۱۳۹۶ فروردین ۱۳, یکشنبه

چهارده فروردین



یکباره زیر پای دلم خالی شد

قل خورد و ریخت
هول عالم به جونم پاشید
 که چی؟
ای داد. خاک به سرم؛ فردا چهارده فروردین....
مکث کردم مخم رو جوریدم و دنبال کاری گشتم که به خاطرش هول کدم
 هیچ برنامه فوق‌العاده‌ای برای فردا ندارم مگر ،  وحشت هجوم  خاطراتی دور دور
وحشت جریمه‌های عید. 
نه تکالیف عید
یعنی آموزگار گرام همون‌وقتی که امریه صادر می‌کرد که برای دفتر دیکته چند برگ بخرید و دفتر مشق هزار برگ و .... می دونست  بناست کل عید نتونی جم بخوری چه عید دیدنی و ول‌گردی
آخر هم کار به زندایی‌  می‌کشید که هول هولی عصر سیزده بدر جریمه‌های عید تلمبار شده رو می‌نوشت 
هنوز خوف و کابوس جریمه‌های عید روی روحم هست