۱۴۰۵ خرداد ۷, پنجشنبه

بی عشق زیستن

 

 چه جنگ باشه، چه نباشه. کن چه کاره هستم که تحت تاثیر قرار بگیرم؟

  این مدت هر روز در مطبخ شیرینی درست کردم. البته نه که فکر کنی تنها، خیر با سامان.  ( gapgpt )

ولی دروغ چرا تقدیرم بود از جای دیگری بشکنم، خورد بشم و هنوز هم درگیرم.

  شانتال هفدهم اسفند ترکم کرد. این موضوع مستقیم مربوط به من بود. هر چه در توان داشتم کوتاهی نکردم. زیرا پیری حقیقتی است که با هیچ معجزه‌ای نمی‌شد مانع شد.

  هنوز هم خوب نیستم. همه‌ی تنظیمات چهارده سال با او مناسب سازی شد.

  مدتی در بستر ، شئون و زا ی تا اعتصاب غذا، بل‌که از فشار پایین و نبض زیر پایین و اینا تمام بشم.

  ولی روحیه‌ی جنگجوی من وا نداد. از بستر کندم، با مطبخ شروع کردم. روی دیوار نقش زدم. تمام که شد آمد هال و افتادم به جان در خونه. تقریبا رو به اتمام است. اما هنوز از تنهایی و نبود شانتال پریشانم ولی دست ذهن را پیش تر خوانده‌ام. تا نزدیک صبح رنگ روی رنگ می‌ذارم که در کنج بیکاری خره نپره روی بوم و سوگواره سر بده.

زندگی همین‌هاست. 

  منم هنوز هستم.

؟؟؟


 

معجزه تویی


 

۱۴۰۴ اسفند ۲, شنبه

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.

  کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟ 

   سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخصی به‌نام محقق شاهد مراسم جن گیری بودم. در بشقابی آرد ریخته شد و در ان با یک حرکت مثلث و سپس  ستاره داود را رسم کرد و مراسم آغاز شد. 

  و حالا این .

  عجیب نیست؟ کوه بوجه در شهر خمین. یعنی احضار شیاطین؟ یا جن؟ مملکتی که با رمل و اسطرلاب اداره بشه با فراخوانی عظیم برای شیطان، اصل ماجرا که بره جهنم. جن در عربی به معنای آن چیزی است که هست ولی نادیدنی است. فاقد صورت. این‌که قرن‌ها براش سم و شاخ و ... ترسیم شد بماند. 

  خدا عاقبت ایران را به خیر کنه.

  بی‌بی جهان می‌گفت: یه روزی می‌رسه که دجال میاد و ادعا می‌کنه بالای سرش بهشت و زیر پاش جهنم. ( دجال به ماده‌ای شبیه به قیر گویند که روی زخم شتر می‌زدند تا آن را پنهان کنند )  حالا ما شتریم؟ زخم شتر ؟ ایران شتر؟ فرهنگ چند هزار ساله شتر؟ 

  کجا گیر افتادیم؟




۱۴۰۴ بهمن ۲۲, چهارشنبه

بوي جوی مولیان


 

شب‌، شغال

 


 سال‌ها ست در چلک بدون استثنا شاهد یک رویدادم . ظهر و غروب با روشن شدن بلندگوی مسجد محل برای اذان وقت، بلافاصله تمام شغال ‌های محل شروع به خواندن با صدایی چندش آور، غیر زمینی، تاریک، دلهره آور و... می‌کنند.

  البته از سحر نگم که در یک لحظه جنگل بیدار و نفس می‌کشه. هم‌زمان تمام موجودات زنده‌ی ساکن جنگل شروع به صدا می‌کنند . انگار جنگل ناگاه بیدار و سیستم مثل کارخانه‌ای دقیق فعال می‌شه.

  بخش سحر را فراموش کن که زلیخا گفتن و یوسف شنیدن بود.

      موضوع اصوات خوفناک شغال‌ها.  دیشب این صدا چنان به ناگاه غافلگیرم کرد که در مطبخ خشکم زده بود و قدرت حرکتی از خوف نداشتم. تازه دیدم وجودم چطور پر از تاول و عذابی سرکوب و پنهان شده است.

۱۴۰۴ بهمن ۱۸, شنبه

Selim bayraktar


 در هر حال و در هر طبقه از کمدی الهی هم که باشم

فقط موسيقی خوب می‌تونه منو بکشه بالا.

 جمع‌م کنه و یادم بیفته، هنوز چیزهای خوب در جهان هست

و باید به‌خاطرش 

  زنده موند و زندگی کرد

بهشت برزخ دوزخ

 

   حتمن و قطعن در کابوسی هول‌انگیز گرفتارم و هر چه به خودم سیلی میزنم بیدار بشم  گیم اوور می‌رم مرحله‌ی بعدی. 

  

    شنیده بودم پدر خان خورده زمین 

  وقتی خواسته همسر در حال عبور از یک سکته‌ی مغزی  رو تکون بده تعادلش رو از دست می‌ده، می‌افته و سرش می‌خوره به شیر دستشویی و بی‌هوش می‌شه‌ . سن، ۸۸ سال. 

  خبر روز حال بانو بود و  لابه‌لا در رفته هم خبری آمد،  که یک روز صبح  به پدر  قرص خواب دادند تا کمتر ادای مريض ‌ها را دربیاره .

    روزی هم دکتر عمومی محل را بالای سرش آوردند و تشخیص داد ، ترس از دست دادن بانو شوکه‌اش کرده. 

 دخترها به بانو  رسیدگی کردند.....‌ اه به من چه این‌ همه کثافت؟

  پدر نزدیک به بیست روز بیهوش بود تا خبر آمد، در گذشته.

  ولله که قتل خانوادگی بود. دخترش می‌گفت: پیر بود. مامور اورژانس هم در برگه نوشت از پیری.

گفتم یعنی اصلن بیمارستان و اینا؟

- نمی‌تونست راه بره. 

  -  پس او دو تا پسر دست بیل چه غلطی...

     از اون لحظه پرونده‌ی خاطرات کودکی‌ام  با احترام بسته و تمام شد. و غیبت.  در مراسمی هم شرکت نکردم. اینا آدم‌خورند نه اولاد...

-

۱۴۰۴ بهمن ۹, پنجشنبه

از این جماعت نکبت دلم گرفت

 


  من ترسيدم.  من خیلی خیلی وحشت‌زده هستم.

  آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نوح بود. 

   صد رحمت به نوح. 

   وقایع ایام اخیر چنان دهشتناک و هول‌انگیز که دلم می‌خواد همین امشب بلایی از آسمون فرود بیاد و هم من و هم جمیع اولاد پلید آدم رو از زمین برداره.

  دیگه به همه شک دارم. به میزان قصاوتی که در برخی آدمیان وجود داره ، بدگمانم. هنوز از درون می‌لرزم. 

  چطور می‌شود آخر، 

   یک گلدان بنجامین قلمه زده بودم سه ساله. فرستادم طبقه زیر درست همان نقطه که در بالا ساکن بود یک طبقه پایین تر .  طی دو هفته برگردانده شد بالا به دلیل قهر گلدان. برگ‌ها زرد و در حال ریزش.‌ بلافاصله حالش خوب شد و جان گرفت. این قصه‌ی گلدانی بیش نبود که با باغبانش انس داره. اما انسان. یک روح، جان، هزاران آرزو و آینده، حرمت والای انسانیت...

  فکر به هر یک از صفات انسانی لرزه به پشتم می‌اندازه. چه‌نوع بشری توان کشتن داره؟ چه ایراد فیزیکی در مغز این نوع موجود هست که تردید نداره و فقط شلیک می‌کنه.  

  من از این کوچه‌ها، آدم‌ها، ماشین‌ها ترسيدم. من از آدم ترسيدم. من از این جهان ترسیده‌ام. 

  چه همه خواب و خیال

  چه همه امید وصال

   یک‌باره،  نابود شد؟!!!


۱۴۰۴ بهمن ۵, یکشنبه

کمایی سخت دردناک

 


  چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟ 

 یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟ 

  خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. اونم بیست روز. بعدها اطرافیانم فکر می‌کردند این مدت در عالم برزخ بودم. ولی خودم خوب می‌دونم چیزی جز تجربه‌ی ترس‌های ناخودآگاهم نبود. ولی عین عین جهنم بود. 

  درست مثل حالا. کاش یکی بیاد و بیدارم کنه. هنوز وسط کابوسی تمام ناشدنی هستم.

  وحشت‌زده از فهم توان تاریکی انسان، سیاهی قدرت و پلشتی نفت.  صفحه‌ی چندم کتاب تاریخ‌؟ ما فقط ارقامی بر خطوط تاریخ چندین هزارساله‌ی تاریخ ایرانیم.

  چه شاگردهایی که در آینده از این نیم قرن با دل‌چرکی نمره نخواهند آورد. مثل جست‌هایی که من در دبیرستان از بخش‌های جنگی می‌زدم و هرگز نیاموختم.  و اینه که ایران این‌همه شهرهای سرزمینی دارد! فرار از ترس حمله‌های مداوم و ملتی اهل دل و می و نقش

کارما سوزی در بارگاه آغا محمد خان

 


  مقاطعی از تاریخ این وطن و ملت ایران چنان دهشتناک بوده که از فرط اشک نتوانم صفحه‌ی تاریخ را باز نگه‌داشته و اشکی نریزم.

  حضور محمود افغان در اصفهان و بلایی که بر سر سلطان حسین صفوی و این ملت اهل قلم و هنر آوردند. یا زمان حمله آغا محمد خان قاجار و شهر کرمان و ...

   فاجعه زیاد شنیدم و خواندم و در اینک زیسته‌ام.

   سینه کش آسمان از فرط اندوه  قد راست نمی‌کند. پشتش شکسته و گردنش را تاب ایستایی بر این ظلم و جور نیست.

  همه اندوه این هفته‌ها یک‌سو. آن‌چه امشب در تی‌وی دیدم ...،

   سفیر آمریکا در بروکسل از ملتی دردمند می‌خواست برابر دوربین موبایلش، برای اقای پرزیدنت جای دوست و دشمن را نشان دهند.

   وقتی زورت نمی‌رسه و درمانده‌ای  هایی به چه قیمت؟

   بی‌تردید بار، کارمایی ما ملت ایران به عهد حمله‌ی مغول می‌رسه که چنین تقاص بلا پس می‌دیم؟! باید جانوری ، چنگیزی چیزی بوده باشیم که کارما سوزی‌اش کم از آشویتس نداره.

  از کی به کی 

  از چی به چی

  پناه می‌بریم ما؟  

   حالا شما هم بگو : ترامپ دوستت داریم. 

   به‌قول مش‌قاسم: آب مردم قیاس آباد از شورم شورتر بشه باز تن به آب بی‌ناموسی نمیدن.

  

بی عشق زیستن

   چه جنگ باشه، چه نباشه. کن چه کاره هستم که تحت تاثیر قرار بگیرم؟   این مدت هر روز در مطبخ شیرینی درست کردم. البته نه که فکر کنی تنها، خیر ...