ادم وقتی از دنیا میبره، در عالم خواب وارد ساخت و ساز جهان موازی میشه، تا دلت بخواد دفتر رویا دارم. جنس جور
رویاهای فرویدی، یونگی، کاستاندایی و زمانی. زمانی همون رویاهای شفاف و رنگی است که تا ابد یادم میمونه. به وضوح و ثبات. بالا و پایین، کم و زیاد هم نمیشه. تا بیدار میشم همونطور خواب آلوده و بدخط در دفتر مینویسم. هوشیار که بشم ممکنه کم رنگ، بی رنگ، نصفه نیمه و ... اینا بشه.
اخیرن که نه از سال هفتاد و شش تقریبا اکثرش آخر زمانی شده، ولی نه ترسناک. یکی از همینها مربوط به حوادثی است که در محلهی خودم شاهد رخ دادش بودم.
محله یعنی کل جهان ذهنی که به اختصار میشه محلهی برو بیای زندگانی. در همان رویا ادمهای دو جناح متضاد افتادن به جان هم و بساط کشت و کشتار بی خون و خونریزی داغ بود. هر که میمرد بدل به تلی گل خشک شده میشد و در نهایت همه را بار تریلی جمع و بار زدن بردند.
همیشه فکر میکردم لابد قراره باز انقلاب بشه و لابد من هم طرفدار یکی از طرفین. اما چند روزه فکر میکنم ، ربطی به ملت نداره وگرنه خون و خون ریزی در پی داشت. ملت هم قدرت برابر نیست. در نتیجه میمونه دو قدرت هم سان.
خدایا رویت این قیامت را نصیبمان کن.
تازه اینم که چیزی نیست. دو شب پیش هم به چی دیدم در حد جنگ ستارگان. ملت به فرار و جاده قیامت. سفینهها هم به سرعت برق و باد روی سرمان مانور میدادند. نه که فکر کنی فضاییها حمله ور شده بودند. خدا عاقبت ما را در این نظم نوین جهانی به خیر کنه.
شما هم اگر این همه رویای زمانی داشته باشی تردید میکنی نه که اسیر زمان دایرهای باشیم؟ گرنه چرا رخدادی که به شکل فیزیکی هنوز تجربه نشده را در گذشته بشه در رویا دید، انهم دقیق و با جزئیات؟!


