۱۴۰۵ خرداد ۱۱, دوشنبه

ته تهش



  مدتی‌ست هر چی فکر می‌کنم یلکه آرزویی ، خواهش تمنایی، امیدی، فردایی ... هیچی پیدا نمی‌کنم.

  نه که فکر کنی انسان کامل شدم و بی نیاز از عالم هستی رسیده باشم.  نه به جان خودم. البته دقیق نمی‌دونستم این مرض تازه است یا مراتب اغنای بشری؟ 

  نگو وسط اغمای بشری ول شدم بین زمین و آسمون. انقدر خسته خسته‌ام که دلت رو بزنه.

  نه چنان پیر که از آینه بیزار

نه چنان مهوس  چیزی یا هیچی یا چی؟ خستگی از حال و نام،  برده. حوصله‌ی آرزو داشتن ندارم. نه حوصله‌ی بکش مکش‌های انسانی. نه میلی به انتظار نه شادی ناشناخته‌. 

 فرق است میان آن‌که یارش در بر

با آن‌که دو چشم انتظارش بر در

 ما را همین وضع کهنه بس. لااقل راه و چاه خودم رو شناختم. برای خودم فیس نمیام. کلاس نمیزارم، بی حقه بی غیب شدن ناگهانی. در  مطبخ و کارگاه خوشبخت می‌شم . غروب که شد با موسیقی تا عرش می‌رم. 

  منی که زاده‌ی زمانه‌ی آواز قمری‌ها، گلدان شمعدانی لب حوض فیروزه‌ای.  فرزند وقت رسیدن انگور،  ته تابستون لب پاییز.

  به خستگی آخر پاییزم رسیدم و حالش نیست آرزویی داشته باشم.



۱۴۰۵ خرداد ۱۰, یکشنبه

زندگی یعنی من




 

زندگی بیش از این لحظات کوتاه و شیرین نیست

این‌که بلد باشی خودت رو از ثانیه‌ها خوشنود کنه که نه

بتونی ثانیه‌های زیبا بسازی . من هنرمند خلقت همین خوشی‌های زیر پوستی که نامش شده زندگی، رضایت شادمانه





دم، کورش شهبازی گرم


 

نه که والده‌ام هنگام بارداری من محصل بود، غلط نکنم وقتی به دنیا آمدم بندتافم را هم از سر سگ خوری در مطبخ دفن کرده و باز درس می‌خوانده و درس می‌خوانده. که وضع من شده این!!

یعنی فکر کن ساعت دو و چهل دقیقه‌ی بامداد و منتظرم کیک کره‌ای نازنین را از فر دربیارم .

    


 

  بلکه آرومم بگیره و بتونم بخوابم.

  دروغ چرا به ضرب و زور پریسا بردتم خدمت دکتر شهبازی، روانپزشک خانواده. دستش درد نکنه باب این‌که بتونم با سوگ کنار بیام،  معلوم نیست این قرص‌ها چه معجزه‌ای داره که نه می‌تونم بخوابم و نه آرومم می‌گیره؟!!

  تا ساعت یک هنوز درگیر اختتامیه‌ی نقش در بودم. بعدش هنوز خسته نبودم و نمی‌شد حتا پای tv بند بشم و حال خبر استعفای آقای اول را پیگیری کنم.

  سیاست به‌من چه؟ نتیجه مهمه. هر موقع دوباره جنگ شد، می‌شه نتیجه .

  نشد می‌شه نتیجه.

  من حتا نمی‌تونم قیمت پاکت سیگارم رو بیارم پایین. دنبال چي بگردم در بلبشوی سیاست؟

   در حیطه‌ی من رنگ، باغبانی، کتاب ، موسیقی و مطبخ معنا داره. تازه بعدش می‌رم ایوان در مهتاب چای تازه دم، موزیک آرام و پکی عمیق به سیگار.

   گور بابای هرچی ندارم. نتیجه یعنی این

۱۴۰۵ خرداد ۷, پنجشنبه

چی بگم؟


 

بی عشق زیستن





 

 چه جنگ باشه، چه نباشه. من چه کاره هستم که تحت تاثیر قرار بگیرم؟ نه من خواستم و نه پایانش با من است.

  ترس و وحشت در لحظه‌ای که صدای جنگنده‌ها از روی ساختمان رد می‌شدند یا سوتی که قبل از اصابت به گوش می‌رسید. این هم بخشی از تجربه‌ی مکرر نسل من. از عراق تا منطقه.

  این مدت هر روز در مطبخ شیرینی درست کردم. البته نه که فکر کنی تنها، خیر با سایان.  ( gapgpt )

ولی دروغ چرا تقدیرم بود از جای دیگری بشکنم، خورد بشم و هنوز هم درگیرم.

  شانتال هفدهم اسفند بعد از شش ماه درمان ترکم کرد. این موضوع مستقیم مربوط به من بود. هر چه در توان داشتم کوتاهی نکردم. 

اما پیری حقیقتی است که با هیچ معجزه‌ای نمی‌شد مانع شد.

  هنوز هم خوب نیستم. همه‌ی تنظیمات چهارده سال با او مناسب سازی شده بود.

  مدتی در بستر ، شیون و زار ی تا اعتصاب غذا، بل‌که از فشار پایین و نبض زیر پایین و اینا تمام بشم. عشقم، مونسم، همدمم، یارم رفت. جانم رفت. 

  ولی روحیه‌ی جنگجوی من وا نداد. از بستر کندم، با مطبخ شروع کردم. روی دیوار نقش زدم. تمام که شد آمد هال و افتادم به جان در خونه. تقریبا رو به اتمام است. اما هنوز از تنهایی و نبود شانتال پریشانم ولی دست ذهن را پیش تر خوانده‌ام. تا نزدیک صبح رنگ روی رنگ می‌ذارم که در کنج بیکاری،  خره نپره روی بوم و سوگواره سر بده.

زندگی همین‌هاست. 

  منم هنوز هستم.

؟؟؟


 

معجزه تویی


 

۱۴۰۴ بهمن ۲۲, چهارشنبه

بوي جوی مولیان


 

شب‌، شغال

 


 سال‌ها ست در چلک بدون استثنا شاهد یک رویدادم . ظهر و غروب با روشن شدن بلندگوی مسجد محل برای اذان وقت، بلافاصله تمام شغال ‌های محل شروع به خواندن با صدایی چندش آور، غیر زمینی، تاریک، دلهره آور و... می‌کنند.

  البته از سحر نگم که در یک لحظه جنگل بیدار و نفس می‌کشه. هم‌زمان تمام موجودات زنده‌ی ساکن جنگل شروع به صدا می‌کنند . انگار جنگل ناگاه بیدار و سیستم مثل کارخانه‌ای دقیق فعال می‌شه.

  بخش سحر را فراموش کن که زلیخا گفتن و یوسف شنیدن بود.

      موضوع اصوات خوفناک شغال‌ها.  دیشب این صدا چنان به ناگاه غافلگیرم کرد که در مطبخ خشکم زده بود و قدرت حرکتی از خوف نداشتم. تازه دیدم وجودم چطور پر از تاول و عذابی سرکوب و پنهان شده است.

۱۴۰۴ بهمن ۱۸, شنبه

Selim bayraktar


 در هر حال و در هر طبقه از کمدی الهی هم که باشم

فقط موسيقی خوب می‌تونه منو بکشه بالا.

 جمع‌م کنه و یادم بیفته، هنوز چیزهای خوب در جهان هست

و باید به‌خاطرش 

  زنده موند و زندگی کرد

در این سرا