۱۳۹۴ آبان ۳۰, شنبه

من روح‌م نه ذهن



وقتی از دیشب خفت‌م می‌کنه تا خود صبح کنج دیوار
وقتی هی می‌خوابم و هی بیدار می‌شم و هنوز شب است
هنگامی که چشم باز می‌کنم ، نگاهم همه‌جا رو ول می‌کنه و می‌چسبه به ترک‌های گچ طاق
و هر اندیشه‌ای را رها می کنه و آویزون منه بی‌چاره می‌شه
منی که چنی حیوونی‌ست و حالا باید فلان کار رو هم برای فلانی انجام بده
و چرا همه‌اش من؟
و
یادش نیست که باید بگه شکر که 
شرمنده‌ام نمی‌کنی و توانش رو دادی که بتونم انجام بدم
شکر که سقفی امن دارم که شب زیرش در آرامش به صبح برسم
شکر که مانند اخوی بزرگ و دو همشیره‌ی بعدی، ذهن من 
حسرت به دل نموند  برای داشتن اولاد که شبانه روز ازم آویزان باشه و انرژی بدزده که چرا نه؟
در حالی‌که روح‌من نه مادر کسی‌ست و نه اولاد دیگری نه وابسته‌ی غیر و نه طلبکار مردمی
و تمامی آن‌چه که به محض باز شدن پلک برام ردیف می‌کنه
برای سرقت انرژی نابی‌ست که   هنگام خواب دریافت داشتم
چاره‌ای نمی‌مونه جز این که به سبک بچگی بفرستم‌ش دنبال جریمه
جریمه‌های کتبی و شفاهی
تا بفهمه به‌محضی این‌که دهان باز کنه باید بره سر جریمه
سر سجده و ستایش روحی که همه‌اش می‌خواد ازش بکنه تا تلف کنه کل زندگیم  را 
مدام می‌خواد به‌گوش‌م بخونه که:
کدوم خدا؟ کدوم روح؟ اومدی برای بدبختی و مظلومیت، حیوونی
به طعنه و طلب و  شکایت
به تفکیک من از جمع
به جدا سری و خود خوری و تحلیل انرژی‌های حیاتی

خیلی جدی و بی‌شوخی می‌فرستم‌ش گوشه‌ی اتاق و یک لنگه پا بایسته
و دو مرتبه  حمد و ثنای همان روحی را بگه که قصد داره ازش بکنه
و چه بهتر از این جملات و انداختن لنگش برابر روح‌ و 
وادادن هدایت کشتی  زندگی تنها به اراده‌ی روح‌م
بهتره ان‌قدر این جملات رو تکرار کنه تا بفهمه سکوت بهترین گزینه‌ی اوست
یا رفتن و رها کردن من به حال خود و تجربه‌ی روح پاک الهی‌م
بی‌وز وز و زر زر و ور ور

از جایی که همه‌ی ما نتیجه‌ی نفخه‌ فیهه من الروحی خالق هستیم و حامل روح او
پس نزدیک‌ترین آدرس از من تا او
کجا می‌شه به‌جز روح خودم؟
پس ذهن رو وامی دارم به گفتن این ها خطاب به روح خودم
نه به جانب آسمان
که 
تو بزرگی، اوستا تویی، دانای کل تویی و .....
لطفن اداره‌ی لحظه به لحظه‌ی مسیر این تن خاکی رو تو  اراده کن
 من چی‌کاره بیدم اصلن؟


 به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
 ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است.
 بخشنده و بخشايشگر است.
 خداوندي كه صاحب روز جزا است.
 تنها تو را مي پرستم وتنها از تو ياري مي‏جويم .
 ما را به راه راست هدايت فرما!
راه كساني كه آنان را مشمول نعمت خود ساختي.
نه راه كساني كه بر آنان غضب كردي و نه گمراهان!



بگو اوست خداي يكتا.
خدا بي نياز است و همه به او نيازمند.
نه كسي فرزند اوست و نه او فرزند كسي است.
 و براي او هيچ گاه شبيه و مانندي نبوده است.
 پاك و منزه است پروردگار بزرگ من و او را سپاس مي گويم
پاك و منزه است خداوند بلند مقام من و او را سپاس مي گويم.
گواهي مي دهم هيچ كس شايسته پرستش جز خداوند نيست يگانه است و شريك ندارد.
 و گواهي مي دهم محمد بنده و فرستاده اوست.
  درود بفرست بر محمد و اهل بيت او.

 سلام بر تو اي پيغمبر و رحمت خدا و بركات او بر تو باد.
 سلام بر ما وبر تمام بندگان صالح خدا.
سلام بر شما  رحمت و بركات او بر شما باد.

پاك و منزه است خداوند و حمد و ستايش مخصوص اوست و معبودي جز او نيست و خداوند بزرگتر از آن است كه به وصف آيد.
خداوندا در دنيا و در سراي ديگر به ما نيكي مرحمت فرما و ما را از عذاب دوزخ نگه دار!



این چند خط و گفتگویی کوتاه با روح خودمون
چه دشواری داره که برخی فکر می‌کنند از خدا طلبکارند و سی چی اصلن نماز بخوانند؟
خدایی که نزدیک‌ترین شعبه‌اش درون خود ماست
روح گرام
درواقع ما از ستایش و حمد و ثنای روح خودمون به عذابی‌م برای نماز خواندن
و این کار کی می تونه باشه به جز ذهن دشمن
ذهنی که هنگامه‌ی خلقت عهد کرد، کوفت‌مون کنه این تجربه‌ی حیات؟



طاق مطبخ



هیچ چیز در جهان مقدس نیست

گرنه در جهان نمی‌بود
فقط تجربه و شناسایی‌ست
شاید فهم عمل‌کرد ذهن؟
یا هزار چیز دیگه
یکی دو ماه پیش فیلم نوح رو دیدم
از هیچی‌ش خوشم نیومد
زیادی هالیوودی و ..... سیاه و تاریک و اینا بود
از همه بدتر
پیش از طوفان،  نوح سری به جامعه‌ی جنون‌زده بشری می‌زنه
صحنه‌ای هست که خوک بی‌چاره، همون روی هوا زنده زنده تیکه پاره می‌شه و چه جیغ و فریادی بي نوا
شاید اون اوج فهم من از نحوه‌ی تغذیه‌ام شد؟
به هر حال گذشت و مام از یاد برده بودیم تا چهار شنبه و پیک‌برتر محله که رسید دستم
دیدن پیتزا و مرغ کنتاکی بدتر از همه برگ ممتاز و .... اینا کافی بود تا خل بشم
ذهنه رفت زیر جلدم و زیر گوشم ورد گرفت
خب اگه دلت می‌خواد چرا نخوری؟
مگه ترک حیوانی کردی؟ چله نشستی؟ چی؟
خودت دوست نداری کبابی به این اذیذی بخوری
   هی می‌گی بو می ده
منم مثل گربه ای که زیر گلوش رو نوازش کنن هی شل شدم شل شدم
رفتم به سمت رویا
خیلی جدی قصد کردم یک چیزی سفارش بدم  
به هر کدوم که نگاه می‌کردم، تو گویی افتادم وسط کشتی نوح
صدای جیغ خوکه از یک سو،
 بع بع گوسفند بی‌چاره از یمین و بال بال مرغ بی‌نوا از یسار
به کل زد تو کاسه کوزه اشتها 
همون غذای خودمم از گلوم نرفت پایین
از اون روز هم صدای جیغ این‌ها چسبیده با طاق مطبخ




فطرتن کاهل نماز




یا دیشب رفته بودم معراج؟
غلطه
یا رفته بودم مراکز انرژی؟
یا با اساتید گرام دیدار داشتیم و سر بند فالوده خوردیم؟
یا اقمار و کواکب یه‌جور جفت هم‌ند که اوضاع امروزم چنین است
نمی دونم
خیلی هم واجب نیست بدونم
امروز با دیروز تفاوت بسیاری داره
حتا با هفته‌ها و ماه‌ها و..... گذشته‌ی بسیار
نمی‌دونم هر چه هست که خیلی خوبه
یه‌جورایی انگار در محضر استادم و همین‌طور اطلاعات در حال آمد و شد
دروغ بگم؟
دروغ‌گو سگه
اصولن و فطرتن کاهل نمازم به وقت صبح
یعنی ان‌قدر که به امورات تماشای زمان و کائنات و .... میهمان بازی‌های هنگام خواب دل‌خوشم که
حاضر نیستم حتا برای نماز صبح بیدار بشم و خودم رو از جهان ستاره بارون
بکشم این‌جا و بعد هم که دیگه خوابم نمی‌بره و داستان، چرت بزنم تا فردا شب
زیرا نشاید که خورشید بر تارک آسمان نورافشانی کند و من دوباره خوابم ببره
روم نمی‌شه


دیروز فکر می‌کردم که، خب تو از ظهر شروع می‌کنی به شارژ تا نماز عشا
بعد هم دلت خوشه که مدام در فکر خدایی و داستان
اما تکلیف این شارژ اول وقت چی می‌شه؟
دروغ چرا
نه‌که فکر کنی سپیده نزده بلند شدم برای نماز
اما شروع‌ش این‌طور شد که به‌محض بیداری و حتا پیش از نوشیدن احمد عطری
دو رکعت نماز صبح رو خوندم به قصد شارژ گام به گام
بعد هم کلی کار روز اول هفته داشتم
انقدر که دلت نخواد
اما ذهنه بال بال نمی‌ز
نه که حتمن باب دو رکعت نماز
اصلن یادم بود اول وقت بخونم زیرا که حالم خوبه
و تمام امروزم بر تجزیه تحلیل نماز سپری شد
یعنی به‌جای شمسی و سلطان خانم و .... فلان و دیروز و پارسال خودش خودمختار
فایل نماز رو درآورده بود و برسی می‌کرد
به‌جای ولگردی تام و کمال
و شاید حتا ذهن ولگردم نبود
ذهن خلاق و سپید، خدایی در امروز در حال تجربه است
یعنی همین‌که صبح چشم باز کردم وپیش از وز وز ذهن
 توجهم رو به سکوت‌ درون و پیرامون دیدم،  دوست داشتم
پیدا بود که امروز صاحب‌ش اومده و ذهنه می‌گه: در ریم

همین‌طور نوک پنجه رفتم خرید و به سبک سیندرلا وسایل روی هوا و سبکبال جابه‌جا می‌شد
تا طبخ شام و ...... وقت اذان مغرب
از اول صبح  
که نه
از نماز ظهر هی تو سرم چرخ می‌زد و دلم می‌خواست بنویسم‌ش برای فرداهایی که مقایسه می‌کنم
به تحریر در نمی‌اومد
یعنی عصر هم اومدم و سعی کردم بنویسم‌ 
اما نظم و ترتیب‌ش تا دانشگاه و اینا بیشتر قد نداد، برای قلم
تا سکوت درونی نماز مغرب
که بنا بود اصلن به هیچی فکر نکنم
اما به قدری استدلال قوی پشتش بود خدا می‌دونه چند رکعت نماز اشتباه خوندم
هاوکینگ که نیستم در پسه سکوت هم فکر کنم






بیا پایین خیلی کشدار و بد قیافه می‌شه این طوری
مثل جاده‌ی هراز که وقتی نزدیک آبعلی می‌شه ، دیگه جونت به لبت می‌رسه تا 
برسی خونه



چرا بالا سر ؟




هزار سال پیش هی خواب می دیدم که این ساختمون آتش گرفته و من می‌رم روی بوم و از اون‌جا می‌رم به قل دیگه و می‌رم پایین و بعد هم بیرون
ان‌قدر این خواب تکرار شده بود که داشت می‌شد نقطه ضعف
بعد هم داستان کتاب بهابل و تحقیق و ... اینا و ادراک روند به خواب رفتن و خروج بدن انرژی ، عبور از زمان و .... بعد دوباره همین مسیر برعکس و بیدار می‌شم
یک رفت و آمد که حتمن همه‌ این مسیر رو در وقت خواب طی می‌کنیم
ولی توجه کس بهش نیست
 هزار ساله  شب این‌جا خوابیدم و از همین ساختمون روند خروج از جسم شروع می‌شه
نشونه‌اش خیابان بهار که در رفت به سمت شمال می‌رم و در بازگشت با این که یک‌طرفه است به طرف جنوب برمی‌گردم
رویاهایی که این‌طوری شروع و ختم می‌شه، حتمن مهم و داستان دار و ثبت می‌شه
گو این‌که   هر چی می‌بینم رو می‌نویسم
ولی این‌ها متمایز از سایرین می‌شه
در این باره حتا فروید هم یه داستانی می‌گه
ولی غلط کرد
 این‌طوری فهم می‌کنم که اگر نشونه نداشته باشم
ممکنه بدن انرژی در سفرهای طولانی یادش بره باید برگرده و به کجا باید برگرده و اینا
کما این‌که وقتی هم تازه اومده بودیم این‌جا، در سیزده سالگی به‌جای مسیر خیابان بهار، مسیرم در نارمک خیابان لادن بود و حیاط پدری و هی خواب آشفته می‌دیدم و گم می‌شدم.
خیلی سال طول کشید تا دیگه در رفت و برگشت خواب به جسم  در نارمک گم و گور نشدم
حتا چلک هم که هستم باز مسیر فقط خیابان بهار است و این ساختمان
حالا بگم از ساختمان
این‌جا دو ساختمان دو قلوی بهم چسبیده است که در ظاهر یک ساختمان بیشتر نیست
اما این از زیر زمین و موتور خانه و پشت بام هم‌چنان یکی هستند
ولی پیکره 25 واحد مجزاست
شش تا این‌طرف که مسکونی‌ست و تک واحد
اون‌طرف هم 19 تا چهار واحدی



می‌خوام لقمه رو دور سرم بچرخونم و از بخش اداری بیام به بخش مسکونی
همین‌که وارد راه پله‌ بشم،
 از همون‌جا مواردی برای سلام و احوال‌پرسی هست که اگه وا بدی چند ساعت ول می‌زنی
بعد تازه سوار آسانسور بشم برم پشت بوم
وارد فضای بام مشترک و بعد خرپشته و دوباره آسانسور و بیام طبقه‌ی خودم
خب این خریتی بیش نیست
ولی من همیشه همین‌طور مثل خرها به خدا فکر یا نماز می‌خوندم

ابتدای نماز
نیت می‌کنم به سکوت درون
در حالی که حواسم داره در آسمون بال بال می‌زنه
تازه اون‌جا هم خالی نیست خداوند مقدس، انبیا و اولیا و وا بدی ساعت‌هاعلاف طبقاتی
به خودت اومدی نه رسیدی به سکوت درون و نه از وحدت وجو درکی داشتی
گو این‌که تمام مدت داری به خودت نمره می دی که:
ایول دمت گرم
عجب سکوت و چه تقدساتی و چه خورشید و ابر و باد و مه ........
و این‌که خدا شاهد من

یعنی خدایی در دور دست ها
اون بالاها
امروز ترتیب نماز ناخودآگاه به درون چرخید
یعنی اومدم دم ساختمون خودمون، با آسانسور یک‌راست رسیدم   خونه


همه‌اش درون بودم
با خودم حرف می‌زدم
با روحم که مالک یوم‌الدین و حافظ صراط مستقیم
بهش می‌گفتم که محافظ‌م باشه و ........ با همون کلملت عربی نماز که خوب معنی‌ش رو می دونم
تمامن گفتگویی درونی بود بین ذهن و روحم
ذهنی که داره یاد می‌گیره لنگ رو بندازه
و به‌جای پرت و پلا باید سر خم کنه در،  حیطه‌ی روحی الهی
باید از اون بخواد که راهبر و دستگیرش  باشه
و تمام آن‌چه که معمولن به مقصد خدا ادا می‌شد
این‌بار تنها حسی درونی بود ، شناور در وحدت وجود
و ذهنی که تمرین می کنه، این‌جا یا باید لینگ رو بندازه تا  با هم حالش رو ببریم
و جا برای ذهن خالق باز کنه
یا
شرمنده از من دیگه انرژی به
یاس، ناامیدی، دلهره، پژمردگی، خستگی، ننه من غریبم، منه بی‌چاره، منه حیوونیه مهم عالیقدر ............
و اینا نمی‌رسه
و چه حالی‌ام من امروز
الهی شکر
که تو هستی

ساختمانی که باید می‌سوخت 
پراکندگی من، باورها، اعتقاداتم، ابزارها، اسامی، اشخاص  و. ............... تمام آن چیزی‌ست که من رو از من و خالق یکتا دور ساخته
وقتی از روحش در ما دمیده
چرا بالا سر دنبالش باشیم؟



پا بزن و شک نکن



چنی از مدرسه جیم زدیم؟
چنی دولاپهنا با خودمون حساب صبر زدیم؟
چنی از زندگی و خدا و دنیا و ..... توقع داریم؟
چنی طلبکاریم؟
چی می‌خواهیم؟
چی داریم؟
چی دادیم؟
چه کردیم؟
چه و چه و چه
ما فقط از زندگی طلبکاریم
بی پاس‌کاری واحدهای انسان خدایی
بی‌طلب انرژی خدایی
نمی‌دونم دیشب کجا بودم و جه برمن گذشته ؟
اما صبح با درکی ژرف چشم باز کردم
پاس‌کاری واحدهای خدایی
یعنی نه در مدرسه درس بخونیم و نه زندگی واحدهای خدایی برداریم و بعد از مرگ هم
یقیین بریم به بعد بعدی؟
نمی‌شه
از ابتدایی باید بریم راهنمایی بعد دبیرستان و کالج و دانشگاه 
در زندگی چی؟
در هستی و در حضور روح
روح خودم
روح تو
روح ما
یعنی بی‌زحمت و تلاش بناست بریم بالا و بالا و بالا؟
یا با تمامی شکوه و طلبی که از دنیا داریم، از زندگی جهنم بسازیم
سی همین به خودم سخت می‌گیرم
سخت سخت
سخت تر از تمام عمری که طلبه‌ی دانش بودم
این راه برای منه
مال من
می‌شه فقط شاکی و طلبکار بود و هیچ نکرد
می‌شه هم اتصال با روح رو برقرار ساخت
با قصد و جدیت
فقط باید باور داشت
و خدای‌گونه زیست تا هنگامه‌ی ترک این بعد
به بعد دیگر

آغازی دوباره




فردا اول آذر و تولد من
فردا می‌شه هیجده سال 
هیجده سال مبارزه و جیغ و ویغ و ننه من غریبم تا................. میلاد دوباره‌ام
بی‌شک به هیچ قیمت حاضر نیستم این تاریخ و وقایع مربوط به آن از تاریخچه‌ام حذف بشه
حاضر نیستم برگدم و دوباره گندمی بشم که از عالم و آدم طلبکار بود و از غرور چنان بالا رفته بود
که ناگاه با مخ اومد پایین
چنی طول کشید که از این روز و حادث‌ش راضی باشم؟
خیلی
دقیق یادم نیست که تا کی با رسیدن یک آذر دوباره وارد کما می‌شدم
نعره می‌زدم آینه می‌شکستم و از خدا مرگ می‌خواستم
تا کی به این روز لعنت می‌فرستادم که سهم‌م از این زنده موندن رسیده بود به حیات نباتی
و چنی چه و چه و چه.............
چنی از جهلم نان و خورش خوردم و به زندگی لعنت
ولی حالا کجام؟
نزد خدا
با هم چای می نوشیم، باغبانی می‌کنیم، رنگ بازی و .... کل افسانه‌های خدایی
در همین‌جا روی زمین ، و هر لحظه‌، شکرانه‌اش بامن
چی ارزش داره که مدام در ذهن اسیر باشم؟
منتظر بمونم یه آچار فرانسه از در درآد تا من احساس رضایت کنم
هی نگران زشتی و زیابیی خودم و داروندارم باشم
هی با ذهن درگیر و ............... چی ارزش زیستن در جهنم ذهن رو داره؟
خیلی زمان برد تا بفهمم تمامش موهبت بود
یه‌بار دیگه فرصت پیدا کردم برگردم و این بار آگاهانه نفس بکشم
حالا وسط بهشتم
با خودم شادم
تنها ولی رضایتمند
بی‌گله و شکایت
بی‌قضاوت و ذهن بی ترس و آرزو
من اینک در محضر خداوندم
شکرانه‌اش با من 
درود به پایانی که آغازم شد



۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

شکرانه‌اش با من



از قرار امسال سال رزهای قرمز بوده برای من
با گل محمد شروع شد
بعد گل استاد رحیمی و گل فرشته بانوی همسایه 
و بعد هم این
حالا باید بگردم دنبال معنی؟
اصلن مگر رنگ و نوع گل هم نظم و نظامی به کائنات داره؟
یا چی؟
همه می‌دونند من عاشق رز هستم
که عطر والده‌ام هست
عطری که همیشه از ایشان به مشمام‌م می‌رسه
حالا به هر دلیل، ایشان بوی گل رز دارند 
شاید برای من؟
اما این رزها رو به چه نشانه‌ای بگیرم؟
چرا همه‌اش رز سرخ؟
با این همه تعلق خاطر پس چرا همیشه تنهام؟
زیرا خودم چنین خواستم
مارا شکرانه‌ای بس

ثروتمندی





فقط خداوندگار عالم می دونه من چنی ثرو تمند و متمول‌م
حتا خودم هم خبر ندارم که در این جهان چه‌ها دارم یا ....؟
و این حقیقت وجودی یکا‌یک ماست
دیشب بعد از گپ با پریا عکسی از شانتال روانه‌ی دیار فرنگ کردم که در تخت‌ش خوابیده بود
از جایی که اتاق نیمه تاریک بود ، به‌نظر می‌رسید جاجیم تشک زیرش ، کثیف باشه
بلافاصله ندا از اتریش رسید که:
ای داد برمن. می‌شه ملحفه‌ی بچه‌ام رو عوض کنی؟
حالا چنی توضیح و توجیح که بابا این سگ توله‌ی شما فقط به این جاجیم اعتماد داره
و فقط روی این می‌خوابه و هر چه براش ملحفه می‌دوزم 
به قدری مثل خاک چنگ می‌زنه و زیر و روش می کنه تا عاقبت پاره و خیالش راحت
تا بتونه جاجیم عادتی رویه‌ی تشک رو حس کنه و خوابش ببره
اصولن با هر گونه روکش مشکل داره
تشکچه‌ی اتاق تی‌وی هم با زور کلی سنجاق و منگه هنوز سرجاش مونده
روزی صد بار می‌خواد درش بیاره
سگه دیگه، آدم که نیست
ولی اون بخش کمال‌گرای من از دیشب درگیر شد که برم پارچه بخرم و دوباره رویه بدوزم و چرخ کنم
که نتونه در بیاره
حالا بخش نظافتی و شستشوی رویه بماند، فقط جد کردم که همین امروز فردا برم پارچه بخرم

صبح که چشم باز کردم از صدقه سری کفتر لات‌های پشت بوم یه‌سر رفتم بالا که فکری برای کانال کولر بکنم
بلکه کمتر صدای پاشون رو بشنوم
کار که تمام شد داشتم از اتاقک معروف به خر پشته خارج می‌شدم
که نگاهم رفت و چسبید به یکی از صدها ساک و اسباب هزار ساله‌ای که تلمبار شده اون‌جا
هزار سال پیش در یک بسیج عمومی و هنگامی که بیمارستان بودم
اهل بیت هر چه به‌نظرشون اضافه رسیده بود رو برده بودند بالا
و من که هیچ‌گاه دلش رو نداشتم  اون‌همه وسایل خاک گرفته رو جابه‌جا کنم
بر حسب اتفاق نگاهم افتاد به زیپی باز و دست بردم به کنکاش
اول از همه یک شکچه‌ی بچگی پریا پرید بیرون 
بعد چندین متر متقال نبریده
و شروع کردم به تخلیه ی ساک
و خدا می دونه چنی هیجانزده برگشتم پایین 
دو سه ماهی‌ست ذهن‌م کلید خورده به شیشه شیرهای قدیمی و حسرت این که،
چرا عقل نکردم یکی‌ش رو نگهدارم
از اون هوس‌های بچگونه و هنری که شاید روزی شاخه گلی درش بذارم
کنار اسباب سماور برنجی ذغالی
یعنی کرم‌ش بد جور به ذهن‌ افتاده بود تا جایی‌که می خواستم روزی برم جمعه بازار 
خدا رو چه دیدی؟
شاید یکی جستم
دو تا
هم کوچیک و هم بزرگ در همون ساک بود
و کلی چیزهایی که لازم داشتم و لازمه‌اش خرید از بازار بود
و بخصوص خط کش‌چوبی مدرسه
که مال ابتدایی‌م هست و دبیرستان رو امروز کشف کردم
خلاصه که به معنای واقعی به همه چیز فکر کردم 
بخصوص به این که ما فراموشکاریم و حتمن این شهرزاد امروز
 در دیروزها هم می‌دونست شیشه‌ها رو لازم داره
نه تب امروز و حالا باشه
این مصداق همه‌ی ما و آرزوهایی‌ست که گاه در دل داریم
بی‌اون‌که بدونیم خودمون داریم
همه‌اش رو
هر چه که لازمه‌ی اکنون است
خدا می دونه در اون اتاقک چه گنجینه‌ای پنهان است و هنوز از آن بی‌خبرم
و شاید گاه آرزوشون می‌کنم

مصداق هنگام حضور ما در این جهان است که با همه‌ی مایحتاج لازم ورود کردیم و 
افتادیم به دریوزگی و حقارت

یکی از رویاهای قدیمی‌م اشاره‌ی سختی به این اتاقک داشت
تا حدی که فکر می‌کردم، منظور اینه که هر چه در ذهن تلمبار کردی رو باید دور بریزی
و حالا  به تعبیر حقیقی‌ش رسیدم
اتاقک نماد روح من است با گنجی جاودان که از یاد رفته 
و باید دوباره جستجو کنم