۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

شیرعلی رضوی





چکار می‌کنی تو این روستا؟
چوپونی
چند سالته؟
18 سال
پس چرا انقدر کوچیکی؟
رشد ندارم
چکار می‌کنی؟
-چوپون گوسفندام
کسی که چوپونی می‌کنه فعاله رشد می‌کنه
- زحمت من زیاده
تو هنوز صورتت مو درنیاورده. درسته؟ کی گفته تو امروز باید داماد بشی؟
- پدرم
خودتم دلت می‌خواست؟
آره ه ه
از کجا فهمیدی عروسی خوب چیزیه؟
از محل خودمون
پدر مادرت گفتن عروسی خوب چیزیه
تا حالا حس کردی زن یعنی چی شوهر یعنی چی
همه‌اش می‌گی بله و هیچ کدوم رو نمی‌دونی
عروس چند سالشه
- پانزده سال
خودت دیدی عروس رو
- بله
مدرسه می‌ره عروس خانم
- نه
خودت رفتی؟
شبانه رفتم. تا سه خوندم
اصلا می‌دونی امروز چه خبره اینجا؟
- آها... بله . جشنه
جشن مال خودمه
خودت کی هستی
- شیرعلی رضوی
چندتا گوسفند داری
200 تا

این تکه‌ای از گفتگوی مجری رادیو دریا با یک داماد شمالی‌ست
البته شنیدنش یه چیز دیگه است با اون صدای وارفته‌ی داماد
البته باز دم شیرعلی گرم که 200 تا گوسفند داره





من و پسر شمسی خانم



زمان بی‌بی‌جهان مد بود دخترها انگشت لای لپ بذارن و جواب پسر شمسی خانوم را از پشت در بدن
زمان شخص خانم والده، دخترها روپوش ارمک می‌پوشیدن و یقه‌های سفید با دو پاپیون به موهاشون مدرسه می‌رفتن و اگر پسر شمسی خانوم رو در پیاده روی روبرو می‌دیدن، می‌انداختن و از وسط خیابون می‌رفتن که خدایی نکرده برای کسی توهمی پیش نیاد
از هم محلی‌ها گرفته تا چهارتا محل اون‌ور گذر
به ما که رسید، آسمون تپید
پسر شمسی خانوم جین لوله تفنگی می‌پوشید و صورتش از بین موهای بلند صاف یا فری‌، سر و صورتش پیدا نبود و بهش هیپی می‌گفتن
یه روز صبح چشم باز کردیم دیدیم پسر شمسی خانم، اور‌کت امریکایی می‌پوشه و تو خیابونا مرگ بر شاه می‌‌گه
چند وقت بعد هم رفت جبهه و افقی برگشت
زمان بچه‌های ما از این بچه‌تا بچه بعدی مد عوض می‌شد
بچه‌های اول که به سنوات جنگ می‌رسیدن همه از دم موجی و پسر شمسی خانوم به فکر بود قبل از سربازی از ایران جیم بشه
دخترها هم که از دم گشت ندید بدید و تو نخ فیلم‌ ترکی
از ژل، ظرفشویی تُرک شد تا برادر افندی
برای بچة بعدی مد عوض شد و یه‌روز پسر، شمسی بانو سرش رو انداخت پایین و دور از جون همگی مثل یابو از پله‌های پشت بوم اومد پایین و فکر می‌کرد کبوتر دم‌چتری‌ست و دنبال ماده طوقی‌ش می‌گشت
یحتمل اکس زده بود یا دوپا فاز ترکونده بود
از نسل‌های بعدی نمی‌گم که پسر شمسی خانوم قبل از بلوغ با خانم همسایه چه کرد

باغبان عالم





دیروز روز باغبانی بود و سلمانی گل‌ها
تو نمی‌تونی هم مسئول باشی و هم حرص داشته باشی
قدیم‌ترها دلم نمی‌آمد گل‌ها را هرس کنم. در نتیجه بی‌جان و رمق می‌ماند
اما مدتی‌ست که پی‌بردم باغبان باید اندکی هم بی‌رحم باشه
گاهی مجبوری شاخه‌های بیمار را قطع کنی و گاه شاخه‌های پاجوش و اضافه‌ای که جان ازکل ساقه و ریشه خواهد گرفت
باید با بی‌رحمی انجام بشه
به‌قول سه‌تفنگدارا
یکی برای همه، همه برای یکی
در نتیجه بعد از هربار هرس درختچه‌های مقیم بالکنی اندکی برهنه و از زیبایی کم می‌شه
اما کل این زمان به بیست روز نمی‌رسه
تا دوباره جوانه‌های تازه سبز بشه و درخت با سلامتی به حیاتش ادامه بده
در چلک که از اینجا هم بدتر می‌شم
گاه شمشادها از یک‌متر به نصف کم می‌شه
یوکا به‌کل قطع و ختمی‌ها حسابی لخت
غیر از این هم محیط کثیف می‌شه و هم درخت بی‌رویه به درازی
زمین زیرش سایه و در نتیجه بوته‌ها بی‌جون
البته باید با دقت این‌کار انجام بگیره
بهار امسال خواستم جوانه‌ی بلند نسترن آبشار طلا را که به سمت خونه رشد می‌کرد کنترل کنم
تا به سمت نور بیاد، به‌قدری شاخه ترد بود که از بیخ شکست
یاد پریا افتادم
بس‌که خواستم مراقبش باشم مفتخر به لقب زندان‌بان شدم
بعد از اون دیگه ولش‌ون کردم.
حالا چندین شاخه به سمت اتاق پذیرایی آمده
که هربار پنجره باز می‌شه
می‌خوان سربکشن داخل اتاق
پریا هم زیادی توجه گرفت، حالا لازمه بره بیرون و بفهمه زندانبان کیست و باغ کجاست؟
خدا هم همین‌کار را انجام می‌ده؟
بیماری، بلا، این‌ها هم جهت تعادل انجام می‌شه؟
آری باشما هستم باغبان عالم که گاه بی‌رحمی و گاه نرم و مهربانی
من کدام شاخه هستم که نه می‌کنی و نه آزادم می‌کنی؟


۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

ناشناخته‌های انسانی



آره
راست می‌گی
اون‌وقت‌ها تی‌وی رنگی نداشتیم
دور کرسی مثل بچه گربه می‌خوابیدیم و
صبح زمستون وقت مدرسه به عالم و آدم فحش می‌دادیم تا از اون زیر بیایم بیرون
عاشق سرمای زمستون بودم و خوابیدن کنار بی‌بی
تابستونا رنگ غربت داشت و تخت جدا سری
اما تابستونا فوتینا هم داشت با شانسی الله
ذغال اخته خوشگل‌مزه و من فقط به شوق دیدن قد کشیدن درخت‌ها
چادر بی‌بی رو ول نمی‌کردم
تو هم یادت هست؟
درشکه سواری و تخم سگای محل و سواری مفتی
بچگی بود و ناشناخته‌های انسانی
خوردن باقالی سر پل تجریش یا بلال از بساط سر راه
نگرانی دست‌های نشسته، وقت دیدن مادر بود
دنیا خوش رنگ و ماهی قرمز در حوض بی‌بی بازی می‌کرد
گاهی هم زیر برگ اناری که از شاخه افتاده بود
چرت می‌زد و من همیشه به این فکر می‌کردم، پس کی می‌خواد بخوابه و چشم ببنده؟
کامپیوتر و اینترنت و ماهواره هم نداشتیم. از همه بدتر... همراه نا همراه نداشتیم
پیامک‌های بی وقته
اما تا دلت بخوادعیدهای نیمه‌ی شعبون خیابون‌ها چراغانی بود
مهتابی‌های سه‌پایه و رنگ
گل‌دان‌های، شمعدانی
جعبه‌های مقوایی شیرینی که دست به دست می‌گشت
و مردم عید میلاد را از جان و دل شاد بودند
خب بسه
داره می‌ره تو مایه چشم تر کنی و بهروز وثوقی در سوته دلان
یاد مش‌قاسم شاد


رادیو دریا در یادی دور


این جمعه   این آلبوم را به لطف بیدل و عاشقانه به همه‌ی بچه‌های عصر خودم تقدیم می‌کنم
دروغ چرا؟
اگه بدونی چه حرصی می‌خوردم که ما چرا رادیو دریا نداریم
نمی‌دونی چون خیلی از شما به عهد ما نمی‌رسید و رادیوهای تک موج و
تی‌وی دو کانال و چند ساعته
کی مد بود هر موقع عشقت کشید بری پای تی‌وی؟
اما خیلی چیزهای دیگر داشتیم
سفره‌ای رنگین به مهر
خانه‌ای امن
که هر موقع‌اش بیدار می‌شدی
یکی بود بهش پناه ببری
اما حالا به قدر هزاران کانال تی‌وی داریم و بی‌کسیم
در مصاحبه‌ای اواخر لینک انقدر خندیدم که دلت رو بزنه
مصاحبه با داماد نابغه « شیر علی رضوی »
فکر کن می‌گه ازکجا فهمیدی باید زن بگیری؟
- بابام گفته

رادیو دریا
گوشه‌هایی از برنامه
با اجرای خانم زهتاب و آقای توفیقی
مدت 29:58


لینک دانلود:
Quality:WMA / 64 kbps


۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

با هیچ کس شوخی ندارم



امروز چه خجالتی کشیدم از خودم نگو و نپرس
چون خودم دارم می‌گم
بل‌که تو هم یک روزی به نقطه‌ی من رسیدی و یادت اومد
ظهر صدای زنگ تلفن نکبتی که معمولا خاموش دراومد. خانم والده با توپ پر شروع به چقلی همسایه‌ی پایینی را کرد که یک‌ساعت آب را بسته به بالکن و شیشه‌هام گلی شده
منم که از صبح از دست نوه‌هاش سرسام گرفته بودم گفتم:
مثل من که دارم دیوونه می‌شم
بس‌که این بچه‌ها خرس گنده روی سرم دویدند
خب نادر و بچه‌هاش یعنی قبله و همه‌چیز خانم‌والده و هرکی بگه بالای چشم نادر ابروست انگار که به شجره‌ی باستانی ایشان توهین کرده
همین کافی بود تا با صدایی بیگانه حرف زشتی بزنه به یکی که من اصلا با هیچ کسی سرش شوخی ندارم و قطع کرد
چنان یخ کرده بودم که حتا دلم نمی‌خواست بهش بگم، به چه حقی به‌خودت اجازه دادی این رو بگی؟
از چشم افتاد یه‌جایی که نباید

یک ساعتی می‌گذشت و صداش توی سرم بارها تکرار می‌شد
و بخشش من لحظه به لحظه تنگ می‌شد.
فقط یک لحظه بود که البته یادم نیست در حال انجام چه کاری بودم که ؛ اتفاق افتاد
خب این تصویری آینه‌وار از خودم بود
باور کن
متن طولانی چشم رو خسته و ذهن را می‌ترسونه دوست داشتی بیا پست پایین




سفره‌ی افطاری فقط مال مامان





معمولا ماه رمضان با این‌که سفره‌ی افطارش فقط مال مامان، ترجیح می دم هرگز نیاد
خانم‌والده وقت روزه دچار تورم من می‌شه که بی‌ربط با دخانیات هم نیست و اخلاقش رو بد مدل تیره و تار می‌کنه
امروز بارها این تصاویر برابرم تکرار شد.
با خودم حرف زدم.
مرور کردم به خودم برگشتم
دیدم
وای
من از وقت نامه‌ی پریا تا حالا از خدا بریدم
عادتی باهاش زندگی و حال می‌کنم؛ از بچگی این مدلی شدم
شاید از همون وقتایی که از چشم خانم‌والده در می‌رفتم و کنج گلخونه یا وسط درخت توری پنهان می‌شدم
و برای میوه‌ه‌های درخت کاج نقره‌ای قصه می‌گفتم هنوزم فقط با او مراوده دارم چون در این مدت به‌فکر تهییه شخص ثالثی نبودم و کم‌کم از سرم هم افتاد
اما قلبا با خودم و این‌که کجا ایستادم درگیرم
درگیر ظلمی که از چند طرف و هم‌زمان بهم شد
ازهمه بدی که، آوردم............. یهو خانم والده رو دیدم که با خودخواهی فریاد می‌زنه
بالکن من
شیشه‌ی من
خستگی من
همه‌اش شد من
دیدم من هم همینم
حرف زدم و به جرزنی افتادم
منی که برای پرداخت بدتر از این‌ها آماده بودم
حتا خودم به کلام گفته بودم
که
در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود
اما حتا تحمل یه‌ذره لرزه نداشتم
رو برگردوندم، پشت کردم، ناز و قهر و افه و اینا
کارهایی که یک عمر با دیگران کردم دوباره تکرار شد چون فکر می‌کردم، باور و اعتقادم به‌قدری ازم حمایت می‌کنه که خار توی دستم نره
نکرد چون بنا بود امتحان پس بدم و ببینم
هنوزم منم
مگر نه این‌که همه چیز از باورهای من، شروع و تموم می‌شه؟
مال همه از همون‌جا شروع می‌شه
لب تولبی من با شما هم مدلش اینه که به وقتش بهم آرامش می‌ده
به‌وقتش لبه‌ی پرتگاهم نگهم می داره





تاریخچه‌ی زمین



۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

کارما سوزون




عجب کارما سوزونی راه انداخته این فارسی 1
اگه بنا بود کائنات این‌طور دقیق و مو به مو و به عینه حساب‌ها رو بی‌حساب کنه
باور کن یک گناه کار روی زمین نبود
نیازی هم به قیامت و روز جزا نیست
به این می‌گن مدیریت دقیق و حساب شده
از عصر آدم تا حالا
انقدر.............
پرونده‌ها پشت هم‌اندازی شده که حساب کتابش از دست به در ‌شد
اگر مثل سناریست افسانه‌ی افسونگر همه‌چیز در همین زندگی و پیش چشم همه حساب و کتاب می‌شد
من که جرئت نداشتم حتا به کسی فکرکنم، چه به نقشه، خیانت، جنایت...........
در نتیجه عشق هم همین‌جا ها بود و این‌طور دچار یاس سردی و تنهایی نمی‌شدیم
از هر دست بدی از همون دست هم پس می‌گیری
می‌خواهی شیم‌سو‌جوآن باش نمی‌خواهی یون آری یانگ؛ پارتی بازی هم نداره
حساب بی‌حساب می‌شه
ربطی هم به بند تمبان شل، لی‌جوانگ یا مدیر یون نداره
که برمی‌گرده به شلی بند تمبان پدر آدم
که
از بانو لیلیت پرید به باغ عدن

و مامان حوا


۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

همان بالاهاست





عشق خودش برای خودش می‌آد
یعنی به خودت می‌آی می‌بینی شدی
نه می‌شه، کنترلش کرد، نه ایجاد و نه برنامه ریزی
یهو به خودمون می‌آیم می‌بینیم یه چیزی کم داری.
دل‌ تنگ یکی می‌شی، وقت رفتن دلت می‌خواست، بیشتر می‌موند
وقتی هم نیست، دایم در تو زندگی می‌کنه
تو او شدی و منی این وسط نیست
اوج بیماری جایی‌ست که تو دیگه خودت هم نیستی،
معلوم نیست فکر او بیدارت می‌کنه ؟
یا اولین فکر بیداری‌ت او بوده؟
وقتی همه او باشی، چطور می‌شه خودخواهانه، تملک کرد، حبس و بند و چشم و چال و اینا. .....
هیچی دست خودت نیست
چشم و چال به برنامه‌ریزی روز مبادا می‌مونه. که خوردی به ته انبار خالی
به هیچی
امید نداری، اعتماد به نفس هم زوری زیر صفر
در نتیجه این می‌تونه آخرین نفر باشه، چون تو ارزش دوست داشته شدن را نداری
حالا یکی اومده یه‌نموره خر شده و گفته به‌به.
دیگه باید ازش آویزون بشی
چون اگه بره دیگه هیچ‌کی نیست
ترجیح می دم در جنگل چلک و تنهایی زندگی کنم تا کسی که عاشقش نیستم را تحمل کنم
در این یک مورد همیشه از بالا نگاه می‌کنم، بی‌شک او هم همان بالاهاست


خواهم شکست




به‌قول میترا
شان
ما خیلی چیزها را در زندگی پس می‌زنیم به نام، شان
به‌نام، من، غرور و سربلندی وقت خواب
کم نیاوردن ، پیش خودمون
اما این منه درون ، این شان که به‌ما نمره می‌ده، ردی و تجدیدی داره
آیا بخشی از وجود و در درون ماست؟
یا بخشی ذهنی و اجتماعی؟
به‌گمانم اگر در یک قبیله‌ی افریقایی به دنیا می‌آمدم و کسی نبود بادم کنه
اگر حتا قوانین اجتماعی به من می‌گفت باید تو گام برداری
یا مثلا مد این بود که هر کی هر چی دلش خواست خودش باید بره و برداره
باز هم این شان کنار ما زندگی می‌کرد؟
یا شاکله و فطری است؟
من می‌گم فطری‌ست
جوابش توی همه‌ی اون خونه‌هایی ست که برای گزران به در و دیوار و زمین و زمان سر می‌کوبن
اما خود نمی‌فروشند
استاد آخر رنگ روغنم هداوند
یادت شاد نمی‌دونم کجایی، یا زنده‌ای یا مرده
جوان بود و متاسفانه درگیر اعتیاد
هنوز در باور من در امر کپی رو دست سیروس هداوند موجود نیست
اما به دلیل ضعفی که داشت همیشه سفارشی کار می‌کرد
و در حسرت یک بوم می‌سوخت
کاری برای دل خودش انجام بده نه، برای جیبش
گو این‌که معتاد، گو، در حال فنا.... اما ساعت ها پشت سه‌پایه می‌نشست و پدر خودش را درمی‌آورد
برای نون شب
نه. شان، بسیار فطری و در شاکله‌ی ماست
میترا جون اونی که مال من باشه نه کسی می‌تونه ازم بگیره
نه خودش می‌زاره می‌ره نه .................. هست چون با من کامل می‌شه، همون‌طور که
من، فقط با او کامل می‌شم
یعنی ربطی به من نداره،‌ حتا بچه‌ام را به زور نمی‌خوام
چه به بیگانه‌ای که حتما با رفتنش خواهم شکست
اونی که توسری و چش و چال درآوردن بخواد
حتما سهم ما نیست


۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

زمین بگرد، می‌خوام بگردم





شکر که زنده‌ایم و اینا
البته ملالی نیست، جز اندکی تب و سردرد و سرماخوردگی آخر تابستونی
اما با همه اینا دلم نیومد نتیجه یک براورد سطحی رو عرض نکنم
زن‌ها وقتی پای یک مرد، یا یک عشق،‌ یار چمی‌دونم مقوله جنس ذکور آدم به قصه‌شون باز می‌شه
پناه برخدا؛ در عین لطافت عشق
می‌تونن موجودات خطرناکی باشن که به‌خاطرش به کوه و بیابون بزنن
جنازه شش و بش، زن هم زیر پا رد کنند
مردها در مبارزات عاشقانه چشم و چال هم رو در نمی‌آرن
فوقش لب برمی‌چینند و می‌رن
یا به سبک نن قزی دایم از رقیب بد می‌گن و روزی چهل فقره پرونده کلاه‌برداری براش ردیف می‌کنند
اما این دختران بانو حوا؛ البته برخی دختران بانو، حوا در این مورد با احدی شوخی ناموسی و بی‌ناموسی ندارن
نمونه‌اش این بانوان روزی سه وعده همراه غذا
بانوان...... ایزابل، لوکرسیا، ربکا، جسیکا
اگه از هر ده تا زن چهار تا ، شوالیه باشند
من و امثال من، من . باید هم با یک خروار هم من، تنها بمونیم
یا نه؟
ها... نه که به این می‌گن عشق؟
ها......... برای طرف چشم و چال در بیاری تا نگهش داری
سی ایی ما موندیم تنها؟
چون ترجیح می‌دم ، زمین بگرده تا من بگردم