۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

انگیزش هستی






بالاخره یه چیزی به این هستی مدیریت داره، تو بگو خدا من می‌گم انگیزش هستی یا هر اسمی
این سیستم یک مدیر و طراح داره که بودنش شک نباید کرد
یه مواقعی چیزهایی پیش می‌آد که تو می‌مونی با دهان باز
کی باید از کجا بیاد چه وقت در کدام نقطه‌ای قرار بگیره که اتفاقی بیفته که در ذهنش هم باور شدن نیست
فقط کار شخص مدیرعامل دنیاست
کامپیوتر قدیمی پریا شده بود بار اضافی. مگه یک خونه چند سیستم نیاز داره؟
روزی به خانم والده گفتم می‌خوام این هارو بدم به موسسه مهر گیتی
گفت: جه کاریه؟ بده بچه‌های علی آقا
با تردید گفتم: نمی‌شه چیز دست دوم داد  
همون روز زنگ زدم موسسه مهر گیتی و گفتند ما شرکت خودجوش مردمی هستیم خودت هر چی هست بردار بیار این‌جا
من خودمم به زور راه می‌برم فکر کن مانیتو ر و کیس بزنم به سینه تا پایین ببرم بعد هم............ از خونه رفتم بیرون سینه به سینه با علی آقا شدم همسایه بغلی یهو پرسیدم: 
« علی فلان چیز می‌خوای؟ » تو گویی خدا دنیا را بهش داد. گفت :
  دیشب پوستم رو کندن که چیز می‌خوایم. من یه سرایدار از کجام بیارم؟ رفتم شرکت طبقه ششم خودمون که بیستا دست دوم و خراب انداخته توی خر پشته. ولی به من نداد. ببین خدا چه‌طور و از کجا بلافاصله خودش فرستاد!!
یک‌ساعت بعد هم با خوشحالی اومد و بردش
به همین سادگی دنیا پر است از اتفاقات این‌طوری که ما بهش توجه نمی‌کنیم اما اثر انگشت خالق روی همه‌اش هست


اجتماعی شدن‌ها



اول گل درخت بودیم بعد رفتیم به غار
تنها بودیم، زیاد شدیم
نقاط گسترش یافت و ما اجتماع شدیم
از روی دست هم مشق کردیم و با خودمون بیگانه شدیم
یکی از اهالی اجتماع
اجتماع ترسید و ایستاد، ماهم متوقف شدیم
اجتماع رفت ما هم رفتیم
اجتماع بت پرست شد، کافر شد، مومن شد. ماهم همان کردیم که اجتماع کرد
تصمیم گرفت دخترش زنده بگور بشه، شد. تصمیم گرفت برده بشه، برده‌داری آزاد شد
تصمیم شد، بچه‌ها در سن پایین ازدواج کنند، کردیم
خلاصه اجتماع هر غلطی خواست و کرد ماهم کردیم چون حرف تازه‌ای از خودمون نداشتیم
اون‌هایی هم که داشتند مثل بزگر از گله کندن و اسمش شد فرار مغزها
تا وقتی با مصیبت جمعی بریم همانیم
تا وقتی در جهت بهبود تلاشی نکنیم همان یاروی گل درخت می‌مونیم
و من‌که هیچ‌گاه دوست نداشتم هم‌رنگ اجتماع باشم
در حالی‌که خانم والده از همان بچگی و به زور دوست داشت اجتماعی بشم و نبودم که بشم
تازه بعد هم که اجتماعی شدم به دلش ننشست و کشیدم کنج خونه
خب ایی چه دردی بود؟ می‌زاشت از اول برای خودم در همان انزوای دوست داشتنی گل‌خانه‌ی پدری
بین گل‌دان‌های شمعدانی قد بکشم
اصلا نه که تارزان زاییده بود
هاوالا. اما برعکس
تارزان از اجتماع رفت و در جنگل گم شد و من از جنگل به این‌جا رسیدم و گم شدم
شانتال هم در نقش چیتای هم‌درد
و از وابستگی‌های بسیار هم نتوانستم کندن، ماندم در اجتماع و انزوا
باز این شرف داره به رفتن از پی دیگرانی که من نیستم و توانایی‌های مشترکی که ندارم

۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

بدو بدو وا نده



مگه می‌شه عمر ما همین‌طور بره و همان شکلی باشیم که ده، بیست سال پیش بودیم؟
اگر باشی، شک نکن که به همه عمرت خیانت کردی
مگه می‌شه از صبح تا شب کاری تکرار بشه که همیشه کردیم؟
می‌شه نقطه‌ای به خودمون ایست بدیم؟
نه
یعنی برای من که این بوده
همان هزار سال پیش که متارکه کردم با خودم عهد کردم به بی‌راهه‌ی بطالت نرم
و هر سال چیزی تازه یاد بگیرم که ترکیب عادت‌هام  بهم بریزه
خب آره. چرا که نه؟
مگه  درختیم که یک نقطه و یک شکل ثابت بمونیم؟
نه به‌خدا
مثلا:
 دو سال پیش در رنگ آمیزی خونه تخصص گرفتم. البته پس از رنگ دو خونه. کامل‌ها هم رنگ روغن و هم آکرلیک 
هم چلک و هم تهران را نقاشی کردم
سال گذشته به یادگیری انواع پخت شیرینی و مربا و خشک کردن انواع میوه و سبزی سپری شد
البته به یمن قصد هجرت پریا
امسال هم نوبت آبرنگ و باید هر طور شده کاملش کنم
یعنی قصدش را کردم
مگه می‌شه در هیچ نقطه‌ای توقف کرد و گفت: همین‌ قدر کافی‌ست؟
می‌شه بی‌مصرف بود و گذران عمر را تماشا کرد؟
می‌شه دربرابر مشکلات خم شد و وا داد؟
نه به‌خدا نمی‌شه. این همه از سرمون گذشته ولی رفته
جز خاطره چیزی ازش برجا نیست. حتا سفر پدر و زندگی ادامه یافت
می‌شه همین‌طور انرژی‌های خلاق خرج ذهن بشه بی‌اون‌که تبدیل به ماده بشه؟
همه‌ی این هاست که از بشر امروزی موجودی آشفته ساخته
وا دادن به تیرگی‌های راه


صبورانه



اصولا هر کاری که صبوری و تامل لازم داره، من ازش فرار کردم
کمااین‌که نتونستم صبر کنم تا نه ماهه به‌دنیا بیام و به لطف بوئین‌زهرا هول هولی و هشت ماه نشده پریدم توی دنیا
از اول همین‌طوری زندگی کردم که نتیجه‌اش خیلی چیزهاست
هر کی در مسیرم قرار گرفت بهش فرصت ندادم خودش را معرفی کنه با اولین شناسه‌ی نامیمون زدم به‌چاک
نمونه‌اش نقاشی آبرنگ
آبرنگ از آن دست کارهای زودتند سریع و تکنیکی است
یعنی برای گذاشتن رنگ و شکل گرفتن صبوری می‌خواد و من نداشتم
دروغ چرا ؟
اصولا در هیچ رنگی این صبوری را نداشتم ولی هیچ رنگی دقت و وسواس آبرنگ را نمی‌خواد
لاکردار بی‌راه بری نقش رنگ روی تکه‌ای می‌افته که باید اصولا سفید بمونه و با هیچ‌چیز نا پاک می‌شه
و نه قابل پنهان کاری و منم هیچ‌وقت این‌کاره نشدم
اما
بعد از بازگشایی کارگاه قصد کردم که حتما این کار را هم مانند دیگر کارها به اتمام برسانم
گواش، رنگ روغن، آکرلیک و حالا هم آبرنگ
هفته‌ی گذشته به دانلود از یوتیوب و نگاه به دست استادان مختلف گذشت
صبوری و نشستن و نگاه کردن
کم از تمرینات کارلوس نداره
و با این‌که هم‌چنان گند می‌خوره به کاغذ من هم‌چنان کاغذ پشت کاغذ مشق صبوری می‌کنم



صبح اول هفته بخیر



زندگی و زمان از حرکت نمی‌ایستند
ماییم که در یک نقطه متوقف می‌شیم و اون نقطه می‌تونه هر نقطه‌ای باشه
از شکست در عشق یا اقتصاد، اجتماع یا خانواده ..... و این وظیفه‌ی ماست که از حرکت بازنمانیم
واقایع در زندگی در حال رفت و آمدند
مثل یک آسمان که ابرها گاه هستند و گاه نه، اما آسمان همیشه همان آبی‌ست که از عصر آدم بوده
و من یک آسمانم.
نه که خیلی خیلی خودش
اما سال‌هاست مشق می‌کنم با تمام آمدن‌ها و رفتن‌ها با تمام گریه‌ها و لبخندها
با همه بودن و نبودن ها باز برخیزم و خاک از زانو بتکانم و به راهم ادامه بدم
این است نقش ما در زندگی
به هیچ‌ش نام شکست ندیم
ما آمدیم تا در هر شرایط بتوانیم به خوبی زندگی کنیم و همه‌ی هنر انسان خدا این است

۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه






شانتال روزها می‌ره بیرون دو سه ساعتی بازی می‌کنه بعد اجازه داره بیاد تو به شرطی که توی خونه جولون نده
روزهای اول گوش می‌کرد و ترجیح می‌داد توی خونه روی دشکچه کنار رادیاتور ساعت‌ها بشینه اما بیرون نره
دو سه روزه عقل رس شده، هی می‌ره بیرون بازی می‌کنه، خسته که شد می‌گه بیا در رو باز کن
گوله می‌کنه کنار رادیاتور. بعد از یکی دو ساعت دوباره می‌خواد بره بیرون
خلاصه که این سگ هم عقلش می‌رسه مشکلاتش را مدیریت کنه
الان بهش اجازه دادم تو خونه بازی کنه ، باورم نمی‌شد که این چه‌طور روی این سرامیک‌ها بکسوات می‌کرد و با سرعت چی می‌دوید در عین این‌که مراقب بود با این همه سرعت و هیجان، از مرزهاش نگذره
گریز از مرکز و سر خوردن روی سرامیک‌ها طوری که می‌ترسیدم با سر بره پایین فلزی چهار چوب پنجره‌ها
یهو متوجه موضوع مهمی شدم
البته می‌دونم با تاخیر حتما همه جای من زودتر از این‌ها به عقل خودشون رسیده بود
این حیوان به این کوچکی می‌تونه این همه انرژی را درون خودش کنترل کنه
 به‌جای شادی در غریزه دویدن بازیگوشی کردن و به فکر مرزها باشده و ساعت‌ها از یک‌متر جا اون‌ورتر اجازه نداشته باشه بره
وقتی پریا می‌رفت گفتم : نگران نباش تا برگردی آماده‌اش می‌کنم برای بچث‌های فلسقی
خندیدیم گفت: فقط دون خوانی‌ش نکن
نمی‌دونستم اقتدار این سگ توله از من هم بیشتره
یه‌وقت‌هایی یکی می‌آد دم در رعشه می‌گیره که ببینه کی پشت دره؟
ولی این‌که می‌لرزه از فضولی و از خط در نمی‌گذره، جای تقدیر داره
از اول هم گفته بودم شانتال استاد بزرگ منه
ولی: بدبخت کسی که قد شانتال نتونه به خود و نفسش تسلط داشته باشه


مرا چنین خواهی؟





یعنی تو باید بمیری تا خیال جمیع بشریت خلاص بشه
تا وقتی این‌همه بیمار روانی در این مملکت زندگی می‌کنه ما نیازی به گلایه از نظام حاکم نداریم
مگر آن‌ها از کجا آمده‌اند؟
 از عربستان و از زیر حدیث کسا؟
خیر آن‌ها هم بخشی از همین مردم بیمار کشورند
وقتی تو نتونی بنویسی فقط چون مشتی بیمار جنسی و شهوت پرست اسم‌شون مرد شده و به هر زنی
از هر کجای دنیا ، حتا یکی مثل من و فقط در نت، به سادگی می‌تونن گیر بدن و ایجاد مزاحمت کنند
  نیاز به اجنبی و خائن نداریم
قدیما یه محل بود و چندتا اراذل اوباش
که همون اوباش هم باز حرمت محل را نگه می‌داشتن و بدی‌ها را به چند محل دورتر می‌بردند
که شکر ایزد منان از اون‌ها هم اثری باقی نیست
حالا که فقط مونده برادر به خواهرش نظر پیدا کنه
چه‌قدر دلم می‌خواد از ایران برم، برم جایی که نه بابت رسمم زیر ذره بین بنشینم و نه از باب ساختنم
ارشاد کم بود؟ بعد از ارشاد نوبت شماست؟
ما به نام زن حق نداریم نفس بکشیم،  چون مردان این خاک اکثرا روانی و سرکوب‌هایی را حمل می‌کنند که نسل‌ها برجان‌شان ریخته
آقای مجید، سهیل، کاوه یکی یا هر چند نفری که هستید و دیگه خودم هم نمی‌دونم
این‌که در همه‌جای نت بلاک بشید هم کافی نیست؟  باید ذهن بیمارتون را بر سر زندگی دختران بانوحوا خراب کنید؟
با تو هستم
همونی که فکر می‌کنی از عشق زنی دیوانه شدی که نه دیدی و نه جز همین نوشتار وبلاگی ازش چیزی می‌دونی
این‌که ننویسم و حبس بشم کنج خونه زخم‌های تو را التیام می‌بخشه؟
این‌که صفحه‌ام را به روی عموم ببندم، عقده‌های وجودت را ترمیم می‌کنه؟
تویی که شب می‌ری خونه و بچه‌هات فکر می‌کنند خدا آمد، در قصه‌هایت از این خدای کثیف هم خبر می‌دی؟
می‌گی وقتی خونه نیستی چه می‌کنی با این خلق خدا؟
می‌گی به هر زنی که می‌رسی بهش نظر داری؟
می‌گی عاشق همه می‌شی و کار و زندگیت را گذاشتی به مردم آزاری؟
اما من به خدای خودم می‌گم:
خدایا من را از این مملکت نجات بده
اگر بنا بود امثال من فقط برای خودشون بنویسند و با خودشون حرف بزنند
که جملگی دیوانه‌ی روانی شده بودیم
منی که صبح به عشق فقط  قلم چشم باز می‌کنم، قلمی که گاه می‌نویسد و گاه رسم
گاه بر سنگ زخمه می‌زند و گاه
 بر وجدان و شرف بی‌غیرتان تف