۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

زیر کرسی بی‌بی



همین‌طور که اون زیرمیرا صدای بارون رو که می‌خورد به شیروونی اتاق می‌شنیدم، از این شونه به اون شونه چرخیدم
یک روز تمام عیار بارونی
لعنت به معلم تاریخ و جغرافی، علوم و ریاضی که همه‌اش ضایع‌ست
از زیر لحاف پنبه‌ای با روکش مخمل صورتی و ملافه‌ی نرم سفید بود کشیدم، منتظر بوی شیر سررفته بودم 
آخه یک روز در میون کاسه‌ی شیر خانم‌والده سر می‌رفت و بوی شیر سوخته همه‌جا سر می‌کشید
دوباره لعنت فرستادم به هر چی مدرسه و من‌که باید از بستر نرم و راحتم می‌:ندم و زیر این بارون راهی می‌شدم
صدای بوق ماشین خواب رو به کل از سرم پروند
لحاف لایکو را کنار دادم و از پنجره به آسمانی نگاه کردم که بارانی بود
و من قرار نبود به هیچ مدرسه‌ای برم
عین یک روز جمعه که می‌شد تا لنگ ظهر خوابید و از زمستان در زیر لحاف یا حتا کرسی بی‌بی‌جهان لذت برد
این‌جا بود که دیگه خواب به‌کل از سرم پرید
این من بودم، با گذشت هزاران سال از فصل مدرسه
دلم گرفت
کاش مجبور بودم برم مدرسه ولی هنوز بچه بودم، قدم‌های سنگین بی‌بی را که بر فرش‌ها می‌کشید را می‌شنیدم
یادش بخیر
اون‌وقت‌ها شوفاژ نداشتیم، زمستان حقیقتا زمستان بود، اگه از زیر لحاف در می‌اومدی تنها پناهت بخاری دیواری یا بخاری نفتی وسط اتاق بود
و اگر در اتاق بي بی به خواب رفته بودم که مامن ، کرسی گرم و مهربان او می‌شد و دلت نمی‌خواست از اون زیر بیرون بیای
و وای که اگر برف باریدن داشت. کرسی به قدر همه ثروت دنیا ارزش داشت و هی خوابت می‌برد
حالا نمی دونم اثر گاز کربنیک اون زیر بود و ذغال ؟ یا کودکی که ذهن مانع نمی‌شد دوباره و سه‌باره و چهارباره به خواب بری
بالاخره باید به حکم مادری از جا می‌:ندم
به آشپزخانه رفتم و بعد از گذاشتن کتری رو گاز قابلمه‌ی آش را هم به جریان انداختم
بخار روی شیشه‌ی پنجره و صدای عبور لاستیک ماشین‌ها بر روی آسفالت خیس
خاطرات فرداهای پریا را می‌ساخت که هم اکنون مثل دیروزهای من زیر لحاف بود و بو می‌کشید:
داره بارون می‌آد! یعنی مامان آش رو گذاشته؟



۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

Notre Dame De Paris song 8 pope de fools

برنامه رادیویی گلچین هفته

Golchin-eHafte33.zip - 4shared.com - ذخیره و تبادل فایلها به صورت آنلاین – دانلود - <a href="http://www.4shared.com/file/l5m--MqR/Golchin-eHafte33.html" target="_blank">Golchin-eHafte33.zip</a>

جمعه آمد، غم مخور



اگر بنا بود ، به زندگی وا بدم
تا حالا مرده بودم
همیشه در جنگم
جنگ با حال بد، و سر درآوردن از محله‌ی بد ابلیس ذلیل مرده
به‌قول ناپولئون: تا هستم، زندگی «  باید »  جریان داشته باشه
رفتم سراغ آرشیو موسیقی و برنامه‌ی  گلچین هفته را گذاشتم و پر کشیدم به روزگاران دور
 چون کانون ادراکم دچار لقی مزمن هست
چشم بستم و در دورها باز کردم
و از جایی که این اینگیلیسیای بی‌پدر طبق معمول سایت بیدل را هک کردن
نشد همان فایل را در این‌جا بذارم ولی من که از پای نمی‌شینم
و 
سخت و تلخ است شیرینی را به تنهایی خوردن
و
از جایی که هیچ لذتی به تنهایی معنی ندارد، رفتم سراغ صندوق‌چه‌ی اینترنتی و این فایل را برای شما هم محلی‌های خوب، روز جمعه پیدا کردم
باشد که حال همگی اندکی،‌به شود
غم مخور



۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

زندگی جنگ و جنگ و جنگ




یه چرخی در فیس‌بوک زدم و متوجه شدم
امروز خیلی‌ها با احوال غریب من چشم باز کردند
خاطرات دور و شیرین
انگار امواج کیهانی در امروز از راهی دور، خیلی دور به ما می‌رسه
همان راهی که ما در آن بی غم و دل‌ها خوش بود
والله دروغ چرا؟ گور بابای این اینگیلیس‌های بی‌پدر و مادر
دیشب اخبار مهپاره و ماجرای آژانس هسته‌ای و قطعنامه بازی
اندکی بند دل‌مان را شل کرده
یه نموره که نه یک خروار نگرانم
به دلهره افتادم و کانون ادراکم در جایگاهی نشسته که در آن خاطرات هیچ شیرین نبودند
حالا با چه معجزه و کدام ژانگولر بازی بتونم خودم را بتکونم و از این حال نافرم در بیام؟
در این نقطه هیچ کاری از دست ما برنمی‌آد
هیچ چیز در دستان خالی ما نیست و این همان نقطه‌ی معروف است
که سرنوشتش نام نهادند
طفلک نسل سوخته‌ی ما که از وقتی خودش را شناخت
یا  انقلاب بود، یا جنگ و دوباره جنگ وجنگ و جنگ
زندگی جنگ است و دیگر هیچ نیست

یاد دیروزهای دور




پیدا نیست دیشب تا صبح در کدام جهان موازی پرسه گردی کردم که از وقتیدار شدم
دل تنگم
خیلی خیلی زیاد 
دلتنگ گذشته‌های دور کودکی
خاطراتی امن و شیرین، دوره همی‌های ناب 
سفره‌های باز و آغوش گشوده به روی زندگی
چه‌قدر امید پشت هر پلک زدن‌مان بود
چه نقشه‌ها که برای فرداها کشیدیم و چه رویاهای شیرینی که هیچ کدام نرسید
صدای رادیو و صبح جمعه با شما و خندههایی که در حیاط خانه چرخ می‌زد و به ابرها می‌پیوست
و من که هزاران هزار نقشه‌ی رنگین کمانی برای فرداهایی داشتم که در امروزش جا نمی‌شدم
هر روز سانت می‌زدیم کی زودتر بزرگ می‌شیم
تا معمار رویاهای فردی باشیم
غافل از این‌:ه ، رویا فقط رویا بود و در کودکی جای داشت و من در امروز
انسان بزرگ ولی تنها هستم 
بزرگ از درازا نه از تمام احساسم
بزرگی در تنهایی تو را به ذره می‌رساند و 
اینک ذره‌ای در افسوس کودکی‌ام هستم

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

می‌شه یه ذره خودم را بازی کنم؟



می‌شه لطفا تا وقت رفتن نرسیده به هم بگیم ، سلام؟
یا بلند فریاد بزنیم،  دوستت دارم؟
یا ، کجایی دلم حسابی برایت تنگ است
بگیم، تو نباشی زندگی‌ بی‌رنگ است
می‌شه اندکی مهر بورزیم
قدری شادی کنیم یا بخندیم، از ته دل؟
می‌شه با لطفی کوچک دل هم دیگر را شاد کنیم؟
می‌شه یه نخود بخندیم از ته دل؟
می‌شه با هم قدم بزنیم بی خواسته و توقع؟
می‌شه به هم هدیه بدیم، بی دلیل و تقویم؟
ممکنه قدری با پای برهنه روی چمن خیس قدم بزنیم؟
می‌شه لطفا کمی نقش آدم را بازی کنیم؟

همه چیز جز زندگی را کردیم


فکر کن یه روزی مثل دیروز. 
برای خودت داری بز می‌چرونی که یک صدای مهیب همه داستانت را زیر و رو می‌کنه
این‌که تازه فقط صدا بود
افتادم یاد ضربدرهای زمان جنگ که روی شیشه‌ها زده بودیم که اگه قراره نمی‌ریم و فقط دیوار صوتی بشکنه
شیشه نزنه پدرمون رو در بیاره
و یا آوارگی‌های ایام موشک باران ، چه بلاهایی که سر این مردم نازنین نیامد
یکی را مار زد دیگری را عقرب . یکی هم سینه پهلو کرد و مرد ............. خلاصه هر یک به نوعی از ماجرا فرار می‌کردیم
مام که رفته بودیم تفرش و در خانه‌ی پدری ساکن بودیم
اگر به خودم بود از خونه‌ام جم نمی‌خوردم. اما وقتی بچه داری دیگه باید یه کاری بکنی حداقل بچه از ترس روانش بهم نریزه 
که البته طفلی بچه‌های متولد دهه‌ی شصت از دم موجی شدند و ناسازگار
حالا باز اینام مد نظرم نیست
فکر کن نشستی و جناب عزرائیل می‌آد و می‌زنه به در، تق تق تق خانوم اومدم جونت رو بگیرم
و اون لحظه است که به یاد همه چیز می‌افتم
یاد کارهای نکرده، دوست دارم‌های نگفته، خوبی‌ها و عشق‌های ندیده و 
محبت‌های نبخشیده
دیشب تا صبح در بستر غلت می‌خوردم و گرفتار همه‌ی این اوهام بودم و بارها از خودم پرسیدم
آیا من زندگی را به خودم بدهکار نیستم؟
و بودم. بدهی بسیار سنگین داشتم. بدهی از باب تمام کارهایی که صرفا برای دل خودم نکرده
همیشه دیگری را بازی کردم، مامان خوب، دختر خانوم و شهروند متعهد
حساب سر انگشتیم گفت: اوه ه ه چه سفرها که نرفتم
چه عشق‌ها که تجربه نکردم
چه آزادی‌هایی که لمس نشد
چه دوستت دارم‌هایی که نگفتم ، نشنیدم
همیشه دلم می‌خواست برم یه گوشه‌ی کوه و جنگل چادر بزنم ، هیزم روشن کنم و در یک کتری دود زده چای بنوشم
یا در تنور زیر خاکی‌ام نان بپزم
دلم می‌خواسته برم تبت، هیمالیا، به دیدار دالایی لاما
یا برم مکزیکا یه سرخپوست یاکی به مشاهده‌ی رقص اقتدار روح بنشینم
آرزو داشتم مدتی ساکن هند و در معابدش پرسه بزنم 
و یا ............................... الی آخر
تنها تجربه‌ی خوشایندی که یافتم هم‌نشینی با دراویش قادری بود و یا سفرهای دون خوانی همراه بهمن و آذر
خلاصه که وقتی کل لیست رو نگاه کردم متوجه شدم، هر چه کردم صرفا از باب قالب‌های اجتماعی بوده
همه آن‌هایی که بیرونی ها براش کف زدن و گفتن : باریک الله. حالا تو هم یکی مثل ما شدی
همه جز خودم و در واقع من معاشرت با روحم را کم داشتم
که این تنها دلیل برای اقامت من در این جهان خاکی بوده که از یادش بردم