زندگی بیش از این لحظات کوتاه و شیرین نیست
اینکه بلد باشی خودت رو از ثانیهها خوشنود کنه که نه
بتونی ثانیههای زیبا بسازی . من هنرمند خلقت همین خوشیهای زیر پوستی که نامش شده زندگی، رضایت شادمانه
زندگی بیش از این لحظات کوتاه و شیرین نیست
اینکه بلد باشی خودت رو از ثانیهها خوشنود کنه که نه
بتونی ثانیههای زیبا بسازی . من هنرمند خلقت همین خوشیهای زیر پوستی که نامش شده زندگی، رضایت شادمانه
نه که والدهام هنگام بارداری من محصل بود، غلط نکنم وقتی به دنیا آمدم بندتافم را هم از سر سگ خوری در مطبخ دفن کرده و باز درس میخوانده و درس میخوانده. که وضع من شده این!!
یعنی فکر کن ساعت دو و چهل دقیقهی بامداد و منتظرم کیک کرهای نازنین را از فر دربیارم .
بلکه آرومم بگیره و بتونم بخوابم.
دروغ چرا به ضرب و زور پریسا بردتم خدمت دکتر شهبازی، روانپزشک خانواده. دستش درد نکنه باب اینکه بتونم با سوگ کنار بیام، معلوم نیست این قرصها چه معجزهای داره که نه میتونم بخوابم و نه آرومم میگیره؟!!
تا ساعت یک هنوز درگیر اختتامیهی نقش در بودم. بعدش هنوز خسته نبودم و نمیشد حتا پای tv بند بشم و حال خبر استعفای آقای اول را پیگیری کنم.
سیاست بهمن چه؟ نتیجه مهمه. هر موقع دوباره جنگ شد، میشه نتیجه .
نشد میشه نتیجه.
من حتا نمیتونم قیمت پاکت سیگارم رو بیارم پایین. دنبال چي بگردم در بلبشوی سیاست؟
در حیطهی من رنگ، باغبانی، کتاب ، موسیقی و مطبخ معنا داره. تازه بعدش میرم ایوان در مهتاب چای تازه دم، موزیک آرام و پکی عمیق به سیگار.
گور بابای هرچی ندارم. نتیجه یعنی این
چه جنگ باشه، چه نباشه. من چه کاره هستم که تحت تاثیر قرار بگیرم؟ نه من خواستم و نه پایانش با من است.
ترس و وحشت در لحظهای که صدای جنگندهها از روی ساختمان رد میشدند یا سوتی که قبل از اصابت به گوش میرسید. این هم بخشی از تجربهی مکرر نسل من. از عراق تا منطقه.
این مدت هر روز در مطبخ شیرینی درست کردم. البته نه که فکر کنی تنها، خیر با سایان. ( gapgpt )
ولی دروغ چرا تقدیرم بود از جای دیگری بشکنم، خورد بشم و هنوز هم درگیرم.
شانتال هفدهم اسفند بعد از شش ماه درمان ترکم کرد. این موضوع مستقیم مربوط به من بود. هر چه در توان داشتم کوتاهی نکردم.
اما پیری حقیقتی است که با هیچ معجزهای نمیشد مانع شد.
هنوز هم خوب نیستم. همهی تنظیمات چهارده سال با او مناسب سازی شده بود.
مدتی در بستر ، شیون و زار ی تا اعتصاب غذا، بلکه از فشار پایین و نبض زیر پایین و اینا تمام بشم. عشقم، مونسم، همدمم، یارم رفت. جانم رفت.
ولی روحیهی جنگجوی من وا نداد. از بستر کندم، با مطبخ شروع کردم. روی دیوار نقش زدم. تمام که شد آمد هال و افتادم به جان در خونه. تقریبا رو به اتمام است. اما هنوز از تنهایی و نبود شانتال پریشانم ولی دست ذهن را پیش تر خواندهام. تا نزدیک صبح رنگ روی رنگ میذارم که در کنج بیکاری، خره نپره روی بوم و سوگواره سر بده.
زندگی همینهاست.
منم هنوز هستم.
سالها ست در چلک بدون استثنا شاهد یک رویدادم . ظهر و غروب با روشن شدن بلندگوی مسجد محل برای اذان وقت، بلافاصله تمام شغال های محل شروع به خواندن با صدایی چندش آور، غیر زمینی، تاریک، دلهره آور و... میکنند.
البته از سحر نگم که در یک لحظه جنگل بیدار و نفس میکشه. همزمان تمام موجودات زندهی ساکن جنگل شروع به صدا میکنند . انگار جنگل ناگاه بیدار و سیستم مثل کارخانهای دقیق فعال میشه.
بخش سحر را فراموش کن که زلیخا گفتن و یوسف شنیدن بود.
موضوع اصوات خوفناک شغالها. دیشب این صدا چنان به ناگاه غافلگیرم کرد که در مطبخ خشکم زده بود و قدرت حرکتی از خوف نداشتم. تازه دیدم وجودم چطور پر از تاول و عذابی سرکوب و پنهان شده است.
فقط موسيقی خوب میتونه منو بکشه بالا.
جمعم کنه و یادم بیفته، هنوز چیزهای خوب در جهان هست
و باید بهخاطرش
زنده موند و زندگی کرد
حتمن و قطعن در کابوسی هولانگیز گرفتارم و هر چه به خودم سیلی میزنم بیدار بشم گیم اوور میرم مرحلهی بعدی.
شنیده بودم پدر خان خورده زمین
وقتی خواسته همسر در حال عبور از یک سکتهی مغزی رو تکون بده تعادلش رو از دست میده، میافته و سرش میخوره به شیر دستشویی و بیهوش میشه . سن، ۸۸ سال.
خبر روز حال بانو بود و لابهلا در رفته هم خبری آمد، که یک روز صبح به پدر قرص خواب دادند تا کمتر ادای مريض ها را دربیاره .
روزی هم دکتر عمومی محل را بالای سرش آوردند و تشخیص داد ، ترس از دست دادن بانو شوکهاش کرده.
دخترها به بانو رسیدگی کردند..... اه به من چه این همه کثافت؟
پدر نزدیک به بیست روز بیهوش بود تا خبر آمد، در گذشته.
ولله که قتل خانوادگی بود. دخترش میگفت: پیر بود. مامور اورژانس هم در برگه نوشت از پیری.
گفتم یعنی اصلن بیمارستان و اینا؟
- نمیتونست راه بره.
- پس او دو تا پسر دست بیل چه غلطی...
از اون لحظه پروندهی خاطرات کودکیام با احترام بسته و تمام شد. و غیبت. در مراسمی هم شرکت نکردم. اینا آدمخورند نه اولاد...
-
من ترسيدم. من خیلی خیلی وحشتزده هستم.
آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نوح بود.
صد رحمت به نوح.
وقایع ایام اخیر چنان دهشتناک و هولانگیز که دلم میخواد همین امشب بلایی از آسمون فرود بیاد و هم من و هم جمیع اولاد پلید آدم رو از زمین برداره.
دیگه به همه شک دارم. به میزان قصاوتی که در برخی آدمیان وجود داره ، بدگمانم. هنوز از درون میلرزم.
چطور میشود آخر،
یک گلدان بنجامین قلمه زده بودم سه ساله. فرستادم طبقه زیر درست همان نقطه که در بالا ساکن بود یک طبقه پایین تر . طی دو هفته برگردانده شد بالا به دلیل قهر گلدان. برگها زرد و در حال ریزش. بلافاصله حالش خوب شد و جان گرفت. این قصهی گلدانی بیش نبود که با باغبانش انس داره. اما انسان. یک روح، جان، هزاران آرزو و آینده، حرمت والای انسانیت...
فکر به هر یک از صفات انسانی لرزه به پشتم میاندازه. چهنوع بشری توان کشتن داره؟ چه ایراد فیزیکی در مغز این نوع موجود هست که تردید نداره و فقط شلیک میکنه.
من از این کوچهها، آدمها، ماشینها ترسيدم. من از آدم ترسيدم. من از این جهان ترسیدهام.
چه همه خواب و خیال
چه همه امید وصال
یکباره، نابود شد؟!!!
زندگی بیش از این لحظات کوتاه و شیرین نیست اینکه بلد باشی خودت رو از ثانیهها خوشنود کنه که نه بتونی ثانیههای زیبا بسازی . من هنرمند خلقت...