Tuesday، February 09، 2010

فی فی فیتیله . فردا تعطیله



ما نه‌تنها
اورانیوم با خلوص بیست درصد می‌گیریم بلکه بیست درصد ایام سال هم
تعطیلیم
یادش بخیر اگه قدیما بود از صبح ورد می‌گرفتیم
فی فی فیتیله فردا تعطیله و به قدر سالی بابت یک روز تعطیلی حال می‌کردیم .
فکر کن اگه به این تعطیلات یک هفته‌ای می‌رسیدیم هم باز می‌خوندیم
فی فی فیتیله
فردا تعطیله
اصولا ذات بشر اونی را می‌خواد که کمتر در دسترس باشه. وفور و فراوانی می‌شه حکم عادی و همیشگی
در نتیجه فقط می‌دونم دعا کنم همون‌طور که عاشق آب رفت و نایاب شد هر چی تعطیلی غیر جمعه و نوروزه ور بیفته
شکر وزریری چیزی نیستیم وگرنه کی می‌خواست بین این تعطیلیا رد کار و نگه‌داره؟
نه هوای خوبی که بری سفر
نه پای خوبی که بری ددر
نه برنامه کامل و بایسته‌ای که بگی آره
په ایی تعطیلی‌ چه فایده‌ای داره؟
راستی، شنیدی؟
قراره همه راه‌های به سمت تهران بسته بشه؟
یعنی شنیدم. خودم نمی‌دونم
ولی انگاری از چهارشنبه قراره جاده‌ها یه طرفه به سمت خارج تهران باز باشه؟
خدایا چی قراره تو این تعطیلی زوری، سرمون بیاد؟


Monday، February 08، 2010

پشت پرچین



دارم پا می‌ذارم اون‌ور پرچین، پدر منو ببین


یه چی بگم و برم دنبال کارم، آقا من بدجور و به طریقة خفنی دارم می‌ترسم
البته نا گفته نماند که بیرون از تهران یه‌پا شیرم
زمین می‌خرم می‌فروشم،‌یه‌وقتی تا خونه هم می‌ساختم
اما انگاری اینجا بدفرم ریشه دواندم و باید دونه دونه این ریشه ها رو از زمین در بیارم بدون این‌که آسیب ببینه
خب چیه؟
به سن و سال که نیست. به دل آدمه که چه‌قدر گنده و قوی باشه
نه که فکر کنی از چیزی می‌ترسم. باور کن چلک هر کدوم یه شب تنها بخوابین، صبح تهرانید
شرط نبندید امتحان شده قبلا، تازه توسط کسی که یک هفته پیشش می‌خواست خودش رو بکشه و راحت کنه
یه شب که موند قدر زندگی و داشته‌ها رو فهمید و به قید دو فوریت برگشت خونه پیش مامان و بابا
پس از چیزی هم نمی‌ترسم چون ماه‌ها اون‌جا تنهام و از چیزی هم نگرانی ندارم
پس این لعنتی چیه که با ورود اولین و دومین بازدید کنندة خونه قلبم رو چهارتا کرده و وسطش نمک ریخته مثل: قیف؟
آرزویی جز رفتن ندارم، از چی پریشون می‌شم، وقتی میان برای دیدن خونه‌ام؟
کاش اول دومی را بگیرند بعد بیان سراغ خونه خودم
چمی‌دونم اینم باب اطلاع بانوان گرامی که فکر می‌کنند هم‌تا و هم‌پا با مردا برابریم
نیستیم دیگه، واسه چی فیس الکی بیایم؟


Sunday، February 07، 2010

برسر دوراهی



زمانی که ما پا به مرز بلوغ می‌ذاشتیم
ابتدا، مجلات از سانسور " *تیمسار نصیری می‌گذشت " تا به‌ما می‌رسید
خدا رحمت کنه همه رفتگان خاک.
منم
شکر خدا این جناب رو نمی‌شناسم، اما تی‌وی یه برنامه از بازجویی یا نمی‌دونم چی ایشون پخش کرد و از ِرنگ انگشت‌هاش که بعدها فهمیدیم مورس می‌زده و ...جل الخالق این بشردوپای شما چه‌ها که نمی‌کنه؟!!
و صفات عالیه‌ای که از درایت و سیس
تم مدیریتی ایشان به‌گوش می‌رسید باعث شد دخترکان هم‌کلاسی ، خانم والده را به لقب منور " *تیمسار نصیری " مزین کنن که با کوچه‌مون که مزین‌الدوله بود تناسب پیدا کنه
القصه که یادمه اون زمان رمان های جن گیر، دختری از شهر کتان و بخصوص آیات شیطانی رـ اعتمادی که همه‌مون رو بی برو برگرد به دام دوزخ عشق‌های چنین و چنانی می‌انداخت از مجله در می‌آمد تا به دست ما می‌رسید
و ما هم ناچارا در ساعات زنگ تفریح قاچاقی
mp3 می‌خوندیم
اگه درس رو این‌طوری می‌خوندم بهتون می‌گفتم: نمی‌رم جایی که انوشه انصاری رفت، می‌رم جایی که بگن این همون‌جاست که شهرزاد رفت
حالا شمام زیادی جدی نگیراین‌وقت شبی اندکی مزاح برای سازگاری مزاج بسیار بقاعده و حکمی خط نوشت، حکیم‌باشی‌ حرم‌خانة پدری‌‌ست

همه این صغری کبری رو چیدم که بگم : این عکس و چندتای دیگر که همراهش بود منو به زمان رمان‌های، خفن استاد اعتمادی نازنین برد
و ما چه احمق‌های هالویی بودیم که با چه آب و تابی اونا رو دنبال می‌کردیم!! می‌خواستی تازه انقلابم نشه؟
داشتیم حرف خودمون رو می‌زدیم؛
مثلا: مجموعه داستان‌های دختران فراری یا بر سر دوراهی؛.. وای خدا جون قربونت جیگرم چه حالی می‌اومد و یه‌جور تابو شکنی بود که که همچی رگ‌هام رو زنده می‌کرد
انگار از پشت در به اسرار مگو یا اعترافات مردم پیش پدر مقدس گوش می‌دی
زورمون که به فرمانده نمی‌رسید؛ حکایت، تو دل‌مون فحش می‌دادیم بود. کارایی که دوست نداشت یواشکی‌ش قیمت داشت
حتا اگر یه روز ممنوع می‌کرد درس بخونم، قول می‌دم الان پروفسور بودم
خلاصه که کتاب‌های استاد اعتمادی بعد از هفده‌سال ممنوعیت قلم چاپ شد منو واداشت باور کنم، موضوع آی‌کیوی پایین نسل ما نبود که به خواب این قصه‌ها می‌رفت. ذاتا دوست داریم به یه خوابی بریم و بهش دل ببندیم
؟؟؟؟؟




من کرم و اصلا نمی‌شنوم که بخوام رادیو گوش بدم




من کرم و اصلا نمی‌شنوم که، بخوام رادیو گوش بدم

از عصر تاحالا از نگرانی مخم تیلیت شده
من که این همه عشق رادیو و تا وقت خواب از درد ناچاری هر موجی که یکی حرف بزنه دارم گوش می‌دم
نکنه یه‌ روز به‌خودمون بیایم ببینیم خدایی نکرده ساکن محلة بد ابلیس شدیم
با یه پرونده قطور تر از تجدیدی‌های گذشته
تازه نه اهل لنگر انداختن و نه کابل پاره کردن و ایناییم
ولی تو از کجا می‌دونی کالبدهای دیگرت در ابعاد موازی مشغول انجام چه غلطی هستن؟
اومدی یه رادیو بی‌ربط گوش بدن، پای تو گیر بیفته تو ماجرا
بی‌اون‌که بدونی ، خانم باردار شده و روحتم ازش بی‌اطلاع

چی فکر کردی ؟
دو تا قسمت ویکتوریا ببین، تازه دستت می‌آد با دارو به انجام چه چیزها که تن نمی‌دی بی اون‌که فرداش یادت باشه
اومدی این وسطا یه خبرایی هم بود و الکی پلکی با سر رفتی تو دیگ یه بازی خطرناک و وسط لیست مرتدین
از جایی که آدم باید خودش عاقل باشه، دیگه هیچ نوع رادیوگوش نمی‌کنم
حوصله ندارم ببینیم مث فیلم تلفن از طریق این امواج مشغول عملیات تروریستی‌ایم و
حالیمون نیست
چی فکر کردی؟ این اینگیلیسیا و آمریکایی های ذلیل مرده رو دست کم نگیر
فقط صبح تا شب نقشه می‌کشن کار دست ما بدن
حتا اگه راه داد با هیپنوتیزم و امواج صوتی
اوه حواس‌ها به ماکروویو های منازل باشه.
خدا رو چه دیدی اینم چه بسا بزودی تق اسباب جاسوسیش در بیاد

بپریم؟





وقتی یه‌جا گیرمی‌کنی و نمی‌تونی بال باز کنی
به پرواز نکردن و بال نزدن هم عادت می‌کنی
یه‌جورایی بال‌هات آتروپی می‌شه و حتا پرواز از یادت می‌ره
یه عمره هر کی ازم می‌پرسه تو چرا از اینجا نمی‌ری، دروغی به خودم و طرف می‌گفتم، خب اینجا شریک و خانواده و اینا
........ ولش کن اینجا برای خودم خانم‌کاریابی‌ام می‌رم یه‌جا دیگه گم و گور می‌شم
حالا که چوب‌های قفس ریخته و می‌خوام برم، نمی دونم واقعا این خواست قلبی منه؟
بله، خواستی‌ست با همه وجود
اما چی قراره منو نگران کنه؟ عادت‌هام. چشم بسته شب رو تو خونه راه می‌رم
راحتی؟
در دوسال و نیم اخیر سخت‌ترین روزهای زندگی‌م را گذروندم
خانواده
فقط از دست اون‌ها دارم می‌رم
می‌رم به جایی که دیگه روی سقفش صدای دوتا بچه آپاچی و مادر لْر سرگردنه بگیرشون و بابای ........ استخفر..... جایی که اینا تو رو وادار نکنه هر روز همه ایام پشت سر را به‌یاد بیاری و عذاب بکشی
بی‌شک اسمش بهشت می‌شه
خدایا به بهترین شکل جابه‌جام کن
یه‌جوری که کل دیگ زندگیم یه هم، مشتی و باحال بخوره
کسی چه می‌دونه؟
شاید گاهی هم راست می‌گفت که: از وقتی اومدیم تو این خونه همه چیز زیر و رو شد
و پدر رفت
بریم بلکه باب آمدن‌ها باز شد



اندر حسنات دانوب آبی



با اجازه هم‌محلی‌ها دمی به خمرة دریاچة قو زدیم و به یاد کودکی‌ها
درود و رحمتی نثار روح و روان پاک آقایان اشتراوس و چای کوف سکی کردیم
یادش بخیر این ایام راهنمایی که خانم والده ما دست از شیکی تحصیل ما در ده فرسخ و آبادی اون‌ور تر دست کشیده بود و ما صبح‌ها
با چشم باز دست در دست دایه و قدم‌زنان یک چارراه آن‌سو ترک تا دم مدرسة
راهنمایی قدم زنک می‌رفتیم
بعد هم با این آهنگ‌ها ورزش صبح‌گاهی و خلاصه خدا بده برکت
یا دانوب آبی یا بالة دریاچه قو و یا فندق شکن
چه ورزش و نرمش حالی ....آخی یاد مدرسه‌های مختلط بخیر که همه آبجی دادش بودیم

راستی، در پرانتز
(‌ یادش بخیر شاهکار پرویز صیاد در کاف شو. دریاچة قو با رقص ایرونی.)
" آقای صیاد، یادت زرین در خاطرات بلوغ و کودکی من "

و وای که می‌خندیدیم به پسر گنده‌های کلاس که مثل پروانه دست‌ها را بالا و پایین می‌بردند
و همان کاری را می‌کردند که ما می‌کردیم
ما دختر و اونا در سن خنثی بودن هنوز نرسیده به مرز بلوغ
هنوز نرفته به رویاهای خوش زیر پتو
باور کن خیلی از این پسران حوا بعدها که به چشم رفیق نگاهم می‌کردند گفتند که پسرها و سن بلوغ. خیال یه جنس مخالف تازه وارد
و ساعت‌ها تخیل پردازی زیر پتو
دور از چشم خانم والده و اهل خانه
که البته خیلی هم خوبه. چرا که نه؟ بالاخره انسان باید به یه انگیزه‌ای راه استفاده از تجسم خلاقش را به‌خاطر بیاره؟
چی بهتر از رویاهای زیر پتویی؟
خلاصه به‌ما چه؟
باز شد غیبت پسران حوا که
نه گمانم
غیبت‌شون در زندگی آدم تا دم گورعادی بشه

یاد آقایان چایکوفسکی و اشتراس در این وقت شب خوش که ما دوباره حالی کردیم



مشترک مورد نظر دار فانی را ترک گفته



ماشینم که رسما هفت هشت سالی‌ست افتاده کنار محل و فقط باب خرید و اینا تکون می‌خوره
داره غزل خداحافظی رو نه تنها می‌خونه
بلکه داره پاتیلش رو سرمی‌کشه
دیگه چه توقع از من که به این خانمی و حیوونی هستم؟
هرچی خودم رو نیشگون گرفتم و کبود کردم که چهارتا خط بنویسم
دیدم خیر مشترک مورد نظر دار فانی را ترک گفته
آنتن نمی‌ده
خب از همراه اول تا آخرت که کمتر نیستیم هی از خودمون خلقت ارائه کنیم
اونی که از صبح تا شب کاری نداره جز خلقت، اسمش خداست
نه بنده خدای حیوونی، بی عشق تنها مونده‌ای بنام شهرزاد
که تازه اسمشم بد رفته و به یومن هزار و یک شب همه فکر می‌کنن در این پرشین نایت چه‌ها که به این شهرزاد نمی‌گذره
آقا کاش بگذره
دوستان شایعه‌اش کنن
من درخدمت دوستانم، برای شما اومدم
ولی دعا کنید یه چی بشه
این انگشتامم دیگه جون نداره تایپ کنه


Friday، February 05، 2010

چه گذشت بر انبیا؟



چرا همیشه فکر می‌کردم فقط ابراهیم مبتلای کلمه شد؟
از آدم تا من همه به این ابتلا گرفتاریم
یا بد می‌فهمیم یا اون‌طوری می‌فهمیم که دل‌مون می‌خواد بفهمیم
یا یه چی تو این مایه‌ها. دینداری‌مون هم از این رشته جدا نیست
حیف از دینی که از ریسمان‌های الهی به رشتة ابتلای به کلمه بپیونده
ابراهیم باور نکرد قراره از بانو سارا بچه‌دار بشه، زوجه اختیار کرد
آدم باور نکرد نباید با ابلیس دم‌خور بشه و زد مستقیم به هدف و آنی کرد که نباید
به قول گلی صاحب‌ش گفته بود از این درخت نخورید. خب نخورید دیگه. آدم هم این‌قدر بی‌تربیت؟
به نوح هم گفت: کشتی بساز
و بین تمام این مبتلایان کسی به این فکر نکرد که
برای رسیدن به نقطة آزمون و خطا از چه تضاد بزرگی عبور شده؟
تمام سال‌های ساخت کشتی . چه استعاره چه حقیقت. بی تردید و در اوج ایمان بود؟
ابلیس گه‌گاه وسوسه و زمزمه نمی‌کرد؟
یا از لحظة قربانی اسماعیل تا رسیدن برکت الهی
چه گذشت بر ابراهیم؟
در فاصلة مصلوب شدن تا ... هر کجا، چه گذشت بر مسیح؟
و از آغاز حرکت تا قتلگاه ، چه گذشت بر حسین ؟
چه گذشت بر انبیا؟
و
چه می‌گذرد در این عبورهای دشوار برما، بر انسانی که در رنج آفریده شد؟
پیامبران با نیرویی مافوق بشر به‌دنیا نیامدند و همه به‌نوعی مبتلای همین کلمات سینه به سینه شده‌اند
در کتاب
بارها تاکید شده: نبی از جنس بشر فرستادم تا دردها و آلام شما را درک کنه
اگر فرشته بود که یک لحظه هم تاب نمی‌آوردید
خلاصه که خدایا از درک فرامین و اشارت‌های شما
تا فهم کوتاه مدت ما می‌دونی از من تا کجا فاصله است؟
تا ترس‌هایی که گاه حقیرم می‌کنه
ترس‌هایی مولود جهل
خدایا دمی مرا به حال خود تنها مذار


Thursday، February 04، 2010

اختتامیه جشنواره بیست هشتم




سالی که نکوست از بهارش پیداست
دیگه نتیجة جشنواره بیست هشتم از پیش پیدا بود
دست هیئت داوران و اینا درد نکنه
واقعا در این عصر لزومی به ثبت و نشر و ساخت هست؟
حتا اسمی از فیلم رامبد جوان" دختران حوا پسران آدم به‌گوش نرسید چه به نمایش
یا تصوری که از کار خانم درخشنده و یا .... می‌رفت و ...
آدم باید خودش عاقل باشه،
بلد باشه به‌موقع بخنده و خودی نشون بده
به وقتش داور جشنواره که هیچ
برنده سیمرغ و ........ می‌شی

to be or not to be




زندگی پرده در پرده‌ است و
دیگر هیچ
زندگی خواب در خواب و
هیچ نیست
زندگی یعنی
همین لحظه‌ها
تنهایی و
دیگر هیچ
زندگی یعنی، هیچ کس
حتا تو
هر روز هستی و
با غیبتت
دیگر هیچ
زندگی وبلاگ نویسی پشت پرده
و
دیگر هیچ
زندگی یعنی تا هستی، ما را خوش
نبودی،
دیگر هیچ

این نه گلایه است
نه هیچ
معنی واقعی زندگی‌ست



Tuesday، February 02، 2010

تنهایی عمیق آدمی



خوبی؟
من که خیلی خسته‌ام.
از صبح و میدان آزادی شروع کردم
تا........... اون‌جا که همیشه
به بی‌کسی می‌‌رسم و کم میارم و می‌خوام به روی خودم هم نیارم
یعنی وقتی همة فضای ذهن در گیر یک موضوع بشه
بسیار خسته کننده خواهد شد
هم زمان کش می‌آد و همه چیز یه جورایی تار و کرد می‌شه
البته با یه دوش و شستن هلة انرژی حالم کمی بهتر خواهد شد
ولی نمی‌شه با موهای بلند و خیس خوابید
و چقدر خوابم می‌آد
چرا هیچ امنی نیست این موقع‌ها بهش پناه ببرم؟
وقتی ذهن به سوژه‌های متعدد تقسیم بشه هیچ موضوعی این ‌همه مهم نیست
که آخر شب مغز آدم متورم و داغ کنه
منم یه چی تو همین مایه‌ها و اکسیژن به مغزم نمی‌رسه
و نمی‌تونم به چیزی جز خستگی و .......... فکر کنم
و این‌جاست که تنهایی عمیق آدمی هویدا می‌شه
دیگه لازم نیست تا مرز اتمسفر سوراخ شده، بالا بری تا بتونی تنهایی‌ت را ببینی
و درک کنی
از همون‌جا که نشستی می‌فهمی تا کجا تنهایی




Monday، February 01، 2010

چی بگم از عشق اول؟




منتظر بودم نوبتم بشه و اسمم را صدا کنند. محوطه پر بود از آدم‌های منتظری که هر کدوم برای چیزی اومده بودن که شاید هیچ‌وقت بهش فکر نکردند
از دایرة اجرای احکام می‌گم
اما نه موصوع حکم مهم بود و نه موضوع در حال اجرا
چیزی که خوب یاد گرفتم این‌که
همه‌چیز به وقت خودش می‌شه و من فقط باید صبوری را بلد بشم
اما یه نگاهی لمس‌م می‌کرد و از پله‌ها می‌اومد بالا ، رسید به‌من و ازم گذشت
دوباره و سه باره و چهارباره برگشت
دفعه دوم نگاهش کردم و به سختی تونستم به‌یاد بیارم که
یه روزی من عاشق این مرد بودم. عشقی که بهم حس خوبی می‌داد. البته عشقی احمقانه و خام
یه روزم پسر کوچیکه‌اش اومد و التماس دعا که اگه ردش کنی ما یه کاری می‌کنیم با مامانم آشتی کنه
و طبق معمول بارها مام به حکم زنیت و انسانیت پاروی دل و اینا گذاشتیم
نمی‌گم چه‌قدر پول فال قهوه فقط داده بودم تا اون روز که ببینم بالاخره عاقبت ما و این عشق آخرین مدل که خاری شده بود به چشم جمعیت نسوان چی می‌شه
خب چی فکر کردی؟
زنا همین‌طوری عاشق می‌شن. تو بدو بدوی رفقا و حسی که بهت می‌گه : اوه داره از دستت می‌ره
خلاصه که ما رفتیم و شانزده سال هم از اون زمان گذشته که امروز دوباره دیدمش
وای خدا ما زن ها چه موجودات عجیبی هستیم!!
پناه می‌برم به شما در حالی که ذل زده بودم بهش که داشت نزدیک می‌شد، در چند قدمی چنان نگاهم رو به سمت دیگه دادم که بدبخت از ترسش جرئت نکرد بیاد جلو و راهش رو کج کرد
وقتی از ساختمان خارج می‌شدم با شناختی که ازش داشتم مطمئن بودم الان اون بیرون منتظره
یه‌جوری پیچوندم و از پشتش گذشتم که نه‌گمانم اصلا رفتنم را دیده باشه
بعد هزار بار از خودم پرسیدم: احمق. چرا؟ دو انسان که بودید، یا نه؟
بودیم ولی حسی که از اون زمان به خودم تحمیل کردم شاید باعث این برخورد شد
به هر حال می‌خواستم فکر کنه، بس‌که پیر شده نشناخت‌مش. اون‌موقع‌ها خیلی فیس موهاش رو می داد که انصافا یه سیاه نداشت
و امروز، همه سفید بود. حتا به‌نظرم دوست داشتنی هم نبود.
و چه‌قدر خدا رو شکر کردم که همسرش نشدم
چون این شکلی‌ش رو دوست نداشتم
نه بخاطر موهای سپیدش نه اصلا دیگه اون آدمی که عاشقش بودم ندیدم
از نگاهش شناختم و دک و پُز همیشه فوق‌العاده شیک و تابلوش
اینم از پروندة اولین عشق، بعد از آقای شوهر
به هر حال به‌خاطر همه حس خوبی که با او تجربه کردم از هستی سپاس‌گزارم



تا بعد





خوبم
فقط خیلی خسته‌ام
از صبح تا غروب دور از جون.... دویدم
فعلا بگم هستم و ما خوبیم، تا بعدش خدا بزرگه
راستی
شماها خوبید؟
حتما همه خوب هستید
تا بعد

Sunday، January 31، 2010

چراغ‌های سبز راه‌های خدایی



چه روزی نه؟
حرف نداره.
من که خیلی خوشم امروز و حتم دارم یکی از بهترین روزهایی خدایی خواهد بود
مهم نیست دیگری الان چه حسی داره.
مهم اینه که من فقط با حال طبیعی خودم امروز را شروع کنم
و حالم از لحظة بیداری گفت: خوبه
پس امروز روز چراغ‌های سبز و راه‌های گسترده است
زندگی سلام
سلام که نفهمیدیم
بالاخره چی تو رو با این همه سختی‌ها دوست داشتنی کرده
نه که فکر کنی فقط این را نفهمیده باشم . خیلی چیزها را تا حالا نتونستم یاد بگیرم که شاید با اون‌ها مفهوم و رنگ رخسارة شما هم تغییر کنه و شما از یاد نبری که هم‌چنان در حال آموزشم و سخت نگیری

اوه گفتم سخت

دیروز چندتا کیف دستی‌ از اینا که بیمارستانا جدیدا مثل پکیج خانواده به دستت می‌دن یادگار بیمارستان‌های پریا و خودم را از خونه انداختم بیرون
در همین حال پریا چونه می‌زد که همه درجه‌ها را ننداز لازم می‌شه
و از من‌که:
بچه‌جان چرا با نگه‌داشتنش راه برای استفاده‌اش باز کنیم؟
و خلاصه که یکی از درجه‌ها را محض احتیاط نگه‌داشت
سرشب اومد که:
الکل نداریم؟
- برای چی می‌خوای؟
می‌خوام درجه رو پاک کنم. انگاری تب دارم
از دیشب افتاده رختخواب،‌ سرماخوردگی.
به همین سادگی
درجه کار دستمون نداد.
ترس پریا برای نگه‌داشتنش کار دستمون داد