۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

برف پاروییییییییییییییییییییییه



آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی برف پارو می‌کنیم
بچگی ما بود و شنیدن ترانه‌ی محبوب: آی برف پارویییییییییییییییی
باقی‌ش قابل شنیدن نبود، بر وزن همین آهنگ بود
« البته دیگه از مد افتاده و هر چه گوش می‌کنم صدایی به گوش نمی‌رسد، از دور دست‌ها »

و بلافاصله شنیدن صدای زنگ خانه و رسیدن دایی جان‌ها که در همان نزدیکی سکونت داشتند برای روبیدن برف از بام خواهر جان و البته حضرت بی‌بی‌جهان
آقا همه چیز یک رنگ و بوی دیگه...
داشت؟
نداشت؟
نداشت
برادر عزیز دلم همین حالا و برای چند صدمین بار در حال روبیدن برف از بام خانه است
البته که بام سقف خانه‌اش و من به یاد دارم از هر هنگام که در یادم هست، که حتا ایشان ساکن منزل مادری و خودش کوچک مرد کل خاندان پدری بود
این مهم پر مهر را شخصا به عهده گرفته و یادواره‌ی خاطرات خوب کودکی را بر بام‌مان سنجاق می‌زند
زمانه و سال و ماه مهم نیست
مهم ماییم که با چنگ و دندون در داری هم تلاش می‌کنیم
حتا بعد از آن همه جنگ و ماجرا
ما در خاطر داریم که هیچ موجودی در جهان به قدر ما شبیه ما نیست
و درک‌مان برای هر که غیر ما دشوار خواهد بود
این همه معنی خانواده‌ی ایرانی‌ست
همه هم‌چنان در پیله‌ی امن خانواده‌ها جا داریم


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...