۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

قصد رهایی









از قصد هم نگذریم
روزی که راه افتادم قصد کردم روز میلادم حتما تنها و این‌جا باشم
می‌دونستم کسی به یادش نیست و من هم که سال‌هاست انتظار از در یاد کسی بودن شستم
یعنی خودم خواستم که این‌طور باشد و نامش شد، قصد ساحری
خزیدن به انزوا و دوری از سرنوشت محکوم بشری
کندن از وابستگی‌ها، تعلقات، ننر بازی و منه بی‌چاره‌ی مرسوم  و برید هر انتظاری از غیر خودم
خودمم که جخت حیرون
مثلا قراره از تاریخچه‌ی شخصی و کهنه‌ی زندگی بگذریم و نمی‌دونم چرا وسطش آویزون یک روز تولد موندم؟

اومدم که نباشم
ولی آمارش را دارم که جز حضرت مادر و دوست شفیقم زهرا هیچ کس به‌یادش نبود
خب اگه تهرون بودم لابد بیشتر شاکی می‌شدم که چرا کسی، من را یادش نبوده؟
این همان نقطه‌ای بود که بعد از رسیدن بهش از جامعه کندم
ولی باید بفهمم با جامعه قهر کردم؟
به‌کل امید بریدم؟
یا ازش دل کندم؟
خب اگر کندی که این ننه من غریبمت چیست؟
موضوع اینه که هنوز خودتم نمی‌دونم کدوم وری هستی
فکر می‌کنی می‌دونی، اما درش مستقر نیستی
هنوز ازش به تمام نکندی؟
یا چی؟
اگه مثل همه‌ای؟ زندگی‌ت رو بکن. دوباره عشقولانه و لب لب من لب‌ لب تو باقالی به چند من؟
اگه فرهادی شیرینت کو؟
اگه مجنونی، لیلی‌ت کجاست؟
اگه نه؟ مثل آدم به قصدت بچسب و از تمام قرار دادهای بی‌ربط اجتماعی بکن و فقط روی آزادی روحت از این بشر مفنگی زپرتی بودن بکن
از این منه بی‌چاره‌ای که هیچ‌گاه خوشحال نمی‌شه
آرامش نداره و ...... اینا
باز خوبه تو فقط صبح که چشم باز می‌کنی خل می‌شی
برگردی که شبانه روز خلی؟
 

نبودستان



یک چیزی سر جای خودش نیست
بی‌خودی هم در دلت نخند که از برای تنهایی‌ست. زیرا که نیست تفاوت فقط در یک فریب بزرگ است
اگر هم‌اکنون متاهل بودم هم باز داشتم برای فرار از سقف شوهر نقشه می‌کشیدم
در ازدواج ما حل می‌شیم. از خود می‌بریم و او می‌شیم
همین که تا چشم باز می‌کنی باید به‌فکر باشی که باید جخت بپری به مطبخ و چای ناشتایی بزاری رو اجاق تا آخرین لحظه‌ای که چشم می‌بندی برای خواب خودت نیستی، به‌قدر در پی سرویس دادن و دیگری شدی که برای قدری خلوت با خودت دنبال راه فرار باشی
فقط در عوالم عشق است که پای رفتنم نیست و صبح نمی‌فهمم یاد او بیدارم کرده یا اولین فکرم او بوده؟
این‌هم علاجی موقتی‌ست
تا هنگامی‌ست که دغدغه به رابطه راه نیافته باشه
از مرز دلهره تا رفتن من تنها یک گام باقی‌ست
همیشه رفتم که یارو نره
یعنی باز تهش فرار کردم
کاش می‌شد به رفراندوم گذاشت و فهمید، آیا همه‌ی اهل جهان این‌طورند
دایم به فرار
حتا از وسط بهشت زیبا؟


 

از من تا کجا؟


به قصد رهایی از تهران کندم
یکی از همون حال‌های قدیمی که وقتی از خودم و نشانه‌ها و اشاره‌ها دل بریدم و به چه‌کنم افتادم، در من بوده و هم‌چنان هم باقی‌ست
  موضوع تازه‌ای نیست و اصولا داستانی نیست مگر، منه من
نه تنها آینه‌ها که ساعت‌ها هم جمع کردم 
من را با حساب و کتاب زمانه چه کار؟
زیرا که در هر لحظه‌ی اکنون حال غریبی دارم،چه نیاز به چرتکه و وقت نگه‌داشتن
دلیلی نداره بدونم چند روزه این‌جام و تا کی قراره بمونم ؟ 
به‌جز ساعات اولیه‌ی صبح که تا چشم باز می‌کنم به فکر فرارم، به کجا؟ نمی‌دونم
این حال غریب را تهران هم دارم. برخی روزها تا چشم باز می‌کنم دلم می‌خواد فرار کنم
از خودم ؟
شاید
بیشتر به‌نظر می‌آد این درست‌ترین گزینه باشه
حالا این‌که در حین زمان خواب چه برم می‌گذره که تا چشم باز می‌کنم، دلم فرار می‌خواد
باز خدا پدرش را بیامرزهکه وقتی اینجام یه تهرانی هست که فکر کنم، می‌خوام برم اون‌جا
این  اخیرا وقتی که تهران بودم تا چشم باز می‌کردم، نای فرار و جاده را نداشتم می‌رفتم تو کار خودکشی
و شاید بی‌ربط نباشد این‌که ناوال می‌گه: ذهن ما مدفون شده در زیر ذهن بیگانه است
بیگانه‌ی غارتگری که مهرش خودکشی، یاس، ناامیدی، هراس، اندوه و ...... جنس جور
الان نشستم این‌جا، نگاهم دور می‌زنه و در جستجوی چرایی این‌جاست؟
خاک‌به سرم خب همین‌طوری آدم سیب را خورد
حتا در بهشت هم یک چیز دیگه می‌خواست
من اکنون در تجربه‌ی بهشتم، همین حالا، همین این‌جا
زیبایی از سرم می‌ره و درش شناورم، صدای زیبای پرندگان و جنگل و آرامش خیال
مشکلی ندارم، الهی شکر
ولی وسط همین بهشت تا چشم باز می‌کنم، دنبال راه فرار و جیم فنگم و بعد گیر می‌دیم به آدم که چنی ضایع بود و قدر بهشتی که درش بود را ندانست و آواره‌مون کرد
اگر اون بهشت هم مثل همین بهشت بوده که تصویر دیگری از براش نداریم
تکلیف پیداست که هیچ‌گاه قدر هیچ داشته‌ای را ندانیم و همیشه دنبال راه فرار باشیم
ولی این فرار از من به کجاست