۱۳۹۴ آذر ۷, شنبه

یاد شیخ هادی گرامی







خودم نخواستم بفهمم؟
ذهن‌م نذاشت؟
اجتماع و پروتکل‌های چند صد یا ده هزار ساله ؟
رفتم و دوباره برگشتم
این‌که به خودم بگم: از بچگی بالاترین آی‌کیوی مدرسه رو داشتم
فقط گفتگوهای من ذهنی‌ست نه بیش
صبح که اسمی از خلیفه ناصر بردم، رفتم و فکری به سرم زد که برگردم
خلیفه ناصر و دراویش قادری
نزدیک به یک‌سال وسط‌شون زندگی کردم
تهش رفتم دیدم و شنیدم و تو گویی منگ بودم
وقتی روزهای اول متحیر نگاه می‌کردم که چه‌طور تیغ اصلاح رو بسته بسته می خوردند
شمشیر از یه ور شکم فرو می‌کردند و از سوی دیگر در می‌آوردند
سنگ و شیشه قورت می‌دادند و ..... هزاران رخ‌دادی که بهتره این‌جا نگم و می‌پرسیدم:
- خب خلیفه به چه درد خدا و اسلام می خوره که شما مرگ موش  بخورید و کارهای عجیب کنید؟
- ایمان ما به نمایش در می‌آد. این‌که ان‌قدر باورش داریم که نه می‌میریم نه خون ریزی و ..... نه داستان
و من چه تحسینی می‌کردم به همه‌ی ماجرا
حالا که امروز از آی‌کیو می‌گم و اساتید کهن ، به‌یاد روزی افتادم که ملیجک قادری‌ها بودم و 
تنها زنی که اجازه‌ی حضور در حلقه‌ی ذکر مردان کرد قادری داشت
و به یاد شبی افتادم که خلیفه ناصر پیش چشم پریا و چند ده نفر آدم لیوان مرگ موش رو به دستم داد
و من بی تفکری سر کشیدم و بعد صدای جیغ‌های پریا که:
ای وای الان مامانم می‌میره
تازه تازه دو ریالی‌ام افتاد که
کل کلید رو خلیفه ناصر همون شب به دستم داده بود
باور 
باور من از این که چیزیم نمی‌شه و نشد
این‌که کل زندگی ما رو باورهامون می‌سازه
این‌که با چشم دیده بودم که این ها چنان ایمانی دارند که چیزی‌شون نمی‌شه
که حتا قطره‌ای خون از بدن‌شون جاری نمی‌شد
باید همین رو فقط یاد می‌گرفتم و دیگر نیازی به تصادف نبود 
نیازی نبود به زور آدمم کنند
کافی‌ست همون وقتی که لیوان مرگ موش رو سرکشیدم و حتا دلم آشوب نشد می‌فهمیدم
مرگ موشی که جلوی خودم از جعبه به درون پارچ آب ریخته شده بود


 
مرد وسط، پسر شیخ محمد زاد نخور ملقب به شیخ هادی بود و تبعید شده در لندن می‌زیست
با تنها کسی که در کل زندگی درویش وارم بیعت کردم
پدر ایشان بود در رویا
بعد هم شخص خودشان که از لندن و تنها با یک گپ کوتاه تلفنی 
بیماری بسیار سخت مرا به درخواست خواهرم ژاله درمان کردند
کسی که شاهدم مرده‌ای را به زندگی باز گرداند

و بعد از سفر ژاله
ایشان هم رهسپار عالم ابد شد
یاد شیخ هادی گرامی و من شرمنده که چرا این همه سال فهم نکرده بودم
کلید به دستم دادند و ان‌قدر بهمن تمسخر کرد که
 همه را رها کردم



آزمون‌های ابلیسی





کافی بود فقط یه نموره آی‌کیو داشته باشم
اصلن نیازی نبود به خواندن کلی کتاب و سایه شدن دنبال کلی قطب و شیخ
نمی‌دونم شاید تمام این نرده‌ها بود که من را به آخر نردبام رساند؟
شاید جمیع تجارب و شنیده ها  موجب  شناسایی این ذهن ذلیل مرده شده
سخنان کارلوس، مولانا و حتا شهبازی، حرف‌های بهمن و حاجی مشکسار و خلیفه ناصر و ... 
جمیع کسانی که از طریق کتاب یا در حضور دستم را گرفتند تا
بتونم خودم رو شناسایی کنم و خیلی هم با آی‌کیو فهمیدنی نبوده؟
به هر حال و حالا تازه تازه می‌فهمم که ذهن چه موجود مادر به خطای حقه باز پدر سوخته و ...... اینایی‌ست
سه شنبه یکی تماس گرفت از اداره‌ی فخیمه‌ي دارایی
خلاصه که قرار شد صبح فرداش دست و رو شسته و پاپیون به موها زده با کل مدارک در خدمت‌ش باشم
راستش از دارایی ترسی ندارم. زیرا، از اول تیرماه سرسام می‌گیره تا برم دارایی و قورباغه زشت‌تره رو قورت بدم
بعدش با خیال راحت به یک‌سال زندگی ادامه بدم
بخصوص از هنگامی که این ساختمان تقسیم مدنی شد و فهمیدم مسئول چی هستم یا نیستم
و از جایی که گرانبار نبودم هر سال خوش و شنگول رفتم و آمدم
اما
این آقا مدعی بود که از سال 89 هیچ اطلاعاتی در پرونده از من نیست
نیمی از سه شنبه صرف جمع آوری مدارک و کد رهگیری اظهار نامه‌ها و....  موجود شد
بعد هم پرسش و پاسخ از شریک گرام که نشم دردسر و پرچم جنگی تازه بره بالا
اطلاعات اندکی با دانسته‌های من در تضاد بود
اما به‌من چه؟
من باید پاسخ‌گوی عملکرد خودم می‌بودم و ....
چهارشنبه با حالی خراب و اندکی متمایل به قبله از خواب پریدم، داشتم می‌مردم
بعد هم که تماس گرفتم برم خدمت جناب ممیز، ایشان مرخصی تشریف داشت و من رسمن وارد بستر بیماری شدم
تا شنبه صبح که با ترس و لرز راهی شدم و هزار بار از خدا خواستم چیزی درباره اخوی ازم نپرسه
هی با خودم تمرین کردم که هر چی پرسید بگم: من درباره‌ی حدود خودم می دونم
درمورد ایشان از خودش سوال کنید
اما
وقتی پرونده‌ی قطور حاوی کل اطلاعات رو برابرش دیدم تازه پی بردم
به فریبم اون‌جا نشستم و تمام مدارکی که  خواسته بود برابرش روی میز بود
مثل گشتاپو سر بالا نمی‌کرد و اجازه‌ی حرف زدن هم بهم نمی‌داد و فقط باید پاسخ سوالات‌ش رو می دادم
با این که ته دل‌م آدم خوبی رو برابرش می‌دید
و تنها چیزی که نپرسید از موضوعات خودم بود
به عبارتی اون‌جا بودم تا اطلاعات آقا از کل ورثه‌ی مزبور و مالکین کل داستان به روز بشه
فکر کنه سه‌تاشون دار فانی را وداع گفته و ............کلی ورثه در ورثه شده و اصلن هم به موضوع من ربطی نداشت
که داستان من فقط شراکت با اخوی تنی خودم است و تمام
ال‌قصه که رسید به همون‌جا که ازش وحشت داشتم


با علم به جنگی که با اخوی طی سال‌های 86 تا 88 داشتیم و این‌که چنی زور زده بودم و پوست خودم رو کنده بودم
به‌نام همشیره‌ی بزرگتر این فاصله‌ها رو در این سال‌ها از بین ببرم و با هم به صلح بازگردیم
حالا باید چه می کردم؟
اطلاعاتی که به نظر خودم صحیح بود را می‌دادم؟
می‌گفتم برو از خودش بپرس، من خبر ندارم؟
هر کاری می‌کردم به‌جز چیزی که خودش بهم گفته بود، به منه ذهنی‌م برمی‌گشت
که هنوز گاهی به یادم می‌آره وسط بیماری پریا چه کردند این زن و شوهر با من و بچه‌ای بیمار!!!!
تا جایی که حتا درآمدم رو بریدند تا به نقطه ی الان برسند
برداشت املاکی که به نظرشون هلو می‌آمد طی دادگاه و مراسم و .... حق کشی
و من که هزاران باره بخشیده بودم تا با روحم در صلح بیاسایم بی دخالت منه ذهنی
که اوه‌ه ه یارو هزار سال پیش با من فلان کرده و حالا باید پوست‌ش رو درآرم
منی که به‌خاطر چلک حاضر نشدم دروغ بگم که مال خودم تنهاست و ورثه ی بعد از من
حالا باید برای همان اخوی متوصل به دروغ می‌شدم
یا وارد جنگی دوباره که محصول منه ذهنی بیش نیست
چاره‌ای نبود جز این‌که هر چه شنیده بودم رو من‌هم همان را گفتم و ....
عاقبت هم تمام و برگشتم بنده منزل
ولی
تو فکر کن از خود دیروز لحظه‌ای آسایش داشته بوده باشم
همین‌طور از گل گردن‌م آویزون بوده که چرا دروغ گفتی؟
عصر خفتش کردم گل دیوار که خب نکبت باید دوباره جنگ راه می‌انداختم؟
یا چی؟
دلت می خواست حرص‌ نهفته‌ات رو سرش خالی کنی؟
هرچیزی غیر از گفته‌های خودش بر زبان رانده می‌شد، نتیجه‌ای نداشت جز دردسر برای اخوی
که نمی دونم چرا زورش می‌آد با عالم و آدم رو راست باشه؟
شاید سی این که باور نداره خدایی هست و روزی رسان ما هم او
شاید سی این که فقط دست بگیر داره؟
به هر شکل من حق قضاوت ندارم و خودش می دونه و عملکردش
اما بعد از کلی مرور وقایع و .... اینا هم‌چنان از پشتم آویزان مانده
دیشب تا خود صبح هم هر غلتی زدم و چشم باز و بسته کردم بسته‌ام به رگبار حقه بازی که:
وای دروغ گفتی؟ وای وای وای خدا چی می‌شه؟
واقعن این وسط تکلیف باورهای شخصی چی می‌شه؟
از همه بدتر
اگر جناب ممیز تشریف بیاره و اطلاعات غلط از آب در بیاد چه‌طوری جوابگو باشم؟
منی که به عمرم دروغ نگفتم؟
صبح که عاقبت بیدار شدم اولین چیزی که به‌فکرم رسید این بود که، یارو لیست کاملی از اطلاعاتی جاوش بود
که سال 92 از اخوی گرفته بود و یحتمل همان‌هایی که به من هم گفته بود
و فقط منتظر بود یه سوتی ازم بگیره تا آژیر کشون بیاد سراغ اخوی گرام
و بعد هم این‌که
از کی تا حالا روح در گذشته و آینده سیر می‌کنه؟
کی تاحالا برای روح مهم بوده به جون‌م نق بزنه و پرونده‌هایی به جیز لحظه‌ی اکنون رو توجه کنه؟
ته تهش می‌مونه این که ذهن داره با ادا اصول روح فریبم می‌ده
لابد اگر دردسر می‌ساختم خوشحال‌تر می‌شد؟
چیه‌؟ لابد انتظار داری برگردم دارایی و بگم دروغ گفتم و نمی‌دونم واقعن کی کجا داره چه می‌کنه؟
بعد هم بیاد سراغ اخوی تا دل تو یکی خنک بشه ابلیس نکبت؟
حالا واقعن من چه کردم؟
تو جای من بودی چه می‌کردی؟
ولی توجه به تمام این رخ‌دادها می‌تونه خط سیر ذهن رو نمایان کنه
این‌که چه دردی داره؟
این بخش که داره وز وز می‌کنه فقط به ذهن مربوطه و ربطی به روح‌م نداره
اصلن از کی تاحالا تو ان‌قدر نگران راست و دروغ بشریتی؟
تو اصلن بلدی خدای‌گونه زیست کنی؟
چه‌طوری؟
تو که تنها در حیطه‌ی اطلاعات رسیده قدرت داری
تو چه می‌دونی از اسرار نهان کائنات؟
تو از کی وجدان داشتی؟ 
خودت هلاک دروغ و جنجال نیستی؟
کی روح هی به گذشته رجوع می‌کنه در حالی‌که تنها حقیقت هستی حالاست؟
یه نموره آی‌کیو کافی بود تا خودم روند این حرکات رو کشف و تفکیک کنم از هم
اما راه افتادم دنبال اساتید گرام تا بفهمم دشمنی جز تو در این جهان ندارم
توی من
توی منه ذهنی من
توی ساخته‌ی دست بشریت با نشانه‌های مالداری و شیکی و کینه و عداوت و ..........
چیزهایی که هیچ‌یک نام‌شان آرامش و خوشبختی نیست
تو که فقط همین‌ها را بلدی
پس توی از دیروز حلقم رو داری می‌جوی



با تمام نمی دونم‌ها یک چیز رو خوب می‌فهمم
چند هفته پیش خد...  « منابع طبیعی » بهم زنگ زد و این‌بار هم خل....« دارایی »
اسباب امتحان افتاده دست حرف خ 
  از قرار بدجوری افتادم به امتحان
ولی توسط کی‌ یا چیست این آزمون‌ها؟
یعنی روح‌من نمی‌دونم توانایی‌هایم به همین‌ها بیشتر راه نمی‌ده؟
یعنی هنوز ذات خودش رو نمی‌شناسه؟
یا همه‌اش زیر سر ابلیس نکبت ذلیل مرده است؟
خلاصه که جان مادرت دست از سرم بردار و بذار در آرامش نقاشی‌م رو کنم
  برای هیچ احدی بدی نمی‌خوام و دلیلی نداره بد یا شری به سمت‌م جذب بشه
خودم را می‌سپارم به روح الهی‌م از شر این همه آزمون و حساب و کتاب


فکر کن از دیروز منتظرم به سبک فیلم‌های امریکایی کماندوهای سیاه پوش با اسلحه و سپر و گاز اشک آور حمله ور بشن این جا تا مچ من باز بشه و پدرم رو درآرند
شاید هم جرات دروغ گویی ندارم
از بچگی هم جرات تقلب و چاخان نداشتم
می‌شه بهش بگیم بی‌عرضه؟
بازم خوبه
ترجیح می دم بی‌عرضه باشم تا دروغ‌گویی قهار


شکر به زندگی




آخی راحت شدم
رحمت به روح پدرت بلاگر که نبودی نمی‌دونم کجا باید از شر این ور ور ذهن خالی می‌شدم؟
انگار کلی سبک شدم
انگار با رو شدن دست‌ش سرم سبک شد
انگار خلع‌صلاح‌ش کردم
یهو خفه می‌شه
خلاصه که شکرانه‌ی خلق بلاگر و گوگل و اینترنت و ..... با من 
الهی شکر که هزاران راه هست برای بازگشت به خدا
شکر که اصولن از خدا هستیم ما
وگرنه الان همه داعش بودیم
شکر به صبح زندگی که دوباره تکرار و دیده شد
شکرانه‌اش بسیار
یک‌روز دیگه هستم و می تونم به گل هام برسم و نقاشی کنم
ما را همین بس
باقی‌ش حس طلبکاری‌ست از خدا
که محصول چیزی جز منه دیوانه‌ی ذهنی نیست
در این جهان عظیم یه‌گوشه ای کهکشانی‌هست و منظومه‌ای شمسی
یه‌گله‌اش زمینی هست دارای چهار فصل و عشق و زیبایی، شب و روز و محبت و صفا
و من که شانس‌ش را داشتم تا در این زمین تجربه کنم
با روحی الهی
دیگه چی می خواهیم از زندگی؟

۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

اجازه خانوم؟





کلاس چهارم دبستان نمی دونم با کی رفته بودم مغاره ی آضغال فروشی محل
یعنی هر چی که در امور ساخت و ساز لازمت بشه
داشت
ولی به کثیف و تاریک‌ترین شکل
ال‌داستان که گوشم شنید:
- آقا . صدف داری؟
- چقدر می خوای؟  
....
همون وقت‌ها مدرسه‌ی شیک ما درگیر یافتن طرحی برای روز مادر بودند که
کل مدرسه ، همون رو به خونه ببره
والده‌ی مام برداشت با گوش ماهی قاب عکسی ساخت و نکاره‌ی خودشان هم در کانون داستان
زد و خانم دیده‌بان عزیز که یادش گ« باران، مدیره‌ی محترم دبستان مزبور  


از طرح والده‌ام خوشش آمد و قرار شد برای تمام بچه‌های مدرسه این قاب درست بشه
واقعن ما می‌رفتیم فقط قرطی بازی و ژینگول مستون
هر روز یه داستانی بود که ما درس نخونیم
خلاصه که معلم کلاس از من سوال کرد:
- می‌دونی این صدف‌ها رو از کجا آوردن؟
- اجازه؟ 
بله خانوم، پدر زندایی‌مون از ساری آوردن.
- پس ما از کجا اون‌همه صدف پیدا کنیم؟
من‌که دیگه دل توی دلم نبود تا شاهکار  روکنم.   با خوش‌حالی گفتم:
- اجازه خانوم؟
مغازه سر کوچه‌ی ما یه عالمه صدف داره. می‌خواین براتون بخریم؟
منه سر بزرگ احنق. خودم خودم رو بی‌چاره کردم. عصر با عجله یکی رو خام کردم ، قطعن
تا منو ببره مغازه‌ی سر کوچه، بپرسم کیلویی چنده؟
وقتی کیسه‌ی صدف‌ها رو دیدم؛ « صدف، بنایی »  مغازه‌ی بزرگ تاریک، شد قد سوزن، پرید تو چشمم
همه‌ی سوال‌های دنیا به یک ورم. 
این‌که چه‌طور به معلم بگم اشتباه کردم؟ 
یک هفته بازی کردم. لاکردار هر روز هم سراغ صدف ازم می‌گرفت و
منم‌که بچه پررو
نمی‌گفتم: بابا صدف بی‌صدف. خودت بگرد یه‌جا پیدا کن. 
نمی دونم. شاید هم ترسیده بودم؟ که بعیده. شاید؟
خلاصه مجبور شدم چه دروغ‌هایی بسازم. 
زن احمق هم نمی‌فهمید این بچه یه غلطی کرده توش کونده. اصلن زنگ بزن خونه‌شون با مادرش صحبت کن
این که از ترس همیشه چشم‌هاش جمع می‌شه وقتی با تو حرف می‌زنه
خلاصه که یادم نیست عاقبت چی شد و از کجا صدف تهییه شد ولی من
کار مغازه‌ی همسایه رو به سرقط ، فقط باب صدف‌ها کشوندم
باور کن خودم که داره یادم می‌آد و می‌نویسم از خنده ریسه رفتم
که بابا این از اول هم باید فقط یاد می‌گرفت چه‌طوری بنویسه؟ اومده برای خلق چنان تصاویر بعیدی که
در ذهن کس نمی‌گنجه، حتا خودش
آخه لاکردار این دروغ به این شاخ‌داری رو
خودت تنهایی ساخته بودی؟



جونم واسه‌ات بگه، حالا همون کله خراب خیالاتی
یاد گرفته چه‌طور بگه:
 اشتباه کردم
معذرت می‌خوام. 
نمی دونم و ...... اینا
این جهش برای خودم فوق‌العاده است
خدا نصیب همه بکنه که حال این آزادی از من رو
 ببرند
آزادی از این که از بچگی باور کرده بودم، وظیفه دارم همه چیز رو بدونم
اشتباه نکنم
مجبور به عذر خواهی نشم و .... و اینا




کی می‌دونی کی، کی می‌ره؟








این خواب ها برای خودم تا رخ نده جدی نمی‌شه
برخی، هشدار یا تاثیر ناخودآگاه و برخی خواب‌های ذهنی درباره چیزی که طی روزش بهش توجه کردم
همین موجب شد فهم کنم، کاستاندا چی می‌گه درباره‌ی رویابینی آگاهانه
همه‌ همین‌طوریم
کافیه موضوعی طی روز خیلی ذهن رو درگیر کنه
شب درباره‌اش خواب می‌بینیم
برخی هم تصاویری که درحین عبور از  زمان مشاهده می‌کنیم
و صبح فکر می‌کنیم یه خوابی دیدیم
یا اصلن هم یادمون نیست
زیرا از اول بر این اساس به خواب بینی‌هامون توجه نداشتیم یا .... 
از همه مهمترین‌ش موضوعاتی‌ست که اسم‌ش رو گذاشتم، هشدارهای روح
مانند تصویر تصادفم که صد بار دیده بودم و باور نداشتم
مال منه

خلاصه که خودم به مردن واقعی‌ش فکر نمی‌کنم
زیرا
اصل تفکر به سیستم ذهنی متصل و مرتبط شده و بیش‌تر از چیزی که در تمام عمرم، دیدم، خوندم، شنیدم، آموختم و .... اینا راه نمی‌ده که با فکر به جواب برسم
با مرگ هم که نمی‌شه جنگید
وقتی بنا باشه بیاد می‌آد و تا حالا هم کسی نتونسته جلوش رو بگیره
بیش‌تر نگرانم که
چی مونده که هنوز از روی خودم ننداختم
اضافه بار دارم؟
یه چی تو این مایه‌ها و شاید حتا مرگی نمادین، جنبه‌ای از شخصیتی که تا حالا بودم  

فقط مطمئنم که هیچی نمی‌دونم

 نوشتم که 
سرپایی حساب و کتابم رو با رفقا تمیز   کنم
شایدم مردم؟
خدا رو چی دیدی؟
گفتم که نمی‌دونم
شما هم خودش رو نگران نکن
کی می‌دونی کی،  کی می‌ره؟


۱۳۹۴ آذر ۲, دوشنبه

عاقبت خواهم رفت




جل‌الخالق
عاقبت یک روز همگی رفتنی هستیم
کی‌؟
پیدا نیست
اما تنها حقیقت مسلم اینه که ، می‌میریم
یه روز از صبح یا از شب
ال‌داستان
هفته‌ی پیش نیمه‌های شب از خواب پریدم، می‌دونستم یه چیزی شنیدم که از جا پروندم
همون لحظه می دونستم چی بود 
بی‌بی‌جهان نشسته بود و من در سمت چپ ایشان و دفتر سر رسیدی به دست داشت
و انگشت روی یکی از تاریخ ها گذاشته بود و تاکید می‌کرد فراموش‌م نشه
و من که پنداری خودم خبر داشتم با لبخند و صبوری تکرار کردم می دونم
یعنی به تاریخی اشاره می‌کرد که درش واقعه‌ای در شرف وقوع است
ولی خب از خواب پریدم و تا دوباره خوابم ببره، هم‌چنان به یاد داشتم و مهم نبود برام
زیرا
اگر درجه‌ی اهمیت‌ش رو می دونستم، خواب آلوده در دفتر می‌نوشتم
گذشت تا دیشب که به والده‌ام گفتم و پرسیدم ، در تاریخی که به بیست و نهم ربط داشته باشه
آیا رخ‌داد مهمی در خانواده هست به‌جز تولد پریا که 29 مهر هست؟
ایشان هم سرگرم موضوع شد و من‌هم به نتیجه‌ای نرسیدم
و گذشت
امروز ظهر ، سر نماز یادم اومد داستان چی بود
موضوع سفر من بود
رفتن از این‌جهان
این داستان به قدری به شکل‌های مختلف توسط روح یادآوری شده که از درجه‌ی اهمیت ساقط شده
اما
رویای بی‌بی، نو نوار و شاد و شنگول!!!؟؟؟؟؟
خب یحتمل قراره برم
حالا یا طی 29 روز
یا در یک تاریخ 29
یا 29 هفته و یا حتا سال
و شاید هم همین ماه بعدی؟
به هر شکل روح می‌خواد توجهم رو به مرگم جلب کنه
لابد از دستم شاکیه که چرا ول می‌گردم؟
یا 
واقعن هنوز کار جدیدی کشف نگردم که پشت گوش انداخته باشم
شاید باید بازم مرور دوباره داشته باشم؟
حتمن چیزهایی هست که هنوز مرور نشده
زیرا هنوز گاه به گاه وز وز ذهنی دارم
خلاصه که اگر بار گران بودیم
اگر نبودیم
اگر کسی را آزردم و اگر موجب توهم کسی شدم و هزاران اگر و مگر دیگه
جمیعن حلالم کنید
همیشه سعی کردم نه مانع مسیر کسی باشم و نه موجب آزردگی خاطر کس
اگر کسی را رنجاندم، اگر موجب توهم شدم
شرمنده‌ام تمام قد
منم یکی مثل همه و با دست خالی روزی این زندگی را ترک خواهم کرد
فقط جان مادرهاتون من رو ببخشید
به همین سادگی