۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

هنوز امید هست






بارون می‌آد جرجر، پشت خونه هاجر
 هاجر عروسی داره
دمب خروسی داره

یادت هست؟
  به خوبی یادم هست
چه کودکانه و مسرور بودیم با بارش باران یا برف
چه خوش‌دل و کودک که فقط نظاره به زیبایی‌ها داشت و از پشت هر قشنگ بی‌خبر بودیم
مثل کل داستان زندگی
نابلد بودیم و نورسیده، جهان به‌قدر تماشای ما و از دردسری آگه نبودیم
همه‌ی شوق بارش‌ها برای ما منجر به آزادی می‌شد . زیرا
نمی‌دونستیم باران زیادی سیل هم می‌شه و کسانی هم هستند آرزو ندارند هرگز نبارد
همان‌ها که بی‌جا و پناهند
هنگامه‌ی بارش من بودم و ذوق خوشی از رسیدن هر لحظه‌ی دایی جان‌ها که پیش از بام خود بام مادر می‌روبیدند
نه تنها برف اون زمون برف بود بل‌که اولادی هم حدیث دگری داشت
ما فقط زیبایی رو می‌دیدیم و بزرگترها به مشکلات پسه بارش‌ها می‌اندیشیدند
ما شاد می‌شدیم و بزرگترها دست پاچه
همه‌ی زشت و زیبای دنیا به همین قسم رخ می‌داد و تا زمانی که ما بچه و والدی پیش‌تر حضور داشت
جهان همان بهشتی بود که ما هم‌چنان در جستجویش هستیم



زندگی، دنیا، ای انسان
سلام به روزهای خوش باقی و راه‌های بسیار و زیبای پیش رو
هنوز هزاران راه، جزیره، کوه، جنگل و ...... که من ندیدم
پس هنوز از دنیا بی‌اطلاع و به استقبال فردا قلم خواهم زد


خدایی دور از دست رس




ای بدبختی از از این آدم بد فهم
برخی از ما از یه روز یه جای زندگی به این فکر می‌افتیم، بریم دنبال خدا
یه خدای دور از دست رس و غیر قابل درک که راهش بی‌شک به مسیری پر از عجایب و غیرارگانیک و ... می‌رسه
و هرچه به عظمت این خدا افزوده بشه، ما ازش دور تر می‌شیم و کار بسیار دشوار تر
ولی پای شعار و حرف و پوز زنی برسه، همگی علامه دهر و خدا شناسی به سمت درون، رو دست مولانا
همه شعار و حرف بیهوده
خدا که اگه بنا بود در قالب ما هم به سبک خودش خدایی کنه که هرج و مرج و هرکی هرکی می‌شد
مگر چند خدا در یک عالم می‌گنجه؟
خدای فراباور را باید سپرد به مخزن فراباور
او قصد به آفرینش کرد،‌
از روح‌ش درما دمید که به‌قدر خودمون 
در این جهان آدمی و مادی این موجود نیمه معنوی تجربه کنه
یعنی ما محصول یک سوال بزرگیم
اگه   ابزار داشتم و اینا زندگی چه حسی داشت؟ 
شدیم ما
تجربه‌ی حس زندگی با دست و پا و دل کوچک و عقل کم ... وقتی محدود به ابزار بشه از خدایی‌ش چی می‌مونه؟
که زیر میکروسکوپ یا در چراغ جادو دنبالش بگردیم
اون خدایی هم که در ذهن برخی از ما حضور داره، آچار فرانسه است نه خالق انسانی دارای روح آفرینش
می‌شه این خلقت و آفرینش را در حیطه‌ی زندگی‌های فردی وسعت داد
تا وقتی بیرون از خودمون، دنبال خدای خالق باشیم
ابلیس همیشه در انتظار و در کمین ماست



۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

لالالالا وزیرم




چي لذت بخش تر از بازي‌ست؟
و چه كسي خوشبخت تر از اوني‌ست كه از بچگي تا مرگ وظيفه‌اي جز بازي نداره
كاش يكي از شما پاي ثابت‌هاي گندم در اين سال‌ها گوشم رو محكم مي‌گرفت و مي‌پيچوند تا عقلم برگرده سرجاش
مثلا جناب هم‌شهري
و چه كسي بيش از انسان از خودش دور افتاده در اين جهان؟
عمر من به اندوه و مبارزه‌هاي وهمي طي شد. به جهاني گذشت كه اصلا براي منه انسان ساخته نشده بود
من
يه بچه‌ي نديده نشناخته پريدم وسط جهان آدمي
همه مهم بودن و درس‌خوانده. ما هم موظف شدیم خودمون رو عوض کنیم
چون، ذات و استعداد من فقط در جهت بازی بود و بازی هم که نشد نون
ماهی رفتیم و خوردیم به در بسته که یه چیزی بشیم شبیه اونای دیگه
چمی‌دونم. در ولایت ما تفرش مرسومه وقت خواب بچه، نئنو رو تکان می‌دن و چنین می‌خوانند
لالالالا وزیرم 
لالالالا وکیلام
لالالالا سفیرم
لالالالا حکیمم، طبیبم و ..... هر چه جز بیکارگی و تن‌پروری
مام افتادیم در همین مسابقات قومی و فرهنگی که مبادا از سایر هم‌شهریان گرام بمونیم جا و بشیم اسباب شرمندگی حضرت پدر
از دید من کار دشوار بود و باید به‌خاطرش سختی بسیار می‌کشیدی
و حرفه و تخصص من هیچ کار سختی نبود 
در نتیجه من موندم و توهم کاری دشوار. 
از ساختمان سازی و احتکار زمین شروع کردم« می‌خواستم پا جای پای پدرم گذارم. » تصادف کردیم و زمین‌ها ترشی شد برای روز مبادا و ورثه
خواستیم هر کاری بکنیم درش موفق نبودم؛ عمرم به رنگ و نقش گذشته بود
در امر کتابت هم که خوردیم به ته کوچه بن بست ارشاد و تاثیر اترژی انسانی برنوشتار و ............. تخته کردیم و بوسیدیم و گذاشتیم‌ش کنار
خلاصه که همه کار کردم جز اونی که براش به این جهان آمده بودم





هیچ کس جز ما ، ترس‌ و عدم اعتماد به نفس مانع ما نیست
من،                                                 نقاش به این جهان آمدم
نقاشی تنها بازی بچگی من بوده و در نتیجه کاری چنین لذت بخش که به‌خاطرش همه‌ی دروس رو دور می‌زدم به حسابم شغل محسوب نمی‌شد، زیرا که بیش از جناب خر درش کیف می‌کنم و کار همیشه در ذهنم امری دشوار و عرق درآری بود
چه‌طور می‌شه لذت و بازی بچگی منبع کار و درآمد آدم باشه
من در همین نقطه از بهشت آسایش بیرون شدم
ذهنم دربه‌در دشواری و عذاب می‌جست و کار من همیشه فقط یک بازی بود
به همین سادگی از بهشت بیرون شدم و بعد از کلی جون کندن دارم خودم رو دوباره مقیم‌ش می‌کنم
از صیح تا آخرین ذرات نور روز بازی می‌کنم
می‌خندم
دیروز حتا ساعتی از سرورش رقصیدم
بالا و پایین می‌پرم، برای خودم دست می‌زنم و هورا می‌کشم
این بهشتی بود که هزار سال ازش دور بودم


۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

قصد ساحری



يه چند صد سال اول متاركه به عصر انتظار طی گشت
دائم‌المنتظر بودم. یعنی می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم به فکر اونی بودم که:
بیاد و منو خوشبخت کنه
نه تنها منتظر که خیلی جدی از خدا طلب ارث ابوی گرام داشتم
که چرا یکی رو نمی‌فرستی بیاد منو خوشبحت کنه؟
بعد از یه چند صد سالی تازه فهمیدم :
 نه تنها بنا نیست کسی بتونه یکی دیگه رو خوشبخت کنه، بل‌که خوشبختی کیفیتی درونی و اندک اندکی‌ست
که تو وقتی همه‌ی تصاویر شادی‌های خرد و کلان زندگی‌ت رو در یک قاب می‌بینی
پی می‌بری، خوشبختی 
همین قطعات کوچک پازلی‌ست که خودت باید کنار هم جور کنی

منم امروز زدم به کار ساخت و ساز حال خوش
یا


یه‌جور قصد ساحری
الله اکبر
شده حکایت غضنفر که رفت مسیحی شد تا چراغ‌های کلیسا رو روشن کردن صلوات فرستاد
منم هرجا ولم کنی، باز سر از محله‌ی شیخ خوآن اینا، در می‌آرم
حالا
قصد حال خوش
وسط نیمه خوشانی نقاشی بودم که ویرم گرفت بپرم مطبخ و اسباب کیک یزدی‌ رو ردیف کنم

نیم‌ساعت کار داره تا تو بتونی برگردی به اتاق و نیم ساعت دوم رو به نقاشی طی کنی
منظور این‌که
وقتی به هر چه فکر و عمل می‌کنیم وارد چرخه‌ی زندگی ما می‌شه، وای از فکرهای بد شبانه روزی
القصه
 
دلم عطر فر و گرمای نون و اینا می‌خواست ننشستم تو آرزوها بهش فکر کنم
ساعت 3 و نیم سینی اول را در فر گذاشتم ساعت 4 و اندی به هر طبقه یک بشقاب شیرینی تازه و داغ دادم
نذر، هبه‌ی مهر
باقی را هم گذاشتم اندر سردخانه ، برای پریسا 

و این چنین بود که ساعت 5 زنگ زد که بیاد چی چی چی چی حافظا برای پریا برداره 
بعد از دو ماه اومد و شیرین‌یش را هم خورد و هم برد
نمی‌شینم کسی بیاد شادم کنه
شادی رو از درون خودم آغاز می‌کنم
باقی‌ش خودش می‌رسه
فقط کافیه حرکتی کنی


 
 

شخص بي‌بي‌جهان



امون از دست بي‌بي، 
با اين خيالاتي كه به‌خورد ما داد
از سید توی خیابون و سلام واجب تا حدیث لاک پشت
به يمن دوره‌هاي مرور« البته،  دیگه مرور بازی تعطیل  » هر چه تاريكي و غصه بود برچيديم ته صندوق افتاده دست كودكي و روز به روز كشفياتي درش انجام مي‌شه كه مي‌ترسم خودم آخرش محو بشم
  چيزي ازم نمونه جز، به روز شده‌ي بي‌بي
حضرت پدر تا دلت بخواد منظقي و به روز
خانم والده هم كه ...؟ هيچي . ايشان نان و ماست خودش رو مي‌خورد و  از خاطراتي كه به روز مي‌شه به كل بي‌اطلاع و مات
كه چه‌طور حضرت بي‌بي در وقت مانده كمال استفاده را كرده و من رو mp3 پر شدم
 به‌قدر همه عمر
بعد ديگه هيچ لزومي نداره كسي به‌من بگه خيالاتي يا ... 
 مانند اين مي‌شه كه به روح بي‌بي‌بزرگ بي‌احترامي كنند
تكليف ژن خيال‌پرداز و داستان‌سراي من هم روشن شد
موتور اصلي،   شخص بي‌بي‌جهان


بگم سی چی  این همه روضه خوندم

یادم افتاد به قصه‌ی آفرینش لاک پشت از قول بی‌بی که به هر ضرب و زور داشت من را برای این روزها تربیت می‌کرد.
یه خانومی از شهر و دیدارش رونده، گشنه و مونده با یه بچه به کولش ..... چی‌چی‌چی‌چی حافظا بچه خودش رو کثیف کرد ، زن درمونده دست برد و با تکه نان سفره‌ای که یادم نیست وسط بیابون از کجا سبز شد کثافت بچه‌اش رو پاک کرد
خدا از غیب دستمال ابریشمی فرستاد
زن پشتش قایم کرد و .... تکرار « حالا این‌که این‌چه زن خری بوده که از گرسنگی داشت می‌مرد و چی شد که نون ... بماند
آخرش خدا غضب کرد زن و دستمال ابریشمی های  پشتش  رو بدل کرد به لاک پشت
همه این‌ها رو می‌گفت تا قدر هر لقمه نونی که می‌خوریم بدونیم 
کلی تخیل و انرژی و ..... بابت یک لقمه نون
وای بی‌بی خوب شد نیستی تا این روزهای کفران نعمت را ببینی که از غصه جامه می‌دریدی، بی‌بی