۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

قصد آزادی


اصولن هستی بی‌کار و انگیزه حتا نفس نمی‌کشه

و نه من و نه تو از هستی جدا نیستیم
یعنی اگر وا بدی خودش می دونه چه باید و چه نه
زیرا
باید این‌طور می‌شد
باید این زمان تجربه می‌شد تا به خودم باز گردم و اگر چنین نبود
تا ابد کاستاندایی می‌موندم دربست
بی‌اون‌که بفهمم راز منم
به خرافه می‌گرویدم و از خاک یا مکان معجزه طلب می کردم
و چه ساده اندیش بودم که راز و معجزه  در حیطه‌‌ی زمان و مکان گنجانیده می‌شد
چه تصور خام و باطلی که می‌پنداشتم
اون سال در چلک معجزه‌ای رخ داد و من جدیدی به تجربه‌ رسید
و همه را از شیخ کارلوس می دونستم
فکر می‌کردم برای بازگشت به خویشتنم باید دوباره هزاران متر زمین بیل بزنم
خودم رو زیر آفتاب کباب کنم
ملق بزنم و سر و ته و با روح راز و نیاز کنم
ساعت‌ها مرور و ................................................................ چه و چه
که دوباره به آزادی رجعت کنم
آزادی من، آزادی روح‌م از بند ذهن بیگانه
چه حسرتی بر دوشم بود که چرا قدرش رو ندونستم و همه چیز خراب شد
و وحشت از قهر روح ، موجب بستگی دست و پایم شده بود
باید این خطاها و فاصله‌ها رخ می داد تا به حقیقت اعظم رجوع کنم
من خوبم
حسابی هم خوب
برگشتم به معجزه
به حال خوب
روی ابرها و ......... دوباره به خود بازگشتم
راز در قصد مرگ بود و بس
یعنی درست روزی که زار می‌زدم و از خدا مرگ طلب می کردم
دوباره اتفاق افتاد
همون نقطه که قصد قتل منه ذهنی کردم و گفتم:
بمیر
هرطور بلدی بمیر، عر بزن، غلت بزن، هرکاری دلت خواست بکن
  دیگه برام مهم نیست و به انتظار مرگ نشستم
وسط پایتخت، در طبقه‌ی پنجم، بی پشتک و وارو



  در یک لحظه اتفاق افتاد و به خود بازگشتم
بدون حضور کارلوس و خوان بازی

از هیچ دردی فرار نخواهم کرد که هیچ چیز بی‌دلیل و نتیجه نیست
البته این برای منی‌ست که به رشد و حضور روح ایمان کامل دارم
 آزادی  از قرار با کمر همت به قتل منه ذهنی آغاز می‌شه
همون هنگام که وا می دم و می‌گم بمیر
و نگاهش می‌کنم
بی‌ترس و گریز
بی دارو و فرار از  خانه‌ی این یا آن
فقط منتظر مرگ موندم و .....
  گفتم:
دیگه حوصله‌ات رو ندارم. نه حوصله‌ی به مریضی زدن‌های خودت
نه ننه من غریبم‌های راه به راه
می‌خواهی بخور نمی‌خواهی نه 
می خواهی بخند نمی خواهی زار بزن
کاری از دست من برای تو ساخته نیست
  خسته‌ام کردی و این زندگی با تو برام قابل تحمل نیست
و به انتظار مرگ نشستم


مهم نیست درد بکشم، ازش نباید ترسید 
نباید دنبال شفا و دوا رفت
باید باهاش چشم تو چشم شد و نشست
نه خودکشی و نه هیچ ارتکاب به جرمی
فقط باوری عمیق که دوباره
 خسته‌ام کرد از خودم
و کلید دقیقن همین‌جاهاست
که به ساعت نکشیده از جا برخاستم و دوباره خودم شده بودم
آزاد و سبک
نوک پنجه و رضایتمند 
با باوری عمیق و اصیل که من از خدا هستم
گور بابا باقی و درک باهم



خب دیگه دهانم برای لاشه خوری باز نمی‌شه
 همیشه برحسب عادت غذا خوردیم و کلام خدا:
که ماکیان و چهارپایان برای روزی بشر در این جهان هستند
و ذهن هم نوکر عادت‌ها
  در سکوت اخیر ذهنی نمی‌تونستم بر حسب عادت دهان باز کنم و فکم به جمبش درآد
هر لقمه تعریف و معنا داره
این لنگ مرغ زبون بسته‌ای‌ست که تا همین چند روز پیش از بودن شاد بوده
گوشت قرمز هم که اصولن بیش از سالی یکی‌دوبار نمی خورم، 
غذاهای دریای هم که هرگز لب نمی‌زنم
ما بودیم یک فقره دوپا به نام بانو مرغ
که دیگه دهانم به سمتش باز نمی‌شه و از گرسنگی هم نمردم هنوز
این همه از درک احساسات عمیق یک هاسکی بود که به خودم آمدم
این ها هم احساس دارند و زندگی می‌خوان و چه‌طور می‌تونم برای بقا خودم مرگ دیگری روبخوام؟
حتا اگر شده ماکیان خدا



موجود زنده‌ای به قتل می‌رسه  تا من وحشیانه بخورم‌ش
فقط اسم آدم خواری بد در رفته؟
حالا دارم طبخ انواع غذا با سویا یا .... رو تمرین می کنم
هیچ مفهوم مقدسی هم نداره
طبع‌م عوض شده به همین سادگی

همین
 خوبم
زیاده هم خوب
نقاشی می‌کنم تا پوست استخوان
 کسی نگران‌م  نشه
به بهشت بازگشتم و مقیم شدم
روی پای خودم
بی‌کارلوس و .......... اینا
فقط قصد
قصد آزادی و تماشای مرگ ذهن



۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده



الو الو
صدام رو می‌شنوی؟
کسی هست؟
یکی منو از وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده بکشه بیرون
سرسام گرفتم
خوش به‌حال اونایی که زدن فک منه ذهنی‌شون رو آوردن روی آسفالت و از شرش خلاص شدن

خوش به‌حال‌ همگی
یعنی دو سه پرونده‌ی داغ یه ده بیست روزی‌ست مونده توک زبونم و
از جایی که با روح‌م عهد بستم هیچی نگم و سکوت کنم
و اجازه‌ی مداخله به منه ذهنی ندم که خودش رو به هر طریق ترمیم کنه،
دارم خل می‌شم
یعنی ذهن‌م گذاشته توی کاسه ام و کل انرژی‌های حیاتیم رو دزدیه
نمی ذاره نقاشی کنم
یعنی امروز سرم، تو گویی بازار مس‌گرا
هر ضرب قلم یک هیجان کاذب که می‌خواست از جام بکنه و واکنش نشون بدم
به هر راهی که بلده
به هر زبونی که در این چند هزار ساله یاد گرفته
با هر مکر به گوشم خونده:
خب حداقل یه ایمیل بزن
زنگ بزن به فلانی براش پیغام بده که فکر نکنه خر بودی
و انواع وز وز که سالیان دراز ازم دور بود 
چون
بی معطلی واکنش رو داشتم
بعد هم که تموم می‌شه، پشت دست می‌زنم که:
ای داد باز خودم رو کنترل نکردم
این‌بار در فشار وقایع جدید و پشت هم گیر افتادم
هی ما عهد می‌بندیم و زبون به دهن می‌گیریم
این ذلیل مرده هی می‌برتم وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده
به خودم می‌آم می‌بینم یک نی فرو کرده در مغزم و داره شیره‌ی جونم رو می‌کشه
جخت می‌پرم سرجام و دوباره و سه‌باره تکرار
والده‌ام پس از یک هفته آمده بالا 
فقط خدا می‌دونه چنی خودم رو جویدم، دریدم، ریز ریز کردم که دوباره کنترل از دستم خارج نشه 
و مردم تا همین حالا که اومدم حداقل این‌جا بگم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای دارم خفه می‌شم
خدایا یا من رو بکش یا این ذلیل مرده‌ی نکبتی رو بردار


فقط دلم می‌خواد تهش بشه و 
تو نباشیل
آی که چه به‌سر زندگی‌م آوردم  این همه سال



من هیچ




شماها سالی چندبار مکاشفات تازه‌ای از خودتون دارید؟
ماهی؟
هفته‌ای
یا هر روز و ساعت؟
مال من از دستم در رفته مثل، کش
و اگر بناباشه تا وقت مرگ همین‌طور در حال کشفیات نو به نو باشم، به‌طور قطع و یقین هیچ‌گاه زندگی نکردم
زیرا
برای خودم ناشناخته بودم و تازه تازه هی کشف می‌کنم و
در نتیجه هیچ‌گاه درست و باب نبض حقیقی خودم زندگی نکردم
دو سه روزی‌ست یه نموره بیمار و بی‌حالم
 زیرا دیگه نمی دونم چی بخورم؟
اصولن اهل گیاه‌خواری و این ها نبوده و نیستم
در ایام چله نشینی هم کلی پوست می انداختم
یا بهترین اوقات، هنگام روزهای انگور بود که بعد از دو سه روز حس می‌کردم، تنم بو می‌گیره
سی این‌که وقتی تو شبانه روز فقط آب و انگور بخوری
مثل این می‌شه که خودت رو بستی به شیر آب و سموم بدن
می‌ریزه بیرون
اما تهش منتظر بودم برگردم به دندان‌های نیش و کباب داغ
حالا در هیچ چله‌ای ننشستم اما
پنداری افسردگی شدیدی دچار شده باشم که از داستان هاسکی شدت پیدا کرده
این‌که چند روزی‌ست متصل بغض دارم و عر می‌زنم
بی‌خود و بی‌جهت 
یعنی، افسردگی
ولی این‌که نتونی لب به غذا بزنی
یعنی بارداری و زن ویاردار
درست حالی‌ست که من پیدا کردم
نه می تونه لب به گوشت بزنم، از هیچ نوع
نه تحمل کوچکترین وزشی رو دارم
کلن ریخته بهم حالم
از همه بدتر 
حس خویشی و نزدیکی افراطی که نسبت به تمامی حیوانات پیدا کردم
از شانتال بگیر بیا تا هاچ زنبور عسل
از اقبال بلند هم، هر کانالی می‌ری یه گوشه‌اش پای یه موجود بی‌زبونی در میانه هست
و من دو روزه فقط زار می‌زنم
بدجور
تهش دلم می خواد بمیرم
چون حس می‌کنم در دنیای کثیف و بی‌رحمی اسیر شدم

تا الان که وضع موجود اینه و شما هم جدی نگیر
چه بسا به ساعتی، حادثی رخ داد
به‌کل از این رو به اون رو شدم
ولی این احوال برای خودم هم عجیب و هم تازه است
و تا حدودی نگران کننده

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

آماده خوری



از بچگی گند می‌خوره به کل زندگی آدم

یعنی تا هنگامی که بچه‌ای همه دست به خدمتت ایستادن که آب در دلت تکون نخوره
و کافی‌ست لبی برچینی یا بزنی زیر گریه
کل خونه آشفته می‌شه و به خدمت
و می‌ریم به سمت بلوغ و عقل رسی و شناخت
نه
از یه‌جایی دیگه کسی نیست هر چه اراده می‌کنی در اختیارت قرار بده
کسی هم باشه هم نمی‌تونه برای تمامی خواسته‌هات آماده خدمت باشه
خواسته‌ها رشد می‌کنه و بزرگ می‌شه و از حیطه‌ی خانواده خارج می‌شه
ولی ما عادت کردیم همه چیز آماده و در دسترس باشه
دیگه شما از محیط دبیرستان شروع کن
تا می‌ری به سمت دانشگاه
کاش در مکاتب این‌ها رو هم یاد می‌دادند
که دنیا جایی حاضر و آماده نیست
باید براش بجنگی، کسب کنی، بسازی و ....
ولی همیشه راه نمی‌ده این اقلام
و ما عادت می‌کنیم
به حاضر و آماده بردن و خوردن
و هنگامی که مسیر دشوار می‌شه شروع می‌کنیم به 
ناسزا و فحش و ..... فلان به آینده و پرستش گذشته‌های حاضر و آماده‌ی دور دست
ما فقط گذشته پرستی می‌کنیم 
زیرا در آینده حیرانیم
درواقع ما نمی‌دونیم به چی نیازمند و چی اضافه است
می خواهیم از روی دست دیگران بنویسیم
از دیگران تقلید کنیم و مانند دیگران باشیم
و این چنین است که هم راه رسیدن
و هم تجربه‌ی صحیح زندگی گم می‌شه
زیرا کاری نداریم جز تافسوس گذشته خوردن
و به امروز لعنت فرستادن

تولد عشق



یک روز وسط حیاط مدرسه و زنگ تفریح، مریم سیف گفت:
هی کاریابی، تو که از همه بزرگتری می‌دونی عشق چیه؟
سنی نه منظورش به درازی قدم بود که از همه بلندتر و ته کلاس می‌نشستم
طفلی فکر می‌کرد هر کی بلندتره به اطلاعات نزدیک‌تره لابد
منم که کپ کرده بودم از اون به بعد رفتم به خواب عشق
خوردنیه؟ پوشیدنی؟ بردنی یا آوردنی .... این چی بود ازم پرسید
تفاوت منه اون بالا با بچه‌های اون پایین همین بس که
تا اون‌روز حتا اسم‌ عشق رو نشنیده بودم
چه به اطلاعات دقیق


از اون زمان به بعد خواب و خوراک و زندگی رو گذاشتم و مثل کاشف یکی از اهرام رفتم به جستجوی عشق
و تمام تاوانی که یک بشر دوپا می‌شد برای عشق بده رو پرداختم
تا فهم کردم
عشق خیالی بیش نیست
مثل باد بهاری در موسم بلوغ می‌آد و تا ته عمر ناشناخته می‌مونه و ما در حسرت
اما اگر کسی عمر و شانس تجربه‌اش رو به اشکال مختلف داشته باشه
می‌فهمه که این عشق سرابی بیش نیست
سرابی در عمق ناشناختگی و حرص و ولع
تا وقتی نداری‌ش ، به جنون می‌رسی برای دستیابی
زیرا
با عشقی خیالی و کاملن ذهنی درگیری
مشخصه‌ای که تو از محبوب دور از دسترس ساختی
و در شناخت مثل شمع آب می‌شی
زیرا ما عاشق ذهنیات خودمون از یک موجود می‌شیم
نه شناخت و فهم یک انسان
دیگه این‌که سر انجام عشق به کجا می‌رسه هم بستگی به هزار و یک دلیل داره
و معمولن این‌طور است که ما بعد از مواجهه با حقیقت طرف، شعله‌ی عشق‌مون خاموش یا
درگیر ماجرایی ..... چنین و چنان می‌شیم

عشق دردی از سر خودخواهی‌ست مفرط
که در نهایت به تنفر و انزجار وصل می‌شه
زیرا این احساس عمیق وابسطه به جان
وارد محاسبات منی می‌شه
اه
به من کج نگاه کرد
به من کج گفت
راست رفت، کج اومد ...... اه من این رو نمی‌پسندم و .... فلان و اینا و
می‌ره به کار ایجاد شخصیت توهمی که خودش برای او ساخته
ازش توقع پیدا کرده و با زور چوب و فلک هم که شده باید شکل توهمات خودش کنه
راه نمی ده

نمی‌ده؟
گور بابا درک
ایشا... بری به درک بچسبی
ایشا.... بمیری، کثافت هرزه‌ي آشغال و .... انواع فحاشی ناب
این همون عشق اولیه است که به خشم، کینه، نفرت ، خودخواهی و .... بدل می‌شه
زیرا تصورات ذهنی تو غلط بوده
خب عشقی که تهش بناست به این‌جاها بکشه
چی می‌مونه جز خودخواهی و توهمات ذهنی   بشری
بعد ما همه عمر و زندگی رو گذاشتیم و پی عشقی سرگردانیم
که هیچ مشخصه‌ای ازش نداریم مگر در کتب 
ادبی