این سریال بی نظیره ، حرف نداره
البته شاید چون به فرضیهی زمان دایرهای من چسبیده محوش شدم و درک کردم . نماوا دوبلهاش را هم داره. همینطور والا مووی
عاشقان ژانر علمی تخیلی، بشتابید
عطر سید جواد مشهد که مدتی نایاب بود، رسید
این سریال بی نظیره ، حرف نداره
البته شاید چون به فرضیهی زمان دایرهای من چسبیده محوش شدم و درک کردم . نماوا دوبلهاش را هم داره. همینطور والا مووی
عاشقان ژانر علمی تخیلی، بشتابید
عطر سید جواد مشهد که مدتی نایاب بود، رسید
اهای، با یکی از شما هستم که میدانم اینجا سرک میکشید
برای چندمین مرتبه خواب تو را دیدم
خواب اینکه در بستر بیماری هستی و چند خانم از اقوام و یک مرد اطرافت را گرفتند.
امیدوارم سلامت باشی و به ذهن مرگ وا نداده باشی.
مرگ هم بخشی پایانی زندگی است. اما تا زمانی که تو وا بدی. به مرگ اجازهی ورود بدی
گرنه او راهی به سویت پیدا نمیکنه.
بجنگ که زندگی چهار چنگولی هم خواستنی است
زیبا، پر از راههای نر فته
حرفهای نگفته و ....
ما شبها خواب میبینیم.
گاهی در خواب افکار طی روز یا افعال گذشته و...
اکثر ما رویا میسازیم. رویای آرزوها، بیم و هراس و یا انچه طی روز شنیدیم، دیدیم و یا تجربه کردیم. ضمیر ناخودآگاه و رویاهای فرویدی؟
یا حتا رویاهایی یونگی؟
یا رویدادهای آینده؟ ایندهای که هنوز در قالب فیزیکی تجربه نشده و ما در گذشته به آینده سفر میکنیم؟
و اکثر اوقات خوابهای نا آشنا، گنگ، تصاویر جسته گریخته. پرشهایی به برشهای نا معلوم و یا نا آشنا.
من تقریبا هر شب خواب میبینم و از جایی که ادمهای زندگیم از انگشتان یک دست تجاوز نمیکنه، معمولا خواب ادمهای بیگانهای را میبینم یا اماکنی که در رویای من آشنا هستند.
و هر صبح ذهنم درگیره که آیا من این آدمها را در خواب میبینم؟
انها خواب میبینند و من در رویای آنها هستم؟
کسی دیگر هم همزمان با من همان رویا را میبینه؟
آیا زندگی من رویایی است در فاصلهی تولد تا مرگ؟
ذهن علاقمند به تناسخ یا معادل اسلامیش ، رجعته.
ترس از مرگ در حیطهی ذهن معنا پذیر و وحشت از دست دادن هویت و تعلقات بشری همه و همه برای ذهن معنا داره ، نه روح.
گاهی منم دوست دارم از چرخهی زندگی ابدی رها و به رجعت دلخوش کنم. اما حقیقت اینه که این آرزو برای ذهنی که با مرگ پایان مییابه دستگیره.
من با مرگ تمام میشم. این منه گندم. تعلق به واحد خانواده، مایملک ، تجربههای بسیار و ... . اما حتا اگر روحم چون تجربهی ظرف رو دوست داره. تجربهی تجربه کردن. رقصیدن، رفتن ، آمدن، عشق، مزه، رایحه... در مجموع زیستن را باری تجربه کرده لابد در اولین زمان ممکن وارد کالبدی جدید و به جهان برمیگرده. مگر اینکه چنان از این تجارب دل سیر باشه تا به بعدی بالاتر بره؟
تازه همهاش شاید. هیچکسی نمیتونه از بعد مرگ خبری آورده باشه. اسمش روشه ، مرگ. سفری بیبازگشت.
دایی جانم مبتلا به آلزایمر شد. فروپاشی ذهنی و اطلاعات. حتا متوجه مرگ پسرش نبود. خانوادهاش را نمیشناخت... اطلاعاتی در محدودهی مغز.
چطور روح بعد از مرگ دنبال تعلقات برگرده؟ یا در بیهوشی، ما متوجه هیچ چیز نیستیم. چطور بعد از مرگ خشم، عشق، ترس ... را همراه داشته باشیم؟
گندم با مرگ تمام میشه، کل پرونده باطل میشه. بهتر نیست تا هستم قدر لحظات حضورم را بدانم و بهجای طول در عرض زندگی غوطهور بشم؟ کاش راه داشت هر دقیقه را ساعتی تجربه کنم.
گاهی پس از چند سال فیلم یا سریالی که زمانی برایم جذابیت داشته را دوباره میبینم. یا برخی کتاب ها.
مثل این.
خو م را اسکن میکنم، گاه متحیر از خودم سؤال میکنم، از چی این خوشم آمده بود؟
گاهی مثل سریال lost نه تنها هنوز جذاب که نکات تازهای ازش میگیرم که اون زمان توجهم رو جلب نکرده بود. مانند کتابهای کارلوس کاستاندا که سی ساله دوباره خوانی میکنم و باز کشفیات جدید دارم.
اینهم سریال خوبی است. البته برای کن که ذهنی خلاق و ماجراجو دارم. و اصولن فقط علمی تخیلی میبینم.
این را فیلمنت دوبله کرده. بهتر از زیرنویس است.
به محض رویت من در چهارچوبهی در اتاقش، برق سه فاز ازش عبور کرد. با بی تربیتی پرسید، چکار داری؟
گفتم: فلانیام. فرموده بودین خدمت برسم.
قدش به زور یک متر و نیم میشد. جستی زد و از پشت میزش اومد بیرون و یک دور گرد میز وسط اتاق زد ، انگشتای خپلش رفت لای موهاش و به عقب برد. مثل اینکه جن دیده باشه گفت:
- نگفتم تنها بیای. خانم جوادی باید همراهت میاومد.
- رفتم خدمت ایشان جلسه داشتند و گفتن برو خودت ببین آقای رودسری چه امری دارند؟
نیم دور دیگه گرد میز زد و با اضطراب گفت: خیر اینطوری نمیشه من و تو در اتاق بی نفر سوم باشیم.
منکه از مقنعه و حجابم حتم داشتم. نمیدونستم دردش چی بود! بی تردید به خودش مشکوک بود. یک خانمی در اتاق را زد و برای پرسشی از لای در سرک کشیدن. بنده خدا رو وادار کرد بیاد و نفر سوم در اتاق باشه.
خدا میدونه اگه ما تنهایی صحبت میکردیم قرار بود چه بی ناموسی هایی که ...
بماند که از بلبل زبانی من خوشش نیامد و جلد اول کتاب را گذاشت توی کشو، کلید کشو گم شد و یک سال حاضر به اجازهی چاپش را نداد و آخر ناشر ...
من توی این مملکت اینجوری پوستم کنده شده در ادارهی ارشاد. یک کتاب هم که شابک شده بود بره برای مجوز پس گرفتم و عهد کردم ... بخورم دیگه مهوس کتابت بشم با این ادارهی ارشاد
تا حالا در هیچ نمایشگاهی شرکت نکردم زیرا ادم نمایش و تائید از دیگران نیستم. نقاشی برایم لذت زنگ تفریح ابدی است و تا لحظهای که بوم روی سه پایه است لذتش را میبرم. تمام شد، تمام. کار بعدی.
اگر بنا باشد اینجا هم خود سانسوری کنم بابت ادمهای بی ظرفیت که بعد از بیست سال هنوز فرهنگ جهان مجازی نیاموختهاند، باید سر بذارم بمیرم.
یکی از بخشهای تاریخ ایران که برایم بسیار جذابیت داره، دورهی مبارزات مشروطه است
کتاب پنج جلدی تبریز مه آلود دارای قلمی خوب و جزئیاتی از تاریخ مشروطه است که حتا از زاویهی مردم شناسی و فرهنگ عامه بسیار خواندنی است و من قبلا ان را خواندم و دوباره در حال شنیدن کتاب صوتی اش در حین کار هستم.
باید ایران را دوست داشت تا طالب احوال گذشتهاش باشیم.
دیگه داشت خیال برم میداشت یکی داره دنبال اتو ازم میگرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بیکار باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه اینکه یه خوابی برام دیده باشه؟! دروغ چرا یک روز پنج هزار پست بازدید هم بوده !!
خدایی یادم نیست چند ساله اینجا هستم. ولی با حساب سرانگشتی میشه فهمید گندم پشت این صفحات کهنه کاره، دیگه سنی ازش گذشته، بچه مدرسهای نیست لیست براش بسازم برم سراغش خودم رو طبق لیست ارائه بدم.
هر کاری کردی. مجموعه مشخصاتی که از اینجا جمع کردی و به خودت چسبوندی، از پشت کوه هم اگر آمده بودم میفهمیدم جاعلی بیش نیستی.
شما بگو به قول خودت سی سال پیش منو بابت کار دیدی، الان چی ازم مونده که تو پیش باشی. روزهای اول جوانی هم که تازه کار بودم چنین تجربهای نداشتم که اکنون به لطف حقارت و حماقت شما دشت کردم.
ابله یکاره به طرف نمیگن پسرم اتریشه، خودم اهل اطراف تفرشم. توپ داغونم نمیکنه و ویلای شمال دارم... خب فهمیدی من جمیع اینام، لیست شما چه جاذبهای برای من میشد داشته باشه؟
نه که فکر کردی با آغوشی باز به سمتت میدوم و میگم:
آه نیمهی گمشدهی من کجا بودی؟
وقت رصد نفهمیدی من حوصلهی هیچ پسر آدمی را ندارم؟
حتمن فهمیدی همهجا بلاکت کردم. ولی اگه تو روت نمیزدم خر خودتی کسر شأن میشد.
تمام کسانی که در قدیم نزدیک تا قدیم دور میشناختم، در آخرین خاطرهی من از اونها ، فریز شدن
نه پیر شدن، نه قراره بشن، هر کی هر چی بوده هنوز هست
من پیر شدم. پیرتر میشم. حتا بیبی جهان هنوز چهل و شش سال داره و دیگه حتا از نوهاش که من باشم جوانتره
زمانی که مینا مرادی همکلاس دبیرستان مرجان را به لطف فیسبوک پیدا کردم، بعد از چند مکالمهی تلفنی دلم نخواست به دیدارش برم.
تمام خیالات نوجوانیامع دچار آشفتگی و هرج و مرج شد. اجازه ندادم خاطرات رنگین کمانی با طعم شیرکاکائو سلف دبیرستان دستمالی و کثیف بشه و به اولین بهانه اصولن بلاکش کردم.
خاطرات خوب باید خوب بمونه
خاطرات زیبا باید زیبا باشه
و هنوز مینا مرادی دختر نوجوانی است که شوق زنگهای تفریحم بود.
نباید خاطرات زشت را زیباسازی یا خاطرات زیبا را بکوبیم و از نو بسازیم. یا حتا بازسازی هم ممنوع. هر یاد و خاطرهای به زمان خودش تعلق داره و متعلق به من در همان سنی که تجربهاش کردم.
از جایی که تمام اهل بیت پدری جز نادر برادرم در خاک خفتند. دوستان و رفقای گرمابه و گلستان جز دو نفر همه به خواب ابدی رفتند. کمکم دارم گیس سفیدشان میشم و سنم از همه بیشتر میشه.
البته هنوز مرز کل خانوادهی پدری را رد نکردم هنوز حضرت پدر از من بزرگترند.
ها، اینم بگم لال از دنیا نرم
از جایی که سن والده خیلی دستخوش تغییر نمیشه به گمانم از او بزرگترم. به قول نادر بزودی مامان از ما کوچکتر از آب در میاد بسکه والدهام روی سنش حساس است.
ما پیر شدیم، ایشان هنوز دخترکی چهارده ساله.
این خیلی خوب بود.
حتا اگر کم و کوتاه، ما بینهایتی در خود داریم که لایق قدردانی است. پایانی زیبا برای یک عمر سرودن زندگی.
متشکرم چاک
این سریال بی نظیره ، حرف نداره البته شاید چون به فرضیهی زمان دایرهای من چسبیده محوش شدم و درک کردم . نماوا دوبلهاش را هم داره. همین...