۱۴۰۵ تیر ۱۹, جمعه

صبوری باید این


 

مو به مو

 گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو

شرح دهم غم تو را، نکته به نکته، مو به مو

از پیِ دیدنِ رخت، همچو صبا فتاده‌ام

خانه به خانه، در به در، کوچه به کوچه، کو به کو

می‌رود از فراق تو، خونِ دل از دو دیده‌ام

دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو

دورِ دهانِ تنگِ تو، عارضِ عنبرینِ خطت

غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، بو به بو

ابرو و چشم و خالِ تو، صید نموده مرغِ دل

طبع به طبع، دل به دل، مهر به مهر، خو به خو

مهرِ تو را دلِ حزین، بافته بر قماشِ جان

رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو

در دلِ خویش «طاهره»، گشت و ندید جز تو را

صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده، تو به تو 

طاهره قرة العین

  در فرهنگ ما زن آفریده شد برای ایثار ، مادری.  و در همین فرهنگ من یکی از هزاران زنی بودم که بند تاهل دریدم ، به جستجو رفتم. نه مانند طاهره. یکی مانند بسیار زن دیگر.

   بیست نه ساله بودم که تا رخت تنم را بخشیدم به بهای آزادی. مرد من یکی از گروگانگیرهای ماهر که بچه‌ها را گرفت بلکه به‌ لطف اون‌ها سر بخوره برگرده به حریم من. 

  مقاومت کردم. گفت نمی‌شه بچه ببینی ، ندیدم. من از خواب پریشان پریده بودم. از بساط منقل و وافور و اراذل میدان محسنی که خانه‌ام را بدل به شیره کش خانه کرده بودند.

  از کابوسی که درش هزاران هزار کتک خوردم، باج دادم فقط چون فکر می‌کردم بدون دخترها خواهم مرد. عاقبت جایی از خواب پریدم که گلویم در دست معتادی بود که فریاد می‌زد، بمیر بمیر بمیر.

  آن‌جا از خواب پریدم. مردک همه چیزم را می‌خواست بدون من. 

   در یک اول مهر ماه‌یی در دفتر طلاق، زندگی و دخترانم را دادم ، جانم آزاد شد. سه سال بعد ابتدا پریا را گرفتم و بعدتر پریسا که عقل رس شده بود خودش امد. 

   چه بر من گذشت تا بفهمم کیستم؟

 من کی هستم، هیچ.

  تازه تازه کشف کردم، زنی هستم بلند بالا و زیبا. 

   به بدترین شکل فهم کردم. وقتی خواهرم مرا به خانه‌اش وعده می‌گرفت در زمانی که شویش در سفر بود. دختر خاله جان به وقت ماموریت شویش و... بعد از نگاه مردانی که در جمع‌های غیر خانوادگی قلاب  می‌شد بر تنم. 

  مردک پدر سوخته در ده سال چنان بلایی سرم آورده بود که حتا باور نداشتم دوست داشتنی باشم،  در حد یک همسر!! 

   به تدریج که خودم را بیشتر و بیشتر می‌شناختم چنان پر بودم، چنان هنرمند، چنان با عزت نفس و ... که دیگه حاضر نبودم نه ان مرد که هیچ مردی وصله‌ی زندگیم باشد. 

  ذاتا مجرد بودم. چرا باید زیر یک سقف دو پادشاه بگنجد؟ 

   طاهره نبودم. 

   من هستم. مستقل، آزاده، عارف، ذاتا خود ، عشق، خود زیبایی خوده جوشش و خلقت. خودم را بارها رصد و وجب کردم. اهل نمایش نیستم. حتا در مراسم امضای کتاب. حتا در نمایشگاه کتاب. حتا در هیچ گالری نگنجیدم. 

  همه لذت خلقت برایم لحظات خلقت است تا پایان و بعد خلقتی دیگر. بی شعار و هیاهو. در چهار دیواری حرم. در مطبخی سرشار از عطر سیب و دارچین. در باغی به وسعت یک ایوان .

   چرا در نوجوانی فکر کرده بودم باید شو کنم؟ چرا تا سال‌ها تصورم بود ناقصم و در جستجوی نیمه‌ی دیگرم؟ کم رفیق بازی نکردم. کم سفرهای عجیب و غریب نداشتم. کلی به کوه و جنگل زدم از پی کاستاندا یا مولانا بازی. ولی من هیچ یک نبودم.

  ارزش داشت. همه‌اش حتا پای هم‌چنان دردناک و تصادف تجربه شده. تمام رنج‌هایی که کشیدم ارزش آزادی ذهن و روانم را از هذیان‌های زنانه را داشت. من، خودم را جستجو کردم، نساختم، یافتم. جوهره‌ی وجودی که با موسیقی، رنگ، خاک و دود عود دلشادم.

  می‌دانم وقت رفتن خودم را به خودم بدهکار نیستم. الهی شکر که جادویی می‌زیم.


۱۴۰۵ تیر ۱۰, چهارشنبه

سدوم و گمارا

 

ادم وقتی از دنیا می‌بره، در عالم خواب وارد ساخت و ساز جهان موازی می‌شه، تا دلت بخواد دفتر رویا دارم. جنس جور

  رویاهای فرویدی، یونگی، کاستاندایی و زمانی. زمانی همون رویاهای شفاف و رنگی است که تا ابد یادم می‌مونه. به وضوح و ثبات. بالا و پایین، کم و زیاد هم نمی‌شه. تا بیدار می‌شم همون‌طور خواب آلوده و بدخط در دفتر می‌نویسم. هوشیار که بشم ممکنه کم رنگ، بی رنگ، نصفه نیمه و ... اینا بشه.

اخیرن که نه از سال هفتاد و شش تقریبا اکثرش آخر زمانی شده، ولی نه ترسناک. یکی از همین‌ها مربوط به حوادثی است که در محله‌ی خودم شاهد رخ دادش بودم. 

  محله یعنی کل جهان ذهنی که به اختصار می‌شه محله‌ی برو بیای زندگانی. در همان رویا ادم‌های دو جناح متضاد افتادن به جان هم و بساط کشت و کشتار بی خون و خونریزی داغ بود. هر که می‌مرد بدل به تلی گل خشک شده می‌شد و در نهایت همه را بار تریلی جمع و بار زدن بردند.

  همیشه فکر می‌کردم لابد قراره باز انقلاب بشه و لابد من هم طرفدار یکی از طرفین. اما چند روزه فکر می‌کنم ، ربطی به ملت نداره وگرنه خون و خون ریزی در پی داشت. ملت هم قدرت برابر نیست. در نتیجه می‌مونه دو قدرت هم سان.

   خدایا رویت این قیامت را نصیب‌مان کن.

   تازه اینم که چیزی نیست. دو شب پیش هم به چی دیدم در حد جنگ ستارگان. ملت به فرار و جاده قیامت. سفینه‌ها هم به سرعت برق و باد روی سرمان مانور می‌دادند. نه که فکر کنی فضایی‌ها حمله ور شده بودند. خدا عاقبت ما را در این نظم نوین جهانی به خیر کنه.

  شما هم اگر این همه رویای زمانی داشته باشی تردید می‌کنی نه که اسیر زمان دایره‌ای باشیم؟ گرنه چرا رخ‌دادی که به شکل فیزیکی هنوز تجربه نشده را در گذشته بشه در رویا دید، ان‌هم دقیق و با جزئیات؟!

  

۱۴۰۵ تیر ۸, دوشنبه

کابل برگردون

 


نزدیک بیست روزه تلفن ثابت قطع و هر بار با صد و هفده تماس می‌گیرم صدای ضبط شده اعلام می‌کنه به دلیل کابل برگردان تلفن مورد نظر قطع می‌باشد.

  نه که فکر کنی فقط خط من ، کل ساختمان دچار است. دیروز از همسایه‌ی ساختمان بغلی که به اعتراض تشریف برده بود مخابرات منطقه شنیدم :

  - میگم ما شرکتی و چند خط هم‌زمان قطع و اینترنت قطع کی این مشکل حل می‌شه؟

 - والا موضوع سرقت کابل‌های کل محل است. صبر کنید انشالله بزودی مشکل حل می‌شه.

  من‌که متحیر چشمم به دهان همسایه خیره شده بود بعد از کمی فکر تازه متوجه منظور از کابل برگردان شدم. گفتم: با این حساب باید منتظر باشیم سارقین محترم کابل‌ها را برگردانند؟ تازه هر دو متوجه منظور مخابرات گرام از کابل برگردون شدیم.

  قرار نیست کابل جدید تهیه بشه. منتظرند آقای دزد خودش به کارهاش فکر کنه، از کار زشتش پشیمان  و خودش به زبان خوش  کابل ها را برگردونه.

  این مملکته ما داریم؟

شازده ویول ، خان والا


 

ادم نیازمند دوست داشتن و دوست داشته شدن و من چند برابر هر که می‌شناسم محتاج. مهم نیست انسان باشد یا موجودی کوچک و دوست داشتنی به‌نام ویول. هم خانه‌ی جدید من.

   این فندق خان سورپرایز زندگی برای من شد. منی که از فراق می‌سوختم و بال بال می‌زدم. نمی‌دونم بتونم به قدر شانتال دوستش داشته باشم یا نه؟ ولی طی دو هفته‌ای که از ورودش به زندگی‌ام می‌گذره توانسته حسابی  در دلم جا باز کنه.

  پسر هفت هفته‌ای من. والا از ادم دوپا خیری ندیدم ولی از این وجود مهربان کم لطف به زندگی و قلبم نرسیده. تا بود شانتال و حالا ویول. قدمش مبارک باشد و عشق بی حد من برای او آماده‌ی ارائه‌. 

  قرار نیست کوچک بمونه و یحتمل از شانتال بزرگ تر خواهد شد. خوبه شاید بتونم سرم را کنارش بذارم و زندگی خالی‌ام رنگ محبت بگیره.  بی حد عشق دارم برای ورزیدن و حالا که سهم من از زندگی به‌جای دو پا به چهارپا تغییر کاربری داده. همه‌ی محبتم برای او . 

   جانش را ندارم گرنه چندتا به سرپرستی می‌گرفتم و می‌رفتم چلک ساکن می‌شدم. من ضربدر طبیعت مساوی با خوشبخت

شب چره

 


   شب‌های تابستان کودکی من، پر از ستاره‌هایی بود که آن‌سوی پشه‌بند صبر می‌کردند،  به بخواب بروم. شب پر از صدای رادیو یا تی‌وی بود که از خانه‌های همسایه‌هایی که در حیاط آب پاشی شده و در ایوان خانه سرمونی تابستان را برگزار می‌کردند.

     تکنولوژی گسترده نبود که همه کولر داشته باشند. در نتیجه پنکه‌های کنار قالیچه یا گلیم گسترده در ایوان حضور داشتند و بر حسب عادت تی‌وی متمایل به حیاط و با صدای بلندی که به حیاط برسد نقشی پر رنگ داشت. صدای خنده‌ها و حرف‌ها رنگ زندگی بود و عطر هندوانه در فضا پخش بود. مردم شب چره داشند و محله حکم خانواده‌ای بزرگتر. 

    مردم هنوز آپارتمان نشین نشده و سبک زندگی باغچه‌ای رواج داشت. حتا پشت سفره‌هایی که پهن و جمع می‌شد،  زندگی جریان داشت و دل‌ها خوش. وقت خواب صدای قصه‌ی شب یا جانی‌دارل همسایه بغلی که از رادیو به گوش می‌رسید  جایگزین  لالایی مادر شده بود. حتا جایگزین قصه‌ی نمکی، درخت هفت گردو یا ماه پیشونی. چقدر خوشبخت بودیم. هنوز صدای بازی بچه‌های همسایه را که این ایام در ایوان‌ها یا حیاط ساختمان کودکی می‌کنند را دوست دارم و مرا به خاطرات خوب آوای قمری ها پیوند می‌زند.

  کی به فکر انقلاب افتاد؟ 

۱۴۰۵ خرداد ۲۱, پنجشنبه

صندوق‌خونه‌ی نیاز

 

  وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی

  مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون می‌آری با خودش خاط ه و نشانی داره و تو رو سال‌ها جابه‌جا می‌کنه. به عقب می‌ری و حتا عطر اون خاطره وجودت رو پر می‌کنه.

   به خودت می‌ای و پی می‌بری ساعت‌ها جستجو کردی و یادت رفته دنبال چي اومده بودی؟ درست مانند زندگی و راه‌های با راه و بی راهی که رفتی و در نهایت گم شدم. تنها در انتهای یک کوچه‌ی بن بست ایستادی و اصلن یادت نیست برای چی اون‌جایی؟

  یک‌بار دوباره شانس این رو داشتم زندگی رو از نو بنویسم، ولی تجربیات تلخی هم بود که باید حواسم رو جمع می‌کردم دوباره قسمتم نشه. و تجربه‌های بعدی و بعدتر. دائم لیست نباید ها افزوده می‌شد و دیگه نمی‌دانستم قراره چه قصه‌ی دیگری بنویسم. ترسیده بودم. بسیار ترسیده. 

  پناه بردم به خانه‌ی خودم و تنهایی، بیست سال تنهایی . این امن‌تر از هر قصه‌ی تازه‌ای بود. حالا که به صندوق زندگی نگاه می‌کنم، به یک چیز ایمان دارم. من فقط یک نفر انسان در زندگی کم داشتم. اونی که الان ازش بپرسم:

  دارم میرم مطبخ. چای می‌خوری؟ 

  یا این‌که امروز فلان فیلم یا فلان موسیقی را با هم گوش کنیم یا ببینیم؟


   و او هم کافی بود هم گلم باشه. فارغ از این‌که اتومبیلش چیه؟ خونه داره، نداره؟ سرش مو داره یا نه؟ من به روحی هم‌پا و مهربان نیاز داشتم. انقدر حواسم رفت دنبال ترس‌های پشت سر که نتونستم یک انسان مهربان را برای رفاقت مانده‌ی عمر بیابم. حتا دیگه جرات نداشتم به چشم کسی نگاه کنم یا دستی را صادقانه در دستم بفشارم.

   کاش زندگی از تهش شروع می‌شد. کاش عقل حالا را داشتم. کاش آن‌همه زشتی تجربه نکرده بودم. کاش آن‌همه ساده نبودم.

شاید هم، کاش احمق نبودم.




۱۴۰۵ خرداد ۲۰, چهارشنبه

نتیجه بازار

  عاقبت نوبت نتیجه شد. چند مرتبه به این نتیجه رسیدم، چند مرتبه ازش به خیر جستم؟ از جنگ عراق حساب کنم ... خیلی. مثلن شب‌هایی که با دو دختر کوچکم در خانه تنها بودم. وضعیت قرمز می‌شد و هر دو خواب یکی به بغل و دست دومی در دست و خواب آلوده از پله‌های طبقه پنجم می‌رسیدم یا به طبقه دو منزل والده یا یک‌ راست به زیر پله‌های هم کف.

   شکر اگر پدر خانواده هم‌گام با امام زمان در غیبت هپروت بالای ابرها بود، ولی خانواده‌ام بودند.

  شکر پروردگار بابت برادر و مادرم که کل جمعیت خانواده‌ام بودند. و همیشه موجب دل‌گرمی. بعد از نزدیک به سی و چند سال هنوز من هستم و پریسا که از طبقه‌ی چهار میاد پنج تا پناهش باشم. البته که آقای خونه مثل اکثر آقایون در آرامش داره از پادشاهان چهار و پنج سان می‌بینه. ولی من اینجا هستم با آغوشی باز. 

   تندی چای تازه دم گذاشتم عود سوزاندم تا مایه‌ی آرامش دخترم باشم. مادری تنها نقشی که در زندگی حسابی خبره‌اش شدم. به آرامش که رسید برگشت منزل طبقه‌ی چهار و حتمن آقای شوهرش در خواب پادشاهان شش و هفت بود.

   ساعت سه و پنجاه و هفت دقیقه و حس می‌کنم از دور دست صدای انفجار میاد. یکی، دوتا ... شاید هم خیالات برم داشته؟  چه می‌شه کرد؟ می‌نویسم بهترین کار دنیا ، حفظ آرامش. 

  نتیجه مهمه.  دیگه قرار نیست بچه به بغل بزنم به سینه‌ی راه پله. پریا که لم داده کنار دانوب و پریسا کنار آقای شوهر. منم که هیچ تاج مادری بر سرم نیست. ولی می‌دونم باز هم والده‌ام و برادر و بچه‌هاش این‌بار طبقه‌ی هم کف هنوز هستند و من دل گرم که تنها نیستم. خیال مادر برای امنیت کافی‌ست. البته دیگه همه مو سپید شدیم . ولی همگی هنوز هستیم.

هستم. تا ته سهمم از این دنیا.

صبوری باید این