۱۳۹۴ آبان ۷, پنجشنبه

میهمانی


 
روزی چند بار مسح می‌کشم به نیت عبور از صراط و روز قیامت
  همیشه می دونم این صراط در دوردست‌ها نیست
می‌دونم اون باریک‌تر از مو پلی فیزیکی نیست
نسبت اتحاد من است با روح‌م

یا دوری من از من و با ذهن جمعی یکی شدن
و می‌فهمم لحظات صراط گون رو
این هستی میهمانی مداوم است و شادمانی
ولی
بستگی داره تو از نوع میهمان‌هایی باشی که از اول میهمانی می‌رن و یه گوشه 
قایم می‌شن
بعد هم که برمی‌گردی با خودت در جنگی که چرا ندیده شدی؟
چرا کسی بالا و پایین‌ت نکرد؟
تحویلت نگرفت و .... داستان
یا نرسیده می‌شی یه‌پای داستان و می‌ری وسط همه‌اش و تا تهش سعی می‌کنی
هم برای خودت و دیگران لحظات بهتری رو بسازی
و زندگی‌ت پر باشه از خاطرات خوب و هماهنگ با رشد
یا هم آسته وارد میهمانی می‌شی، آسته نون و ماست خودت رو می‌خوری و 
با دم دست‌ترین آدم جمع ارتباط برقرار می‌شه
هم هستی و هم نه 
در نتیجه هر یک از ما برداشت خودمون رو از میزبان و میهمان و ..... داستان داریم
برگردیم به پل معروف
الان دارم از همون بالا می‌نویسم
این‌جایی که من هستم، هوا ملس و نمه بارانی و زندگی میل خوش
اما اگه یه قدم اشتباه برم یا از این‌ور افتادم یا اون‌ور
چند ساعتی از امروز به گپ و گو درباره موضوع اول صبح گذشت
همون بالای صراط
همون‌جا که باید مراقب باشی
کینه و بغض کهنه میان حرف‌هات نباشه
قلبن از وقایع مربوطه خوش‌حال نباشی
ولی نخواهی هم کوچکترین نقشی در هیچ ثانیه‌اش داشته باشی که رنگ و بوی کارما در بین و من فقط باید
مراقب نقش مادری‌م باشم

همه لب اون بالا ایستادیم
نه خوش حالیم و نه به چشم روز جزا نگاه می‌کنیم
نه کمک و دخالتی
فقط مثل مامور اورژانس مراقبیم 
  ما هزار ساله آقا رو بخشیدیم
زیرا ذات خدای‌گون اجازه‌ی حمل کینه و نفرت نمی‌ده
خودش می‌مونه و زندگی که به هر یک از ما درس خودش رو می ده
برای بهتر شدن خود زندگی
و این هر لحظه صراطی‌ست که تو انتخاب می کنی
از کدوم‌وری بری؟

ارواح خدایی





این شرایط ما آدم‌هاست در این دنیا
کسانی هستند که در خیر از هم سبقت می‌گیرند
و کسان دیگر که ممکن است کل یخچال را هم ببرند
و ما کجای این راه ایستادیم؟
یخچال گذاشتند برای فقرا
ولی از ترس ابلیس جلدش کردند تا کل یخچال رو نبرند
ما کجای این مسیر ایستادیم؟
در حالی که همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه از روح خداییم



۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

حلیم پزون




فکر کن
منه عاشق حلیم با نخوردن گوشت به چه حالی باشم
و از جایی که زندگی یادم داده آستین همت‌م همیشه بالا باشه
دو روزه دارم گندم هم می‌زنم
دیگ حلیمم روی اجاق و من از مطبخ به اتاق
در آمد و رفت
ولی چرا باید حسرت حلیم بخورم به‌جای حلیم؟
امروز بارانی و دیگ حلیم
 تو گویی وسط بهشت اومدم پایین
جای کسی هم خالی نیست زیرا نه گمانم ذهن بشری من تا فروردین گذشته
حاضر بوده حلیم بی‌گوشت بخوره
که کسی جز من دوست داشته باشه
از جایی که دیگه بوی انواع گوشت تا مرز نفرت می‌برتم
و مثل زن باردار دلم بهم می‌خوره
باید ذهن‌م هم یاد بگیره خورشت کرفس بی‌گوشت
حلیم ، قورمه سبزی، لوبیا پلو ...... داستان همگی بی‌گوشت خوشمزه است
همون‌طور که یاد گرفته بود بی‌گوشت نه غذا بخوره و نه سیر بشه
 یاد خواهر مرحومم گرام  که می گفت:
کاریابی جماعت اگه کباب و استیک نخوره لثه‌اش به خارش می‌افته
کجاست ببینه این کاریابی دیگه با بوی گوشت به مرگ می‌افته
به همین سادگی ذهن برنامه ریزی‌مون می کنه تا ابد
و هرگز نفهمیده بودم بوی گوشت سرخ و سپید شدیدن دوست نداشتنی‌ و ....
داستان

برگشت به خانه




هر چه به تاریخ مزایده نزدیک تر می‌شه
حال من هم در چرخش که نه در جستجوی خدایی‌ست که همیشه حتم داشتم هست
و این اطمینان نگهم داشته تا الان
این‌که در زندگی بری و بیای و تهش حس کنی بازنده‌ای بیش نبودی
می‌شه  تنگی نفس
همون حسی که بیشتر آدم‌ها دارند
سی‌این که از یه‌جایی لنگ رو انداختن و نخواستن دنبال طرح و نقشه‌، یا مهندسی این عالم باشند
در فهم مشترک خود با انگیزش هستی
بعد از تجربه ی تلخ 15 آبان 1383 تا امسال نه خواستم به این روز توجه کنم
نه انرژی بدم و نه حتا یادم بیاد
فقط خدا می دونه وقایع اون ایام رو چند صد هزار بار مرور کردم
تا تصویر شکسته‌ی دخترم از پشت پلک‌م پاک بشه و بتونم شب با آرامش به خواب برم
و صبح به محض بیدار شدن برابرم قد نکشه
چهار سالی می‌شه که از این کابوس رها شدم
اما امسال داستان این تاریخ مصادف شده با ملاقات با خدا
خدایی که می‌دونه چه بر سر پریا گذشت در این سال‌ها و چه پدر نامردی
حالا با سه روز فاصله نوبت به قیامت رسیده
نه‌که فکر کردی قیامت روزی‌ست در دورهای بعید و یا محال؟
نه به‌جان مادرم
قیامت در همین دنیاست و هر روز بر سر کسانی نازل می‌شه
که باورش نداشتند و ستم‌کار شدند
شدند زیرا، ذات ما اهل پلشتی نبود و نیست
این ذهن نکبت بی‌پدر طی سال‌ها یه چیزهایی می‌سازه از بنی بشر که در عقل جن هم جا نمی‌شه
چه به عقل بشر
طمع، حسرت، حرص، خشم، کینه، خواست مالکیت و ................. آرزوهای بسیار
ال داستان که از 15 آبان تا 18 فقط سه روز فاصله است
یک روز بچه‌ای از سر نفهمی و خریت و ............. اینای پدر می‌شکنه
و سه روز بعد چند سال بعد
همون آدم رو پای میز عدل الهی می‌برن
برای من و دخترها همین بهتر که این مزایده انجام و مال حرام از خاندان پاک بشه
ولی تو گمان مبر پدرشون هم همین حس رو داشته باشه
حالا محمد جایی ایستاده که یازده سال پیش من بودم
من برای بچه‌ام و او برای تنها نقطه ضعف‌ش به این عالم
مال دنیا
بعد من یا دخترها می تونم ارزنی شک به حضور این خدا داشته باشیم؟
می‌تونیم این جهان رو بی‌حساب و کتاب و هر کی هر کی تصور کنیم؟
امکان نداره برای ما لحظه‌ای بی او زندگی کنیم

در ترازوی پشت سر یک کفه به من و دخترها با ایمانی قوی به خدا قرار داشتیم
و در کفه‌ی دیگر ابلیس
و ما این بازی رو بردیم
سپاه حق علیه باطل
من این برنده شدن‌ رو دوست دارم
پیروزی در سایه‌ی خدا 
به دخترها همت و قدرت می‌ده تا از هیچ بشری نه زندگی بخوان و نه آرزوهای بی‌شمار
چرا که خدایی در ذات ماست و با روح او به این جهان قدم گذاشتیم
و با او زیست می‌کنیم
و با او به خونه برمی‌گردیم
همون‌جایی که نمی دونم کجاست ولی روحم به محض جدا شدن
پر می‌کشید بی‌پروا برای بازگشت
بازگشت به خانه ای که مادر درش منتظر همه‌ی ماست



Adele - Hello


از روزی که پریا رفته
سعی کردم به صداش گوش نکنم
زیرا دلتنگ پریا می‌شم
پریا با آخرین صدا به ترانه‌هاش گوش می داد
 و همراهش می‌خواند
اما امروز این رو با شما تسهیم می‌کنم
به‌یاد تمام کسانی که از محبوب دورند

زندگی عبور از تهیای دوری‌هاست




۱۳۹۴ آبان ۵, سه‌شنبه

باور معجزه

شکر که این روزها تمام شد
ما بزرگ شدیم
من و دخترها آموختیم که خدا رو چه‌طور در زندگی جستجو کنیم یا ببینیم
روزهایی بسیار تلخ
که با تمام تلخی ها گذشت و ما آموختیم
این جهان بی‌صاحب نیست
و با برای بیهودگی به این سفر نیامدیم
آمدیم تا در وقایع خدای‌ گونگی‌مان را فهم کنیم
دل از آدم‌های دو پا و ذهنیات گوناگون برداریم و فقط شاهد باشیم
وقتی سخنان این بانو رو می‌شنیدم 
فهم کردم که چه‌قدر مومن به حضورش بودم
و ما با هم از مرگ عبور کردیم
از سرطان جستیم
فقط با باور معجزه

روزهای خدایی












یه روزهایی همین که چشم باز می‌کنی، از نور اتاق از بوی هوا
از حس بیدار شدنت و .... از هر علامت موجود حس می‌کنی، چنی روز خوبی بناست باشه
یا نه اصلن چرا بنا؟
جار می‌زنه که ای مردم دنیا بلند شید که از روزهای بسیار خوب زندگی از راه رسیده
برای امروز دیگه حتم دارم هیچ برنامه‌ای ندارم و اگر خدا بخواد بعد از یک هفته می‌رم 
حیاط بازی و سر حوض نقاشی
خودم هم باورم نمی‌شه این هشت ، ده روز پشت سر چه خبر بوده؟
چی شده که یهو این‌همه زندگی من پر از برو و بیا و ..... کارو اینا شد؟
از کارهای اداری تا کارهای باغبانی خونه و رفیق‌بازی‌های قدیمی و خلاصه که اجناسی که به هیچ شکل
در برنامه‌های روزانه نبوده و به‌ناگاه پیش آمده
نمی دونم کجای پشت سر و چه‌طور قصد من یا قصد روح یا قصد زندگی به اراده‌ی خودش و بی‌دخالت
ذهن بیگانه متحول شده و چرخیده
نه‌که فکر کنی فیل هوا کردم
ولی خودم هم باور نمی‌شه چرا این مدت حتا وقت نداشتم وارد کارگاه بشم؟
و این زندگی هنگانی به این شکل تجربه می‌شه که تو کشیدی کنار و روح به جای تو وارد عمل می‌شه
یکی از این روزهای پشت سر که نمی‌دونم جمعه یا پنج شنبه‌ی گذشته بود 
تا ساعت یک نیمه شب وقت نمی‌شد
حتا یک دقیقه بنشینم
و سینه خیز و نیمه بیهوش از خاک‌ریز نشیمن خودم رو به سنگر بستر رسوندم
آخرین میهمان‌م ساعت ده شب تازه از در درآمده بود و به سلامتی نزدیک یک رفتند
بی هیچ قرار قبلی
از خود صبح میهمان سر زده داشتم تا آخرین لحظه‌ی شب
خب
این ها چه‌طور می‌تونست دست من باشه؟
کسانی که ماه به ماه درباره‌شون حتا فکر نمی‌کنم از در دران؟
ولی خب یه‌روزهایی این‌طوری می‌شه
مثل روزهایی که بی‌ربط و با ربط از صبح نمی‌تونم یه عدس رنگ روی کار بذارم
بس‌که تلفن هی و هی و هی زنگ می‌خوره
بعد این جماعت فکر می‌کنند دنیا رو شناختند
همه‌ی همه‌اش رو فهم کردن و می‌دونند زندگی امری‌ست بی‌خود و بی‌ربط
سراسر بد بیاری و ..... داستان که تازه بیشترش هم تقصیر خداست و در آخر
فحش و ناسزاش تقدیم شخص پروردگار می‌شه
در حالی که من هم در همین جهان سیر می‌کنم و اصلن نمی‌تونم فهم کنم چرا برخی از زندگی این همه
شاکی، طلبکار، بیزار و ................. اینان؟

۱۳۹۴ آبان ۴, دوشنبه

از من تا او یک نفس






یک وجب؟
شاید هم از چند وجبی‌م
به هر شکل از وقتی یاد گرفتم چهار دست و پا راه بیفتم
داشتم دنبال یه چیزی بیرون از خودم می‌گشتم
شاید که  سالیان بسیار در آسمان منتظرش بودم
بعد هم که 175 cm شدم هم هنوز سرم به آسمان بود
شاید اگر حضرت پدر قدی نزدیک 190 نداشت می‌پنداشتم، بس‌که سرک کشیدم دراز شدم
به هر حال همیشه در دور دست‌های تصور ناشدنی منتظرش بودم
در رخ‌دادهای عجیب و فجیع
همه‌جا به جز در باورهای خودم
یا در وجود خودم
شاید اگر این رو فهم کرده بودم تا حالا قوزی هم شده بودم
بس‌که می‌خواستم در خودم جستجوش کنم
حتا نه در تصادف خودم و نه در مرگ‌م
نه‌که داغ بودم که چرا منه طاووس منه سرو خیابان بهار تا خوردم؟
به این نمی اندیشیدم که خود خودش نذاشت بمیرم، معلول نشدم، بر ویلچر ننشستم و ........
فقط فریاد می‌زدم چرا من؟
ولی هنگامه‌ی پریا که رسید و مرز وحشت یک مادر رو تجربه کردم
وحشت از دست دادن و ....... ماندن‌ش به هر قیمت برام با ارزش شد
و همان‌زمان‌ها حس می‌کردم دارم در اطراف‌م می‌بینم‌ش
نه‌که رخ داد تا من بفهمم
این همه روی‌می‌داد تا نه تنها من که خودش و حتا پریسا و کل خاندان با ایشان ملاقاتی رو در رو داشته باشند
پریسا می‌گه: من با پریا خدا رو دیدم
مادرم می‌گه: پریا معجزه رو نشونم داد و نیل برابر چشم‌م شکافته شد 
بنا نیست هی بلا نازل بشه تا ما به فهم خدا برسیم
ولی از جایی که پروردگار عالم رو چنان بالا بردند و دور از دسترس
حکمت به معجزه افتاد بل‌که ما خدا رو فهم کنیم
در حالی‌که از ساده ترین روش می‌شد به این باور رسید
این که کافی بود در همه عمر آرومم بگیره و هی خودم رو به آب و آتیش؛ در و تخته نمی‌زدم
اون‌همه شلنگ تخته و سر بزرگی و ....... من من نمی‌زدم
حالا همون روزها رسیده
از آسمان سربرداشتم و مثل آدم در آرامشی عمیق و دست نخوردنی 
فقط
نون و ماست خودم رو می‌خورم و انرژی‌های خدای‌گونه ام رو شناسایی می‌کنم
تا هر روز بیشتر بشناسمش 
در وجودم
این‌که چه‌طور کار می‌کنه؟
چه‌قدر دقیق و مو لای درزش نمی‌ره
این که هست و همین نزدیکی‌ست و نیازی نیست سر به آسمون بسایم
این‌که نباید به چیزی به جز الان فکر کنم که کار دست آدم می‌ده
هر اندیشه هر باور هر ترس هم بیم و امید ....... در ما داره کار می کنه
و کافی‌ست هدف‌مندش کنم
بی بلا و مصیبت
بی فجایع دل‌خراش
کافی‌ست باورش کنیم و اجازه بدیم خودش در زندگی کار کنه، راه‌ها را باز کنه، راه جدید ایجاد کنه
و بی‌حد غافل‌گیری تا هنگامه‌ی رفتن

حیرت




یهو خیال‌م آشفته شد، مبادا یکی از حرف‌های عصرم وارد وهم بشه
و تصور کنه نه که داستان‌های فرا و ورایی داشتم
موضوع به‌قدری ساده است که نمی‌تونم بگم
 برداشت من از رخ‌دادها تا فهم خواننده از نوشته‌ی من ، دوتا می‌شه
مثل وقتی که بنا باشه برای کسی جوک تعریف کنم
به‌قدری ضایع می‌شه که یارو بر و بر هنوز منتظره به جای خنده دارش برسه
من دارم می‌رم
گفتم ضایع یاد اتفاق ظهر افتادم
یه موتوری کنار خیابون و در جهت عکس  و ... اینا منتظر بود ، رفتم کنارش و ازش آدرس پرسیدم
سر بلند کرد و با دست مسیر روبرو رو نشانم داد و گفت:
میری میری تا به یه چهار راه می‌رسی.
- اولین چهار راه؟
شک کرد. نگاهی انداخت نه که یارو سوته!:
- یه چارراه خیلی ضایع‌ست . ببینی از ریخت نکبت‌ش می‌فهمی
منظورش چهاراه دماوند بود
خلاصه که
بچه بودیم تو یکی از اون کتاب اجباری های درسی خونده بودم،
 ماه و خورشید و ستاره و .......... همه نشانه‌ای از حضور خداونده
این چند روزه تا دلت بخواهد، غافل‌گیری
میهمان سرزده، آدم هی رفته و هی اومده و ............. داستان رد پاهای بسیار زیادی‌ست
که در این ایام در جای جای زندگی‌م از خدا می‌بینم
چنی دقیق
چنی محاسبه شده
چنی فوق العاده
ظهر که نمی تونستم صد بار نگم: الهی قربونت برم که این همه دقیق و ....... 
روزی سی چهل بار سجده‌ی شکر بابت وقایع بسیار ساده
ولی اساسی
و می‌فهمم چه‌قدر زیاد زیاد زیاد باید مراقب هر فکر و تصوری باشیم
که ما از روح خداییم  


به همین سادگی هول برم داشته که
وای من که تا حالا هیچی از این ماجرا نفهمیده بودم
پس اون همه سال چه غلطی می‌کردم؟
این که خیلی ساده بود
سی چی اون همه جفتک پرونی داشتم
سر به کوه گذاشتم
سینه‌ی جاده شکافتم



در من بشارتی هست 
در عجبم زین خلق
که بی این بشارت شادند 
   شمس


خدای‌گونه زیستن





گاه زندگی چنان جادویی و رویایی می‌شه که، می‌رم روی ابرها و 
نمی‌تونم هیچی بگم
یا نمی‌شه حرفی زد
این‌که از اول‌ش بگم یا از وسط‌ش یا از کجاش؟
خودش کلی ماجراست
هزار سال طول کشیده تا بتونم رمز گشایی کنم و ترتیب امور رو بفهمم و یادبگیرم
این‌که ما چنی جادویی به این دنیا می‌اییم و از همون اول دست و پامون رو می‌بندن و به قول شهبازی
  می اندازن« به چاه یوسف»
ان‌قدر ذوق کردم و از خوشی بغض کردم و وسط نماز خندیدم که
نمی دونم می خواستم از چی بگم و داستان و ..... اینا
بچه که بودم فکر می کردم همه مثل هم در سرزمین افسانه‌ای زندگی می‌کنیم
مثل هم رنگ می‌بینیم و مثل هم می‌شنویم و ...... باقی ماجرا
از سن بلوغ یاد گرفتم
دهن ببندم و هر چیزی رو هر جایی نگم
زیرا که شانس آورده بودم
در واقع کسی با من کاری نداشت
یا مدرسه بودم و یا مراقب که جلوی چشم والده‌ام نیام
سی همین بعد از بی‌بی دیگه
  نه کسی خواست تربیتم کنه و نه اصلن کاری باهام داشت
سی این‌که من فقط یک شاهدخت ساده‌ی بی‌خاصیت بودم و بنا نبود
نه فیلی هوا کنم و نه تاج‌گذاری و ..... داستان
مام برای خودمون هی ول زدیم و هی ول گشتیم و دنیا رسمی غریب داشت
همین‌جوری نموره نموره رفتیم تو کار جهانی شخصی و پنهانی
  می دونم این جهان همه‌ی ماست
همه می‌تونیم همین‌طوری جهان رو تجربه کنیم
و جادویی زندگی کنیم
و از قرار پیدا، افسانه گونی زندگی من داره هی رشد می کنه و من بیشتر به سمت سکوت می‌رم
یعنی می‌شه
همین‌طوری به این دنیا بیای و بری بی‌اون‌که بفهمیم، چه توان خارق‌العاده‌ای در اختیار هست
چه زندگی جادویی برابر و ...... از هیچ کدوم خبر نداریم
از آخرین پست گندم
هربار خواستم چیزی بنویسم
 ترسیدم
  حس می‌کنم زندگی‌م داره به سمت مگو مگو مگو مگو می‌ره
و من که مثل جناب خر
دوبله در کیفم و هر روز بیشتر وارد جهانی می‌شم که حتا برای منه همیشه ساکن هپروت هم
 وقایعی  دور از باور می‌شه
امروز رسمن وسط خیابون می‌خندیدم 
ذوق می‌کردم و از این محل به اون محله رفتم
البته کارهای اداری داشتم
ولی روی هوا بودم
نه
روی ابرها
نه
ساکن عرش
چه‌طور می‌شه بی این ها جهان را ترک کرد؟
چه‌طور می‌شه بی فهم خودمون این بدن رو ترک کنیم؟
چه‌طور می‌شه دو ریالی عهد پهلوی‌ت افتاده بشه و
تو ناله نوله کنی
محاله
  خیلی خوبم
تو هم خوب باش
هم محلی
ما برای خدای‌گونه زیستن به این جهان آمدیم
خوابت نبره
سر از وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده در بیاری
هر کی باخت
خودش خواست