یادم میآد چه شبها و چه روزها گریزان و نالان از خونه زدم بیرون
یا از فراق بچهها در عذاب بودم یا از دست بدبختیهای طی راه
از اقبال سیاه
از مردی که با دروغ تمام آیندهام را تباه ساخت؟
از مردی که بنا بود برسه و خوشبختم کنه؟
از مردی که بنا بود روزی پیدا بشه و عشق را با هم معنی کنیم؟
از زندگی که به هر چیش دل سپردم، از دست رفت
اما همیشه باز در راه بودم
در راه فرار
در راه جستجوی کسی که مثل هیچ کس نیست
کسی مثل خودی که ازش همیشه در فرار بودم؟
وای خدای من
تا کجا با توهمات ذهن رفتم و از خود انگاشتمش
تا کجا فریاد خودخواهی کشیدم که: پس من چی؟
سهم من چی؟
مال من کو؟
عشق من، شوهر من، فرزند من، خونهی من، مال من
همهی عمر در پی ذهن ذلیل مردهی نکبت سر از وسط محلهی بد ابلیس درآوردم
چیزی رو از بیرون خودم میخواستم که تنها در ارادهی من بود
ارادهی آزاد رهایی و خوشبخت بودن
در این دانشگاهی که فقط برای آموختن به آن آمده بودم
قصد ماندن و جا خوش کردن داشتم
یله دادن و رسیدن
