم
نزدیک ساعت 2 هم با اسکورت محمد و پریسا هم برگشتم خونه
 ولی می دونم این شب برای همیشه به‌یادش می‌مونه