۱۳۹۴ آذر ۱۳, جمعه

مرتضی احمدی، صدای تهران قدیم



معروف بود به صدای تهران قدیم
از بستگان خیلی نزدیک پدری‌م
پای ثابت تمام مجالس ختم و ترحیم
در بزم شادی دیده نمی‌شد
اما
برای هم‌دردی پای ثابتی بود
گاه تا تفرش می‌رفت برای هم‌دردی
خودش رو سخت تفرشی می دانست
در حالی‌که صدای تهران قدیم بود و خودش زادگاهش را تهران قدیم می‌خواند
دوست‌ش داشتم از کودکی بی نشانه و حد
بی حس قومی و وابستگی
مهربان بود چنانی که ندانی
و چه حس غریب و آشنایی‌ست که او
تهران را زادگاه و موطن‌ش می دانست
همان حسی که من دارم
روحش شاد و آزاد


۱۳۹۴ آذر ۱۲, پنجشنبه

قصد



دیروز یکی از خسته کننده‌ترین روزهای یک‌سال اخیر بود
داستان این‌که 
روز سه شنبه کشف کردم بخاری ماشین گرم نمی‌کنه و صبح دیروز تا چشم باز کردم
با برق‌کار صحبت کردم و بنا شد برم خدمت‌ ایشون
می‌دونستم تا ساعت یک ظهر طرح ترافیک و برم می‌مونم پشت طرح و .... داستان
بناشد نزدیک ظهر برم
ولی از جایی که مارتین اصرار داشت زودتر بیا و منم بند تمبان کوتاه که
وقتی بناست کاری انجام بدم باید همان وقت انجام بشه گرنه می‌شه حکایت
قورباغه زشته و از کولم پایین نمی‌آد و بهتره اول صبح قورتش بدم
از زمانی که در فکر داشتم
زودتر زدم بیرون
خلوتی خیابان و وهم دو میلیون ذائر دشت کربلا شاید
موجب شد خیلی جدی با زمین گپ و گو نکنم و سر سری جا به امانت دادم و رفتم
نشون به اون نشون که تا ساعت شش شب هی رفتم دم پنجره و آمدم که جای پارکم خالی بشه
خیلی مشخص بود ولی نفهمیدم
اگر باور کنی باید چهار بار تف کنی یا پا به زمین بکوبی و ..... مراسم ساحری
و بعد بری و برگردی سر جای خودت
باید حتمن چهاربار تف کنی
گرنه ناخودآگاه خودت مسیر رو می‌بنده
اسمش رو می‌گم ساحری
تو جدی نگری واقعن سحرو جادو و اینا
منظور همان طراحی و قصد‌ است که از ناوال آموختم نه بیش
ال‌داستان که ساعت پنج بود که با خودم گفتم
خره جهنم که جای پارک خالی نمی‌شه
اصلن گوربابا هرچی ماشین و جای پارک و اینا 
از خونه رفتم به قصد کلینیک آران برای تهییه لوازم شانتال
واجب نبود حتمن برم
اما از ظهر یک گوشه‌ی ذهن‌م بود و این‌که
حالا که موندی بی‌جا و ماشین هم ول وسط محل، بهتره برم خرید شانتال
ولی هی ممانعت کردم و درگیر جای پارک شده بودم
ولی با کندن از خونه و رفتن به قصد کلینیک
در بازگشت جای پارک منتظرم بود
یعنی نباید ذهنت به چیزی گیر بده
نباید با روح و زمین دختر خاله بازی در بیاری
اگر بناست چهار تا ملغ بزنی تا جای پارک خالی بمونه
باید بزنی
زیرا ذهن تو به یه چیزهایی شرطی شده که به سادگی می‌تونه موجب راه اندازی کارهات بشه یا
مسدود سازی مسیر
خلاصه که در ساعت شش غروب تازه تونستم ماشین‌م رو پارک کنم
سرجای خودش
وقتی انرژی‌م رو از انتظار کندم
از یاس و از گلایه از خودم که
چرا مثل آدم تف نکرده بودم یا ملغ نزده بودم یا .... چمی‌دونم
با جدیت جام رو به امانت نسپرده بودم؟




تهش به‌یاد داستانی افتادم که بنا بود یکی از رسولان ابراهیمی بتونه مانع قتل خدا به دست پادشاهی بشه
رسول با خیال راحت و تمسخر شب را خوابید و پادشاه تا خود صبح برابر بت‌ش سجده کرد و از او 
امداد خواست
در آخر هم شاه تیری به آسمان و تیر خونی به زمین بازگشت و فریاد هورا و آفرین در برابر شاه
که موفق شد، خدای نبی رو در آسمان بکشه

خلاصه که نبی مکرم به زاری و شیون به درگه خدا سر می‌نهد که چرا؟
پاسخ می‌رسه:
زیادی ازم مطمئن بودی تا جایی که حتا نخواستی پیش از خواب راز و نیازی به درگه‌م آری
اما شاه تا صبح به خدای وهمی خودش که باورش داشت،‌  التماس می‌کرد
 چه‌طور تمناهای او را نشنوم و به خواب تو دل‌خوش؟




ای غفور واجب الوجود






همیشه یک لنگه شک بودم
بودم و نبودم
که آیا این روند رویاسازی کارلوس تنها بر اساس قصد سالکان کهن بنا شده؟
یا این توان آدمی‌ست برای پیوستن به ....؟ 
آیا می‌شه از این قصد در مسیر دیگری هم استفاده جست؟
گو این که مسیرها در نهایت به یک‌جا ختم می‌شه و هستی هدفی جز آفرینش و تجربه‌ی خالق از روح خود  ندارد
روحی که پیوسته سرگرم خلقت است و آفرینش
زیرا جز خلفت کار دیگری نتواند
همان‌گونه که یک نقاش جز نقاشی یک آهنگساز جز ساخت هارمونی و ... و الی آخر کاری، شوقی، توانی ... ندارند
و بی‌خلقت نتوانند زیست کردن
 این قصدهای انسانی که صدها هزاران سال پایه ریزی شده برای پیوست به روح هستی
هر یک جایی در هستی خانه گزیده و مقصد و نقشه ای ایجاد کرده‌اند

به هر حال این چند روز گذشته که شاید تازیانه به دست دارم و هر گاه نیمه‌شب از خواب پریدم و 
اتومات و بر اساس قصدی که در بیداری بنا کردم
ناخودآگاه با روح‌م حرف زدم و به ستایش‌ش مشغول و دوباره به خواب رفتن و .....
ذهن یا شاید سیستم انسانی‌ و ... نمی دونم دقیقن کجای وجود آدمی برنامه ریزی می‌شه بر مسیری جدید
عاقبت دیشب اتفاق افتاد

نیمه‌های شب که باد داشت نایلون‌های گل‌ها را ز جا می‌کند
از خواب جستم در حالی‌که هنوز صدای زنی در گوشم بود که همیشه در خواب با من حرف می‌زنه
و داشت چیزی را می‌گفت که در یادم نصفه ماند یا شاید فقط همین چند حرف بود؟
و من به تکرار شدم که
                                                  ای غفور واجب الوجود
داشت این را برایم شاید از روی متنی می خواند ؟ 
یا شاید داشت برایم چیزی تشریح می‌کرد؟
یا چی نمی‌دونم ، اما با تمام خواب آلودگی ان‌قدر تکرار کردم تا با بیداری صبح هم در یادم بمونه
و نشه داستان پیغام بی‌بی

از همین رو تا صبح چشم باز کردم و پس از نماز جست زدم در
محله‌ی گوگل به جستجوی این دو حرف یا صفت یا .... یا .... یا
و در اولین صفحه‌ای که گشوده شد و به کافه تلخ منتقل ساختم
به توصیفات زیبایی برخوردم که همیشه ورد زبان گلی‌ست

بابا شما که ما رو آوردی تا با ما عشق رو بفهمی ....

و سایر احتمالات گلی بر این غفور واجب الوجود و ..... داستان
همه به یک سو
حتا این‌که تا کنون به مفهوم واجب الوجود نیاندیشیده بودم و حتا جایی نخوانده ولی حتمن شنیده بودم
هم بماند
اما قصد رویا بینی در جهانی خارج از جهان ناوال کار کرد
ناوال می‌گفت: جهان رویا بینان را قصد سالکان کهن برپا داشته
و این تضاد همیشگی من که
پس چرا من در رویا بیش از هر چه  به تماشای زمان مشغول‌م؟
و
اما حالا این تجربه
برایم خیلی خوبه
زیرا تائیدی‌ست بر این‌که
تنها باور ماست که کار می کنه و جواب می‌ده
حالا بعد از چندی که بر قصد رویا کار می‌کردم اما نه در مسیر ناوال
که در مسیر فعلی‌م
به‌دور از مکاتب و استادان و ...... اینا
می‌بینم هنوز کار می کنه
مهم نیست تو به چه قصدی پیوند می‌زنی
موضوع قصدی کهن است که هزاره‌ها از باور این مردمان آب نوشیده

و چه قصدی بهتر از خود خالق؟

حالا باید هم بر موضوع بهشت در قرآن کار کنم و هم
بر غفور واجب‌الوجود
و این‌که اصلن چرا داشتم این‌ها را می‌شنیدم؟
و آیا این صدای زنانه که همیشه در رویاهایم شنیده می‌شه
صدای ناخودآگاه منه
یا چی؟
دیگه از قصد ناوال هم جستیم و هم‌چنان صدای در خواب موجود است
چه‌طور از این جهان برم در حالی‌که هنوز هیچی نمی‌دونم و چه ساده که گمان داشتم
کاری نمونده که نکرده باشم؛‌بی‌بی سی چی تاکید کرد به وقت رفتن؟
 بریم کاری در این‌جا ندارم

در حالی‌که هنوز هیچی نمی‌دونم
نیامده بودم صرفن که نفس از سرم بر دارم
آمده‌ام برای جذب آگاهی و رشدی در جهت خالق 
برای پیوست به او در هنگامه‌ی بازگشت
شاید ستاره‌ای شدن در برابر کهکشان بی‌پایان خداوندگاری
در برابر اقیانوس عظیم هستی
اما بودن و ادامه دادن
نه سوختن و باطل شدن


۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

La Llorona, Chavela Vargas


دیروز چند تا فیلم خوب دیدم
از جمله باغ سنگی و فریدا
باغ سنگی که حرف نداشت و بهتره منم درباره‌اش خیلی حرف نزنم که ....
اما فریدا
عجب فیلمی و عجب زن سر بزرگی!
ابتدا به سنت بشری شروع کردم به همزاد پنداری با شخصیت فریدا
کلی از رخ‌دادها آشنا می‌نمود و حس غریبی را در من به شور می‌کشید
تا پای رجعت و تناسخ هم کشیدم که
نه‌که این همه تعلق خاطرم به مکزیک و .... نه از سر کارلوس که آشنایی تاریخی باشه؟
تا اواسط فیلم همین‌طوری پیش می‌رفتم و تنها ترمز نگه‌دارنده‌ام
سبک نقاشی‌هاش بود که اصلن نمی‌پسندیدم
ال‌داستان که تا ته فیلم پلک نزدم
گاه هیجانی می‌شدم و برمی‌خیزیدم
از یه‌جایی دیگه فرکانس‌هاش هم خوانی نداشت و فقط دیدم
اما تهش به موضوع جالبی رسیدم
این‌که
شاید اگر من هم می‌خواستم هم‌چنان به سر بزرگی ادامه بدم
کله خر بازی درآرم و جهانی را باور کنم که ابتدای ماجرا تصورم می‌رفت
سی این که خودم رو باخته بودم و فکر می‌کردم بناست تا قیلمت داغون بمونم و ....
حالا یا قصد من از جا کندم
یا ایمان یا ...؟ نمی دونم یه چیزی که تمام معادلات اطبای گرام رو بر هم زد که گفته بودند:
دیگه نمی‌تونی مثل قدیم هر غلطی دلت خواست بکنی
نمی‌تونی خیلی کارها رو انجام بدی و ...... و من که در اکنون هیچ یک از محدودیت های پیش‌بینی شده را ندارم
اما روزکاری باورش کرده بودم و اگر دختر بابام نبودم با خروارها غرور
خودم را به بز هم فروخته بودم
زیرا مقامات بشری انتظار داشت هنوز زیبا و ....... اینا باشم صرفن برای دل پسرهای آدم
و فکر می‌کردم همه رو از دست دادم و باید تا ابد تنها بمونم
منم سنی نداشتم و دختر جوان بودم که خوشبختی و رضایت رو در کنار یکی غیر از خودم می‌شناخت
از یه‌جایی هم آوردم
شاید از جایی که هی وارد اتاق عمل می‌شدم و در می‌آمدم
هی داستان تکرار می‌شد و من هی هوار می‌کشیدم بر سر آدم و عالم که
چرا من؟
از جایی که دست از سر همه برداشتم و نگاهم روی خودم نشست
چرخه متوقف شد
از وقتی پذیرفتم و سعی کردم همون‌جا در بستر کوچیک کوچیک نقاشی کنم و وابدم
تا عاقبت که از کل ماجرا رستم
این تفاوت من با  نقاش بزرگ بود
اون همه‌اش شالتاق اندازی و ...... داستان و هر غلطی دلش خواست ، کم نذاشت
و شاید سی همین در 48 سالگی عاقبت با تنی داغون دنیا را وداع گفت؟


شاید اگر هنوز به خر بازی‌هام ادامه می دادم، من هم اکنون در این دنیا نبودم
جه به سکونت در بهشت
خیلی فیلم خوبی‌ست پر از رنگ و نور و موسیقی خوب عالی و ماه
لذت بردم و تهش به آرامش رسیدم که
اگر می‌خواستم همون‌طور به خر بازی ادامه بدم
خودم رو پیدا نکرده بودم
هم نیاورده بودم
و به جستجوی شناخت خودم و روح‌م برنخاسته بودم
یا در این جهان نبودم
یا واقعن معلول و .... خدا می‌دونه کارم به کجا می‌رسید
فقط لنگ رو انداختم و باهاش کنار اومدم و پذیرفتم مقصری جز خودم برای همه‌اش نیست
خودی که خودش رو به ذهن الکن سپرده بود که هی خیز برمی داشت و نعره می‌کشید
چرا من؟
لعنت به همه‌تون و ......... ماجراهای ذهنی




این بهشت کجاست؟






صبح دیروز به محض باز شدن چشم از دهان شهبازی شنیدم:
من و خدا نداریم
تفکیک من از خدا همون جدایی ذهنه
بعد هنگام نماز ظهر و انتظار اذان داشت آیاتی از  سوره ی کهف خوانده می‌شد
در معانی چیزی توجهم رو جلب کرد که موجب شد
از دیروز بیفتم به تحقیق درباره بهشت در قرآن
تا جایی که من دیدم
همه‌اش وعده‌ی بهشت و آرامش است ، پس از ایمان  
  نمی‌گه،‌ بعد از مرگ به شما بهشت می دم
همه‌اش جایگاه آدم رو در بهشت توضیح می‌ده
بله بعد از مرگ هم بناسات تغییر بعد بدیم
البته اگر تونسته باشیم در این جهت آماده بشیم
از نظر انرژی و آگاهی و ....... تحول
خب این بهشت مسلمانی کجاست؟

همین‌جایی که من هستم
من و آرامش و گل‌های خونه و شانتال 
من و قصد عدم آسیب به هستی، از نبات و مرغ و گوسفند .... تا آدم دوپا
من و همزیستی دوستانه با گل‌ها 
من و پرنده‌های آوازه خوان حیاط و حیات
پس بهشت که برگشت سرجاش و ما هم ساکن بهشت
سی چی تا حالا فکر می‌کردم این بهشت در مسیر بعد از مرگ به وعده سپارده شده؟
کافیه باور کنیم 
امنه
ولرمه
ملس و بی‌دغدغه
بی قضاوت و بی‌خشم و ترس و .........
و بی ذهن
می‌شه همین‌جا که من هستم
چرا ما این همه خودمون رو به در و دیوار می‌زنیم برای رسیدن به بهشت؟
چرا با خدا قهریم سی این که وعده‌ی خیالی داده؟
و چراهای بسیار که تنها محصول همان ذهنی‌ست که نام ابلیس گرفت و 
خالق از آن نهی کرد تا بازگردیم به بهشت
بهشت بی‌ذهنی
بهشتی پر از مهر و صداقت و زیبایی و خلاقیت
از کار آخر راضی‌ام
بسیار هم زیاد 
تهش گفتم
تبارک الله احسن الخالقین
زیرا آمدم فقط خدای‌گونه زیستن را بیاموزم


۱۳۹۴ آذر ۱۰, سه‌شنبه

پروتکل‌های بشری





اشتباه کردم و ببخشید و عذرخواهی و .... اینا مال همین آدم‌هاست
مال من
اشتباه کردم
وقتی افتادم دنبال نجات از انواع ماسک و اینا به قدری سرگرم ماجرای دل‌سوزی منه بی‌چاره‌ام شدم
که از زمستون رسیدم به بهار و پنجره‌های باز و ..... سلامت و داستان
و باور کردم و پذیرفتم که نه تنها مشکلی با سینوزیتم ندارم فقط با ذهن مرض پرست درگیرم
بعد هم افتادیم به جنگ با انواع امراض ذهنی
اما
از جایی که چند هفته‌ی اخیر بیشتر در بستر بودم و سرماخورده و ماجرا
رفتم دوباره به کار از کار افتادگی ذهنی که بابا دیگه جون ساعت‌ها در کارگاه بودن رو نداری
دیروز از صبح خوب بودم و توپ داغونم نمی‌کرد
حسابی هم در کارگاه حال‌ش رو بردم تا اذان ظهر
وقتی بر سجاده خم شدم و سرم مثل کوه سنگین بود
وقتی که سر درد بهم حمله ور شد  
وقتی به انواع مسکن تا دود کردن عنبر نسارا پیش رفتم
لنگ رو انداختم که عامو
وقتی پنجره‌ی قدی کارگاه رو باز می‌ذاری، دلیلی نداری برای سر درد و مکافات
ماجرا جایی‌ست که هوا سرد می‌شه و پنجره‌های خونه همه بسته
اظهر و من الشمس که سر درد می‌گیری
و این‌که چه‌طور خودم رو از دست پروتکلی نجات بدم که از بچگی پذیرفتم و قانون شده؟
از امروز باید روی لغو پروتکلی کار کنم که ذهن‌م بیش از من ازش نون می‌بره
اگر با ذهن می‌شه از پس همه‌اش برآمد
سینوزیت از کوچکترین کارهایی‌ست که باید بتونم از زندگی‌م حذف‌ش کنم
چرا که هیچ نقصی در بدن قدرتمند تر از اقتدار روح الهی نیست
 ما هم بشریم و ماجرا
ولی بنا نیست در خطاهای جسمی، ژنی و ذهنی گیر بمونیم
آمدیم به قصد آزادی و خدای گونه زیستن
آمدیم تا تهش حالش رو ببریم نه به 
بیماری و سختی و ....... وا دادن، پذیرفتن و لنگ رو انداختن
می‌خوام توجهم رو خرج سلامتی‌ کنم 
نه درد و منه بدبخت


باور مرگ




علم و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دیگه می‌دونن هر نسل نسبت به نسل قبلی
جهش هوشی داره
آماری که هزار سال پیش رویت کردم می‌گفت:
نسل من دو و نیم برابر نسل قبل از ما جهش هوشی داشت
و نسل بچه‌های من پنج برابر نسبت به نسل ما
و اگر این ها بیشتر از ما نفهمند باید خودمون رو دار بزنیم
پریا پست آخر رو دیده بود و دیشب می‌گفت:
- نوشته‌هاتون موجب شد برم به زمان بچگی و درویش بازی
داستان‌هایی که ازش سر در نمی‌آوردم و فقط فهم می‌کردم، جمیعن کول هستند و حال می‌کردم با همه‌اش
بچه‌که یه مرور کلی بر احوال آن زمان کرده بود و به کشفی رسیده بود که اگر من در همان زمان رسیده بودم
لازم نبود این‌همه سختی بکشم تا عاقبت زندگی دو ریالی گرامم رو بندازه
گفت:
- متوجه موضوع مهمی شدم و این‌که، هیچ‌گاه باور نداشتم که بیماری من جدی‌ست و می‌تونه موجب مرگ بشه
همه‌اش به مسخره بازی گذشت
زیرا اصلن نمی‌دونستم مرگ چیه تا زمانی که احسان « یکی از دوستان دانشگاهی‌ش که در سقوط هواپیما جان باخت»
جلوی چشمم وارد گور شد
پسری که می‌شناختم و تا همون دیروزهاش کی فکر می‌کرد خیلی زود خواهد رفت و 
تازه از مرگ ترسیدم تا حدی که هنوز هم می‌ترسم.
به عبارتی مرگ رو اون‌جا ملاقات کرده بود
و این‌که به این نتیجه رسیده که، چیزی‌ش نشد زیرا اصلن باور شدن در دل و جان‌ش جایی نداشت
که البته برمی‌گرده به حیطه‌ی روح و اقتدارش
اقتدار و عمل‌کرد روح در سنین بچگی، نوجوانی، جوانی کجا تا اقتدار روح بعد از برنامه ریزی‌های ذهنی
و جامعه‌ی بیرون از ما
و باور داشت که نمرده زیرا باور مرگ درش نبود
در هیچ لحظه حتا بهش نیاندیشیده بود زیرا مرک را ملاقات نکرده بود
قبل‌تر ژاله هم رفته بود. اما جای بچه که بهشت زهرا نبود و برای احسان خودم رو کشتم که نره
ولی رفت 
عاقبت معنای مرگ را درک کرد
بالاخره که همه روزی به خودمون می‌لرزیم از لمس شانه‌ها یا پشت‌مان توسط مرگ
رعشه‌ای که گاه و بی‌گاه مثل برقی ضعیف در پشت حس می‌شه



فقط منه او




به‌یاد زمانی افتادم که من هم با مرگ ملاقاتی جدی داشتم
از سفر پدر که هرگز حاضر به مشاهده‌ی مراسم ایشان نشدم
تا مرگ بعدی که از نزدیک شاهد بودم دقیقن ده سال گذشته بود
پدر بزرگ بچه‌ها که تنها دل‌خوشی و امنیت من در کل خاندان‌ جزایری بود
ضربه‌ی سخت و مهلکی بود تا جایی که حال من حتا از بچه‌ها و همسرش بدتر شده بود
نمی‌دونم از شدت وحشت لمس مرگ توسط تن یخ‌کرده‌ی بی‌جان ناصر خان بود یا از لوس بازی منه ذهنی‌م
که فکر می‌کرد
چنی بدبختم. بعد از پدر دل به ناصر خان خوش کردم که اونم رفت
هنوز در حال و هوای ناصر خان بودم که درست یک سال بعد نوبت به سفر ملیجک پدر، شهرام رسید
شهرام عزیز دل همه‌ی خانواده بود 
هر سه تیره اولاد حضرت پدری
و مونس و حامی من  
و به‌فاصله‌ی یک‌سال ماجرای متارکه‌ی من و دوری بچه‌ها موجب شد یک سال تمام دچار افسردگی حاد 
از صبح اول وقت کاری نداشتم جز رفتن به بهشت زهرا 
نشست برابر غسال خانه و تماشای مردم
این‌که از این در جسد می‌ره و به ایکی ثانیه بسته بندی شده می‌آمد بیرون
تند تند براش نماز و .... بعد هم خداحافظ و همه می‌رفتن خونه‌هاشون
از همون‌جا بود که جهان من تغییر کرد
داشتم بیشتر حرف‌های کارلوس رو درک می‌کردم و معانی در حال تغییر بود
در هیچ مروری نوبت به این تصاویر نرسیده بود
اصولن در پسه خاطراتم گم بود که چی شد و از کی من وارد این وادی شدم؟
از جایی که مرگ رو شناختم و اعتبار زندگی از بین رفت
واقعن چه ارزشی داره جهانی که درش خون هم رو سر می‌کشیم و نیامده باید بریم
جدا سری من و زندگی از سال هفتاد آغاز شد
باور این که: همه می‌میریم و من هم حتمن
و جهانی که تهش نابودی‌ست چه ارزش به چسبیدن؟
بریم سر درس بعدی
بعدش چی؟
و من‌که  در جستجوی بعدش به خدا رسیدم و به خودم
این که بیرون از من نیست و همه‌ی وظیفه‌ام این‌ بس که اجازه بدم به هدفی که به خاطرش
ورود به جسم من را اختیار کرده 
رسیدن
وا دادن و شاهد بودن
در آرامش و رضایت
و من که در این جا از هر چه که بر من گذشت راضی‌ام
 این‌که تا هستم، برای اینک و حالا زندگی کنم
به بهترین شکل بی تنبلی و خودخواهی و ....................... منه ذهنی
منه جامعه
منه خانواده
فقط منه او


۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

ته‌كیه‌ی شیخ هادی سۆله‌یی قادری

خانقاه حاجي شيخ هادي هاشمي سالى ( 46 )



کی می‌دونه چنی دل‌تنگ روزگاران قدیم شدم
شنیدن این اذکار
و ریتمی چنین آشنا
به‌خصوص با حضور شخص شیخ هادی
برای من بی‌نهایت شیرین و دوست داشتنی‌ست
چه حال و روز خوبی داشتم
آخر دنیا بودم
از صبح اول وقت می‌رفتم خونه ژاله تا بوق سگ که یک چهار راه برمی‌گشتم بالا
 هر آن‌چه بودم و کردم و دیدم و سوختم و ساختم و خندیدم و رقصیدم و ذکر گرفتن و چله نشستن تا
رقص عربی در سنین تین ایجی رو دوست دارم
از همه‌اش راضی‌ام
شکل خودم زندگی کردم
هیچ الگویی در پیش رو نداشتم
هی اومدم
چهار چنگولی، پنگولی با سه بازی دو زاری
هر چی بود فقط شکل خودم بود نه هیچ کس دیگه
و ازش راضی‌ام حتا وقت رفتن
هیچ جبری نداشتم، مگر خریت‌  خودم
الهی شکر
رحمت به روحت شیخ هادی که امروز فهمیدم، 
ما هنوز مخلص و هواخواتیم 
در جاودانگی به پرواز باشی استاد رفته