۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

خود آ




یعنی همین‌که چشم باز می‌کنم، یاد خدا می‌افتم
گاهی موجب می‌شه دلم بخواد کله‌ام رو محکم بکوبم به دیوار
انگار یه گوشه ی اتاق نشسته و تا چشم‌م باز می‌شه ، زل می‌زنه توی چشمم
و تو کاملن محق هستی اگر شاکی بشه و به فریاد برآیی که
چرا؟
بعد به خودم می‌گم:
مهم نیست همه‌اش از سر تنهایی و نبود سوژه است
و بلافاصله توجهم به سمت انبیا گرام چرخی زد
اه
راست می‌‌گه
اون‌هام جمیعن مثل من تنها بودند و بی کس و کار
حضرت پدر آدم، تا وقتی نون و ماست خودش رو می‌خورد و زیر بلیط لیلیت نمی‌رفت
هنوز برای خودش در بهشت آسایش خوش می‌گشت، زیرا نیازی به هم‌شکلی با غیر نداشت
تا پای مادر جان حوا به میان آمد
کاری شد که با اردنگی از بهشت بیرون شدند که هیچ
از خدا تا نسل ها حتا توسط گلی شماتت شده که چرا؟
موسی هم که به نیل سپردند
عیسی  که از بی‌پدری و بی‌حرمتی به کوه و بیابان زد
رسول مکرم اسلام هم که طفلی،  نه پدر دید نه مادر

آدمی که دورش شلوغ پلوغ، بیا برو  .... و اینا باشه
لابد خدا سیری چند؟
و تو بلافاصله شک می‌کنی، نه‌که توهمات تنهایی است؟
بعد یادم می‌افته، من‌که همیشه تنها نبودم و تازه چندی‌ست پریا رفته
دور عشقولانه هم خط کشیدم و رفیق بازی هم تعطیل کردم و ..... ماجرا
پس لابد وسط شلوغی هم در وجودم خود نمایی می‌کرده؟
بعد می‌رسم به مفهوم خود آ
یعنی تا وقتی دنبال چیزی بیرون از خودتی، خود آ تعطیل
و هنگامی که به خلوت رجوع می‌کنی می‌رسی به معادله‌ی خود آ
به این‌که چرا برخی آدم‌ها نمی‌تونن به جمع پیوند بخورند؟
چرا دوست دارند تنخا باشند؟
من چرا ؟
سی این‌که با خودم بیش‌تر در آرامش‌م تا در جمع
بعد فکر می‌کنم
نه‌که موضوع ریشه‌ی بهداشت روانی داشته باشه؟
یادم می‌افته از بچگی‌هم مدام دنبال حرا می‌گشتم و غار من گلخانه‌ی دنج خانه‌ی پدری بود
شاید بهتره تصور کنم
برخی مادرزاد مردم گریزند
ولی این همه با خدا چه ربطی داره؟
او هم شبیه ما مردم گریز است
نه کسی تا حالا دیده‌اش و نه شنیده
بعد خدا هم به زیر سوال می‌ره؟
چرا؟
چون ذهن جمعی هیاهو، بگیر و ببند، مسابقه و ......... این‌ها را برای بشر تعریف کرده
وقتی هیچ حس رقابت درم نیست
حس برتری جویی و خود نمایی و ...... این‌ها
مگر عیبی داره؟
کی گفته؟
هر کسی نخواد در مسیر جمعی شنا کنه انگی بهش بچسبونیم؟
با این حساب
و از جایی که از بچگی در هیچ چارچوبه و جدولی جا نمی‌شدم
نمی‌شه به هیچ‌کدام انگ توهم و روان پریشی زد
فکر کن
عزیز دوردانه‌ی حاجی، زندگی هولو برو تو گلو تا هنوز  و ..... اینا
چرا باید مشکل داشته باشه، هنگامی که همه چیز در اختیار و موجود 
خیلی ساده از جماعت دوری می‌کنم
و این هیچ معنایی نداره 
نه در مقدسات و نه در قوانین فروید
با کسی درگیر نیستم
با دنیا قهر نه
عاشق زندگی و موهبات‌ش شیفته‌ی طبیعت و همه دوستم دارند
و نه من از کسی بغضی به سینه دارم
نیاز وجودی من به بیش از این راه نمی‌ده
شاید سی این که هیچ‌گاه نیازمند هیچ کسی بیرون از خودم نبودم
در آخر باید بگم
پدرجان روحت شاد که تو این آزادی را به من هبه کردی
آزادی بی‌نیازی از جمع و ..... حکایت و ماجرا


۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه

بند تمبان شل




یک هفته می‌شه که ذهن‌م درگیر کلامی‌ست از کتاب عظیم
در سوره هود می‌فرمایند که :
 « ما عرش را بر آب قرار دادیم »
دیگه از المیزان تا تفاسیر اون‌ور و این‌ور آبی رو زیر و رو کردم ببینم داستان چیه؟
ذهن من می‌گه، نه که نطفه‌ی آدم در حاشیه‌ی اقیانوس هند شکل گرفته
نه‌که همون بغل‌ها جایی عرشی‌ست دور از دید؟
عاقبت به رمز کار پی بردم
که البته فقط در سرزمین‌های شرقی کاربرد داره
ال‌داستان که
اهل سلوک می‌گن: 
- زهدان مرکز انرژی‌ست
- به‌من چه. اون‌ها می‌گن
و از جایی که در ولایت ما قرار نیست هیچ‌یک از اولاد ذکور جناب پدر آدم به خود زحمتی
بیش از زور بازو وارد سازند و هر چه بگیر و ببند است
مال بی‌نوایان دختران بانو حوا است
موضوع اما دار می‌شه

مثلن ما حجاب می ذاریم ، مبادا جنابان دل‌شون بخواد
ما خانواده رو داری می کنیم
ما رنج را در نگاه اولاد شناسایی می‌کنیم
ما از عالم و آدم پنهان می‌شویم، مبادا به جایی و چیزی لکه‌ای وارد بیاد
و از جایی که هر چه حرف زور و ستم است بر گرده‌ی دختران حواست و
ما حتا مسئول غرایز بی حد و حساب اولاد ذکور ایشان هم  هستیم
از اهل بیت تا غریبه ی صد پشت اون‌ور تر و ...................... هزاران مورد دیگه
چاره‌ای نمی‌مونه جز این که باور کنم
راست راستی بهشت زیر پای مادران است
عرش و حکومت و داستان‌ش را هم می‌چسبانم به زهدان 
بعد نتیجه می‌گیرم
تنها دختران بانو حوا  حق خدایی و ورود به بهشت  را دارند
زیرا که ما در زمین هم به‌جای خود و هم به‌جای پسران پدر آدم زحمت می‌کشیم
تزکیه می‌کنیم، چله می‌نشینیم، روی من‌مون کار می‌کنیک تا یابو برش نداره، با هر چه بود و نبود می‌سازیم، یادمون می‌دن آدم نیستیم و حق اظهار نظر نداریم  و .....
مراحل سلوک


یعنی  مسئول بند تمبان شل پسران آدم هم دختران بانو حواست؟
یعنی این ها بنا نیست بمیرند
یعنی بنا نیست روی خودشون اراده‌ی نیم بندشون ، روی نفس‌شون ، مراکز تصمیم گیری و ....... این‌ها هیچ‌گاه کار کنند 
و ما باید مراقب‌شان باشیم؟
جل‌الخالق

سی چی اختیار ما به دستان این هاست؟

۱۳۹۴ آذر ۲۶, پنجشنبه

خریت مادرانه





چرا من لج کردم؟
سی خریت و بچگی
چند روزه مطلبی ذهنم رو به رنده بسته
برو و هی بیا
یعنی شاید از هنگامی که همه چیز موکول شد به خونه‌ی آقای شوهر
سینما؟
هر موقع رفتی خونه‌ی شوهر
سفر؟
هر گاه شوهر کردی
عشق؟
استخفراله
و .... الی آخر
مام که دیدیم همه‌ی زندگی لنگ مونده از باب یک فقره آقای شوهر
از هول حلیم با مخ رفتیم توی دیگ
نه اندیشه‌ای و نه تجربه‌ای
خودم یک بچه‌ی ندیده نشنیده
کجاست از من تا مادری؟
راستش دروغ چرا ؟ کلی خطا کردم
کلی بگو مگو و هراس از کم آوردن برابر بچه‌ها و ..... خلاصه هر آن‌چه که با من کرده بودند
با دخترها کردم
بی اون‌که بدونم واقعن نسخه‌ی صحیح مادری چیه؟
تازه تازه از صدقه سری سه ریالی‌های ترکی با چشم دیدم
بچه قد خودت هم که شد ، هم‌چنان  بغل می‌خواد
لوس کردن، نوازش و از همه مهم‌تر
کوتاه آمدن‌های مادری
مدیریت و هزار داستان که در فهم خودم نبود و 
تازه تازه دارم ومشق می‌کنم
مشق این که ، بهم بر نخوره، شاکی نشم، جواب ندم، درسته هم قد خودم شده
ولی هنوز بچه‌ی منه
بچه سرباز اجباری نیست
بچه یه خری‌ست مانند کودکی‌های خودم
و تا کی می‌شد به این روند ادامه داد؟
بی فهم عشق مادری
هربار می‌رفتند خودم می‌رفتم و مثل بچه گربه به دندان برمی‌گرداندم
اما این که چه‌طور کار به رفتن نکشه عشق می‌خواست نه هراس از مادری بی پدری
همین‌که وحشت زده بودم بی پدرشون چه‌طور در این جامعه‌ی کثیف حفظ‌شون کنم!
و همین‌که بلد نشده بودم که روش‌های والده‌ام به تمام خطا بود و من باید
آن‌کار دیگر بیاموزم . .... همه موجب می‌شه بفهمم عجب خریتی بود به جای مادری
آقای شوهر کیلو چند؟
وقتی بچه هنوز دست چپ و راستش رو نمی‌شناسه؟
چرا باید وعده‌ی بهشتی بدم که کم از جهنم نبود؟
بچه سینما می‌خوای؟
گو این که هرگز حوالت به بهشت شوهری نکرده بودم  
از یک ور دیگه با مخ رفته بودم در چاه جهل
فقط می‌ترسیدم دیو دو سر بیاد و بچه‌ها رو از راه به در کنه
بی لطافت و نرمی مادری
با هراس با خشم با بگو مگو
ای کاش از بچگی چهارتا سریال دیده بودیم
که زناشویی یعنی جنگ و تنهایی و مادری


برای من که این‌طور شد
از سایرین آگاه نیستم

ظهر جمعه با مامان




و خداوند در شش روز آفرینش را کامل نمود و روز هفتم را تعطیل اعلام کرد
حالا این که این روز هفتم شنبه ، یک‌شنبه بود یا جمعه هم بماند
موضوع خط و ربط اولیه است که خالق نمود
شش روز کار و روز هفتم تعطیل و استراحت

حال این که روز آخر هفته مخصوص دیدار است و هم‌زیسنی هم بخشی از فرهنگ بشری شد
و لذت این روز تعطیل با تصور میهمانی آخر هفته
خودش کافی‌ست تا شوری به خونه و زندگی بیاره
حال این میهمان صد پشت غریبه باشه یا نزدیک‌تر از خودت که می‌شه
اولاد

از دیروز برو بیا، بشور بذار
بخر، بپز 
نه فکر کنی سی دخت خونه باشه که
سی برنامه‌ریزی‌های بی‌بی‌جهان و لذت مادری
همین‌که از دیروز کلی برنامه داشتم برای جمعه‌ی مادری موجب بروز حال خوب درم می‌شه
این‌که با یاد ایام رفته‌ی هزار سال پیش در عصر بی‌بی‌جهان تو کمر همت محکم می‌بندی
بریز و بساب هم خودش نعمتی‌ست
می‌دونی تنها نیستی
می دونی هستند کسانی که به‌خاطرشون دوست داشته باشی زحمت بکشی تا حد
خستگی
و این همه منتی برسر میهمان

نیست که لذت میزبانی‌ست
به سبک ایرانی

کاش هنوز حیاطی بود و سر و صدای بازی بچه‌ها
کاش دود منقل اسپند بی‌بی محل را برمی داشت
کاش چلوارهای سپید تا نخورده رو پهن می‌کردیم از این سر تا اون سر اتاق
کاش بی‌بی گاهی سر از پنجره بیرون می‌کرد که:
ندو الان می‌زنی به کوزه ترشی‌م می‌شکنی
یا
مواظب باش نخوری زمین یا صدای والده‌ام که می‌گفتک
بیاین غذا بخورین
و هزار ای‌کاش دیگه که رفت و قدرش ندانستیم
و من با همین شادی‌های کوچک شاد می‌شم
شادی‌های خاطرات کودکی


شادی‌ها و خاطراتی که من برای بچه‌هام ساختم و می‌سازم
ظهر جمعه با مامان

۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

عصر بی بغلی




طرف قاچاقی سوار واگن قطار شد
هنگامی که قطار به حرکت آمد، فندکی زد و چشمم افتاد به برچسب روی دیوار
سردخانه
از بخت بد و کوتاه سوار واگن سردخانه شد
همین کافی بود تا آلت قتاله به دست ذهن بیفته
در مقصد وقتی در واگن باز شد
جسد منجمد مسافر قاچاق را از سردخانه‌ی خاموش بیرون کشیدند
سردخانه فقط در برچسب سرد بود
در واقع سیستم خاموش و برودتی در کار نبود
اما با تصور سردخانه به‌سوی مرگ شتافت
مرگی منجمد
سی همین هم اگر امسال یکی منجمد من رو از این خونه بیرون بکشه
هیچ تعجبی نخواهد داشت
یعنی از وقتی یادم هست ، یکی از دلایل دوست نداشتن سال‌های اخیر چلک
همین بس که برف و زمستان بچگی نداشت
به خیر و خوشی برف می‌آد دیگه، هم‌چین کمر درخت‌ها را می‌شکنه
و تو فکر کن که با این سرما پا بذارم چلک
پس سی چی اون همه دلت برف و سرمای حیاط می‌خواست
دلت کرسی و آش رشته‌ی داغ هنگام تماشای برف‌ها می‌خواست؟
و از همه بدتر
از وقتی شنیدم هوای امسال سرد تر از سال‌های دیگه است
خود به خودی به سمت انجماد حرکت آغاز کردم
یعنی سرد هم‌چین که ده‌تا بغل امن و گرم هم نتونه از سردی درم بیاره
وای به عصر بی بغلی
امسال دیگه حتمنی مردم


هوا بس ناجوانمردانه سرد است





وای از سرمایی که وقتی می‌ره زیر جلد آدم، جنان به رگ و پوستت نفوذ می‌کنه که
با هیچی گرم نمی‌شی مگه این‌که بچسبی به بخاری
شاید اول یا دوم دبستان بودم، یکی از همین روزهایی که سرما می‌آد توی تن و ول کن نیست
انقدر سردم بود که می‌لرزیدم و معلم اجازه داد بنشینم کنار بخاری ارج کلاس
همون که مامن و یار شاگردای کلاس بود
به وقت لزوم یه چی می‌انداختند درون‌ش و چنان دودی می‌کرد که یک زنگ کلاس تعطیل می‌شد
بچه‌ها در حیاط و معطل رفع دود و حکایت
گاهی هم پوست پرتقال یا نارنگی منجی بود که بذاری روی بخاری و اجازه ندی 
بوهای نافرم و بدفرم تمام حواست رو بگیره
بعد از زنگ تفریح هم که سر چسبیدن بهش دعوا بود
البته اگر هوا برفی یا بارانی می‌بود
و سهم من از این ارج بی‌قواره ، سوختن پشت دست‌م بود در روزی که معلم اجازه داد کنارش خیمه بزنم
نمی‌دونم چه‌طور و چرا؟
تازه همین الان با نوشتن اولین خط به‌یادم آمد
ولی در خاطرم هست تا سال‌ها راه راه بدن ارج پشت دست چپم نقش بسته بود
یعنی سوختگی از نوع خفن
ال‌قصه که دیشب هم همین‌طوری گذشته تا خود صبح 
از اون مدل‌ها که هم خوابی هم نه
هم سردت شده و هم نمی‌تونی از سنگر لجاف خارج بشی
خلاصه با این که دیشب دیر هم خوابیده بودم
سرما نذاشت صبح هم بخوابم
عاقبت از تخت کندم و خودم رو به یک لیوان چای احمد عطری رساندنم و بعد هم نزد شما
ولی کاش واقعن همان وقت‌ها بود
همان دوره‌ی خوش کودکی و من هنوز قد بز نمی‌دونستم
 بخاری خانه هزاران معجزه داشت
از صدای کتری روی بخاری که تا صبح هیپنوتیزم‌ت می‌کرد و چیزی مانع خوابت نمی‌شد
لباس‌هایی که به‌جای خشک شدن روی بخاری می‌سوخت و زرد راه راه می‌شد
تا نانی که گاه به دست بی‌بی روی بخاری می‌نشست
و حتا کاسه‌ی شیر صبح‌گاهی که روی بخاری سر می‌رفت و چرت تو رو پاره می‌کرد
با بوی شیر سوخته
لی ما هرگز فکر نمی‌کردیم، چرا انقدر هوا سرد شده؟
گرمایش زمین چی می‌شه؟
تابستون قراره چی بشه؟
با هر آن‌چه که بود شاد زندگی می‌کردیم تا رسیدن فردا و یکی از وعده‌های سر برج پدر


عروسک بازی



اصولن بچگی خوب چیزی بود
لازم نبود برنامه ریزی کنیم و فکر کنیم به هزاران چرا
پدر جای مادر هم فکر می‌کرد
مادر به‌جای ما
و ما فقط در لحظه بودیم به عشق رسیدن عصر یا شب که جمع بشیم دور تی‌وی
و شادترین ساعات عمر را بسازیم
نه کسی می‌دونست امکانات چیه؟
نه از جاهای دیگر جهان خبرمان می‌شه
نه همراه نا همراه داشتیم نه مهپاره و نه تی‌وی شبانه روزی
مجبور به تامل می‌شدیم
به معاشرت و برو و بیا
ما فقط بچه بودیم و بی‌ذهن
بی اندیشه‌ی فردا
من‌که تا زمانی که هم قد در خت خونه شده بودم هم‌چنان فکری نداشتم به‌جز 
خرید یک عروسک تازه 
خودم نمی‌دونستم این عروسک‌ها بلای جان‌مان خواهد شد در آینده
بس‌که بغل زدیم و کهنه‌ی خیالی عوض کردیم و غذای خیالی بر دهانش گذاشتم
که به خودم آمدم دیدم شدم هم‌سن حوا و هنوز 
 هم چنان سرگرم و دل‌خوش به عروسک بازی
عروسکی این ور آب
عروسکی آن‌سوی دانوب
زندگی‌م چیزی بود بیش‌تر از عروسک بازی و نقش مادری؟
و البته هم‌چنان بازی در حیاط مدرسه و زنگ تفریح
منم و حوض رنگ
چیزی که از بچگی آرزو داشتم به‌جای کتاب و کیف مدرسه
سهم‌م از زندگی باشه





من و من




گاه شب‌ها از خودم می‌پرسم:
بد نبود اگه یکی بود با هم یه گپی می‌زدیم
نه؟
چای می‌نوشیدیم و فیلم می‌دیدیم
گاهی درباره‌ی کارم نظر می‌داد
گاه هم من نظری برای او داشتم
گاه با هم لقمه‌ای نان و گاه هم سفری می‌رفتیم
و چرا این ها در زندگی من اضافه از آب درآمد؟
کجاش به خدا کار داشت؟
چرا برخی آدم‌ها تمایل به رهبانیت دارند، مثل من
راهب باشی و شبانه روز با خودت در خلوت




مروری کوتاه بر یک هفته‌ی اخیر کافی‌ست تا جواب هر قسم چرایی از راه بیاد
کوچیکه یه اجرا داره یک هفته انرژی و توجه و فکرم خرج می‌شه بابت اجرا
بزرگه سر ساختمان یا چمی‌دونم ماجرای درسی داره
چند روز ذهن درگیر برو بیا
بانو والده‌ام عطسه می‌فرماید  ساعاتی در دغدغه‌ی حال والده 
و الی داستان 
بعد تو تصور کن
یکی هم بیاد بنشینه ور دلت
دیگه  شهرزادی در خاطرم می‌مونه؟
فکری ، حرکتی، مروری، حکایتی .......
نه کاملن منم فراموش می‌شه و به تمام کل ماجرا می‌شم
سی همین آخرش به خودم می‌گم:
خانم شما بیش‌تر از کوپنت انرژی خرج کردی
بشین سرجات بل‌که سردربیاری این یارو عاقبت کی بود؟
سی چی آمده بود؟
قراره کجا بره؟
کشکی در این دنیاست؟
و ماجرا

تهش وحشت از این دارم برم و بگن:
اونایی که تنها نیستند بیان بالا


۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

بی‌چاره زمین



واقعن که
یعنی موضوع اصلن دولت و نظام نیست
کل ملت ایران فقط و فقط به منافع خودش فکر می‌کنه
بعد می‌گیم چرا ما ان‌قدر عقب مونده هستیم؟
دو سالی هست که با بازیافت منطقه هم‌کاری دارم، نه سی گل روی شهردار
سی این که دلم نمی‌آد پلاستیک و .... این اقلام رو به خورد زمین بدم و به گند بکشم‌ش
نه‌که ما از خاک و مام‌مان زمین
چرا باید چیزهایی رو به دلش بریزیم که قابل جذب و حل نیست
یا اصولن این که چرا محیط زیست رو آلوده کنیم و ... همه موجب شده تا ارتباط خاصی با مامم برقرار کنم
حتا وقت خونه سازی هم نه تنها اجازه ندادم درختی قطع کنند که کلی بیش هم به جای درختانی که از باب گود برداری و بنا حذف شده بود را کاشتم
یعنی حساب کتاب من با طبیعت بر مبنای شیخ خوآن تعریف شده
روح زمین روح درختان و داستان
و از جایی که به هر چه حرمت نهیم حرمت هم می‌ستانیم
برای تمامی زمین احترام ویژه‌ای قائل هستم
ال‌داستان که امروز مامور بازیافت آمده کیسه‌ها رو ببره
لب بر چیده و غمزه می‌آد که:
همه‌اش به درد ما نمی‌خورده مثلن لباس کهنه و کیف و کفش قابل بازیافت نیست
می‌پرسم:
خب چه‌باید کرد بنشینم برای شهردار گل ورچین کنم؟ 
مگر اصلن برای من مهمه؟
 فقط به زمین فکر می‌کنم و .... داستان
تهش فرمودند که خیر فقط چیزهایی رو که فعلن می‌شه بازیافت کرد رو به ما بدین

منم دیگه کیسه های جدای بازیافتی رو می‌برم می ذارم کنار سطل محل
عده‌ای هم هستند که فقط دنبال این اقلام زباله‌ها رو زیر و رو می‌کنند
نه تعهدی به منافع جیب شهردار دارم و نه بابتش پول می‌گیرم که
برای هر یک کیسه‌ای جدا و یک به یک را سوا کنم و .... ماجرا؟
از این رو دیگه با بازیافت هم‌کاری نخواهم داشت


ولی خدا وکیلی گناه زمین چیه؟
چرا ما مثل بز باهاش مواجه می‌شیم؟
هر چی هست رو در طبیعت به امان خدا ول بدیم چرا که مملکت ما حساب و کتاب نداره
این کیسه ها که نه
اون کیسه هایی رو بذار که قبلن چیزی درش نبوده
چه‌طوره برای جناب شهردار کیسه‌ی نو بخرم و در جعبه بهتون تحویل بدم؟
واقعن که این مملکت با ما نژاد بشر تا هزار سال هم آبادی نخواهد داشت
می‌گه این لباس‌ها اگر به درد خودم بخوره، می‌برم
اگر اندازه ی من نباشه می‌ریزم در آشغال‌ها
بعد دید چپ چپ نگاش می‌کنم، می‌گه:
شاید هم ببرم منطقه فلان برای بی‌چاره‌ها


می‌مونه به منابع طبیعی
همه دارن درخت می اندازن و ساخت و ساز می‌کنند
مامورین گرام هم میان شیتیل می‌گیرن و می رن
بعد از چند سال سر و کله‌ی منابع طبیعی چنان پیدا می‌شه که تو گویی قارچی یک شبه از زمین روئیده
این که بیا برو دادگاه و .... اینا بماند
این وسطام مامورین گرام منایع طبیعی هی را به راه پیدا می‌شن تا یه جوری تلکه‌ات کنند

پس کی به فکر درخت‌هاست؟
کی به فکر فرداهاست؟
کی به فکر زمین؟

۱۳۹۴ آذر ۲۲, یکشنبه

فراموشی بزرگ



هجده سال به این فکر کردم که:
این چیه که فراموش کرده بودم؟
یعنی وقتی چنان شتابان از جسم دور می‌شدم و حتا تصویر دخترها هم مانع رفتن‌م نبود
صدایی که بهم یادآوری کرد که باز فراموش کردم و باید به جسمم برگردم
چی بود؟
کی بود؟
از کجا بود؟
از روح‌م بود یا ... چی؟
و چه معنی داره که «  باز » چیزی فراموش روح‌م شده باشه؟
یعنی اگر بناست با آلزایمر بی‌ربط،  کل تاریخچه فراموش بشه
حتا اولاد یک فرد یا  همسری که یک عمر سر کنار سرش گذاشته
چی می‌مونه برای این که یک روح بعد از مرگ در اطراف عزیزان‌ش بال بال بزنه؟
ولی از جایی که مغز من در اون لحظه به‌تمام خاموش و از جسم به قاعده دور شده بودم
می‌مونه اطلاعاتی که روح با خودش حمل می‌کنه و شاید بهتره بگم آگاهی
و این که به هیچ تناسخ و رجعتی عقیده ندارم 
کلمه‌ی  « باز » بسیار گنگ و غریبه می‌نماید
از اینش که هنوز سر در نیاوردم و حتم دارم تا وقت مرگ هم نخواهم فهم کرد
یعنی کی می‌تونه به چیزی  که تجربه نکرده ایمان بیاره؟

همیشه از خودم پرسیدم چی رو فراموش کرده بودم که موجب شد مثل کش به جسمم برگردم؟
تا
چند روزه توجهم را گذاشتم بر هوشیاری
این که مولانا می‌گه ما باید با سکوت درون به هوشیاری امکان تجربه بدیم
نذاریم ذهن مثل مگس کنار گوش وز وز کنه 
باید هوشیاری اداره‌ی امور را به دست بگیره
هوشیاری این‌جا هوشیاری اون‌جا هوشیاری همه‌جا
همان هوشیاری که هی مثل کش در می‌ره و جاش رو به ور ور ذهن می ده
تا امروز سر نماز ظهر 
جرقه‌ای چنان برخاست و به‌من اصابت کرد که برق چند فاز ازم گذشت
این دولا شدن سجده تا امروز کم برام معجزه نداشته
یعنی اخیرا کشفیاتم هنگامی بوده که داشتم به رکوع یا سجود می‌رفتم
در حین حرکت 
انگار چیزی بین من تا زمین هست که به ناگاه جزب می‌شه
البته مزاح است و شما جدی نگیر
ال‌داستان
ناگهان فهم کردم چی رو باز فراموش کرده بودم؟

هر بار که کلی پشتک و وارو می‌زنم بل‌که سکوت درون کش دار بشه 
شاید هوشیاری خودش رو فهم کنه و از قالب ذهن خودش رو جدا کنه و به لحظه‌ی اکنون توجه کنه
 تندی ور ور ذهن شروع می‌شه و توجه الهی‌م می‌ره به سمت  پیشنهاداتی که ذهن از اطلاعات هارد دیسکم ارائه می‌ده
که همه اطلاعات سوخته و وابسته به دیروز
باقی هم ور ور ترس‌هایی‌ست که برای آینده می‌سازه


همین طوری در کل زندگی هی یادم رفته که من هوشیاری در اکنون‌م
نماز می‌خوانم که هوشیاری یادش بیاد برای چی آمده و قرار بوده خدایی کنه
هوشیاری باید بفهمه که ذهن و او ، یکی نیست 
 از ذهن خودش را رها کنه و فقط به اکنون و اینک توجه داشته باشه


عاقبت یادم آمد که نباید فراموش کنم برای چه به این جهان آمده بودم
سی این که هوشیاری در من و حالا تجربه کنه
نه ذهنی که از بچگی در من شکل گرفته و وابسته‌ی محیط و جمع و اقتصاد، تعلقات و............................