۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

در کارگه زندگی


بیا بسازیم
تصاویر رنگین کمانی
دیدگان به سوی افق، منتظر
آرزوهای بلورین
زندگی‌های بسیار در لحظه لحظه‌های ، هنوز شاد
زندگی هنوز جاری است
آسمان هنوز آبی است
عطر رز دوست داشتنی‌ست
و اینک خاطرات فرداهاست
و ما هستیم
چون نفس می‌کشیم
چون عاشق طبیعتیم
و مهرورزی را خوب بلد هستیم
زندگی در دیروز نیست
زندگی همین حالاست
بیا زندگی را دوباره و سه باره و هزار باره رسم کنیم
طرحی قشنگ
به وسعت آسمان  آبی رنگ

بیست پنج آذر، به تقویم ما


اون قدیما از بیست آذر در دل ما جشن و سروری برپا می‌شد از باب روز مادر 
دیگه بیست چهارم شب تا صبح خواب‌مون نمی‌برد که صبح کله‌ی صحری بریم سراغ خانم والده
برای اهداء هدایا
اما یک هفته‌ی قبل
خیابان‌ها پر از شور و ولوله بود. از تبلیغات مخصوص روز مادر گرفته 
تا انواع هدایای از پیش بسته بندی شده‌ی رنگی 
کاغذ کادوهای محصوص این ایام ........... تا انواع کارهای دستی که در مدارس برای بزرگ‌داشت مقام و منزلت حضرت مادر تهییه می‌شد
در این سی‌سال بس‌که این تاریخ سر خورد و عقب جلو شد و خودمونم رفتیم در صف مادران گرام
این روز هم پاک از ریخت افتاد
امسال دوباره بد مدل هوایی شدم
هوایی اون روزگار خوش، رنگارنگ
روز مادر
حالا نه که فکر کنی کاری کردم. نه خیر
دیگه خانم والده‌ی شیک و سانتی مانتال ما هم مومن دو آتیشه شده و
به تاریخ اسلامی روز مادر را می‌شناسه
اما کانون ادراکم بدفرم رفت و توی اون ایام جا خوش کرد
که بی‌ربط هم نبود
سرکشی به انواع کلیپ تصویری از شبکه صفر گرفته تا 
مورچه داره
هم بی‌تاثیر نبود








حالا این‌که این‌ها همه یک طرف و همز‌مانی وقایع از سوی دیگر . ما رو بد جور هوایی کرده
از جمله، این جناب عمو رضا
وقتی ما بچه بودیم، رضا هم بچه بود
دخترکان ماه رو هم رویای نداشتند جز این‌که به سبک سیندرلا منتظر کفش بلوری و 
ورود به کاخ مرمر یا نیاوران در سر می‌پروراندند
ولی این سال‌های دیگه نه کسی خواب رضا رو می‌دید و نه براش مهم بود که این بادمجان بم کجاست و چه می‌کنه؟
هر از چندی یه پیغامی برای سال تحویل و این حرف‌ها که اصلا هم به ما مربوط نمی‌شد و 
مبارک اون‌ور آبی ها بود و افه‌های خاندان جلیل سلطنت
اخیرا عمو رضا خودی نشان داد و بیاناتی فرمود که حس کردیم
نه انگاری ایشان هنوز بلده به این مردم فکر کنه!
در نتیجه دوباره کانون ادراک‌مون سر خورد به بچگی و خواب های طلایی دیدیم
یعنی می‌شه دوباره ما بیست پنج آذر را کودکانه جشن بگیریم و پر از انواع حس خوب باشیم؟
نه 
چون نه دیگه من بچه‌ام و نه خیابان‌های تهران به قدر بچگی من گشاد و طیل‌ند و 
نه این مردم، مردم با صفای قدیمی هستند
همون‌ها که برای صبح به صبح دم در آب و جارو می‌کردند و دست به دست کاسه‌های آش زمستانی‌شون
در محل می‌چرخید
نه من و گلی همون دخترکان صاف و ساده‌ی گذشته‌ها هستیم که از نگاه پسرای محل در صدتا سوراخ پنهان بشیم
ونه باور بلورینی به جا مونده



۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

در شکار گه ، عشق



یه روز به خود ندید بدید ، بد بختم که تا اون وقت جنس مذکر ندیده و تجربه نکرده بود اومدیم و
دیدیم با کله افتادیم تو دیگ هچل
یهویی عاشق شدیم و تندی برای نگه‌داریش طی همه عمر شدیم، خانوم همسر آقای شوهرمون
تازه اونم نه به همین سادگی و الکی پلکی که
با کلی ژانگولر بازی و قرار مخفیانه ، رفتیم دفتر ثبت ازدواج و طلاق یک فقره آقای شوهر
اونم کی؟
وقتی که پدر از دست داده بودیم و انرژی مذکر نمی‌رسید و مونده بودیم بی حامی و یاور
فکر کردم زدم به هدف
تازه اینم که چیزی نیست. بعد از چند سال بکش بکش و جنگی شبیه به جنگ چالدوران تازه تونستیم از اون یوغ بندگی آزاد بشیم ولی از جایی که ناتوان بودم از درک واقعیت که:
آقای شوهر فقط می‌تونه قاتل عشق باشه
تازه از اون بدتر که فکر می‌کردم، عشق می‌تونه تا ابد ادامه دار باشه
افتادیم دنبال یک فقره آقای شوهری که به قتل عشق کمر نبنده و ما بتونیم همین‌طوری فابریک باهاش عشق ورزی کنیم
بعد از یه چند هزار سال تجربه و تجدیدی و مردودی
پی بردم  که
خانم محترم شما می‌تونی هر از چندی فکر کنی عاشق شدی و بعد از شناخت و کلی ماجرا دریابی
فارغ شدی
از اون به بعد فیتیله جناب آقای شوهر را از گوش درآوردم
خب زندگی است و بده و بستون عاشقانه
هی بری پای آینه، هی موزیک عاشقانه گوش بدی، هی به ساعت نگاه کنی
با دنیا مهربان‌تر باشی و ................... الی آخر
حالا نمی‌گم که انقده دیدیم و از سر پرید ، شدیم مثل آنتی‌بیوتیک راه به راه
بی اثر
بعد از کلی تجربه زمانی رسید که فهمیدم چی نمی خوام 
دیگه از دور که می‌دیدم و دهان باز می‌کرد ، می‌فهمیدم 
طرف به گروه خونی من نمی‌خوره
یعنی بخواد هم چیزی نداره که باهاش دلم رو ببره
یکی ، دو تا ............ هزارتا . رسیدیم به نقطه‌ی آتش بس
دیگه حالا هم هزاران سالی‌ست دل در گرو مهری نبستیم و موندیم
یکه و تنها و بی عشق و آقای شوهر
خیلی دیر فهمیدم که این عشق‌های چنان که افتد و دانی، همگی از راه چشم سر وارد می‌شدند و 
در زمان آزمون و خطا چشم دل هم کور شد



Iran "گوگوش و شا باجی خانم "

Shabaji Khanoom, شاباجي خانم ـ پختن کيک

جمعه فقط جمعه است


آسمان آفتابي است
اين آسمان هميشه همين طور بوده. گاهي ابري برفرازش و گاه هيچ
گاه آبي‌ست و گاه نه
گاه شب است و گاه روز
آسمان فقط آسمان است
اما چرا آسمان كودكي‌هاي‌مان فيروزه‌اي بود و شب‌هاش ستاره باران؟
وقتي بچه بودم فقط سر بالا مي‌گرفتم و آسمان را نگاه مي‌كردم
دنبال علائم هواشناسي نمي‌گشتم. در پي آثار آلودگي نبودم. چون بيسواد بودم
و از اين رو از زيبايي آسمان هم لذت مي‌بردم
مي‌شه حكايت جمعه‌هايي كه به هر ضرب و زوري كه هست سعي دارم به رنگ جمعه‌هاي عهد كودكي كنم
به قول آقا مجيد ظروفچي، جوب‌چي، اداره چي
تقويم من هنوز این تقويم، که  مال آقام بود. جمعه همون جمعه است و شنبه‌اش همان
و ما چه فقر عظیمی را حمل می‌کنیم
نشد جمعه‌هایی به رنگ و سلیقه‌ی خودمون خلق کنیم




همه‌اش تکرار گذشته‌هاست

پنج شنبه‌های بچگی
چهارشنبه‌های عشق‌ورزی
و جمعه‌های کودکی معطر به 
بوی قورمه سبزی و مزه‌ی سبزی تازه
به رنگ سفره‌ی سفید بی‌بی و با صدای بانو الهه یا بنان
تفریح‌ش دویدن دور حوض و
عصرانه‌اش، هندوانه‌ی خنک 
بعد  از ظهرش، فیلم سینمایی ، هرکول
و شب که می‌شود پر از حزن عمیق مشق‌های ننوشته

و
عشق‌های ندیده، تجربه نکرده
راه‌های نرفته و جزایر کشف ناشده


۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

در این سرای بی کسی



خوابم نمی‌بره 
که البته خبر تازه‌ای نیست
اما یه حس نافرم درم هست که نمی ذاره بخوابم
خدا خودش خیر کنه


همینه دیگه
وقتی عاشقی به هیچی فکر نمی‌کنی
نه بدهی و نه طلب. نه این‌که اون چی می‌گه؟ این چی می‌خواد؟
با دنیا سر سازگاریم هست
مهربون می‌شم تا دلت بخواد
نوک پنجه و چنان سبک قدم برمی دارم 
گویی روی ابرهام
نوشتنم می‌آد خروار خروار
کشدینم می‌آد، بوم تا بوم
ساختنم می‌گیره ، بد جور
نواختنم می‌گیره، ماهور
خلاصه که کلی برای خودم خدا می‌شم
ولی بی عشق چی بگم
زورم می‌اد تا سوپر  محل برم برای خرید یک بسته سیگار
شب هم به وقت خواب می‌افتم به یاد ، 
تحریم بانک مرکزی و چی چیه هسته‌ای و سی و چند سال در به دری
اوه 
سه هزار میلیلارد یادم نره

۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

همه‌ی عمر دیر رسیدیم





هزار سال پیش‌ها که متارکه کردم، خانم والده توی اون هیری ویری
همه رو گذاشت و یک‌کاره دستم و گرفت و باحالی بغض  آلود گفت:
بهم قول بده این دفعه دیگه بی‌اجازه‌ام ازدواج نکنی
من که دلم می‌خواست سرم رو به دیوار بکوبم پر حیرت پرسیدم: 
شما هم وقت گیر آوردی؟
به گور ابوی بزرگوارم بخندم دیگه از این غلط‌ها کنم
در ادامه فرمودند:
من بچه‌ام رو نشسناسم برای لای جرز خوبم. اگر خون تو رو زیر میکروسکوپ بذارن
روی هر گلبول قرمزت نوشته عشق
و من که میان گریه می‌خندیدم با اطمینان گفتم:
به هفت پشتم خندیده باشم
حالا این‌که ایشان راست می‌گفت و در این هزار سال ، هزار بار فکر کردم عاشق شدم و بعد فارغ حرف دیگری بود 
ولی خیلی سالی‌ست پرونده‌ی عشق مختومه شد و رفت در قفصه‌ی بایگانی و شد خاطره
البته از خستگی‌ها هم غافل نیستم که این چند ساله‌ی اخیر چه پوستی ازم کنده شد
ورقه ورقه
با احادیث هفت رنگ پریا و باور کردیم هر چه انرژی بود به حراج رفت و نمونده تاب و توانی برای عاشق شدن عشق ورزیدن مهر باختن و مهر یافتن
اما
از هنگام بازگشت فقط به یک چیز فکر می‌کنم
تا روزی که نفس می‌کشم عنصر حیاتی من عشقه 
این چند روز با فاصله‌ی دویست و چند کیلومتر بوش رو فهمیده بودم امواج‌ش بی‌تابم می‌کرد و تا آخر که آسیمه سر بازگشتم 
به قول قدیمی‌ها، آب نمی‌بینم وگرنه هنوز شناگر ماهری‌ام
شاید چون باورش رو از دل و سرم بیرون کردم؟
شاید چون  دیگه به دنبالش نیستم ، بهش فکر نمی‌کنم و جریان زلال عشق درم به خشکی رسیده
شاید ناامید شدم؟
شاید هم حتا ترسیده باشم
لیکا هنور عشق ، عشق می‌آفریند و عشق، زندگی
حالا تازه متوجه شدم
جدی جدی یه چیزی کم دارم و خیلی سالی‌ست ، انکار می‌کنم
شده حکایت جناب گربه‌ی معروف که دستش به گوشت نمی‌رسه و می‌گه : پیف بو  می ده
حالا تو می‌گی با این نیاز مبرمی که به ناگاه سربرآورده تا فردا ، پس فزدا زنده می‌مونم؟
یا نه؟



از خواستن تا نخواستن




هر خواست اسارتی در پی داره


حتا نخواستن و رفتن
این که حتما باید جایی باشم یا نباشم ، خود خواستن است و 
نهایت دردسر
فکر کن از سرما تیک تیک بلرزی و
زوری بخوای در نقطه‌ای باشی که لذت قبل را هم نداره
این‌که مثل تابستون یا حتا اول پاییز
نشه از صبح در طبیعت ول باشی و
و با سبزی حیات معاشرت کنی
عین، شکنجه‌‌ای‌ست که
به زور به خودم تحمیل کرده بودم
اصولا هیچ چیز به زور راه نمی‌ده و جعلی می‌شه
کاری که برحسب عادت انجام بشه
می‌شه حکایت نمازی که از سر جبر خونده بشه
و به راحتی می‌شه فهمید
معنی این همه صغری کبری چیه؟




بازگشت به تهران
و چه خوب و قشنگ بود این بازگشت
وقتی رسیدم که حضرت برادر بالای نردبام اتاق خوابم و داشت لوستر تازه نصب می‌کرد
پریا در عملیات همت مضاعف ، تمام اتاق را رنگ کرده و پرده‌ای نو آویزان بود دیگه از همین‌جا بگیر تا برسی به ملافه‌ها و رو تختی تازه
و همین‌گونه بود که پی بردم،
چرا این همه بی‌قرار بازگشت بودم
موجی از عشق در تهران جریان داشت و به من می‌رسید
چیزی که تا به‌حال تجربه‌اش نداشتم
همیشه این من بودم که در عملیات غافل‌گیرانه، 
دیگران را گیر می‌انداختم
و بذر مهر می‌پاشیدم
شاید این اولین باری بود که یکی می‌خواست بهم بفهمونه عزیزم
دوست داشتنی هستم و .......... هستم
این‌که قدم‌های خسته‌ی این سال‌ها بی‌حاصل نبوده
این‌که................. خلاصه که
فقط خدا می دونه چه حس خوبی دارم
انگار خستگی بیست سال بچه‌داری یک‌تنه از جونم در اومد











اما بگم از جاده



اومدم ها
انگاری که جناب دیو سفید که در همسایگی ما مسکن داره
یک‌باره جلوم سبز شده بود
با سرعت 130 گازش رو گرفته بودم به سمت تهران
البته  که طی مسیر دو به شک بودم
در رفتم؟ 
نرفتم؟
باید می‌موندم؟
نباید و ..........
انواع رنگارنگ
باید و نباید




و به‌قول همشهری، گرام.:

انسان است و همین چون و چراها


یه قول دو قول عادت
پرسه گردی‌های ذهن و.......
و مام که انسانیم دیگه، نه؟

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

کجا هستم؟


اوه اوه اوه
این یه قلم رو نداشتیم 
معمولا اون قدیما زیاد پیش می‌اومد که در تهران صبح با بغضی فرو خورده چشم باز کنم
بعدها هم بهش یک اسم شیک دادم به‌نام: 
درد دوری از خویشتن حقیقی
دل‌تنگی برای مدینه‌ی فاضله‌ای که نمی‌دونم در کدامین عصر رویای پشت سر جا گذاشتم؟
خب نظر به این‌که از ازل یک مدینه‌ی فاضله‌ای برای انسان موجود بوده که پیدا نیست مربوط به چه زمان و مکانی‌ست
چون حضرت پدر، آدم هم از یه چیزایی راضی نبوده که حاضر شد با خوردن سیب بانک رو بخونه و باقی ماجرا
مثل الان من که فکر می‌کنم در بهشتم و باز دلتنگم
دلتنگ چی ،‌ کی، کجا؟
اما این قلم بی‌سابقه بوده. در چلک باشم و دلتنگی!
خلاصه که امروز با حالی تلخ شروع شده و هیچ دوستش ندارم
دروغ چرا بابام جان؟
همیشه سعی داشتم کارهایی بکنم که به خود اصلی‌م برسم و از جایی که هر سعی، خواستی  به همراه داره
و تلاشی می‌طلبه، در نهایت در نقطه‌ای خسته کننده می‌شه
کلی انرژی صرف می‌شه و خسته می‌شی و آخرش می‌بینی باز همه چیز عادی می‌شه و تو هنوز خوشحال نیستی






شاید بهتر بود هیچ کاری نمی‌کردم؟
ولی از چه زمان بهتر بود هیچ کاری نمی‌کردم؟
از همون بچگی که خانم والده با اخم تربیتم می‌کرد؟
تازه اونم ماهایی که بچه‌های عصر زرین بودیم و هنوز به سایه‌های بزرگترها احترام می‌ذاریم
که این‌هم از مدیریت و جدیت تربیت کننده‌ها بر‌آمده ؟
یا شاید چون اون زمان همه‌ی بچه‌ها سر به زیر و رام بودند و ما الگوی دیگری نداشتیم تا از روی دستش نگاه کنیم؟








دیشب تا دیر وقت با خودم چونه زدم
یه ترسی نافرم گریبانم رو گرفته بود.
ترس از جنگ دوباره و آوارگی‌های وقت و بی‌وقت
به خودم هزاران بار لعنت فرستادم که
چرا نشد این سال‌ها این ریشه‌های بی‌ربط و با ربط رو از دست و پای زندگیم بکنم و
مثل برخی هجرت کنم؟
شاید دیگه در این زمان نگران آغاز جنگ نبودم؟
فوقش چهارتا هله پوک این‌جا مونده بود و می‌گفتم فدای سر آرامش و سلامتی
چیزی که مال من باشه کسی نمی‌تونه ازم بگیره، مگر این‌که مال من نبوده باشه که همون بهتر که بره
تنها ثروت ارزشمند این جهان آرامش وقتی‌ست که سر روی بالشت می ذاری
اوه بالشت 
چونم برات بگه از بالشت که تازه وقتی سره رفت روی بالشه، برای اولین بار به این فکر افتادم که:
وای اگر این چهار دیواری نباشه. چی می‌مونه؟
من ، تنها در هکتار هکتار جنگل
تازه اون‌وقت بود که دوباره نشستم




سیگاری روشن کردم و از خودم پرسیدم:
دیوونه تو این‌جا چه می‌کنی؟
نکنه با تارزان همزاد پنداری داری؟
جنگل جای جکه جونوراست و حیوانات نیمه یا تمام وحشی

تو چرا در شهر نیستی؟
چی باعث شد این همه جا رو ول کنی و بیای این‌جا خونه بسازی، اصلا؟
نکنه از اول سیستمت مورد داشته؟
انزوا یعنی چی؟ 
سلوک به چه دردی می‌خوره؟
این‌ها همه جایگزین بازی‌های بچگی‌ نیست؟
چون بچه هم که بودم جام یا بالای درخت بود یا زیرش به وقت سرما هم اون گوشه موشه‌های گلخونه‌ی پدری
که پر از عطر شمعدانی‌هایی بود که تابستان با هم زیر آفتاب ولو می‌شدیم
یک لیوان چای ریختم به ساعت دونیم ، صبح‌گاهان
با نوشیدن اولین جرعه کمی به آرامش رسیده بودم که
الهی شکر که هنوز ریخت بچگی‌ها رو حفظ کردم و ژن تارزانی درم بسیار قوی عمل کرده
پس اگر الان در جنگل هستم، نشانه‌ی خوبی است که خیلی از ذات کودک گونه‌ام دور نشدم





اما اگر فکر کنی در این نقطه موضوع ختم شده، خیلی در اشتباهی
یه صدای مشکوکی از طبقه‌ی پایین آمد
یه چیزی بین خوردن سنگ به شیشه یا اشارتی با ضرب نوک انگشت
نه که فکر کنی ترسیدم‌ها از سرمای طبقه‌ی پایین وحشت داشتم برم ببینم چی یا کی بود
و از جایی که دورتادور خونه مثل زندان هارون‌الرشید حفاظ داره، گفتم گور بابای درک 
هرکی می‌خواد باشه
فقط نبینم کی یا چیه؟ باقی مهم نیست
جونت سلامت




ولی دوباره چرخه شروع شد
چرا همیشه تنهام؟ 
چرا ........................... یعنی انقدر موجود خارق‌العاده‌ای بودی که یکی هم‌زبونت نبود؟
یا واقعا نیاز به همراهی نداشتی؟
یا اصلا چرا حال نمی‌کنی؟
این‌که خب پیداست. ترجیح می‌دم دیگه کسی خطم نزنه و نخواد در این نزدیک نیم قرن زندگی کسی تربیت یا تغییرم بده
هر موقع دوست دارم باشم و هر وقت نه، نباشم. همون‌طور زندگی کنم که خودم حال می‌کنم
مثل باد
در سفر و در جریان
اما کدوم جریان؟
اصلا جریانی بود یا برای خودت ساختی، جریان؟
بی‌شک همیشه یک جریانی بوده، حتا اگر خل وضع هم که بوده باشم خودش جریانی‌ست
ولی چرا از بچگی تا هنوز آواره‌ی اینم یه‌جایی خودم رو از همه پنهان کنم و بز بچرونم؟






خلاصه که دردسرت ندم تا خود صبح با خودم درگیر بودم
بعد به قید دو فوریت ساک بستم که با سپیده راهی جاده بشم
حس می‌کردم مورد دار شدم که فکر می‌کنم فقط در طبیعت و انزوا آرامش دارم
حتا سرمای زیادی هم دلیلی بود برای بازگشت به تهران
اما به چی رجوع کنم؟ 
به تکرار و تکرار همین وضع؟ 
در واقع فکر می‌کردم جهنمی بر کوله‌ی پشت ندارم. فکر می‌کردم خالی و سبکبار شدم
فکر می‌کردم با دون‌خوان بازی تونستم همه‌ی پشت سر را مرور کنم و از درون تهی بشم
وخیلی افکار دیگه که در واقع حقیقت نداشت و من فکر می‌کردم که هستم
که شدم که دارم می‌رسم ...... اما به چی؟ به کجا؟ برای چی؟
چرا نمی‌شه مثل دیگر دختران بانو حوا دل‌خوش داشت به یک فقره آقای شوهر
یا دلبر و دلداری که صبح براش غش کنم و شب از حال برم
یا خودم رو با انواع مدل گیسو و رنگ و لعاب سرگرم کنم
راستش دروغ چرا ؟
ما از بچگی فقط یادگرفتیم که رنگ روی بوم کاربرد داره
نه بر چهره‌ی بانو حوا

نمی‌دونم کی خوابم برد ؟
با نوازش خورشید خانوم بیدار شدم 
پراز بغض و باور این‌که ، همه‌ی این ژانگولر بازی‌های زندگیم از سر شیکی بوده
شیکی برای تمایز از سایر دختران بانو حوا
شیکی برای فرار از پسران آدم و .......... همه‌ی اون چیزهایی که حتا در بچگی هم برای خودم ملاک می‌دونستم




هنوز ساک بسته کنار اتاق نشسته
هنوز نمی‌دونم با این همه بغض بمونم یا برگردم؟
به کجا به پایتخت کثیف و پر ننگ و رنگ تهران؟ 
وای خدایای یه میخی پیدا کنیم بلکه شد این قبای رنگ گرفته و کهنه‌ی باورم را از خود
دمی برآن بیاویزم
برهنه بشم، خوده خودم
بلکه بفهمم من اصلا چی‌ام؟ کی‌ام؟ اومدم چه غلطی بکنم؟ از چی این همه ترسید‌ه‌ام؟
از چی فرار می‌کنم؟ از چی دل‌خوش نیستم؟
یعنی برم؟ یا می‌گی بمونم؟
نمی‌دونم مثل همیشه اول صراط گیر افتادم
این همه رفتیم و نرسیدیم
اون‌همه آمدیم و نشد