۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

قصد آزادی



وقتی با قصد آزادی از تهران رفتم، واقعا قصد کردم یک‌بار هم که شده جدی باشم
منم جدی شدم بیش از اونی که در خودم سراغ داشته باشم
در این مدت مرور کردم
تمام سال‌های پشت سر را نفس کشیدم، گرفتم و پس دادم
معجزه هم داشت؛ خالی شدم
خالی از همه اون‌چیزهایی که این سال‌ها بر دوش حمل می‌کردم
خاطراتی که نه می‌تونستم ببخشم و نه فراموش کنم، خاطره پشت خاطره را دیدم و به خاطره‌ای جدید رسیدم
خلاصه که کلی لیست خاطره ساختم که یه روز همین‌جا، وقتی که حس کردم تمام شد، لیست رو سوزوندم و خاکسترش را چال کردم
از اون به بعد سبک شدم، سبک تر از چیزی که حتا در نوجوانی بودم
چیزی شبیه کودکی
پا بر زمین که نه، شناور شدم
ولی اون وسطا هر چه عادت بود زمین گذاشتم، اولی‌ش نماز و راز و نیازها مخلوق و خالق
خلاصه که من بودم و طبیعت، بی‌اون‌که لحظه‌ای به پشت سر برگردم
ولی
امروز به‌ناگاه حس کردم، چیزی کم دارم
یه چیز خیلی بزرگ، نمی‌تونم حجم‌ش رو وزن کنم
همین‌قدر بگم بزرگ
یهو دلم برای نمازم تنگ شد، که نه دلم برای خدا تنگ شده بود
نه اون خدایی که بناست هوام رو داشته باشه و یا منو بپاد
خدایی که خودم می‌شناسم و بس
پاشدم و نماز خوندم، خیلی خئب بئد
این‌بار نترسیدم نکنه باز از در و دیوار چیزی بباره و من معجزه لازم بشم
فعلا برم رشته پلوی باحالی که دم کشیده بخورم تا برگردم و بگم ، چی شد که این‌طور شد

۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

همه‌ی عمر دیر رسیدیم


عمری خودمون رو به یکصد و بیست و چهار هزار بیماری می‌زدیم
که نریم مدرسه
حال که بخواهیم هم هیچ مدرسه‌ای مدرسه‌ی دوران جوانی، چنان که افتد و دانی نمی‌شه
در فیس بوک عضو گروه دبیرستان می‌شیم و دنبال هم شاگردی‌ها می‌گردیم
اینه که شیخ اجل داش حبیب می‌گه:
همه‌ی عمر دیر رسیدیم
یعنی انقدر در دیروز و فردا پرسه می‌زنیم که
امروز و حالا رو نمی‌بینیم
و این بیشترین انرژی را هدر می‌ده و
نفهمیده از زندگی می‌گذریم
شاید یه روزهم افسوس همین لحظات حالا را بخورم که در تنهایی گذشت و هیچ نفهمیدم

چشم درارون دختران بانو حوا



یه کم دیگه زمزمه و فارس 1 ببینم نمی‌دونم به هم‌جنس‌های خودم چی بگم؟
راستش دارم به ادراک تازه‌ای از دید پسران آدم به دختران بانو حوا می‌رسم
دروغ چرا بابام جان؟ ما تا وقتی فقط خودمون و یه چند زن دور و اطراف خودمون رو می‌دیدیم
فکر می‌کردیم بیچاره زن‌ها
از وقتی شب‌هامون به این کانال‌های مهپاره‌ای و سه‌ریال چند ریالی‌ها چسبید، شناخت تازه‌ای از طایفه‌ی نسوان پیدا کردیم
که هم‌چین یه‌نموره هول ورمون داشت و فهمیدیم
چرا پسران آدم به دخترانش ستم می‌کنند
حالا بگذریم که روم نمی‌شه بگم: این زن لاکردار به ابلیس گفته ذکی
وقتی پای منافع‌ش به میون می‌آد
خداراهم بنده نیست
حاضره چشم و چالی در بیاره که در جنگ رستم سابقه نداشت
نه دوست می‌شناسه نه فک و فامیل همین‌طور درو می‌کنه و می‌ره جلو 
تا حالا فکر می‌کردیم عشق، بخشی از زندگی‌ست
تازه اونم عشقی که ما یادش گرفته بودیم
نگو این میل، هوس، ویار، مالکیت، خودخواهی،‌ من منم گور بابای همه و هر اسمی که داره 
اون چیزی نیست که ما بلدش بودیم
خوبه سنه‌ی ما از این چند هوا شدگی‌های قلبی گذشت
وگرنه کی حال داشت تن به این همه خفت و خاری بده؟ 
از ما که گذشت
بیچاره نسل‌های بعدی و بعدی تر



توافقات دیرین



وقتی باوری بر ما چتر باز می‌کنه، حتا یک قطره هم بارون حقیقت به‌ما نمی‌چسبه و
فکر می‌کنیم، همه‌جای دنیا مثل زیر چترمون خشکه
یکی از دفعاتی که آمده بودم تهران، با بانو دیدار داشتم
براش از دنیای تازه و تصمیماتم گفتم
حرف که زیاد زدم
اما، وقتی تمام قد تعظیمی کردم و در آغوشش فشردم، فکر می‌کردم این آخرین دیدارما خواهد بود
با تمام احساسم در آغوش فشردم و آهسته در قلبم برای همیشه ازش خداحافظی کردم
آخه، زیر چتر تصمیم تازه بودم
تصمیم کندن از همه‌ی توافقات اجتماعی، نه تنها وب‌لاگ نویسی
هرآن‌چه که پیشینیان سنت کردند و ما به‌دنبال‌شان رفتیم
دوست بودن، دوست داشتن، عاشق بودن، عاشق شدن، عید را جشن گرفتن و میلاد را در صفحه‌ی دفتر علامت زدن
تاجایی که حتا این اولین رمضانی بود که برخلاف سال‌ها عادت، روزه نگرفتم
نخواستم با پیوندگاه عمومی عبادت کنم، به سجده برم، یا به افطار بنشینم و هم‌زمان با دیگران سیر و گرسنه باشم
خواستم پیوندگاهم را در جهتی تازه حرکت بدم
اما حالا که این مدت این‌جا گیر افتادم می‌فهمم بزرگترین حماقتم بخشش گل‌دان‌ها بود
حالا نه بالکنی دارم و نه دوست و رفیقی که منتظرش باشم
دروغ چرا از همه خداحافظی کردم
حتا از وظایف مادری، دختری
خلاصه که گفتم،  ای رسومات زندگی،  توافق شما با نیاکانم بوده و من در هنگام رسمش نقشی نداشتم
البته هنوز هم قلبم همین را می‌خواد
ولی اگر توقفم در شهر کش پیدا کنه
نمی‌تونم به خودم تضمینی بدم که همونی که آمدم، برگردم
شاید مجبور بشم باز مدتی پیچ و مهره‌های عاداتم را آچار کشی کنم و با توجه به پاییزی که در راه و از پی‌اش زمستان
می‌ترسم دچار حزن هوای ابری بشم و نرفته برگردم
خلاصه که نتیجه‌ی اخلاقی این‌که:
اون‌جا هر چه کردم و هر چه شدم، به یمن هوای گرم و آفتابی بود
خدایا تا بیش از این از راه به در نشدم
بندها را از دست و پایم باز کن  
 دوباره برگردم



۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

مال منی


مال منی
آخه این جمله یعنی چی؟
عشقه یا اساس‌البیت؟

مال خودمه
باید مال من باشه
عشق من 
مال من
یار من
دلدار من
همه‌اش من
   اسمش عشق شده
اونی که باید و مال و منال و اینا بشه اسمش برده‌داری‌ست
خودخواهی، مالکیت و خود پرستی‌ست
عشق نمی‌شه
عشق
هر چه هست
همه تو
آشفتگی این لحظه، مجال به آینده و مالکیت و حبس و بند نمی‌ده


قوانین کارمیک و فارسی 1


تا وقتی ما بودیم و یک ویدئو
هنوز دنیا جای خوبی بود
وقتی هم ما بودیم و کانال‌های رنگارنگ، مهپاره‌ای، هنوز باز یه‌نموره خوب بود
از وقتی این کانال‌های سریالی از جمله فارسی1 باب شد
به کل اوضاع ما هم بی‌ریخت شد
تو در عرض یک‌سال به‌قدری شرارت‌های زنانه و مردانه می‌بینی که کم‌کمک
فشار خونت می‌ره بالا و تحملت آب می‌ره
از اون به بعد ترجیح می‌دی شبی یک فیلم کرایه کنی یا بخری و فقط یک موضوع رو نگاه کنی
چون فیلمنامه که به دست سناریست می‌افته
تا جای ممکن کشش می‌ده و برای خالی نبودن عریضه انقدر شورش رو در می‌آره تا مطمئن بشه
تو هر نوبت پیگیر خواهی بود که ببینی بعدش چی می‌شه
همگی شدیم منتظران مهدی
یعنی من که این‌طوریا شدم
همه‌اش منتظرم ببینم کی قراره دور همه چیز تموم بشه و تق هر چی پدر سوخته است دربیاد
مثلا کی تایی‌یانگ بیچاره می‌شه
کی چشم آنا جولیا از کاسه در می‌آد
یا این خاله ربکای ابله کی قراره یه نگاه به آینه بندازه و سالوادور چه‌مدلی پوستش رو می‌کنه
از همه بدتر این خوان میگل، احمق 
 باز جای شکرش باقی‌ست
   قوانین کارمایی هست و ماه‌ی که هیچ وقت تا ته سریال زیر ابر نمی‌مونه و 
خلاصه جمیع جهات وراندازی و قیامه‌القیامه تهش هست
وگرنه غصه‌ی این سه‌هزار میلیارد دلار خواب شب رو از ما می‌گرفت
مام که 
هم‌چنان دل به قیامتی می‌بندیم که هرگز کس ندیده و ماه ما همیشه پشت ابر
گیره

facebook ی ها


 دست خودمون نیست عادت کردیم
هر جا می‌ریم براش نقشه و رسم خط می‌کشیم تا یه‌جورایی مال خودمون بشه و گندش در بیاد
می‌خواد عشق باشه یا 
دهکده‌ی جهانی
خلاصه‌ی کلام این که ما از خودمون خسته شدیم، خواستیم وارد جهان رویا بشیم
در نتیجه انسان اینترنت را ساخت
دهکده‌ی کوچکی که با این‌که جهانی بود
اما یک دهکده بود
ولی ما روم و گروه و تیر و طایفه ازش درآوردیم تا حتا اون‌جا هم تنها و ناشناس نباشیم
گروه‌های مختلف  facebook  شاهد همین مدعاست
گروه، تفرشی‌ها
گروه پپسی کولا،  ایدزی‌ها، کله‌پزی‌ها،  ها ها ها
خلاصه که نشد پای بشر به یه جا برسته و دچار هرج و مرج و شلوغی نشه
پس خاصیت این دهکده‌ی جهانی چی بود؟
این که باز شد همون که بیرون هم هست
این‌جا هم که باز وارد نقش و حساب و کتاب و سیاست شدیم

دوربین مدار بسته



می‌خوام بپیچم توی خیابون،
 چشمم می‌افته به دوربینی که اون بالا منتظره من به درون بیام و تندی عکس بگیره
مجبور می‌شم یه دور شمسی ، قمری بزنم تا دوربین رو بپیچونم
وارد ساختمان می‌شم، می‌بینم یک کاغذ گنده زدن جلوی چشمت که نوشته:
این مکان دارای دوربین مدار بسته  می‌باشد
می‌رم سوپر اون‌جا هم یک هشدار دیگه که می‌گه، 
مواظب باش، یکی داره نگاهت می‌کنه
اون‌موقع دیگه حتا می‌ترسم، وارد اتاق پرو بشم
بالاخره اون‌موقع که هرجا می‌رفتی یه دوربین مدار بسته نبود، 
ما از این آینه‌ها و سوراخ سمبه‌های اتاق پرو می‌ترسیدیم
خلاصه که تو یه‌جا نشون بده که دوربینی نباشه
 حس بدی پیدا می‌کنم
چون به‌یادم بی‌بی‌جهان می‌افتم که از بچگی به گوشمون خوند
خدا حتا فکرهای ما را می‌خونه
ببخشید با این حساب پس من چی؟
کجا و چه وقت می‌تونم خوده خوده خودم باشم؟
بی‌اون‌که بترسم یکی داره در لحظه تعیین‌هویتم می‌کنه؟
یادش بخیر اون قدیما که موبایل نبود و انسان آزاد بود
ما چه حالی می‌کردیم
کافی بود در خونه رو پشت سرت ببیندی
اما.............................

ای ............. جوووونم


۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

سپر دفاعی، پسر شمسی خانم



هم‌چین که قدمون رسید لب طاقچه، به گوشمون خوندن:
مادر مراقب این پسر شمسی خانم باش
به‌پا تو کوچه باهات حرف نزنه، هیزی نگات نکنه، از کنارت رد نشه، خودش رو بهت نماله و .............الی آخر
مام فکر کردیم فقط باید مواظب پسر شمسی خانوم باشیم و باقی داستان را وا دادیم
حالا به خودمون اومدیم ، نه پسر شمسی خانم نصیب‌مون شد
نه  سر بی‌دردسر برامون مونده
صبح کله صحر رفتم تو نوبت سرویس اتومبیل مبارک
تا چشم کار می‌کرد، پسر شمسی خانم بود که ماشین‌های خودشون یا عیال  محترم  آورده بودن برای سرویس
  من چی؟
طبق معول یه گوشه سماق مبارک می‌مکیدم که مبادا پسرشمسی خانم بگه بالا چشمم ابروست
این‌هم از عاقبت، روش تربیتی دختران بانو حوا 
شاید جلوی مردم فیس بیایم که:
من راحتم، خودم مرد خودمم منت کسی هم نمی‌کشم
ولی آخر شب‌هایی که از خستگی نمی‌دونم چه‌طور خودم را به خاکریز تخت می‌رسونم
یاد خانم‌والده و پرهیز از پسر شمسی خانم‌اینا،  یک لحظه هم مجال نمی‌ده تا وقتی بی‌هوش برم اون دنیا
شاید سی همین  یه عمره چسبیدیم به دون‌خوان؟
آخه تو اون خط، پسر شمسی خانم نیست
همه‌ی همه‌ی همه‌اش، خودتی


طی ده روز گذشته، 200 متر خونه رنگ کردم
که سرم گرم باشه و تهرون رو تحمل کنم  
اینم یعنی ، خوب؟
بیا ببین چه دست دردی دارم
ای که قربون پسر شمسی خانم که از مادرش بد دیدیم که از خودش خیر و شری ندیدیم





عرفان مدرنیته



پام که می‌رسه به تهران، امراض یکی یکی میان
از انواع بیماری‌های، 
البته  شکر خدا به غیر از مقاربتی 
تا .......... هر چی که راه داد
دست و سر و کله تا قلب، جنس جور
شاید همه‌اش زیر سر چشم باشه؟
وقتی می‌بینه سرانگشتی دو دوتا چهارتا می‌کنه که تو چی داری؟ چی نداری؟ چی داشتی که دیگه الان نداری
یا چی‌ها ندشتی که فکر می‌کردی در آینده داری
اما چلک که هستم، از جایی که چشمم فقط به جنگل و کوه و دشت می‌افته، و از جایی که می دونم همه‌اش
یعنی همه‌ی همه‌اش در اون لحظه مال منه، دل‌خوش برای خودم ول که می‌زنم هیچی
تازه باورم می‌شه دنیا را هم سه طلاقه‌ کردم
شاید سی همینه که عرفان مدرنیته به غار نشینی راه نمی‌ده
باید در مرکز همین پایتخت دود گرفته بشینی و چیزی هم نخوای
و چون من خیلی هم این‌کاره نیستم و همه‌ی عمر زور زدم که باشم
ترجیح می‌دم سر به جنگل گذارم و آخر شب هم با دلی خوش به بستر برم که:
چنی من باحالم! توپ داغونم نمی‌کنه. ببین
من هیچی نمی‌خوامجز این‌که کسی نکشونتم به تهران
خب سی همین بوده که قدیم قدما عرفای توپ‌تری داشتند تا ما و حالاها

محله‌ی بد ابلیس اینا





هیچ مرضی دردناک‌تر از ذهن بی‌کار نیست
روزهایی که یه‌خروار کار دارم، همین‌قدر می‌رسه بدوم
و امان از روزهایی که بیکارم
باید یه‌گوشه بشینی و اوراق طلب و بدهی‌های گذشته و یا از آینده رو بزنی
هی ورق می‌زنی و هی ذهن مکار به گوشت می‌خونه
آخی، حیوونی. دیدی چه دنیای بی‌رحمی! دیدی آخرش این همه دویدی، هیچی!
دیدی اصلا هیچی اونی که فکر می‌کردی از آب در نیومد! دیدی.................. خلاصه که بهش راه بدی تا وقت خواب داره مخت رو تیلیت می‌کنه، مثل نخود و سیب‌زمینی، دیزی آبگوشت
در حالی که وقتی سرم به چیزی گرمه و دارم سگ دو می‌زنم، ذهن اصلا مجال پیدا نمی‌کنه برای وراجی و آخرش سر از محله‌ی بد ابلیس در بیاری
عوضش شب از خستگی یه دور می‌میری تا صبح که دوباره به دنیا بیایم
شاید این‌طوری بشه هر روز دوباره از نو زاده شد؟
به‌جاش وقت خواب دیگه لازم نیست گوسفند بشماریم