۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

انسان روح است نه جسد

  حتمن از عصر نئاندرتال، هوموساپینس تا اشکال تکاملی انسان در آینده‌ای دوردست انسان با بیماری، ویروس ، حادثه، فاجعه ... مرگ غافلگیر شده.

  دقیقن همون نقطه که باورت از خود برتر فرومی‌ریزه و کشف می‌کنی

  درمانده و یا ناتوانی

  برهنه می‌شی، رو به فنا می‌ایستی و ...

   برخی لنگ را می‌اندازند و وا می‌دن. برخی هم در مسیر بارها به این نقطه رسیدند و عبور کردند

  همه چیز وابسته به باور من از منه. بی‌تردید که من هم در نهایت و به وقتش خواهم مرد. اما اون مرگ با مرگی از سر ترس و بی‌ایمانی باشه تفاوت داره

   بالاخره ایمان بهتر از انکار همه چیزه. بارها سربزنگا وادادن یا جستن تصمیم گرفتم، از بالای خندق ناامیدی جستی عظیم بزنم. چون به نیرویی غیر از محدوده‌ی خودم باور دارم.

  مثل چنگ انداختن به ریسمان‌های الهی و مثل تارزان جهیدم. نه‌که بگم این توانایی یا قدرتی است در من. 

اتفاقا برعکس. این یعنی هزار ساله لنگ رو در برابر زندگی  انداختم.  درست جایی که فکر می‌کردم خیلی منم.

در اوج اوجش زندگی برام پشت پا گرفت و به زمین افتادم و فهمیدم هیچی نیستم. خیال می‌کردم کسی هستم.

  و چون راز بر ملا شد از ان پس دنبال ایمانم گشتم. دنبال دستی که از وسط آهن پاره‌های پراید درم آورد.  در رویا رویی با تریلی. حقارت و ضعف را دیدم. وقتی محتاج بودم یکی نصف شب برام لگن بذاره و هیچ‌کس نبود.

 بعد از اون یاد گرفتم خطر نکنم، بی‌راه نرم، منم نزنم. هنوز جای پای زندگی و لگدش بر کل وجودم هست. همین عصای باریک فلزی که باهاش راه می‌رم هر بار یادم می‌آره از کجا به اینجا رسیدم؟!! 

  هر مرتبه که سکته کردم و دوباره برگشتم، یادآوری شد تنها نیستم و باید بیش از هرچیز دو دستی باورم رو بغل کنم. بعد از بیست روز اغما و تجربه‌ی برزخ وحشت‌های ذهنمی‌م . همون که مذهبی ها فکر می‌کنند مردن رفتن اون دنیا و کمدی الهی دانته را تجربه کردند.

   جهان من پر از وحشت‌های ذهنی خودم بود. فکر می.کردم شکنجه می‌شم. ولی فقط در اغما با ترس‌هام روبرو بودم.

   و حالا که روزی هزاربار شاکر ثانیه به ثانیه‌ی زندگیم هستم. نه به لطف خدایی در آسمان. مال من حقیقتن نزدیکتر از رگ گردنمه.

  باور دارم من روحم نه جسد

۱۴۰۵ تیر ۲۴, چهارشنبه

نکبت، جنگ

 هر دفعه که پدافند تهران فعال می‌شه، حق داری کپ کنی، آدرنالین با قدرت تمام ترشح و ضربان قلب بالا می‌ره

  گو این‌که همیشه قبلش شروع می‌کنند و در زمان عبور جنگنده‌ها خفه خون می‌گیره، حتا اگر پدافند به اشتباه فعال شده باشه

  خواب از سر می‌پره و تو با ضربان بالای قلب منتظر می‌مونی که یا خبری نشه و یا مثل تجربیات قبلی صدای پرواز جنگنده رو در ارتفاع پایین بشنوی و بعد صدای دل خراش سوتی که بر اثر شلیک پرتابه با تمام وجودت درک می‌کنی که از بالای سرت رد می‌شه

  در هر حال چه آمده باشند یا نه، این اضطرابی که همیشه به تنهایی تجربه می‌کنی سهمیه‌ی عمرته

   حتا در جنگ عراق هم چنین بود

  من تنها و جنگ

   حتا یکی نیست از دلهره‌ی مرگ بهش بگی

حتا اگر در خواب هم دیده باشی قرار نیست بلایی سرت بیاد

  حتا اگر در خواب به خودت گفته بوده باشی، شکر که در امانم

   دیگه به وقت تجربه چیزی که روی سرت آوار می‌شه، وحشته


۱۴۰۵ تیر ۲۳, سه‌شنبه

ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی‌زنه. چون زنگاش رو زده

 

دو ساعت پیش نشستم پای دیدن یک فیلم، در ابتدا سوژه به نظرم جالب بود. به تدریج هیجانش کم رنگ شد، وسطاش فیلم را نگه داشتم به ویول رسیدم، چای دم کردم و یک پیاله مربای به هم آوردم و ادامه‌ی فیلم. 

   بعضی قسمت‌ها را بردم جلو و تصویر را با سرعت ضرب در هشت دیدم، باز ادامه و... خب کلی زمان گذاشته بودم و باید ببینم تهش قراره چی بشه؟

   همین حالا هم هنوز ادامه داره و دارم این‌جا می‌نویسم، خب زمان گذاشتم، مکث کردم، رفتم و آمدم دلم نمیاد بی اون‌که بفهمم آخرش چی می‌شه فیلم را قطع کنم.

   درست مانند یک رابطه‌ی معیوب، ناجور، بی‌فایده‌ای که چون براش زحمت کشیدی باز امیدواری تهش یه‌چیز خوبی باشه و ادامه می‌دی.

  ولی نیست. پتانسیل شدن نداره

  فقط چون زمان صرفش کردی دل نمی‌کنی.

۱۴۰۵ تیر ۱۹, جمعه

صبوری باید این


 

مو به مو

 گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو

شرح دهم غم تو را، نکته به نکته، مو به مو

از پیِ دیدنِ رخت، همچو صبا فتاده‌ام

خانه به خانه، در به در، کوچه به کوچه، کو به کو

می‌رود از فراق تو، خونِ دل از دو دیده‌ام

دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو

دورِ دهانِ تنگِ تو، عارضِ عنبرینِ خطت

غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، بو به بو

ابرو و چشم و خالِ تو، صید نموده مرغِ دل

طبع به طبع، دل به دل، مهر به مهر، خو به خو

مهرِ تو را دلِ حزین، بافته بر قماشِ جان

رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو

در دلِ خویش «طاهره»، گشت و ندید جز تو را

صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده، تو به تو 

طاهره قرة العین

  در فرهنگ ما زن آفریده شد برای ایثار ، مادری.  و در همین فرهنگ من یکی از هزاران زنی بودم که بند تاهل دریدم ، به جستجو رفتم. نه مانند طاهره. یکی مانند بسیار زن دیگر.

   بیست نه ساله بودم که تا رخت تنم را بخشیدم به بهای آزادی. مرد من یکی از گروگانگیرهای ماهر که بچه‌ها را گرفت بلکه به‌ لطف اون‌ها سر بخوره برگرده به حریم من. 

  مقاومت کردم. گفت نمی‌شه بچه ببینی ، ندیدم. من از خواب پریشان پریده بودم. از بساط منقل و وافور و اراذل میدان محسنی که خانه‌ام را بدل به شیره کش خانه کرده بودند.

  از کابوسی که درش هزاران هزار کتک خوردم، باج دادم فقط چون فکر می‌کردم بدون دخترها خواهم مرد. عاقبت جایی از خواب پریدم که گلویم در دست معتادی بود که فریاد می‌زد، بمیر بمیر بمیر.

  آن‌جا از خواب پریدم. مردک همه چیزم را می‌خواست بدون من. 

   در یک اول مهر ماه‌یی در دفتر طلاق، زندگی و دخترانم را دادم ، جانم آزاد شد. سه سال بعد ابتدا پریا را گرفتم و بعدتر پریسا که عقل رس شده بود خودش امد. 

   چه بر من گذشت تا بفهمم کیستم؟

 من کی هستم، هیچ.

  تازه تازه کشف کردم، زنی هستم بلند بالا و زیبا. 

   به بدترین شکل فهم کردم. وقتی خواهرم مرا به خانه‌اش وعده می‌گرفت در زمانی که شویش در سفر بود. دختر خاله جان به وقت ماموریت شویش و... بعد از نگاه مردانی که در جمع‌های غیر خانوادگی قلاب  می‌شد بر تنم. 

  مردک پدر سوخته در ده سال چنان بلایی سرم آورده بود که حتا باور نداشتم دوست داشتنی باشم،  در حد یک همسر!! 

   به تدریج که خودم را بیشتر و بیشتر می‌شناختم چنان پر بودم، چنان هنرمند، چنان با عزت نفس و ... که دیگه حاضر نبودم نه ان مرد که هیچ مردی وصله‌ی زندگیم باشد. 

  ذاتا مجرد بودم. چرا باید زیر یک سقف دو پادشاه بگنجد؟ 

   طاهره نبودم. 

   من هستم. مستقل، آزاده، عارف، ذاتا خود ، عشق، خود زیبایی خوده جوشش و خلقت. خودم را بارها رصد و وجب کردم. اهل نمایش نیستم. حتا در مراسم امضای کتاب. حتا در نمایشگاه کتاب. حتا در هیچ گالری نگنجیدم. 

  همه لذت خلقت برایم لحظات خلقت است تا پایان و بعد خلقتی دیگر. بی شعار و هیاهو. در چهار دیواری حرم. در مطبخی سرشار از عطر سیب و دارچین. در باغی به وسعت یک ایوان .

   چرا در نوجوانی فکر کرده بودم باید شو کنم؟ چرا تا سال‌ها تصورم بود ناقصم و در جستجوی نیمه‌ی دیگرم؟ کم رفیق بازی نکردم. کم سفرهای عجیب و غریب نداشتم. کلی به کوه و جنگل زدم از پی کاستاندا یا مولانا بازی. ولی من هیچ یک نبودم.

  ارزش داشت. همه‌اش حتا پای هم‌چنان دردناک و تصادف تجربه شده. تمام رنج‌هایی که کشیدم ارزش آزادی ذهن و روانم را از هذیان‌های زنانه را داشت. من، خودم را جستجو کردم، نساختم، یافتم. جوهره‌ی وجودی که با موسیقی، رنگ، خاک و دود عود دلشادم.

  می‌دانم وقت رفتن خودم را به خودم بدهکار نیستم. الهی شکر که جادویی می‌زیم.


۱۴۰۵ تیر ۱۰, چهارشنبه

سدوم و گمارا

 

ادم وقتی از دنیا می‌بره، در عالم خواب وارد ساخت و ساز جهان موازی می‌شه، تا دلت بخواد دفتر رویا دارم. جنس جور

  رویاهای فرویدی، یونگی، کاستاندایی و زمانی. زمانی همون رویاهای شفاف و رنگی است که تا ابد یادم می‌مونه. به وضوح و ثبات. بالا و پایین، کم و زیاد هم نمی‌شه. تا بیدار می‌شم همون‌طور خواب آلوده و بدخط در دفتر می‌نویسم. هوشیار که بشم ممکنه کم رنگ، بی رنگ، نصفه نیمه و ... اینا بشه.

اخیرن که نه از سال هفتاد و شش تقریبا اکثرش آخر زمانی شده، ولی نه ترسناک. یکی از همین‌ها مربوط به حوادثی است که در محله‌ی خودم شاهد رخ دادش بودم. 

  محله یعنی کل جهان ذهنی که به اختصار می‌شه محله‌ی برو بیای زندگانی. در همان رویا ادم‌های دو جناح متضاد افتادن به جان هم و بساط کشت و کشتار بی خون و خونریزی داغ بود. هر که می‌مرد بدل به تلی گل خشک شده می‌شد و در نهایت همه را بار تریلی جمع و بار زدن بردند.

  همیشه فکر می‌کردم لابد قراره باز انقلاب بشه و لابد من هم طرفدار یکی از طرفین. اما چند روزه فکر می‌کنم ، ربطی به ملت نداره وگرنه خون و خون ریزی در پی داشت. ملت هم قدرت برابر نیست. در نتیجه می‌مونه دو قدرت هم سان.

   خدایا رویت این قیامت را نصیب‌مان کن.

   تازه اینم که چیزی نیست. دو شب پیش هم به چی دیدم در حد جنگ ستارگان. ملت به فرار و جاده قیامت. سفینه‌ها هم به سرعت برق و باد روی سرمان مانور می‌دادند. نه که فکر کنی فضایی‌ها حمله ور شده بودند. خدا عاقبت ما را در این نظم نوین جهانی به خیر کنه.

  شما هم اگر این همه رویای زمانی داشته باشی تردید می‌کنی نه که اسیر زمان دایره‌ای باشیم؟ گرنه چرا رخ‌دادی که به شکل فیزیکی هنوز تجربه نشده را در گذشته بشه در رویا دید، ان‌هم دقیق و با جزئیات؟!

  

۱۴۰۵ تیر ۸, دوشنبه

کابل برگردون

 


نزدیک بیست روزه تلفن ثابت قطع و هر بار با صد و هفده تماس می‌گیرم صدای ضبط شده اعلام می‌کنه به دلیل کابل برگردان تلفن مورد نظر قطع می‌باشد.

  نه که فکر کنی فقط خط من ، کل ساختمان دچار است. دیروز از همسایه‌ی ساختمان بغلی که به اعتراض تشریف برده بود مخابرات منطقه شنیدم :

  - میگم ما شرکتی و چند خط هم‌زمان قطع و اینترنت قطع کی این مشکل حل می‌شه؟

 - والا موضوع سرقت کابل‌های کل محل است. صبر کنید انشالله بزودی مشکل حل می‌شه.

  من‌که متحیر چشمم به دهان همسایه خیره شده بود بعد از کمی فکر تازه متوجه منظور از کابل برگردان شدم. گفتم: با این حساب باید منتظر باشیم سارقین محترم کابل‌ها را برگردانند؟ تازه هر دو متوجه منظور مخابرات گرام از کابل برگردون شدیم.

  قرار نیست کابل جدید تهیه بشه. منتظرند آقای دزد خودش به کارهاش فکر کنه، از کار زشتش پشیمان  و خودش به زبان خوش  کابل ها را برگردونه.

  این مملکته ما داریم؟

شازده ویول ، خان والا


 

ادم نیازمند دوست داشتن و دوست داشته شدن و من چند برابر هر که می‌شناسم محتاج. مهم نیست انسان باشد یا موجودی کوچک و دوست داشتنی به‌نام ویول. هم خانه‌ی جدید من.

   این فندق خان سورپرایز زندگی برای من شد. منی که از فراق می‌سوختم و بال بال می‌زدم. نمی‌دونم بتونم به قدر شانتال دوستش داشته باشم یا نه؟ ولی طی دو هفته‌ای که از ورودش به زندگی‌ام می‌گذره توانسته حسابی  در دلم جا باز کنه.

  پسر هفت هفته‌ای من. والا از ادم دوپا خیری ندیدم ولی از این وجود مهربان کم لطف به زندگی و قلبم نرسیده. تا بود شانتال و حالا ویول. قدمش مبارک باشد و عشق بی حد من برای او آماده‌ی ارائه‌. 

  قرار نیست کوچک بمونه و یحتمل از شانتال بزرگ تر خواهد شد. خوبه شاید بتونم سرم را کنارش بذارم و زندگی خالی‌ام رنگ محبت بگیره.  بی حد عشق دارم برای ورزیدن و حالا که سهم من از زندگی به‌جای دو پا به چهارپا تغییر کاربری داده. همه‌ی محبتم برای او . 

   جانش را ندارم گرنه چندتا به سرپرستی می‌گرفتم و می‌رفتم چلک ساکن می‌شدم. من ضربدر طبیعت مساوی با خوشبخت

شب چره

 


   شب‌های تابستان کودکی من، پر از ستاره‌هایی بود که آن‌سوی پشه‌بند صبر می‌کردند،  به بخواب بروم. شب پر از صدای رادیو یا تی‌وی بود که از خانه‌های همسایه‌هایی که در حیاط آب پاشی شده و در ایوان خانه سرمونی تابستان را برگزار می‌کردند.

     تکنولوژی گسترده نبود که همه کولر داشته باشند. در نتیجه پنکه‌های کنار قالیچه یا گلیم گسترده در ایوان حضور داشتند و بر حسب عادت تی‌وی متمایل به حیاط و با صدای بلندی که به حیاط برسد نقشی پر رنگ داشت. صدای خنده‌ها و حرف‌ها رنگ زندگی بود و عطر هندوانه در فضا پخش بود. مردم شب چره داشند و محله حکم خانواده‌ای بزرگتر. 

    مردم هنوز آپارتمان نشین نشده و سبک زندگی باغچه‌ای رواج داشت. حتا پشت سفره‌هایی که پهن و جمع می‌شد،  زندگی جریان داشت و دل‌ها خوش. وقت خواب صدای قصه‌ی شب یا جانی‌دارل همسایه بغلی که از رادیو به گوش می‌رسید  جایگزین  لالایی مادر شده بود. حتا جایگزین قصه‌ی نمکی، درخت هفت گردو یا ماه پیشونی. چقدر خوشبخت بودیم. هنوز صدای بازی بچه‌های همسایه را که این ایام در ایوان‌ها یا حیاط ساختمان کودکی می‌کنند را دوست دارم و مرا به خاطرات خوب آوای قمری ها پیوند می‌زند.

  کی به فکر انقلاب افتاد؟ 

انسان روح است نه جسد

  حتمن از عصر نئاندرتال، هوموساپینس تا اشکال تکاملی انسان در آینده‌ای دوردست انسان با بیماری، ویروس ، حادثه، فاجعه ... مرگ غافلگیر شده.   دق...