در هر حال و در هر طبقه از کمدی الهی هم که باشم
فقط موسيقی خوب میتونه منو بکشه بالا.
جمعم کنه و یادم بیفته، هنوز چیزهای خوب در جهان هست
و باید بهخاطرش
زنده موند و زندگی کرد
فقط موسيقی خوب میتونه منو بکشه بالا.
جمعم کنه و یادم بیفته، هنوز چیزهای خوب در جهان هست
و باید بهخاطرش
زنده موند و زندگی کرد
حتمن و قطعن در کابوسی هولانگیز گرفتارم و هر چه به خودم سیلی میزنم بیدار بشم گیم اوور میرم مرحلهی بعدی.
شنیده بودم پدر خان خورده زمین
وقتی خواسته همسر در حال عبور از یک سکتهی مغزی رو تکون بده تعادلش رو از دست میده، میافته و سرش میخوره به شیر دستشویی و بیهوش میشه . سن، ۸۸ سال.
خبر روز حال بانو بود و لابهلا در رفته هم خبری آمد، که یک روز صبح به پدر قرص خواب دادند تا کمتر ادای مريض ها را دربیاره .
روزی هم دکتر عمومی محل را بالای سرش آوردند و تشخیص داد ، ترس از دست دادن بانو شوکهاش کرده.
دخترها به بانو رسیدگی کردند..... اه به من چه این همه کثافت؟
پدر نزدیک به بیست روز بیهوش بود تا خبر آمد، در گذشته.
ولله که قتل خانوادگی بود. دخترش میگفت: پیر بود. مامور اورژانس هم در برگه نوشت از پیری.
گفتم یعنی اصلن بیمارستان و اینا؟
- نمیتونست راه بره.
- پس او دو تا پسر دست بیل چه غلطی...
از اون لحظه پروندهی خاطرات کودکیام با احترام بسته و تمام شد. و غیبت. در مراسمی هم شرکت نکردم. اینا آدمخورند نه اولاد...
-
من ترسيدم. من خیلی خیلی وحشتزده هستم.
آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نوح بود.
صد رحمت به نوح.
وقایع ایام اخیر چنان دهشتناک و هولانگیز که دلم میخواد همین امشب بلایی از آسمون فرود بیاد و هم من و هم جمیع اولاد پلید آدم رو از زمین برداره.
دیگه به همه شک دارم. به میزان قصاوتی که در برخی آدمیان وجود داره ، بدگمانم. هنوز از درون میلرزم.
چطور میشود آخر،
یک گلدان بنجامین قلمه زده بودم سه ساله. فرستادم طبقه زیر درست همان نقطه که در بالا ساکن بود یک طبقه پایین تر . طی دو هفته برگردانده شد بالا به دلیل قهر گلدان. برگها زرد و در حال ریزش. بلافاصله حالش خوب شد و جان گرفت. این قصهی گلدانی بیش نبود که با باغبانش انس داره. اما انسان. یک روح، جان، هزاران آرزو و آینده، حرمت والای انسانیت...
فکر به هر یک از صفات انسانی لرزه به پشتم میاندازه. چهنوع بشری توان کشتن داره؟ چه ایراد فیزیکی در مغز این نوع موجود هست که تردید نداره و فقط شلیک میکنه.
من از این کوچهها، آدمها، ماشینها ترسيدم. من از آدم ترسيدم. من از این جهان ترسیدهام.
چه همه خواب و خیال
چه همه امید وصال
یکباره، نابود شد؟!!!
چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟
یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟
خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. اونم بیست روز. بعدها اطرافیانم فکر میکردند این مدت در عالم برزخ بودم. ولی خودم خوب میدونم چیزی جز تجربهی ترسهای ناخودآگاهم نبود. ولی عین عین جهنم بود.
درست مثل حالا. کاش یکی بیاد و بیدارم کنه. هنوز وسط کابوسی تمام ناشدنی هستم.
وحشتزده از فهم توان تاریکی انسان، سیاهی قدرت و پلشتی نفت. صفحهی چندم کتاب تاریخ؟ ما فقط ارقامی بر خطوط تاریخ چندین هزارسالهی تاریخ ایرانیم.
چه شاگردهایی که در آینده از این نیم قرن با دلچرکی نمره نخواهند آورد. مثل جستهایی که من در دبیرستان از بخشهای جنگی میزدم و هرگز نیاموختم. و اینه که ایران اینهمه شهرهای سرزمینی دارد! فرار از ترس حملههای مداوم و ملتی اهل دل و می و نقش
مقاطعی از تاریخ این وطن و ملت ایران چنان دهشتناک بوده که از فرط اشک نتوانم صفحهی تاریخ را باز نگهداشته و اشکی نریزم.
حضور محمود افغان در اصفهان و بلایی که بر سر سلطان حسین صفوی و این ملت اهل قلم و هنر آوردند. یا زمان حمله آغا محمد خان قاجار و شهر کرمان و ...
فاجعه زیاد شنیدم و خواندم و در اینک زیستهام.
سینه کش آسمان از فرط اندوه قد راست نمیکند. پشتش شکسته و گردنش را تاب ایستایی بر این ظلم و جور نیست.
همه اندوه این هفتهها یکسو. آنچه امشب در تیوی دیدم ...،
سفیر آمریکا در بروکسل از ملتی دردمند میخواست برابر دوربین موبایلش، برای اقای پرزیدنت جای دوست و دشمن را نشان دهند.
وقتی زورت نمیرسه و درماندهای هایی به چه قیمت؟
بیتردید بار، کارمایی ما ملت ایران به عهد حملهی مغول میرسه که چنین تقاص بلا پس میدیم؟! باید جانوری ، چنگیزی چیزی بوده باشیم که کارما سوزیاش کم از آشویتس نداره.
از کی به کی
از چی به چی
پناه میبریم ما؟
حالا شما هم بگو : ترامپ دوستت داریم.
بهقول مشقاسم: آب مردم قیاس آباد از شورم شورتر بشه باز تن به آب بیناموسی نمیدن.
انگار چند قرن شاهد تاریخ بودم و اگر نوهای میداشتم برایش از چه پادشاهانی میگفتم که به چشم دیدم. از بلوغ آهستهی ملتی که امت شد و دوباره پوست از تن کند و برای آزادی خود، خروشید.
برایش میگفتم از انقلابهایی که دیدم، زندگی کردم چه بالا و پایینهایی از صف جنس کوپنی تا تعاونی محله. از جنگ و آژیر قرمز. از پناهگاه و هجرت به تفرش. از وحشت بمب و موشکباران، صدا و نور ضدهوایی در تاریکی شهر. و هربار که وضعیت سفيد میشد، چه خودخواهانه نفسی عمیق میکشیدیم که، اینبار هم بهخیر گذشت. یا روزگاران تفرش. هر بار میگفت تهران را میزنم، میرفتیم تفرش. با خانواده و اقوام. هیئتی تفرش.
شاید سرم بادجوانی و سربزرگی داشت؟ ایام جنگ ، دههی بیست عمر را تجربه میکردم. چقدر خوش گذشت. حتا،زیر راه پلهی ساختمان در وضعیت خطر. چقدر خنده یادم هست. شکر که هرگز از خانواده جدا نشدم و اينهمه در کنار هم تجربه شد. در خانه و باغ پدری ، تهران یا محلهی فم تفرش.
تازه نگفتم از ژانر وحشت، کرونا. کلی پوست انداختم. غافلگیری حیرت انگیزی بود! کلی یاد گرفتم. دو خواهرم را با خود برد.
یا از جنگ دوازده روزه بگم که کانون ادراکم چنان سوت شده بود یهجای باحال که خاطرهی عجیبی شده . البته اینبار نه در تفرش. در چلک پناه گرفتیم. باز با هم.
از دنیایی بگم که قصهای در هزاران شب بود. زرین، رویایی. خیابانهای خلوت تهران، درختانی که تازه نحال جوانی بودند و یکی از بچه خوشبختا هستم که، شانس تجربهی همراه بیبی سوار درشکه شدن را داشتم. یک مرز عجیب. فاصلهی دهاتی به نام طهران تا پایتخت دههی چهل و پنجاه تهران.
بعد با کابوسی هولناک از خواب، خدا، شاه، میهن پریدم و با مغز رفتم به کابوسی پر از مردان ریشوی کثیف.
چی فکر میکردیم چی شد؟! یا اينو چی؟
ما در باغ تفرش تلفن هندلی داشتیم. میچرخوندی مرکز جواب میداد. شماره رو میگفتی و قطع میکردی. او دوباره تو را میگرفت و به شمارهی مورد نظر وصل میشدی.
روزگاری هم برای تماس تلفنی با تهران باید به مخابرات محل یا به نوشهر میرفتم . الان وسط ایوان چلک میشینم و تصویری با پریا صحبت میکنم. جلالخالق !! من چنی عمر کردم؟
عجب نسل خستهای ؟!!!!!
اینم شاهد ، امضا نتانیاهو بر آسمان تهران. درست مقابل چشمم.
خدایی اسم اصحاب کهف بد در رفته.
فکر کن در یک نخود عمر چقدر چیز دیدیم!!!
یک شاه داشتیم . همه چیز هم گوگولی مگولی بود. خدا، شاه ، میهن تنها باورمون بود. انقلاب هیچکجای کتاب درسی مون نبود.
بعد انقلاب شد و شاهی که سایهی خدا بود ، رفت، امام آمد و ما امتی حقیر و بدبخت خاکبرسری شدیم. هنوز اول شوک بودیم
نوبت جنگ، موشک باران، کرونا، سال هشتادوهشت، نود و شش، نود و هشت، هواپیمای مسافربری، مهسا، جنگ دوازده روزه و باز انقلاب.
یعنی امپیتری. کلی واحد ژانر وحشت بهما تحمیل شد.
تازه. اگر یکی کنارم بود شاید از تلخیش کسر میشد. همهاش تنها تنها. هم مامان هم بابا.
جونم برات بگه، اصحاب کهف چیه؟ ما که در این سنه هی خوابیدیم هی بیدار شدیم یک فاجعه رقم خورده بود . اونا یکبار دیر بیدار شدن، مقدس شدن. ما هنوز نفهمیدیم کی بودیم کی شدیم یا کی قراره ه بشیم؟
همیشه یکی بوده که ازش حساب ببرم .
خوب که فکر کردم از کی شروع شد، بیبی؟ نه اون مهربونترین خاطرهی زندگی منه. حضرت پدر؟ خدا. خدایی که بیبی در من پردازش کرد.
همون خدایی که از رگ گردن به تو نزدیک تر و هر لحظه چوب خطت دستش. این آغاز جداسری من از من بود.
دوگانگی انسان.
نمیتونم هیچ زمان باخودم تنها باشم با اینکه نه رگ گردن که ذات منی. نه بیرون از من. من در تو حل و تو در منی. ولی باز خدای بیبی هر لحظه دستش رو زده زیر چونهاش و زل زده ببینه کجا سوتی میدم، به حسابم بنویسه. باور کن گناهان من به بیشتر از دیر بستن شیر آب نمیرسه.
شاید از آغاز چنین خواستی بشر خنگ باشه و از بدو تولد برنامه ریزی بشه؟
راست و دروغ با راوی که هزارههاست کارش دروغ بافیست.
اما سرم درد میکنه برای این جور دروغها. قوهی تخیلم رو بدجور فعال میکنه .
تصاویر از پی هم تکرار و تو شهسوار جادهی خیال میشوی.
فرهی ایزدی طوری
در هر حال و در هر طبقه از کمدی الهی هم که باشم فقط موسيقی خوب میتونه منو بکشه بالا. جمعم کنه و یادم بیفته، هنوز چیزهای خوب در جهان هست و...