۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

انگیزش هستی










چیزی هست به‌نام قصد خالق که من بهش می‌گم: انگیزش هستی
بذار از اولش بگم:
دلیل دوستی  من با فرهود برسر همین قصد آفرینش بود
با اهل و عیال داشتن به ریش من می‌خندیدن که با سلام و صلوات بذر در خاک می‌کاشتم
آدم‌های منطقی و احیانن دانشمند از جهتی از جهان دورند که ما دری دیونه‌ها بهش چسبیدیم



و کلی براش از انگیزش هستی گفتم و این‌که ما هم حامل همان روح الهی هستیم
و چنی به من خندید
گذشت و دوستی ما مثل سایر مردم با یک تضاد شروع شد
حالا که کلی از اون سال‌ها گذشته و یکی از اعضای خانواده‌اش شدم می‌خوام این هدیه رو به همکشهری عالمم بدم
درسته که مهم است خاک، فصل ..... همه چیز در ارتباط با نباتات
اما از همه‌ی این‌ها مهم‌تر قصد خالق است و آفرینش
من هم ذره‌ای از اون روح الهی مانند همه‌ی شماها با یک تفاوت مهم
من به ایمان پس از مرگ رسیدم
باقی باید به انتظار ایمان بمانید
این پیاز ها در دو تاریخ و به دو دلیل مختلف در خاک نشست
تا الان فقط یکی از سنبل‌ها که به داخل منتقل شده بود، به گل نشست و تمام هم شد
 اما مثلن این یکی در همان روز به خاک نشست اما هنوز گل‌ها باز هم نشدن و الباقی که به فاصله‌ای نه چندان و برخی هنوز با گل حتا فاصله دارند
همان‌ها که بنا بود عیدانه بدم و بر سفره‌ی هفت سین کل ساختمان نشسته باشم
حالا همشهری اعداد و ارقام و زمان‌بندی‌ها رو ولش
به قصد آفرینش خالق بچسب

۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

پسر فروغ فرخزاد




دیشب با کلی بهت و حیرت این فیلم رو ایمیل کردم به پریا
بعد هم تلفنی کلی براش منبر گذاشتم که:
فکر کن مثلن دوست داشتی از چه زنی زاده بشی؟
فروغ چه‌طوره؟
همشهری و قوم خویش دورمون؟
زنی که هزار بار به اتهام شباهت‌های غیر اخلاقی مرا به او شباهت بسیار دادن
البته فقط در محافل آشنای همشهریان گرام که همیشه درپی افتخارات چنین و چنان هستند و فروغ هیچ‌گاه موجب افتخار بانوان خاندان نخواهد بود
حالا من از دخترم می‌پرسم:
دوست داشتنی دختر فروغ بودی تا مادری سرشناس و پر افتخار می‌داشتی ولی تنها نشانه‌اش
سنگ قبری بود و آوای دهل؟
تهش حتا نتونی دو واژه را صحیح برزبان بیاری؟
و فرزند فروغ باشی؟
اصلن مهم نیست ما از کی به جهان وارد می‌شیم
مهم جوهره‌ی وجودی و ذات الهی ماست
گرنه که من دو دختر دارم که یکی تو گویی از من است و دیگری از نامادری
بی کوچکترین شباهتی به هم


۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

ماشالله



امشب همون شب موعوده پریاست
امتحان و اجرا در برابر جمع
نزدیک دو ماه من  و خودش رو چلوند تا امشب بشه
یک ساعت پیش یکی از اون حال‌های آشنا رو داشت
اضطراب و فراموش کردن همه‌ی نت‌ها
در واقع دو روزه حال بیمار گونه‌ی وحشت موجب شده، هنگ کنه
بالاخره درس است و تکلیف دانشگاه
اما من سی همین چیزها هیچ چیزی نمی‌شم
هرگز در جمع خودم رو نمایش نمی‌دم
زیرا
برام مهم نیست دیگران درباره‌ام چه می اندیشند؟
مهم لذتی‌ست که در حین کار می‌برم
و بعد فراموشی و کار بعدی
باید یاد بگیره
کافیه خودش رو بکشه کنار و اجازه بده خدا بره و پشت ساز بنشینه
یک‌ماه پیش فکر می‌کرد اگر سازش عوض بشه همه چیز حله
ساز هم عوض شد و داستان از سر چشمه بند اومد
اومد تا بفهمه، جادو و معجزه ماییم
نه ساز 
او در همین ایران با همین ساز یاماها، برگزیده شد بره و به خرج دولت اجنبی ادامه تحصیل بده
و هم‌چنان هم بورسیه‌اش قطع نشده
باید ما این رو بفهمیم که معجزه ماییم، خدا ماییم
نه اشیاء

مادر زمین




من‌که همیشه اصل خیال
فکر کن تازه توهم هم بزنم
دیشب که یعنی دمه صبحی که داشتم مثل عنکبوت در کارگاه این‌ور و اون‌ور می‌شدم نگاهم
رفت و روی صندوق چمباتمه زد
به‌یاد استاد انوش رحیمی و این‌که 
چه خوش قدم و سبک بود؟
چهارتا بوم نقاشی شده و در رزومه‌ی من موجود نبود
این‌که کلی بوم گوشه اتاق هست به تو مجال می‌ده تا کار نیمه خشک می‌شه
تو اتود کار بعدی که در سرت بازیگوشی می‌کنه رو بزنی
تازه می‌تونی از حقوق دختران حوا در حرم حضرت پدری هم حمایت کنی
یعنی
تابستونی برای دانیال که اومده بود ایران یک جفت اسب کشیدم
الان هم که باز هم دانیال می‌شه سوژه‌ی تالبوی خونه
چی می‌مونه؟
بغض دل آرام که عزیز دل عمه است و دوم اسفند هم تولدش بود
در نتیجه
اول یک پارچه، بعد لته‌ی دوم و سوم
کار دل آرام در حال اتمام و کار دانیال تا پایان راهی نداره
و من اول با نقاشی دل‌آرام وارد خونه‌ی اخوی می‌شم
بعد تابلوی اخوی 
چی می‌شد اگه عادت کنیم به‌جای همه‌ی عزیزان هم فکر کنیم
من‌که حتا به زمین هم فکر می‌کنم و پای ثابت سازمان بازیافت محله
یعنی دلم نمی‌آد هر چی هست رو بدم بریزن در دل مادر
زمین


چپ یا راست؟



گاهی هم این طور می‌شه؟
نه
هیچ‌گاه این‌گونه نبوده که حتا نتونم بخوابم
دیشب دیگه از خستگی به رختخواب رفتم و می‌فهمیدم که به قدر بیل زدن زمین بدنم درد می‌کرد
هنوز هم شاید یه‌نموره درد داشته باشم
اما شیرین‌ترین داستان زندگی‌مه
در این چند هزار سال همه کار کردم
البته جز طبابت و خلبانی
از وقتی هم که یادم می‌آد و شاید هنوز قدم به طاقچه نرسیده بود
کلاس نقاشی می‌رفتم
از ده یازده سالگی
از این رو همیشه حتم داشتم که من
نقاش به دنیا اومده بودم اصن
ولی چی می‌شه که تا امروز چنین تجربیاتی نداشتم؟
صبح یاد فالگیری افتادم که یه روز گفته بود 77 سال عمر می‌کنم
و  کلی گریسته بودم
طیهو فکر  کردم ، 
وای..................  یعنی
 هنوز کلی وقت مونده تا هم‌چنان نقاشی کنم و لذت ببرم؟
از شدت لذت، نتونم بخوابم
از شوق رنگ‌ها روانم به پرواز بود 
چرا این همه سال این ذوق رو نچشیده بودم؟
همین برای من بس
بعدش نقاشی بعد
این‌طوری دوباره می‌رسم به خالق و لذت خلقت هر لحظه و
این‌که چه‌طور می‌تونه وقت کنه بیاد بالای سرمن چوب خط بزنه
که با پای چپ رفتم موال یا راست؟