۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

به قید دو فوریت



جاتون خالی
دیروز رفتم یه توک پا توی محل خرید آدینه کنم
چشمم به کتابفروشی محله افتاد که اون‌وقت جمعه باز بود
به قصد خرید مقوا « فابریانو » قدم به فروشگاه گذاشتن همان و .............. تق کارت بانک درآمدن همان
یعنی سر و پا از خودم ندارم
مثل خانم‌هایی که وارد طلا فروشی می‌شن
چنان هیجانزده و شاد بودم که اصلا نمی‌دونم چه‌ظور سر از قفسه‌ی رنگ روغن‌ها درآورده بودم 
بی‌هیچ فکری کسری رنگ برمی‌داشتم
دست‌هام می‌لرزید، قلبم چنان می‌زد که تو گویی بردنم بنز زیرپام بندازن
از بچگی کل پول توجیبی‌های من همین‌طور و در همین مغازه به قید دو فوریت تبدیل به ابزار نقاشی یا کتاب می‌شد
و من هیچ‌گاه نفهمیدم که عشقی بزرگتر از این در زندگی نمی‌تونم داشته باشم
و در گیر عشق‌های پوچ از خودم فارغ شده بودم

دهه‌ی هنر




این دهه‌ی عمرم را به نام روح خلاق الهی‌م آغاز کردم
یک عمر ول گشتم


همه کار کردم جز آنی که باید
یک عمر در جستجوی عشق تباه شدی
عمر باقی هم در پی یافتن چرایی حضورم در این نقطه‌ی حیات
حالا می‌خوام از هر چه پشت سر از هر چه عادت احمقانه دست بردارم
و این دهه را به‌نام هنر قصد کنم
قصد آفرینش، خلاقیت، قصد انسان خدا
من یادم رفته بود اصلا برای چه آمدم
همه چیز یادم رفت و گرفتار عادات مردم زمین شدم
عادت گمگشتی و پریشانی
من هستم
زیرا هنوز نفس می‌کشم
هنوز عشق می‌ورزم و هنوز خلاقم








قورت بی‌کسی




اون زمونا اجاق گاز نبود
و چه روزهاي خوبي كه درش تصوير اين چراغ نقش بسته
غذا را روي اين مي‌پختن. با سه فيتيله‌ي قابل تنظيم
گاهي بوي نفتش مطبخ رو برمي‌داشت
معمولا ديگ مسي روش بود و عطر خوشي به فضا مي‌بخشيد
هرچه كه بود، همين يك وجب قد
كل افراد محله رو خبر مي‌كرد كه آآآآآآآآآآآآآآآآآآي 
چه خورشتي
يادمه بي‌بي‌ روي اين چراغ تخمه‌هاي ميوه‌هاي « طالبی ، خربزه، هندوانه و ......... »  كل تابستون رو  بو مي‌داد و نوه‌ها مجبور بودند حين بودادن تخمه‌ها فقط بخندند
اين هم ترفند بي‌بي بود
به اين روش خانه را به خنده‌هاي بچگانه ميهمان مي‌كرد
ما اون‌موقع ماكروفر نداشتيم. 
اما، مطبخ حقيقتا مطبخ بود و درش مهر پخته مي‌شد
نه حالا كه با هزار امكانات حالش رو نداریم آشپزی کنیم و وابسته‌ی فست فوودهایی شدیم که در بی‌کسی قورت می‌دیم

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

جمعه‌های بچگی









همه چيز در حال تغيير و ما نمي‌تونيم در اين جهت هيچ‌كاري بكنيم 
مگر در حيطه‌ي ذهني
صبح كه با خودم يه قول دو قول مي‌كردم كه بيام از بستر بيرون يا نه؟



ذهن هي تكرار مي‌كرد: امروز روز جمعه است
و بر اساس ذهني من\ جمعه يعني تو نمي‌توني تا هروقت دلت خواست بخوابي
يعني از بچگي همين بوده\ كل هفته بال بال مي‌زديم براي خواب
روز جمعه از خروس خون بیدار بودیم
و شاید این همه کشف امروز من باشه
سی 
عرض می‌کنم








جمعه‌های من براساس جمعه‌های خوب بچگی و ایام بی‌بی‌جهان رقم خورده
در اون زمان بود که تا صبح بیست دفعه از خواب می‌پریدم، بو می‌کشیدم که اگر بوی غذا بلند شده باشه
یعنی کارناوال شادی حرکت کرده
جمعه‌های خوب و دلنشین بی‌بی و قانون دست بوسی بی‌بی که از صبح کله‌ی سحر آتیش در آتش گردون می‌چرخید و سرخ می‌شد تا به منقل کوچیک برنجی بنشینه برای اسپندی که همیشه بی‌بی هنگام ورود بچه‌هاش دود می‌کرد
منقل سر پله‌ها منتظر می‌بود تا با ورود هر یک از بچه‌ها و زاد و رودشان، خاکسترها رو کنار بزنه و مشتی اسپند بریزه روی آتش
مبادا حسودا چشم کنند جمع گرم خانواده‌ی مان را
و این جمعه‌های خوب بی‌بی بود که عطر برنج دودی و خورشت ظهرش کل محل رو پر می‌کرد
و تو گمان مبر این عطر بزم خانوادگی تنها از خانه‌ی ما برمی‌خواست
من فرزند عصر طلایی مهر و محبتم 
جمعه‌ها روز خدا بود و دست بوسی والدین
نه مانند اکنون که جمعه‌ها روز امام زمان شده است و بس





از همین‌جا بود که خواب جمعه‌ از برنامه‌های من برای ابدیت رخت بست و رفت
شاید ذهنم هنوز منتظر صدای فریاد بی‌بی‌ست که می‌گفت:
سنگ نزن بچه کوزه ترشی‌م می‌شکنه و نوه‌های ذکور که خنده کنان غیب می‌شدند


 

روزهای تاریک




از بهمن 57 تا شهريور 58 جهان زرين من زير و زبر شد
بهمن انقلاب و تير پدر رفت
شهريور جنگ شد و 
زيرپاهاي نوجوانم جهان فروريخت
امنيت، اقندار .... هرچه که در آن سن کم داشتم، به‌یکباره گم شد
در نتیجه هول هولی به پیشواز می‌رفتیم
به استقبال فقر و تنگدستی
نه که واقعا آره
حسش به زندگی دختری سی ساله با دو بچه‌ی بی‌پدر هجوم آورد
ما در واقع نمی‌دونستیم پدر چی داره چی نه؟
ما اصلا هیچی نمی‌دونستیم  
پدر برای ما مثل همه فقط پدر بود
دور از چشم بچه‌های این یا حتا همون دوره
قلک سیار نبود
ما هم ترسیده بودیم و پیشکی تمرین فقر می‌کردم



روضه تمام بریم قسمت شیرین ماجرا
شنیده بودم بچه‌های یکی از دوستان خانم والده، برخی ایام دمی گوجه با سیب زمینی می‌خورند و نامش شده، پلو سلطنتی
اولین غذایی که یادگرفتم و بختم همین بود
خب من فکر می‌کردم نه تنها ما فقیر شدیم که راننده، دایه، و مستخدم خونه هم فقیر شدن
فکر کن همه چیز سرجاش بود، فقط به میمنت لقب خانوم کوچیکه بر شانه‌های حضرت مادر
ما از نا برادر ناخواهری ها ترسیده بودیم
وای چه ایامی بود
من‌که همه‌اش منتظر بودم خواهرایی که عمری برام شاخ و شونه کشیده بودن بیان و ما رو با اردنگی بندازن بیرون
کلی طول کشید تا بفهمم داستان به این سادگی‌ها نیست
خب این سیاست حضرت پدرخدا بود
می‌ترسید بچه‌هاش تنبل و بی‌کاره بار بیان


یا تغذیه با سیب‌زمینی پخته،
 نشستن در نور فلورسنت و............ بی‌چاره این خانم والده خودش از سن الان پریسا کوچیکتر بود و ما چه سکان را در دستانش باور داشتیم
اما بگم از ایام نبود گازوئیل و نفت که این جماعت از کجا تا کجا صف می‌کشیدن
توی اون سرمای سیاه زمستون، سی بیست لیتر نفت یا یک باکس سیگار
  ما فقط نمایشش را دادیم
وقتی هم که جنگ واقعی تر شد سر سلامت ماه‌ها و هیئتی ساکن باغ پدری بودیم
بی‌حضور ناخواهر و برادری‌ها

همه‌ی رنج ما از ندانسته‌هاست
از تاریکی‌ست که می‌ترسیم از نبود اطلاعات






۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

ساعت 6 صبح آخر آبان




چي مي‌گن اين بزرگان كه عادات خوب نيستند؟
اگه عادت نباشه كه خلاف عادت بي اثر مي‌شه


نمي‌خوام   گير بدم كه حال الانم يعني چه اسمی؟
از نزدیکای ساعت چند نیمه بیدار با خودم کلنجار می‌رفتم که خوابم ببره و طبق معمول یه چی تو مایه‌های بیدار رویا بینی داشتم تصاویر رو از پی هم ردیف می‌کردم، بلکه به بخش عمیق برگردم. 
البته غیرارای و یحتمل از سر عادت
در عین حال هم نمی‌شد خواب را ختم و از جا بکنم
مثل چندماهه گذشته با حال متمایل به آنفالاکتوس پریدم وسط اتاق
طبق معمول تمام علائم آمد و ........... رفت تا در انتظار گرم شدن کتری پرده‌ی مطبخ را کنار کشیدم که.............


وااااااااااااااااوووو
فکر کنم مصداق دقیق جابجایی ادراک همین تجربه‌ی ساعت 6 صبح آخر آبان باشه
همین‌که چشمم افتاد به نیمه تاریک شفق و دیدن برخی چراغ‌ها روشن و برف روی کوه
توگویی پیوندگاه ما سوت شد................................... به همون لحظه‌ی نابی که یه‌جای خاطراتم همیشه پرسه می‌زد



نه انقدر مانا که بشه نگاهی کامل به تصویر و خاطره را بازیافت و نه چنان کوتاه که تو نفهمی
و چنان این خاطره‌ی ناکجای آسمانی ................. فلان و اینا درم  برانگیختگی خاصی ایجاد می‌کنه که با عدم شناسایی موضوع ، تصمیم گرفتیم حوالت‌ش بدیم به آینده‌ای هنوز نرسیده


تا..................................... الان
که دیدم این تصویر رویاگون مبهم نه در آینده که از گذشته‌ای زرین می‌آد
صبح‌های زود رفتن به مدرسه
مدرسه‌های پاییزی زمستانی، صبح‌های نیمه تاریک،  چراغ‌های نیمه روشن
ماشین‌های اندک و خلوتی خیابان؛  مجموعی از تصاویر صبح‌های مدرسه است
حس خوب روزهای بارانی و چراغ‌های روشن
 همیشه چه‌قدر این حس را  دوست داشتم، در حالی‌که به‌قدری زود راهی مدرسه می‌شدم که هنوز خواب بودم و تمام راه مثل گنجیشک تو سرویس  چرت می‌زدم
با هر صدای جیغ و خنده یا سوار شدن شاگردی تازه
از خواب می‌پریدم، هول می‌شدم،  خجالت می‌کشیدم که چرا خواب بودم
اونا چه می‌دونستن من اولین و دورترینی بودم که ساعت 5 باید سوار می‌شد
و از همین‌جا آغاز جدا سری من از درس و کتاب مدرسه شد

بی‌چاره حضرت والده سلطان که می‌خواست از کله‌ی سحر از ما یه چیزی بسازه تا بوق سگ 
سگ می‌خوابید و من هنوز بیدار بودم
چرا که باید به زور درس می‌خوندم یا تکالیف‌  وحشتناک انجام می‌شد


حالا بعد از این مبحث روان‌شناختی مدرسه
سل کن من چه بچه باحالی بودم که همون چراغ‌های روشن دمه سحری، هنوز می‌تونه منو این‌ حد به بهشت نزدیک کنه



کل ماجرا همینه
می‌شد تا یکی دوساعت آینده هم‌چنان در سراشیبی رختخواب با ذهن و خواب،  درگیر احساس سکته باشم 
یا با عقب کشیدن پرده و تصویری تازه
سوت شدم به حال دیگه
 این‌طوری می‌شه که می‌فهمی قلبت هیچی‌ش نیست
همه امراض در ذهن خونه کرده