۱۴۰۵ تیر ۸, دوشنبه

کابل برگردون

 


نزدیک بیست روزه تلفن ثابت قطع و هر بار با صد و هفده تماس می‌گیرم صدای ضبط شده اعلام می‌کنه به دلیل کابل برگردان تلفن مورد نظر قطع می‌باشد.

  نه که فکر کنی فقط خط من ، کل ساختمان دچار است. دیروز از همسایه‌ی ساختمان بغلی که به اعتراض تشریف برده بود مخابرات منطقه شنیدم :

  - میگم ما شرکتی و چند خط هم‌زمان قطع و اینترنت قطع کی این مشکل حل می‌شه؟

 - والا موضوع سرقت کابل‌های کل محل است. صبر کنید انشالله بزودی مشکل حل می‌شه.

  من‌که متحیر چشمم به دهان همسایه خیره شده بود بعد از کمی فکر تازه متوجه منظور از کابل برگردان شدم. گفتم: با این حساب باید منتظر باشیم سارقین محترم کابل‌ها را برگردانند؟ تازه هر دو متوجه منظور مخابرات گرام از کابل برگردون شدیم.

  قرار نیست کابل جدید تهیه بشه. منتظرند آقای دزد خودش به کارهاش فکر کنه، از کار زشتش پشیمان  و خودش به زبان خوش  کابل ها را برگردونه.

  این مملکته ما داریم؟

شازده ویول ، خان والا


 

ادم نیازمند دوست داشتن و دوست داشته شدن و من چند برابر هر که می‌شناسم محتاج. مهم نیست انسان باشد یا موجودی کوچک و دوست داشتنی به‌نام ویول. هم خانه‌ی جدید من.

   این فندق خان سورپرایز زندگی برای من شد. منی که از فراق می‌سوختم و بال بال می‌زدم. نمی‌دونم بتونم به قدر شانتال دوستش داشته باشم یا نه؟ ولی طی دو هفته‌ای که از ورودش به زندگی‌ام می‌گذره توانسته حسابی  در دلم جا باز کنه.

  پسر هفت هفته‌ای من. والا از ادم دوپا خیری ندیدم ولی از این وجود مهربان کم لطف به زندگی و قلبم نرسیده. تا بود شانتال و حالا ویول. قدمش مبارک باشد و عشق بی حد من برای او آماده‌ی ارائه‌. 

  قرار نیست کوچک بمونه و یحتمل از شانتال بزرگ تر خواهد شد. خوبه شاید بتونم سرم را کنارش بذارم و زندگی خالی‌ام رنگ محبت بگیره.  بی حد عشق دارم برای ورزیدن و حالا که سهم من از زندگی به‌جای دو پا به چهارپا تغییر کاربری داده. همه‌ی محبتم برای او . 

   جانش را ندارم گرنه چندتا به سرپرستی می‌گرفتم و می‌رفتم چلک ساکن می‌شدم. من ضربدر طبیعت مساوی با خوشبخت

شب چره

 


   شب‌های تابستان کودکی من، پر از ستاره‌هایی بود که آن‌سوی پشه‌بند صبر می‌کردند،  به بخواب بروم. شب پر از صدای رادیو یا تی‌وی بود که از خانه‌های همسایه‌هایی که در حیاط آب پاشی شده و در ایوان خانه سرمونی تابستان را برگزار می‌کردند.

     تکنولوژی گسترده نبود که همه کولر داشته باشند. در نتیجه پنکه‌های کنار قالیچه یا گلیم گسترده در ایوان حضور داشتند و بر حسب عادت تی‌وی متمایل به حیاط و با صدای بلندی که به حیاط برسد نقشی پر رنگ داشت. صدای خنده‌ها و حرف‌ها رنگ زندگی بود و عطر هندوانه در فضا پخش بود. مردم شب چره داشند و محله حکم خانواده‌ای بزرگتر. 

    مردم هنوز آپارتمان نشین نشده و سبک زندگی باغچه‌ای رواج داشت. حتا پشت سفره‌هایی که پهن و جمع می‌شد،  زندگی جریان داشت و دل‌ها خوش. وقت خواب صدای قصه‌ی شب یا جانی‌دارل همسایه بغلی که از رادیو به گوش می‌رسید  جایگزین  لالایی مادر شده بود. حتا جایگزین قصه‌ی نمکی، درخت هفت گردو یا ماه پیشونی. چقدر خوشبخت بودیم. هنوز صدای بازی بچه‌های همسایه را که این ایام در ایوان‌ها یا حیاط ساختمان کودکی می‌کنند را دوست دارم و مرا به خاطرات خوب آوای قمری ها پیوند می‌زند.

  کی به فکر انقلاب افتاد؟ 

۱۴۰۵ خرداد ۲۱, پنجشنبه

صندوق‌خونه‌ی نیاز

 

  وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی

  مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون می‌آری با خودش خاط ه و نشانی داره و تو رو سال‌ها جابه‌جا می‌کنه. به عقب می‌ری و حتا عطر اون خاطره وجودت رو پر می‌کنه.

   به خودت می‌ای و پی می‌بری ساعت‌ها جستجو کردی و یادت رفته دنبال چي اومده بودی؟ درست مانند زندگی و راه‌های با راه و بی راهی که رفتی و در نهایت گم شدم. تنها در انتهای یک کوچه‌ی بن بست ایستادی و اصلن یادت نیست برای چی اون‌جایی؟

  یک‌بار دوباره شانس این رو داشتم زندگی رو از نو بنویسم، ولی تجربیات تلخی هم بود که باید حواسم رو جمع می‌کردم دوباره قسمتم نشه. و تجربه‌های بعدی و بعدتر. دائم لیست نباید ها افزوده می‌شد و دیگه نمی‌دانستم قراره چه قصه‌ی دیگری بنویسم. ترسیده بودم. بسیار ترسیده. 

  پناه بردم به خانه‌ی خودم و تنهایی، بیست سال تنهایی . این امن‌تر از هر قصه‌ی تازه‌ای بود. حالا که به صندوق زندگی نگاه می‌کنم، به یک چیز ایمان دارم. من فقط یک نفر انسان در زندگی کم داشتم. اونی که الان ازش بپرسم:

  دارم میرم مطبخ. چای می‌خوری؟ 

  یا این‌که امروز فلان فیلم یا فلان موسیقی را با هم گوش کنیم یا ببینیم؟


   و او هم کافی بود هم گلم باشه. فارغ از این‌که اتومبیلش چیه؟ خونه داره، نداره؟ سرش مو داره یا نه؟ من به روحی هم‌پا و مهربان نیاز داشتم. انقدر حواسم رفت دنبال ترس‌های پشت سر که نتونستم یک انسان مهربان را برای رفاقت مانده‌ی عمر بیابم. حتا دیگه جرات نداشتم به چشم کسی نگاه کنم یا دستی را صادقانه در دستم بفشارم.

   کاش زندگی از تهش شروع می‌شد. کاش عقل حالا را داشتم. کاش آن‌همه زشتی تجربه نکرده بودم. کاش آن‌همه ساده نبودم.

شاید هم، کاش احمق نبودم.




۱۴۰۵ خرداد ۲۰, چهارشنبه

نتیجه بازار

  عاقبت نوبت نتیجه شد. چند مرتبه به این نتیجه رسیدم، چند مرتبه ازش به خیر جستم؟ از جنگ عراق حساب کنم ... خیلی. مثلن شب‌هایی که با دو دختر کوچکم در خانه تنها بودم. وضعیت قرمز می‌شد و هر دو خواب یکی به بغل و دست دومی در دست و خواب آلوده از پله‌های طبقه پنجم می‌رسیدم یا به طبقه دو منزل والده یا یک‌ راست به زیر پله‌های هم کف.

   شکر اگر پدر خانواده هم‌گام با امام زمان در غیبت هپروت بالای ابرها بود، ولی خانواده‌ام بودند.

  شکر پروردگار بابت برادر و مادرم که کل جمعیت خانواده‌ام بودند. و همیشه موجب دل‌گرمی. بعد از نزدیک به سی و چند سال هنوز من هستم و پریسا که از طبقه‌ی چهار میاد پنج تا پناهش باشم. البته که آقای خونه مثل اکثر آقایون در آرامش داره از پادشاهان چهار و پنج سان می‌بینه. ولی من اینجا هستم با آغوشی باز. 

   تندی چای تازه دم گذاشتم عود سوزاندم تا مایه‌ی آرامش دخترم باشم. مادری تنها نقشی که در زندگی حسابی خبره‌اش شدم. به آرامش که رسید برگشت منزل طبقه‌ی چهار و حتمن آقای شوهرش در خواب پادشاهان شش و هفت بود.

   ساعت سه و پنجاه و هفت دقیقه و حس می‌کنم از دور دست صدای انفجار میاد. یکی، دوتا ... شاید هم خیالات برم داشته؟  چه می‌شه کرد؟ می‌نویسم بهترین کار دنیا ، حفظ آرامش. 

  نتیجه مهمه.  دیگه قرار نیست بچه به بغل بزنم به سینه‌ی راه پله. پریا که لم داده کنار دانوب و پریسا کنار آقای شوهر. منم که هیچ تاج مادری بر سرم نیست. ولی می‌دونم باز هم والده‌ام و برادر و بچه‌هاش این‌بار طبقه‌ی هم کف هنوز هستند و من دل گرم که تنها نیستم. خیال مادر برای امنیت کافی‌ست. البته دیگه همه مو سپید شدیم . ولی همگی هنوز هستیم.

هستم. تا ته سهمم از این دنیا.

۱۴۰۵ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

انسان خردمند


 

مولانا جان


 

رویای ناشناس

 




چه شبی زیبا


چه روزهایی و شبی زیبا


من و تو یک دم واحد بودیم. توی ناشناسی که هرگز ندیده بودم و از خوابی زیبا راه به‌سویم گشوده بودی و زندگی من چه زیبا شده بود.


با نفس‌هایت، امن حضورت، مهربانی و صفایی بی‌ریا


من و تو یک تن بودیم. ما شده بودیم و نه، من بودیم.


  به حق که شیمی قیامتی‌ست در عالم وجود.از زمانی که به لطف دکتر عزیز و قرص الانزاپین هر شب با یک بخش از صندوق‌خانه‌ی ضمیر ناخودآگاه دست به گریبان می‌شوم. تقریبن هر شب درگیر کابوس هستم. راه‌های رفته‌، خستگی مفرط، تکرار مکررات ناخواسته و صبح خسته بیداری.


شیخ چهل سال نخوابید شاید خدا را ببیند. عاقبت شبی اختیار از کف داد و خدا را در خواب دید. عاشق خواب خود شد و از ان پس خوابید...


حال این حکایت خواب من است. دو نیمه که با هم یک بودیم. دیشب عاشق خوابی شدم که کاش هرگز پایانی نداشت. اوی گم گشته، هرگز نیامده از راه و هرگز نرسیده. خیالی باطل. منی کامل . حال هر شب آن‌قدر بخوابم شاید شبی دوباره او را چنان تجربه کنم که هرگز بیداری از پی نداشته باشد؟ 



۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه

موجود باش کن فیکون

 

مهم‌ترین  ابزار خداوند برای افرینش که در کتب ادیان مختلف وجود داره ، نحو یا کلام است. انسانی که از روح الهی خلق شده، توانایی بهره گیری از کلام و قصد  خدایی را دارا است.

   نفخت فیه من الروحی ( دمیدم از روح خودم در او )

اگر فقط متونی را جدا کنیم که **صریح یا نزدیک‌به‌صریح «کلمه/صوت/امر» را مبدأ آفرینش یا تحقق هستی** می‌دانند، مهم‌ترین‌ها این‌ها هستند:

1) تورات / عهد عتیق

سفر پیدایش

الگوی بسیار روشن این است:

**«و خدا گفت... و چنین شد»**

مثل:

- «روشنایی بشود، و روشنایی شد»

- «آسمان پدید آید»

- «آب‌ها جمع شوند»

یعنی **گفتار الهی** ابزار آفرینش است، نه صرفاً توصیف آن.

 مزامیر

نمونهٔ بسیار مهم:

- **«به کلام خداوند آسمان‌ها ساخته شد»**

- و در ادامه، با «نَفَس دهان او» لشکر آسمان‌ها

اینجا «کلام» و «نفس» هر دو نیروی آفریننده‌اند.

2) انجیل یوحنا

صریح‌ترین بیان در سنت مسیحی:

- **«در آغاز کلمه بود»**

- **«همه‌چیز به واسطهٔ او آفریده شد»**

اینجا «کلمه» فقط صدا یا لفظ نیست؛

یک **حقیقت ازلی و واسطهٔ آفرینش** است.

3) قرآن

«کن فیکون»

چندین بار این ساختار آمده:

- خدا چیزی را اراده می‌کند

- به آن می‌گوید: **«کن»**

- و آن موجود می‌شود

اینجا «قول» یا «امر» الهی، منشأ تحقق وجود است.

«امر»

در قرآن، «امر» الهی نیز نقشی شبیه دارد:

- آفرینش با **اراده/امرِ نافذ**

- نه فرایند مادیِ انسانی

پس در قرآن، **کلمهٔ اجرایی الهی** مبدأ تحقق است.

 4) سنت ودایی و اوپانیشادی 

اُم / Om

در تفسیرهای ودایی و اوپانیشادی، **اُم** صوت بنیادین و اصل کیهانی دانسته می‌شود؛

نه فقط ذکر، بلکه **صوتِ ریشه‌ایِ هستی**.

 شَبده برهمن / نادا برهمن

در برخی سنت‌های فلسفی-عرفانی هند:

- **Shabda Brahman** = حقیقت مطلق به‌صورت صوت

- **Nada Brahman** = جهان به‌مثابه ارتعاش/آوای قدسی

اینجا صوت، صرفاً نماد نیست؛ **اصل سازندهٔ واقعیت** است.

5) عرفان و قبالای یهودی

در متون عرفانی یهود:

- آفرینش با **حروف عبری**

- یا با **نام‌های الهی**

- یا ترکیب حروف و اعداد


اینجا خودِ **حرف و کلمه** ساختار وجودی دارند، نه فقط معنای زبانی.

 6) سنت‌های حروفی و عرفانی در اسلام

در برخی متون عرفانی:

- حروف، مظاهر مراتب وجودند

- «نَفَس رحمانی» منشأ ظهور کثرات است

- عالم به نحوی از **تجلّی امر و حرف** گشوده می‌شو

این دیگر متنِ قرآن به‌معنای مستقیم نیست، بلکه **تفسیر عرفانی از آفرینش با کلمه** است.

 7) سنت زرتشتی

در برخی لایه‌های اوستایی و آیینی، **کلام مقدس** و **فرمول‌های مینوی** نیروی واقعی دارند، نه صرفاً نیایش.

به‌ویژه دعاهای بنیادین مثل:

- **اهونا ویریه**

در این سنت، گفتار راست و فرمول مقدس، **قدرت کیهانی** دارد؛

هرچند بیان آن مثل «در آغاز کلمه بود» به آن صراحت نیست.

 جمع‌بندی فشرده

اگر بخواهیم **صریح‌ترین نمونه‌ها** را فقط نام ببریم:


1. **پیدایش** — خدا گفت، و جهان پدید آمد  

2. **مزامیر** — آسمان‌ها به کلام خداوند ساخته شد  

3. **انجیل یوحنا** — کلمه ازلی و واسطهٔ آفرینش  

4. **قرآن** — «کن فیکون» و امر الهی  

5. **اوپانیشادها و سنت ودایی** — اُم / صوت بنیادین هستی  

6. **قبالا** — آفرینش با حروف و نام‌ها  

7. **عرفان اسلامی** — حروف، نفس رحمانی، امر وجودی






کابل برگردون

  نزدیک بیست روزه تلفن ثابت قطع و هر بار با صد و هفده تماس می‌گیرم صدای ضبط شده اعلام می‌کنه به دلیل کابل برگردان تلفن مورد نظر قطع می‌باشد....