عاقبت نوبت نتیجه شد. چند مرتبه به این نتیجه رسیدم، چند مرتبه ازش به خیر جستم؟ از جنگ عراق حساب کنم ... خیلی. مثلن شبهایی که با دو دختر کوچکم در خانه تنها بودم. وضعیت قرمز میشد و هر دو خواب یکی به بغل و دست دومی در دست و خواب آلوده از پلههای طبقه پنجم میرسیدم یا به طبقه دو منزل والده یا یک راست به زیر پلههای هم کف.
شکر اگر پدر خانواده همگام با امام زمان در غیبت هپروت بالای ابرها بود، ولی خانوادهام بودند.
شکر پروردگار بابت برادر و مادرم که کل جمعیت خانوادهام بودند. و همیشه موجب دلگرمی. بعد از نزدیک به سی و چند سال هنوز من هستم و پریسا که از طبقهی چهار میاد پنج تا پناهش باشم. البته که آقای خونه مثل اکثر آقایون در آرامش داره از پادشاهان چهار و پنج سان میبینه. ولی من اینجا هستم با آغوشی باز.
تندی چای تازه دم گذاشتم عود سوزاندم تا مایهی آرامش دخترم باشم. مادری تنها نقشی که در زندگی حسابی خبرهاش شدم. به آرامش که رسید برگشت منزل طبقهی چهار و حتمن آقای شوهرش در خواب پادشاهان شش و هفت بود.
ساعت سه و پنجاه و هفت دقیقه و حس میکنم از دور دست صدای انفجار میاد. یکی، دوتا ... شاید هم خیالات برم داشته؟ چه میشه کرد؟ مینویسم بهترین کار دنیا ، حفظ آرامش.
نتیجه مهمه. دیگه قرار نیست بچه به بغل بزنم به سینهی راه پله. پریا که لم داده کنار دانوب و پریسا کنار آقای شوهر. منم که هیچ تاج مادری بر سرم نیست. ولی میدونم باز هم والدهام و برادر و بچههاش اینبار طبقهی هم کف هنوز هستند و من دل گرم که تنها نیستم. خیال مادر برای امنیت کافیست. البته دیگه همه مو سپید شدیم . ولی همگی هنوز هستیم.
هستم. تا ته سهمم از این دنیا.





