۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

دلم گرفته است، تنگه تنگ



تلخی, این جمعه را نه با فنجانی قهوه ی تلخ می شه قورت داد نه با بادام تلخ

یه جور تلخی گس و دهن جمع کنه که بیشتر منو به یاد سیانور می اندازه
به صد ترفند متوصل شدم بلکه یه نموره کانون ادراکم جابه جا بشه و به سمت حال خوب بره، راه نداد
نه با شیر قهوه‌ی شیرین و نه موزیک خوب
لباس عوض کردم، خودم را در آینه دیدم، نماز خوندم ، عود سوزوندم و ........... باز راه نداد
اندیشه‌ام سرریز است از یک سوال
چرا ما تنها موندیم؟
چرا من تنهایی را برگزیدم؟
این گزینش اختیاری هیچ‌وقت جواب نمی‌ده حتا به ضرب و زور تلقین‌ها هفتاد رنگ
ولی دروغ چرا ما در بچگی شاد بودیم، پس دنیا هنوز مکان زیبایی‌هاست
شاید من باورها و چشم زیبا بینم را از دست دادم؟
حتا صبح می‌خواستم بزنم به جاده و برگردم چلک 
ولی از همین ترس حس غروب تلخ جمعه نشستم سر جام
ما چرا تنهایی؟
چرا جرات نداریم به چشمی خیره بنگریم
دستی را دوستانه بگیریم و راهی را با هم طی کنیم؟
شاید چون دست‌های پیشین سرد بودند، سردی تلخی مثل مرگ
شاید چون باورم را از آدم‌ها از دست دادم؟
و شاید از روزی داستان تلخ شد که تصمیم گرفتم با خودم خلوت کنم، بزنم به جنگل و با همه قطع رابطه کردم؟
ولی نه
خدایی‌ش دوست ندارم در جمع‌های شلوغ باشم و از مد روزی بگم و برای درآوردن چشم دختران حوا وارد مسابقه و مبارزه بشم
شاید چون هم‌دلی، هم زبانی ندیدم؟
این هم از اعترافات هفتاد رنگ
ایهنم حالم را تغییر نداد
برم یه موزیک بهتر بذارم 
خدا رو چه دیدی؟ شاید ناگه معجزه شد

ترانه  عشق، با صدای داریوش و فرامرز اصلانی بلکه با شنیدنش یه نموره حس و حال عاشقانه بیاد و حال‌مون رو عوض کنه


جمعه‌های دور کودکی




صدای بانو ملوک ضرابی در خانه پیچیده بود که من غلت خوران از بستر کندم
عطر اسفند و کندور جانم را سرشار و صدای کاسه بشقاب از مطبخ بی‌بی‌ به گوش می‌رسید
احساس کردم در بهشت بیدار شدم 
با شوق از اتاق بیرون زدم
سفره‌ی ترمه‌ی بی‌بی‌جهان روی میز و بشقاب‌های تمیز گلسرخی خبر آمدن میهمان را اعلام کردند
با ذوقی ناب و نوک پنجه تا مطبخ بی‌بی رفتم
دیگ قورمه سبزی روی چراغ سه شعله نم نمک قل می‌زد و بی‌بی‌با کفگیر مسی دیگ را هم می‌زد
دوباره سرشار شدم
سرشار از امیدهای بسیار، آرزوهای در راه و مادر که دخترکی نوزده بیست ساله بود و در حیاط رخت‌های شسته را از بند برمی‌داشت
بی‌بی‌ برگشت و نگاهی کرد. گفت:
ساعت خواب. ماه پیشونی. بدو دست و روت رو بشور که الانه است دایی‌جان ها از راه بیان
و من هنوز متحیر که در کدامین جهان از خواب برخاستم؟
فریاد نان خشکی که همراه الاغ سفید رنگ از تو خیابان سلسبیل رد می‌شد به من گفت: در دیروزهای دور
دوباره کودک بودم و این خود معجزه بود







۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

از چای تا ازدواج





امروز کلا درگیر طعم چای و ارتباط من با طعم‌ها شدم
بارها چای ریختم و با اشکال مختلف خوردم
یکی رو سر کشیدم
دیگری را مزه مزه و بعدی‌ها را طبق عادت و به نتیجه‌ی خوبی هم رسیدم
این‌که
ما طبق عادت می‌خوریم، می‌نوشیم، توجه می‌کنیم و نمی‌کنیم
وقتی کنجکاوانه چای را مزه مزه می‌کنم، طعم چای هم خوب و قابل ارتباط با ذهن است
وقتی سر عادت و بی‌توجه می‌خورم طعم نا مفهوم و صرفا چای خوردم و این همه یعنی این‌که ما در هر تجربه‌ی تازه 
توجه و دقت خاصی داریم که در تکرار نداریم
وقتی همان چای تازه را بی‌دقت و لاجرعه سرمی‌کشم متوجه هیچ چیز نمی‌شم
مثل روابطی که هر روزه دارم
و یا روابط دیروزهام که در تکرار لطف‌ش می‌رفت و فقط عادت می‌شد و در اندک زمانی یا بدل به اعتیاد و یا
خسته کننده و تکراری 
در عشق همینه که عمل می‌کنه
وقتی یکی تازه وارد زندگی‌ت می‌شه، تو با همه‌ی حواس متوجه اویی و هر حرکت‌ش به نظر می‌آد 
پر از هیجانی و دلت تکرار بیشتر می‌خواد
ولی با تکرار دیگه شوق و هیجانی نیست برای مکاشفه‌ی فردی که روزی تو رو به هیجانی بی‌حد می‌کشوند 
و برای همینه که نباید با دام عشق به تله‌ی ازدواج رفت و فقط باید منطقی انتخاب کرد که چه فردی رو در طی زمان طولانی می‌توان دوست داشت و تحمل کرد 

یک لیوان چای داغ




 عمری عادت کردیم با بازشدن پلک چشم، همین‌طوری خواب آلوده و سینه خیز خودم را به آشپزخانه برسونم
برای دم کردن یک قوری چای احمد عطری و صبح را با اون شروع کنم
دیروز چای تمام شده بود و از روی اجبار هوای ابری و بارانی ، دختر خونه یک قوری چای احمد بی‌عطر دم کرد
البته از اینش خبر نداشتم
با نوشیدن اولین جرعه متوجه تغییر طعم چای شدم
ای بد نبود که هیچ، خوشمزه هم بود، تغییری مطبوع و دل‌چسب و چون نمی‌دونستم از کدام قوطی عاقبت این چای دم شده گفتم
این از کدوم مارکه؟ چه عطر و طعم دل‌چسبی داره!
در ذهن حدس می‌زدم شاید محمود و یا دو غزال باشه
پاسخ آمد که، احمد معمولی
سکوت کردم و رفتم ته لیوان چای و این‌که
ما با زندگی هم همین کردیم. بر حسب عادت چشم بستیم و یک مسیر خاص را رفتیم
عادت کرده بودیم نه از برای جاذبه‌ی راه
کما این‌که مدت‌ها بود جز در اولین لیوان صبح عطر چای محسوس نبود
اما دیروز تا شب هر چایی که خوردم،  عطری مفهوم و دلپذیر داشت
حالا نمی‌دونم چه‌طور عادت‌هایی که ذهنم را اسیر کرده را بردارم بلکه هر روز چشم به جهانی دل‌پذیرتر باز کنم

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

چهارشنبه بازار



سلام به چهارشنبه‌ای که یکی مونده به پنج‌شنبه و دو تا،  تا جمعه
یک قدم لی لی و دو گام تا رسیدن به آزادی
اون قدیما که مدرسه برو بودیم، آی حالی می‌داد فکر به چهارشنبه و پنجه‌ی دست می‌آمد برابر صورت با پنج انگشت باز 
و می‌شمردیم
وای.... فردا پنج شنبه و تا ظهر مدرسه و بعد هم آزادی
همین‌طور یل‌للی تل‌للی ول می‌گشتیم تا وقتی که انگشت‌ها تموم می‌شد می‌رسیدیم به
غروب نکبتی جمعه و یک خروار تکلیف تلمبار شده روی هم و 
غم دنیا و ندیدن امام زمان و رسیدن به قیامت با هم آوار می‌شد روی شونه‌های کوچک کودکی
و جوانی که شبیه به چهارشنبه است و پنج‌شنبه میان سالی و پیری
انتظار جمعه و غروب دل‌گیرش 
که تو رو یاد حساب و کتاب رفته و مانده‌ی عمر می اندازه 
خلاصه که به قول مش کامن
سلام به چهارشنبه روز عشق ورزی و جوانی

از بارش تا سیل چقدر راه هست؟



هفته‌ی پیش خواب دیدم نیم‌متر آب جمع شده در حیاط، چلک
گفتم
خدا را شکر بناست امسال سال پر آبی باشه و هنوز میل به رفتن درم جاری بود
دیروز در رادیو شنیدم مقامی می‌گفت: طی چهل و سه سال گذشته چنین دمایی در این وقت سال سابقه نداشته
و این بارندگی‌های اخیر به‌ناگاه منو ترسوند
حالا خوف برم داشته نکنه بناست سیل بیاد 
دیگه دست و پام به سمت جاده نمی‌کشه و نشستم پشت شیشه‌های بخار گرفته و می‌گم
چه خونه‌ی خوبی ، چه آرامشی، الهی صد هزار مرتبه شکر
ولی دل تو دلم نیست، اگه راست راستی سیل بیاد چی به سر خطه‌ی سبز مازندارن می‌آد؟ 
چی به سر گل‌هایی که امسال کاشتم
نهال‌های تازه جون گرفته و خلاصه که آخرش به انواع وابستگی
از این رو بود که شیوخ معتبر ما را از هر گونه وابستگی منع کردند

به‌نام پدر، پسر ، روح‌القدس

یادش بخیر شازده اسدالله میرزا که گاه سخنان گوهر باری می گفت
یه روز  پیرو بلایی که  سعید سر پوری فش فشو آورده بود فرمود. : از این به بعد می‌تونی راه بیفتی دم خونه دایی جان سرهنگ و
هر خواستگاری که از اون‌ورا رد می‌شد رو ناکار کنی که کسی لیلی رو ندزده
حالا شده حکایت ما و برخی‌ها
راستش بابام جان، دروغ چرا؟ فکر می‌کنم بیست و یکی و دو ساله بودم که کتاب‌های کارلوس وارد بازار کتاب ایران شد 
مام از همون‌وقتا عین هو بختک افتادیم رو کتاب‌ها
اولا به تعبیری زمینی و زندگانی نگاهش می‌کردم و برام کاربرد خودش را داشت
بعدها که با بهمن آشنا شدم
واژگان دگرگون شد و ما از زمین بلند شدیم و قدم به انواع جهان‌های موازی و غیر موازی گذاشتیم
این مدت نه معتاد شدم و نه ................ سر از هیچ بیراهه‌ای درآوردم
هر از چندی به انواع مکاتب هم سرک کشیدیم و باز برگشتیم سر خط کاستاندا تا هنوز
بزرگتری ارتقاع این بود که تونستم دروس را با مفاهیم آیات برابری بدم و شکل خودم را براشون بسازم
حالا
بعد از مدتی تهدید به مرگ از طریق اس‌ام‌اس و تلفن‌های مزاحم ما رفتیم مخابرات و .............. رسیدیم به دیروز و تماسی از حراست مخابرات
نتیجه مکالمه‌ی من با مادری آشفته و وحشتزده بود که می ترسید پای پسر بیست و یک ساله‌اش به دادگاه و ....... اینا باز بشه
خلاصه که کل ماجرا از این قرار بود که، پسرک به دلایلی که من از اون‌ها بی‌اطلاع بودم
ترک تحصیل و افتاده گوشه‌ی خونه و باب میان برنامه مزاحمت من و می‌گفت، امام زمان، عیسی و بعد هم خدا
غلط نکنم همه مجانینی که در ... ادعای پیامبری و امام زمانی می‌کنند با من سر و سری دارند
مادر معتقد بود همه‌ی این ها تقصیر منه که یک یا دو سال پیش به چند ایمیلش پاسخ داده بودم و نمی‌دونم چه‌طوری ماه مبارک امسال جلوی در خونه‌ام سبز شده بود و منم که ترسو و از همه‌جا بی‌خبر از حیرت پیدا کردن خونه‌ام بهش گفتم این‌بار بیای این‌جا می‌دمت 110
از اون به بعد باب اس‌ام‌اس‌های رنگارنگ گشوده و مام رفتیم تو کار دایورت خط مبارک روی خط جناب اخوی
اون روزی که آمده بود دم در به‌نظر رسید پسرک حال متعادلی نداره و یه‌نموره روی هواست
بعد پیام‌ها و ساعت‌های تماسش بیشتر مطمئن شدم که حال غریبی داره که طبیعی نیست
اما از جایی که مادران گرام ترجیح می‌دن کم کاری خودشون رو به گردن دیگران بندازند،  یه در میون می‌گفت، پسرم فقط بیست و یکسال داره!!!! خب بچه‌های من‌که از بچگی بر این اساس تربیت شدن،  چرا از راه به‌در نشدن؟
خانم مادر اصرار داشت که همه‌ی رفتار نامتعادل پسرک زیر سر من و یک‌سالی‌ست با او در تماسم و از راه به‌درش کردم.
بابا من فقط از دسامبر 2010 تا پایان ژانویه 2011 به چند ایمیل‌ش جواب دادم
حالا بماند که معتقدم پسرک هکر بود که تونسته آدرس منو از یه ایمیلی چیزی در بیاره و شاید پای ایادی استکباری وسط باشه که رد منو بهش دادنه. بودم بده‌کار سرکار علیه خانم مادر
دلم نیومد به اون حال زار بگم
خانم مادر شما بهتره بری اول از کارلوس و دون خوان شکایت کنی که سی سال پیش این باب را گشودند
بعد از جناب پدر، پسر؛  که این کتاب ها را به خانه آورد و بعد از سازندگان اینترنت و بلاگر و جی‌میل و دست آخر هم از من شکایت کن که جمیعا پسر طفل معصومت را از راه به در کردیم
خلاصه که فکر کن اگر بنا بود همه‌ی شماها که به گندم می‌آیید و به کافه تلخ سرک می‌کشید از راه به در بشید
تکلیف من امروز چی بود؟

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

یک حس خوب و تازه


چیه اول صبحی ابرو بهم کشیدی؟ 
فکر کردی قربانی این سناریوی زندگی هستی؟
وای، چه اشتباهی
این زندگی بیچاره است که قربانی ذهنیات ما شده و شکلش از ریخت افتاده
باور کن در آغاز هم همین اتفاق افتاد، جناب آدم و جفتش برای خودشون در بهشت ول می‌زدن یکی گیر داده به سیبی که نباید گاز بزنن
وبا انجام اولین نبایدها وارد چرخة نابودی خود شدیم
الانم که باز همینه. پس کی باید مفهومی از زندگی ارائه بدیم که قابل رضایت باشه؟
تا بچگی هر کاستی بود انداختیم گردن خانم والده و نبود حضرت پدر
اما از وقتی دور افتاد دست خودمون چه شاهکاری خلق کردیم؟
هر چه به پیش رفتیم بیشتر از زندگی بد دیدیم و گفتیم
این‌هم انتخاب خودمون بود. یعنی دروغ چرا همه‌اش رو ذهن خودمون جذب و ایجاد می‌کنه
حالا یعنی چی؟
بنده که هم‌چنان رئال‌شگفت‌انگیز را برای طرح این زندگی ترجیح می دم.
تو هم هر مدل که دوست داری بساز
یعنی
وای.......... خدا چه صبح زیبایی!!
چه حس خوبی دارم امروز.
امروز حتما یکی از روزهای خوب و فوق‌العاده‌ام خواهد بود
امروز باید کلی مشق بنویسم که همه سپید سپید سپید
کلی درس بخونم که یه عمر از زیر بارش در رفتم. خب سخته یه گوشه و سر ساعت نشستن و مشق نوشتن
نیست؟؟
هر چارچوبی سخته ولی وقتی پیش می‌آد باید تجربه بشه و منم که جز درس خوندن و واحدهای عملی این سال‌ها کاری نکردم
مشق هم بره روش ببینم قراره طاعون بگیرم از روی ساعت و جدول یا یه چی دیگه
چند روزی‌ست مشق می‌نویسم اما شکر خدا کاظم آقا نداریم که هی هرچی ما می‌نویسم اول صبح خط بزنه
خلاصه که
زندگی سلام