۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

خنضر پنضر



دو روز گذشته به جابه‌جایی گلدان‌های بیرونی گذشت که باید به داخل برمی‌گشتن
کلی برگ خشک و آت آشغال بین‌شون بود که همین‌طوری دیده نمی‌شد
کلی برگ زرد و خشک شده اون وسطا پنهان بود که روحم هم ازش بی‌خبر بود
با جابه‌جایی گلدان‌ها، 
کلی مسطور به سطح نشست
و دیدم که ای داد برمن چه خبر بود پشت اون همه زیبایی که بهش می‌بالیدم
یه چی شبیه به ذهنم
ذهنی که فکر می‌کنم:
اوه ه ه ه کلی مرور کردم و چیزی بار پشتم نیست
در حالی که کافیه کمر راست کنم و خنضر پنضر کیسه‌ای که بر پشت حمل می‌کنم
یهووویی بریزه زمین
با این همه آت آشغال چه‌طور می‌شد شاد بود و وقت خواب از خود راضی بود؟
همون‌طور که این دو سه ماه برای خودم رفتم و آمدم و هی تکرار کردم:
عجب ایوانی!
عجب گل‌هایی!
عجب زندگی زیبایی و .... شکرانه‌های بسیار
 

باب دل ما








هوا حسابی باب دل ماست ، چنان که افتد و دانی
یعنی مهر ماه که می‌شه نمی‌دونم ازش بیزار باشم؟
یا دل‌خوش؟
به زمانه‌ی کودکی، بیزاری‌ست
به زمانه‌ی اکنون، شادی‌ست و پای‌کوبانی که از یاد کودکی برمی‌پاید
یعنی تو بگو کجای عمر من از اینک‌م راضی بودم؟
تو بودی؟
ما اصولن و اصالتن از آن‌چه که هستیم ناشادیم
و حسرت همان‌هایی را می‌خوریم که روزی به دور انداخته بودیم
من و خاطرات کودکی که درش پا می‌زدم، زودتر بزرگ بشم
شاید می‌خواستم پر بزنم و برم؟
زیرا
چیزی درونم مرموزانه زمزمه می‌کرد:
دنیا جایی‌ست در دور دست‌ها
دور از من
بیرون از من
پشت دیوارها
در جیب همسایه‌ها
در خانه‌هاشان
در رفت و آمدهاشان
همان‌ها که از پشت دیوارهای دل‌شان حسرت من و دیگر همسایگان را می‌خوردند
برای همین نمی‌خوام دیگه نه به گذشته انرژی بدم و نه به فردا
اکنون و این‌جا را خوش باش

 

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

کسی که مثل هیچ کس نیست



یادم می‌آد چه شب‌ها و چه روزها گریزان و نالان از خونه زدم بیرون
یا از فراق بچه‌ها در عذاب بودم یا از دست بدبختی‌های طی راه
از اقبال سیاه
از مردی که با دروغ تمام آینده‌ام را تباه ساخت؟
از مردی که بنا بود برسه و خوشبختم کنه؟
از مردی که بنا بود روزی پیدا بشه و عشق را با هم معنی کنیم؟
از زندگی که به هر چی‌ش دل سپردم، از دست رفت
اما همیشه باز در راه بودم
در راه فرار
در راه جستجوی کسی که مثل هیچ کس نیست
کسی مثل خودی که ازش همیشه در فرار بودم؟
وای خدای من
تا کجا با توهمات ذهن رفتم و از خود انگاشتم‌ش
تا کجا فریاد خودخواهی کشیدم که: پس من چی؟
سهم من چی؟
مال من کو؟
عشق من، شوهر من، فرزند من، خونه‌ی من، مال من
همه‌ی عمر در پی ذهن ذلیل مرده‌ی نکبت سر از وسط محله‌ی بد ابلیس درآوردم
چیزی رو از بیرون خودم می‌خواستم که تنها در اراده‌ی من بود
اراده‌ی آزاد رهایی و خوشبخت بودن
در این دانشگاهی که فقط برای آموختن به آن آمده بودم
قصد ماندن و جا خوش کردن داشتم
یله دادن و رسیدن


جفت پا




چشم باز می‌کنم
هنوز در بستر هستم، هنوز خودم را باز نیافتم
هنوز گیج و منگ دنیای خوابم که صدایی آشنا می‌ره بالای منبر
بسته به حال روز
یا از چلک که بی‌صاحب افتاده اون‌جا،  می‌گه
یا از بیماری گذشته‌ی پریا، گاهی از جنگ‌های با برادر و گاه از کمبودهای راه پشت سر
بستگی به این داره چه‌قدر پر زور بیدار شده باشه؟
یعنی هر چه در طی روز دستم جلوی دهنشه که ور نزنه
هم‌چی که خوابم می‌بره، جفت پا  می‌پره وسط رویاهام و یا 
تا چشم باز می‌کنم، می‌نشینه وسط اتاق
این چیه که کسی از پسش برنمی‌آد؟
پذیرش ما از حقیقت حضورش به نام بخشی از ما
ما بهش قدرت دادیم که باشه
چون فکر می‌کنیم که تفکر ماست و باید چاره‌ای بیاندیشه
چاره برای چی؟
گذشته‌ی رفته و پشت سر؟
وقایعی که هیچ کاری جز رهایی از آن ها ما را نیست؟
تا کی این پشت من تحمل حمل این همه تاریکی و شکست و ..... ی رو داره که تمام شده و رفته

هزار سال




هزار سال از سفر زمینی‌ام گذشته و تنهام
هزار سال تنهایی می‌زنه روی دست صد سال تنهایی گارسیا مارکز
نه؟
هزار سال زیستم و هم‌چنان تنهام
نه عشقی و نه فرزندی، نه همسری و نه کسی که از بابت حضور هزار ساله‌ام کف بزنه
تشویقم کنه
شماها هم که ساکت می‌آیید و ساکت می‌رید
گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته این هم شد زندگی؟
پس به چی باید دل‌خوش کنم؟
به کی؟
به کدوم مسیر؟
به کدام نقش خوش زندگی
تا هنگامی که تنهام؟





من یکی از بهترین مادران جهان و بهترین همسران دنیا
من یکی از بهترین والدهای دنیا و بهترین همسر دنیا بودم
یک موجود ژنی که از هر انگشتش هنر می‌ریزه
نویسنده‌ای توانا که تونسته بعد از هزار سال و از پشت ارشاد شماها رو به این‌جا بیاره
منی که می‌رفتم و طبیعت صدام می‌زد، کوه دعوتم کرد و در چلک جا خوش کردم
منی که هم زیبا و هم متمول، هم باهوش و هم کدبانو
هم عارف و هم عاقل بودم
تازه 
یکی از بهترین شاگردان شیخ اجل دون خوان
کی می‌تونه به قدر من در این دنیا خنده‌ی مستانه کرده باشه
کی‌می‌تونه به حد من خاطرات عاشقانه و عشاق کشته و مرده داشته بوده باشه؟
کی می‌تونست به قدر من عشق را فهم کرده باشه و از بودنش به بشریت خیر رسونده باشه؟
من
فقط من بودم که برای مادر بهتر از برادرم و برای فرزندانم از پدر شیرین‌تر بودم
مادری فداکار که بعد از صدها سال تنهایی هم‌چنان تنها موندم
منی که با مرگ بار ها رقصیدم و غزل سرودم
وای خدا چی ساختی؟
ایول دمت گرم



هزار سال در وهم زیستن
در وهم دنیا را تعریف کردن
در وهم خندیدن و گریستن
در ذهن زیستن
این من‌ها را به اداره‌ی بازیافت هم اگر بدی
یک کیسه زباله‌ی حاصل بازیافت هم به دستم نمی‌دن
سی چی ان‌قدر در رنج و عذابیم؟
سی ذهنی که جز اندیشه‌ی وراج نیست؟
ذهنی که حتا مال خودم نیست و با سیب تلخ حوا به زندگیم راه پیدا کرده؟
و اگر من نتونم از پس اندیشه‌ی کاذب و توهمی خودم بر بیام
تو بناست به دادم برسی؟
من اگر خودم را دوست نداشته باشم و به کمکش نیام
تو بناست به کمکم بیای؟
یا من؟
من باید به کمک تو بیام؟
من باید صدای وراج مداوم ذهنی که دائم مقایسه می‌کنه و کینه توزه
ذهنی که طماع و طلبکاره
ذهنی که خاطره‌ای جز درد و زشتی نداره؟