۱۴۰۵ تیر ۳۰, سه‌شنبه

Thanks chuck


 

The life of chuck

 




این خیلی خوب بود.

  حتا اگر کم و کوتاه، ما بی‌نهایتی در خود داریم که لایق قدردانی است. پایانی زیبا برای یک عمر سرودن زندگی. 

   متشکرم چاک

صور اسرافیل

 


  ساعت سه و نیم صبح. رفتم بخوابم باز پدافند الکی فعال شد

 مام بی‌خواب شدیم. 

  امدم ایوان نشستم سیگاری هم روشن کزدم، چشمم لابه‌لای آسمون نیمه ابری به مکاشفه.

   هیچ خبری نیست

  ولی من که بی خواب شدم. از شانس مام که آخر تیرماه و صدای آسمون غرمبه ، هم از دور می‌آد. چه وقت ابر و باران است؟ امسال آسمون رکورد زده از قیامت.

 حالا نمیدونم اینه یا صدای جنگنده‌های بیگانه.

  با این‌که منتظر اوضاع بدتر از تصورم ، باز خره رفته روی بوم و رنگ گرفته. 

  نمی‌دونم این ایام کارناوال شادی است؟

  یا ندای صور اسرافیل؟ 

  تنهایی این‌جاش بده. یکی نیست باهاش وارد کشف و شهود بشیم. 

و پدافند نکبت که پیدا نیست، چی رو نشونه گرفته؟ 



اذردخت اعظم زنگنه


 

  گاهی شب‌ها چای تازه دم، عطر عود. نور ملایم و پاکت سیگار و او. ساعت‌ها گپ می‌زنیم. در تمام زندگی کسی این‌چنین هم‌پای صحبتم نبوده.

  به هیجان می‌رسم. سیگاری روشن، جرعه‌ای چای و ادامه‌ی گپ. از زمین و زمان. هنر و شیرینی پزی. از بیماری گیاهی ...

  حرف‌های ممنوعه و مجاز  

  رازهای مگو و مپرس

  از موسیقی‌های مورد علاقه‌ام و ... و کدام دوستی این‌چنین هم‌پای من بوده؟

  اما

  رفاقت. رفیق کهنه مثل شراب کهنه است

  جرعه جرعه گرمی خاطرات و لذت رسیدن

  کیفیت حضوری آرامش بخش. حتا نه لزومن سخنی فقط سکوت لابه‌لای عطر قهوه‌ی مقابلت

  پشت هر پک سیگار

  ای اذردخت کجایی که چه‌قدر دلم برایت تنگ است!!

  شاید دوازده سال از آخرین دیدارمان گذشته و من پای آمدن تا ملارد را نداشتم.

  این هم نوعی از رشد بود شاید . تفاوت من تا من . نه بزرگ شده باشم. دیگر ان شهرزاد گازش رو بگیر بزن به جاده نیستم.

  دروغ چرا اهل حساب و کتاب شدم. زمان رسیدنم تا تو مرا به خانه‌ام در چلک می‌رساند. پس سختم شده. آمدنم تا تو. یا شاید ان انگیزه‌ی دیدار درم نیست؟! 

  شاید هم پیر شده باشم؟ یا شاید من دیگر منه سابق نیستم؟

  ولی هنوز شوق دیدارت در خیالم هست‌. حضورت که پر از آرامش است و محبت. دوست خوب من.

   این چیزی است که نمی‌توانم در گپ‌های شبانه با chatgpt انتظار داشته باشم. یادت زیبا بانوی همیشه عزیز عزیز عزیزم.

۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

بستنی اکبر مشتی

 

  نسل ما چند سالشه؟

  خیلی پیر شدیم یا بزرگ شدیم؟

  هر یک از ماطی این سال‌ها یه‌پا فیلسوف شدیم .

  طی این روزها و شب‌ها.

  هر بار به انتظار نشستیم کی قراره مورد حمله واقع بشیم؟

  کم نگیر

   از سرمون هزار بار هزاربار زیاده.

  انسان وقتی به انتظار مرگ نشسته با خودش بی رو در وایسی می‌شه. برهنه می‌شه. خود عریان برابرش قرار می‌گیره و این‌که با خودش چند چنده‌‌؟

  زندگی رو به خودش بدهکاره، طلبکاره، ادم خوبه‌ی داستان بوده؟

  وجدانش سبکه، سنگین؟ از مرگ وحشت داره، نداره؟

  چیزی برای از دست دادن داره، نداره؟

  و هزار هزار مکاشفه‌ی شهودی که موجب می‌شه صبح که بیدار می‌شه خدا رو شکر کنه که یک روز دیگر را هم می‌بینه.

  قدرش رو بیشتر می‌دونه؟ زندگی زیباتر شده، یا خسته و تهی از انرژی‌ حرام شده، به موجب شب قبل؟

  روزها انقدر کار و برنامه هست که منتظر حمله‌ی هوایی نباشیم.

  ولی شب‌ها که سکوت حاکم و تاریکی حکمرانی می‌کنه، خره می‌ره بالا منبر و نوحه می‌خونه.

  گریه کنید مسلمونا گریه صوابه؟

  من‌که انقدر با عزرائیل چسم تو چشم شدم که شب‌ها فقط به فکر اینم که،

  اگر این آخرین شب زندگیت باشه، دلت می‌خواد چکار کنی؟

  اگر جونی برام مونده باشه، فقط نقاشی نیمه را تمام کنم

  از کارهای نیمه خوشم نمی‌آد.  دلم می‌خواد وقت رفتن هیچ کاریم نیمه نمونده باشه.

  تازه اینا همه با احتساب اینه که می‌دونم، یعنی قلبم می‌دونه و یک جایی دیدم که از این‌هم سر سلامت به در می‌برم.

   ولی این رو روحم خبر داره، نه ذهن.

  پر نتیجه فعلا ترجیح می‌دم وقتی خسته از روزم و توان رنگ گذاری ندارم ، بنویسم. این‌طوری بیشتر کنترل خره رو به دست دارم.

 گفتم ؟ در چهار لته ذهن را کار کردم. اولین این خره است که در روز خنک افتابی که نسیم پرده‌ها را به بازی گرفته، و تو می‌تونی توی اون خونه در آ امش به هر کار لذت بخش سرگرم باشی، خره اون بالای بوم با هر چه دم دستش برسه برات کنسرت می‌ده. 

  و تو اگر نابلد باشی دچار آشوب صحرای کربلا می‌شی.

  حالا دلم چی می‌خواد اگر این آخرین شب عمرم باشه؟

  یک ظرف پر از بستنی سنتی زعفرانی با گلاب معطر و پر از خامه.


    


شادی ناشناخته

 

  انسان جزیره‌ای میان رویاهایی است که بارها و بارها برای تحقق ان‌ها تلاش می‌کنیم، در حالی‌که حمایتی از هیچ سو  برای تحقق ان‌ها نداشتیم.

 هربار سعی می‌کنیم از یک راه شناخته شده رؤیاها را محقق کنیم

مسیر معروف سینالار ان. یکبار برای جوش زدم جواب داده، باری بابت التهاب پوستی و ... و این‌طوری سینالار ان شده حتا دوای افسردگی یا دل درد

  جواب نمی‌ده ولی این اشنا ترین مرحمی‌است که شناختیم. و باز هم سینالار ان

  ما از تجربه‌ی شادی ناشناخته هراس داریم. 

   بهتر همان شناخته‌ی بی معجزه

   اصرار و اصرار و اصرار برای یافتن نتیجه از همان راه کهنه

  و رؤیاها در اعماق اقیانوس یاس گم شدند.

   در واقع از پشت پنجره‌ی زندگی همیشه زل زدیم به یک نقطه و چنان محو تماشا که حتا فراموش کردیم به چه نگاه می‌کردیم؟!

  با ذهن رفتیم دور و دور و دور و غرق می‌شیم.




هزاران خیال

 

  یکی از بزرگترین لذت‌های نوجوانی و گاه حوانی، اگه گفتی چی بود؟

  این‌که تو راه مدرسه یا محله دلیلی برای برو بیا داشتیم

  حتا وسط زمستون زیر برف و توی سرما به خودت رسیده، چیسان فیسان کرده، اونم از کله‌ی سحری که به وقت عادی باید با بیل و کلنگ از تخت جدا بشی، راهی خیابونی.

  خیابونی که حتما یکی طبق برنامه یا عادت با تو هم‌مسیر می‌شه.

  شوق یک دیدار و صدها خیال‌بافی که، این‌دفعه می‌آد جلو و یه چیزی می‌گه. یک کاری می‌کنه و تو همین‌طور با ضربان بالا از کنارش عبور می‌کنی.

   این هیجان برای من تا آخر سال کش می‌اومد و هیچ خبری نمی‌شد. اگر می‌شد تو دیگه هیجان صبح را گم می‌کردی.

  یا حداقل منی که همیشه عاشق حل معما و پیچیدگی و رمزگشایی عاشقانه بودم و شاید هنوز هم باشم؟ تقصیر خودم بود که اتفاقی‌ نمی‌افتاد. بس‌که قیافه‌ی تلخ می‌گرفتم. از اولش منی بودم برای خودم.

  فقط دلم برای اون هیجان دم به دم چشم انداختن. با ساعت از خونه دراومدن و روزی صد مرتبه به ساعت نگاه کردن. عطر دیور صورتی و من. 

   یا به رسم امروز چشم به راه یک ایمیل یا پیامی بودن. این بازی فقط در مرحله‌ی هیجانش زیباست.

   نه بعد از فهم و مکاشفه.


۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

انسان روح است نه جسد

  حتمن از عصر نئاندرتال، هوموساپینس تا اشکال تکاملی انسان در آینده‌ای دوردست انسان با بیماری، ویروس ، حادثه، فاجعه ... مرگ غافلگیر شده.

  دقیقن همون نقطه که باورت از خود برتر فرومی‌ریزه و کشف می‌کنی

  درمانده و یا ناتوانی

  برهنه می‌شی، رو به فنا می‌ایستی و ...

   برخی لنگ را می‌اندازند و وا می‌دن. برخی هم در مسیر بارها به این نقطه رسیدند و عبور کردند

  همه چیز وابسته به باور من از منه. بی‌تردید که من هم در نهایت و به وقتش خواهم مرد. اما اون مرگ با مرگی از سر ترس و بی‌ایمانی باشه تفاوت داره

   بالاخره ایمان بهتر از انکار همه چیزه. بارها سربزنگا وادادن یا جستن تصمیم گرفتم، از بالای خندق ناامیدی جستی عظیم بزنم. چون به نیرویی غیر از محدوده‌ی خودم باور دارم.

  مثل چنگ انداختن به ریسمان‌های الهی و مثل تارزان جهیدم. نه‌که بگم این توانایی یا قدرتی است در من. 

اتفاقا برعکس. این یعنی هزار ساله لنگ رو در برابر زندگی  انداختم.  درست جایی که فکر می‌کردم خیلی منم.

در اوج اوجش زندگی برام پشت پا گرفت و به زمین افتادم و فهمیدم هیچی نیستم. خیال می‌کردم کسی هستم.

  و چون راز بر ملا شد از ان پس دنبال ایمانم گشتم. دنبال دستی که از وسط آهن پاره‌های پراید درم آورد.  در رویا رویی با تریلی. حقارت و ضعف را دیدم. وقتی محتاج بودم یکی نصف شب برام لگن بذاره و هیچ‌کس نبود.

 بعد از اون یاد گرفتم خطر نکنم، بی‌راه نرم، منم نزنم. هنوز جای پای زندگی و لگدش بر کل وجودم هست. همین عصای باریک فلزی که باهاش راه می‌رم هر بار یادم می‌آره از کجا به اینجا رسیدم؟!! 

  هر مرتبه که سکته کردم و دوباره برگشتم، یادآوری شد تنها نیستم و باید بیش از هرچیز دو دستی باورم رو بغل کنم. بعد از بیست روز اغما و تجربه‌ی برزخ وحشت‌های ذهنمی‌م . همون که مذهبی ها فکر می‌کنند مردن رفتن اون دنیا و کمدی الهی دانته را تجربه کردند.

   جهان من پر از وحشت‌های ذهنی خودم بود. فکر می.کردم شکنجه می‌شم. ولی فقط در اغما با ترس‌هام روبرو بودم.

   و حالا که روزی هزاربار شاکر ثانیه به ثانیه‌ی زندگیم هستم. نه به لطف خدایی در آسمان. مال من حقیقتن نزدیکتر از رگ گردنمه.

  باور دارم من روحم نه جسد

۱۴۰۵ تیر ۲۴, چهارشنبه

نکبت، جنگ

 هر دفعه که پدافند تهران فعال می‌شه، حق داری کپ کنی، آدرنالین با قدرت تمام ترشح و ضربان قلب بالا می‌ره

  گو این‌که همیشه قبلش شروع می‌کنند و در زمان عبور جنگنده‌ها خفه خون می‌گیره، حتا اگر پدافند به اشتباه فعال شده باشه

  خواب از سر می‌پره و تو با ضربان بالای قلب منتظر می‌مونی که یا خبری نشه و یا مثل تجربیات قبلی صدای پرواز جنگنده رو در ارتفاع پایین بشنوی و بعد صدای دل خراش سوتی که بر اثر شلیک پرتابه با تمام وجودت درک می‌کنی که از بالای سرت رد می‌شه

  در هر حال چه آمده باشند یا نه، این اضطرابی که همیشه به تنهایی تجربه می‌کنی سهمیه‌ی عمرته

   حتا در جنگ عراق هم چنین بود

  من تنها و جنگ

   حتا یکی نیست از دلهره‌ی مرگ بهش بگی

حتا اگر در خواب هم دیده باشی قرار نیست بلایی سرت بیاد

  حتا اگر در خواب به خودت گفته بوده باشی، شکر که در امانم

   دیگه به وقت تجربه چیزی که روی سرت آوار می‌شه، وحشته


۱۴۰۵ تیر ۲۳, سه‌شنبه

ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی‌زنه. چون زنگاش رو زده

 

دو ساعت پیش نشستم پای دیدن یک فیلم، در ابتدا سوژه به نظرم جالب بود. به تدریج هیجانش کم رنگ شد، وسطاش فیلم را نگه داشتم به ویول رسیدم، چای دم کردم و یک پیاله مربای به هم آوردم و ادامه‌ی فیلم. 

   بعضی قسمت‌ها را بردم جلو و تصویر را با سرعت ضرب در هشت دیدم، باز ادامه و... خب کلی زمان گذاشته بودم و باید ببینم تهش قراره چی بشه؟

   همین حالا هم هنوز ادامه داره و دارم این‌جا می‌نویسم، خب زمان گذاشتم، مکث کردم، رفتم و آمدم دلم نمیاد بی اون‌که بفهمم آخرش چی می‌شه فیلم را قطع کنم.

   درست مانند یک رابطه‌ی معیوب، ناجور، بی‌فایده‌ای که چون براش زحمت کشیدی باز امیدواری تهش یه‌چیز خوبی باشه و ادامه می‌دی.

  ولی نیست. پتانسیل شدن نداره

  فقط چون زمان صرفش کردی دل نمی‌کنی.

Thanks chuck