۱۳۹۳ آذر ۲۲, شنبه

گل آهاری‌




این شازده اسمش گل آهاری‌ست
از خودم می‌پرسیدم: نام قحظی‌ بود؟
اما در تجربه درسی عجیب یادم داد که تازه همین نیم ساعت پیش دو ریالی مبارکم افتاد
این گل هنگامی که باز می‌شه یک ردیف گلبرگ داره 
به تدریج یک ردیف یک ردیف گل باز می‌شه تا جایی که
هنگام خشک شدن این همه لایه به لایه گلبرگ داره 
که البته شاید به همین سبب عمر طولانی هم داره
یعنی همین الان که بیشتر گل‌ها به جز گلدان‌ها خاندان رز باقی برگ‌ها ریخته و به سمت خواب خزان‌گاه در حرکتند
و با وجودی که تمام برگ‌هاش خشک شده
این هنوز داره لایه‌های کم جون ولی جدید می‌ده
منو به یاد انسان سال‌خورده‌ای می اندازه که با تمام کهولت هنوز شوق زندگی داره و هم‌چنان
از ذاتت زنده و گل به بار می‌آره
اما دلیل نام آهاری
به تدریج  گلبرگ‌های زیرین خشک می‌شه،‌ در حالی‌که در انتها تو گلبرگ‌های تازه و زیبا می‌بینی
و با لمس گل می‌گی: آخی خشک شده


در حالی‌که زندگی برفرازش جاری‌ست
کاش ماهم بلد بودیم مثل این گل، بی وابستگی به گذشته و یا دلهره‌ی فردا در امروز زندگی کنیم
و هیچ مهم نیست اگر دیروزها تمام شده 
این نیاز ذهن است به جاودانگی و مالکیت
مالکیت زمان رفته و به پایان رسیده و اصرار به نشخوار دیروز و فردا



ویز ویز یخچال



زمانی بود که چشم باز کرده، نکرده لیوان چای به دست خودم رو به این‌جا می‌رسوندم
کلی فکر در سر و خروارها حرف بر زبان داشتم
چرا که می‌پنداشتم، می‌دونم
نمی‌دونم چی؟
همون چیزها که مشق شبانه روزم بود و از ذهن به این صفحه می‌نشست
و دارایی‌هایم بود
از دردها و شکست‌ها و بردها و باخت‌ها که البته شکر خدا
که بیشتر کامروا بودم و شاید
از این روی می‌انگاشتم می‌دونم و یا رسیدم
اما حالا نه می‌دونم و نه پام می‌کشه سمت جهان مجازی
شاید جراتم رو از دست دادم؟
که الهی شکر.
 معلومه بالاخره یه‌جایی یه چیزی این بند ترمز ترن رو کشید و مام با سر رفتیم توی صندلی جلویی
چشم می‌بندم و به سکوت نگاه می‌کنم
می‌بینم یه ترانس یخچال قدیمی یه جایی گیر کرده و وزه‌اش همه‌جا هست
البته نه آزار دهنده که بگم ایرادی کردم که البته به این آرامش رو به یمن آزمایشات اخیر دارم 
که از صد سوراخ سمبه از مخم تصویر برداری شد تا بفهمم
در سرم هیچی هیچی نیست
به جز توده‌ای پیچ در پیچ به نام مغز
گرنه که لابد توهم می‌زدم یه چی در مغزم رشد کرده و .............. لاب لاب