۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

من نیلوفری



من‌هم مانند تمام مادران دنيا، بهترين نمونه‌اي از مادري هستم كه در زندگي آموختم
از نكرده‌هاي مادر تا كرده‌هاي پسنديده يا نپسنديده‌ي ايشان و بخشي هم از 
ژن پدري
اداهام تركيبي از هر دوست
مادرانه‌هايم به نوعي و پدرانه‌هايم كمر شكن
حضرت پدر خداوندگار بود و ... كذا كذا و ما اولاد بعد از او كه به هر ضرب و زور سعي داريم مانند او باشيم
و به قدرت پروردگار همه از دم مادران مجرد مانديم تا ته عمر
حال كه ما مخلوطي از هر دو بوديم و امكان نداشت مانند پدر خدايي كردن
و دردهاي بسيار كه در تنهايي گريبان خواهند گرفت


يه چي مي‌گن بي‌كلاس‌هاي بي‌شخصيت...
رسمن و عرفن و شخصن سرویس شدم
« کم دنبال غلط بگرد، دارم حرف می‌زنم. چه‌کار داری با ن عربی یا ن فارسی؟»
چیزی که در پی سال‌ها رفتن‌ها آموختم راه فراری خرکی بود
شرمنده‌ی خوبان
یعنی شما حساب کن یک‌ماه پیش از نشست هواپیما بر زمین تا دو روز مانده به پرواز مجددش موتور چند هزارم رو روشن کردم 
فقط سی این‌که، انقدر، ان‌قدر خسته بشم که با اوج گرفتنش بر فراز آسمان
از خستگی از هوش برم تا صبح فرداش و نفهمم
کی اومد؟
کی رفت؟







مادری به تعادل رسیده
چرا بچه رو ناراحت کنم؟
می‌دونم با رفتنش دلتنگ و ... می‌شم مثل بار قبل.
  مجبورم مانند همان‌گاه بغض‌های نا شکفته را قورت بدم
انتخاب کردم از درد خستگی بیهوش بشم تا وسطای این سفر نق بزنم که
اینم شد زندگی؟
چند بار قصد کردم برم دنبال متاهلی مجدد و این دختران حوا شیون به‌پا کردن؟
حالا من موندم و شانتال و خانه‌ای به وسعت سالن شهرداری
که تنها کارگاهش جایگاه‌م از صبح تا شامه


  دیگه نیازمند آقای شوهر نبودم
اما ترس از روزهای تنهایی و پیری را می‌شناختم، زیرا حضور حضرت خانم والده در برابرم کافی بود که بدانم
این ره به کردستان است
خدا اون روز رو نیاره که مانند برخی مادران گرام تخم بذارم پای تی‌وی و بشم شکل اخبار شامگاهی

اما مام آدمیم و چی فکر می‌کردیم چی شد؟

باری گفتم: 



- اگه می‌دونستم  آخرش این‌جوری می‌ذاری می‌ری که سال به سال نبینمت. محل به هیچ ادا و اصولت نمی‌دادم
گفت:
مگه بنا بود بندازیم ترشی؟
- نه فکر نمی‌کردم این‌طور از صفحه‌ی رادارم گم بشی




گو این‌که این رفتن و آمدن‌های مداوم زندگی شد سکوی پرشم از ترس دردهایی که می‌شناسم
من خودم و زخم‌هایم را شناختم و در هر یک جوانه‌ای تازه زدم
رفتن پریا باعث شد از ترس زخم‌ها، در کارگاه را بازگشایم
عزیز جان






 


 نیلوفرم
در مرداب خانه دارم
در لجن می‌آسایم و در مهتاب از نو زاده می‌شوم
دیگر بار


 

۱۳۹۲ بهمن ۱۷, پنجشنبه

منه رسام


 

این مدت فکر می‌کردم
کانون ادراکم رفته به نقطه‌ی مادری و کارگاه را تعطیل کردم تا بازگشت پریا و بازگشایی کارگاه
اما از جایی که کانون ادراک گرام این جانب در نقطه‌ی رسامی متولد گشته
چه مادری، چه خواهری تفاوتی نداره
تهش همون رسامی هستم که متولد شده و نمی‌دونم کی و چه‌طور دوباره خودم را وسط کارگاه دیدم
بعد هم که سفارش از غیب رسید:
چه‌طور یه سه لته برای پریسا کشیدی؟ من چی؟
مام موتور هزار رو روشن کردیم و دست به کار ساخت و ساز شدیم جهت خروج از کشور
هنوز نیمه تمام و باید حتما تا فردا تمومش کنم که به وقت سفر کار خشک شده باشه




ژن من همیشه در حال فریاده که:
نمی‌تونم
نمی‌شه
نداریم و ..... در زندگی موجود نیست
هر لحظه‌اش سهم من و در حال گذر و کلی کار نکرده دارم
که نمی‌خوام وقت رفتن دوباره بگم 
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
همون آخی که بعد از بیست سال هنوز جاش می‌سوزه

ساک ساک




به تقویم من برنامه‌ی امروز طبق ستوات کهن، بساط کباب بود و ادامه‌ی ماجرا...
حضرت پدر اگر می‌دونست چه‌طور پس سی سال تقویمش را هنوز به دست دارم
شاید در کودکی تنهام نمی‌گذاشت و شاید از بخت‌یاری من بود که ایشان
زود بار سفر بست و رفت
فکر کن!!
اگر ابوی گرام تا همین دیروزها تشریف داشت نه گمانم چیزی مانده بود به اسم من، که همه او شده بودم
شاید هم رفت تا تلخی‌های پدرگونه را نشناسم؟
یا برای این‌که خودم را تجربه کنم
شاید هم هیچ ربطی به حضور یا غیبتش نداشت و هر چه می‌کنم از ژن ته تغار ایشان دریافتم و سیستم خود به خود درگیر محرک و پاسخ باشه
به هرحال به تقویم مادرانه‌ی من
امروز روز کباب و منقل است و شادی‌های خانوادگی 
 این بهترین الگویی‌ بوده که در این هزار ساله داشتم
نسخه‌ی امن و صمیمی بچگی
و به عبارت ساده‌تر من هنوز
در میان درختان خانه‌ی پدری چشم گذاشتم تا بچه‌ها قایم بشن
بچه‌ها رفتن و کسی نمی‌گه
ساک ساک

دختر نمونه‌ی بابا


نزدیک به دو سال به کارهایی اندیشیدم که به قدر دشواری‌ش برام ناممکن بود
مثل رفتن رستوران با دخترا
همیشه راهی کردم و خودم خونه موندم
این چه گیری‌ست نمی‌دونم
شاید دست منه شاید هم ....؟ 
نمی‌دونم سی چی ان‌قدر از حضور در اماکن عمومی انزجار دارم
از روزی که دخترک آمده قول دادم بریم رستوران به صرف دیزی

از دیشب که به روز وعده رسیدیم، همه جونم درد گرفته و فکر به خروج از خانه به دلیل حضور در رستوران حالم رو گرفته
اصولا زاده‌ی اندرونی‌ام
هزار ساله‌ی عمر در پشت این پستوها طی شد
من بودم و حدیث اندرونی
یعنی نه حالا
که از عهد عتیق به‌قدری به این کار وسواس داشتم که رسیده تا هنوز
کسی لولو نیست. کسی با کسی کاری نداره
همه درگیر خودشون و کی می‌فهمه کی می‌آد و کی می‌ره؟
اما من از حضور در جمع، ناتوان
اعتماد به نفس که نگو در حد ، جام جهانی
فیس و افاده هم که اصلا در وجودم نیست
اما چرا من از چنین مکانی به قدر فرودگاه و سفر خارجی بیزارم؟
هر چه می‌گردم هیچ نقطه‌ی کوری پشت سر نیست، مگر


جمله‌ی معروف پدری که می‌گفت:
مگه خودتون خونه زندگی ندارید؟ که برید پیک نیک؟ 
وسط اون همه آدم که معلوم نیست کیستند؟



۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

من‌که خودم می‌رم، چرا هولم می‌دی؟




هی فاصله می‌گیرم
نزدیک می‌شم
هی می‌ترسم
هی مادر می‌شم
همیشه و همه‌ی عمر من ، همه رفتند و
من همین‌جا به‌جا ماندم
سی همین ترجیح می‌دم با همه اهل جهان قهر و دور و ... باشم تا
مجبور نشم درد رفتنی را تجربه کنم
مشکل از منه
از این درد بی‌ربط لاکردار که هنوز از رفتن‌ها می‌آد
اگه نخوام براش دلیلی و جلوه‌ای مزین بسازم، می‌شه نصیب و قسمتی کج
پس برمی‌گردم به خودم و دردی که بارها و بارها تجربه می‌شه
باید یه چیزی از یه‌جایی برداشته بشه
یک باور غلط
یک انتظار کج
چه‌قدر این مدت آرزو کردم باهام کژی کنه
ناراستی و بد کرداری کنه
بل‌که وقت رفتن توانم از او دل کندن

سرند آفتاب




آخرای شهریور و نم نمه‌های مهر که می‌شد 
زن‌دایی‌جان‌ها و بی‌بی و البته حضرت خانم والده، آستین بالا می‌شدند برای
اگه گفتی چی؟
خیلی به خودت فشار نیار بیشتر شماها نمی‌دونید دارم از چه خاطره‌ی امن و گرمی می‌گم
برای شستشوی ذغال و ساختن گلوله‌های سیاهی که تو دلت می‌خواست بی‌هوا یکی را برداری و گازی بزنی
شما به خودت نگیر، از بچگی آشغال خور بودم
در آغازین راه به گچ دیوار تعلقی خاص داشتم و مهر نماز بی‌بی، اندک اندک به مهوس یک گاز از ذغال شدن هم رسیده بود
که شکر خدا بزرگ شدیم و باقی راه درز گرفته شد
شنیدی شستن ذغال؟
ذغال فله‌ای و اندر گونی وارد حیاط خانه می‌شد، سرند و خاکه‌ها جدا و درشت‌ها سوا
از خاکه‌های خیس خورده  گلوله‌هایی به اندازه‌ی گریپ فروت بزرگ احداث و بعد به صف روی دیوار حیاط و گاه تا بام می‌رسید
و ما که در این بین آتیش دنیا رو به هوا فرستاده بودیم
نه صبر کن
هم دنیای ما به قائده‌ی قربیل بود و هم آتشش به شعله کبریت نمی‌رسید
شور بود حیات
حیات اندر حیاط سبز و بزرگ خانه‌ی پاک و امن پدری
و رسیدن زمستان و گرمای کرسی بی‌بی
دنگ و دنگ به‌هم خوردن میل‌های بافتنی و صدای آهسته‌‌ای که برای‌مان از سعدی می‌گفت
از حافظ و شاهنامه‌ای که در سینه خفته بود
رستم،‌  دل بی‌بی
کسی که مثل هیچ‌کس نبود و به وقت عمرش نرسید
منجی عالم کبیرو صغیر
که خط بطلان کشید بر تمام باورهای کودکی‌مان، 
در بلوغ



برف پاروییییییییییییییییییییییه



آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی برف پارو می‌کنیم
بچگی ما بود و شنیدن ترانه‌ی محبوب: آی برف پارویییییییییییییییی
باقی‌ش قابل شنیدن نبود، بر وزن همین آهنگ بود
« البته دیگه از مد افتاده و هر چه گوش می‌کنم صدایی به گوش نمی‌رسد، از دور دست‌ها »

و بلافاصله شنیدن صدای زنگ خانه و رسیدن دایی جان‌ها که در همان نزدیکی سکونت داشتند برای روبیدن برف از بام خواهر جان و البته حضرت بی‌بی‌جهان
آقا همه چیز یک رنگ و بوی دیگه...
داشت؟
نداشت؟
نداشت
برادر عزیز دلم همین حالا و برای چند صدمین بار در حال روبیدن برف از بام خانه است
البته که بام سقف خانه‌اش و من به یاد دارم از هر هنگام که در یادم هست، که حتا ایشان ساکن منزل مادری و خودش کوچک مرد کل خاندان پدری بود
این مهم پر مهر را شخصا به عهده گرفته و یادواره‌ی خاطرات خوب کودکی را بر بام‌مان سنجاق می‌زند
زمانه و سال و ماه مهم نیست
مهم ماییم که با چنگ و دندون در داری هم تلاش می‌کنیم
حتا بعد از آن همه جنگ و ماجرا
ما در خاطر داریم که هیچ موجودی در جهان به قدر ما شبیه ما نیست
و درک‌مان برای هر که غیر ما دشوار خواهد بود
این همه معنی خانواده‌ی ایرانی‌ست
همه هم‌چنان در پیله‌ی امن خانواده‌ها جا داریم


برف، یعنی



از چند هفته قبل دخترها طی تماس‌های پیاپی مابین اتریش ، تهران کلی برنامه ریزی کرده بودند برای حال و حول
هفته‌ی پیش سفیر وین وارد تهران شد و دو سه روزی بکش بکش بین این‌جا و منزل گرام پدری داشتیم و داستان و ماجرا
که چرا نمیایی بمونی این‌جا، پیش ما؟
و از پریا که:
من تا دلم برای سقف اتاق خودم تنگ شده.
 دو شب هم رفت سمت پدری و از برکت سریال‌های دو ریالی ترکی که برای پریسا واجب تر از نون شب شده
برگشت خونه‌ی خودش و باقی ماجرا بارش برف و ....  پریسا که مانده غرب تهران و پریا این‌جا
در ذهن ما مردم تهران، برف یعنی تعطیلی زندگی. 
نه بهش عادت داریم و نه برنامه ریزی. گذشت زمانی که هر کس ماشین داشت مجهز به زنجیر چرخ و یخ شکن بود
خیلی چیزها از عادت‌ها رفت و ما آدم‌های تازه‌ای شدیم
که این روزها چنان حیرت زده همگی حبس در خانه‌هامان شدیم که تو گویی همیشه ساکن اهواز و آبادان بودیم

و پریا حیرت زده که: مگه می‌شه بارش برف زندگی آدم رو فلج کنه؟ 
من اون‌جا در دمای منفی 15 ، 10 می‌رم سرکار
مردم زندگی می‌کنند و برف بخشی از زندگی ماست
حالا برف و سرما و  .... به کنار کی زبون پریا رو جمع کنه که تو گویی بنده برای زایمان ایشان یه توک پا رفته بودم وین و برگشتم
که ایشان اصلن عادت به این روزگار این ملت نداره
خدا رو شکر لهجه‌اش برنگشته که سرم رو می‌کوبیدم به دیوار که
پس کو زبون بی‌نوای مادری؟

۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

بزرگداشت، اوس جلیل




سال 76 در هنگامه‌ي اجراي سقف اوس جليل در پاسخ حیرت من از بالایی شاخه‌های تیرآهن‌ها می‌گفت:
والا خانم کمتر از این کار نمی‌کنم. سال 41 برف اومد نیم‌متر. من فکر اون‌جاشم می‌کنم
حضار گرام خنده زدند و من اطائت فرمان برای خرید و ارسال تیرآهن از تهران به نوشهر
صبح تا چشم باز کردم، نشستم پای کانال خبر و برف بی‌سابقه در مازندران و گزارشگر می‌فرمود:
این برف در پنجاه سال اخیر بی‌سابقه بوده
بلافاصله به یاد جلیل افتادم و خانه‌ی فعلا ترد شده از جانب من
معنی نداره
خونه‌ای که نتونه از خودش محافظت کنه چه‌طور مامن من می‌شه و تا اطلاع ثانوی مسیر مازندران به تهران مسدود شد
الان هم اصلا برام مهم نیست که اون سقف می‌تونه نگه‌دار خودش باشه یا نه؟
این دو سه ساله به حد کافی به بی‌تفاوتی‌ش رسیدم
بیشتر نگران اون روستایی‌های بدبختم و نان دانه‌ای 1500 تومان
لعنت به این ژن آریایی که در هیچ کجای دنیا نه گمانم چنین کنند
که ما با خود می‌کنیم