۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه

صبح‌ت بخیر زندگی




سلام علیکم
صبح‌تون به‌خیر و شادی و رضایت
یک روز توپ و اساسی پر از برکت
گور بابا درک که اگر دیشب نشد مثل آدم بخوابیم
مهم اینه که صبحی سراسر نعمت آغاز شده
پر از سپاس و قدردانی
پر از توجه و حس حضور
البته با یک چشم اندکی خواب
ولی می دونم کجا هستیم و همه چیز سرجاش
الهی شکر که هیچ چیز دنیات بی‌حساب و کتاب نیست
و شکر که امروز هم شد دوباره آسمان زیبات رو ببینم
عطر گل‌های زیبا رو به محض بیداری نفس بکشم
شکر برای عطر امین الدوله و رز
شکر برای طعم گس چای تازه دم که با اندکی تن‌لرزه ی سرما اول صبح میل شد
شکر برای تمام سپاس‌گزاری که در وجودم نهادینه ساختی
برای تمام لحظات و زیبایی‌های جهانی که حتا
عالم رویای‌ش زیباست
زیبا به قدر طراوت گل هات




از پراید تا پورشه. از جاده شمال تا تهران






آره خب، چرا که نه؟
وقتی از دیدن هزاران زیبایی به فکر می‌افتیم که چرا؟
مثلن چرا فلان چیز رو به‌من نداد و یا فلان چیز زیادی بودم، چرا داد و .... اینا
باید از چرا ندادیی‌های مثبت هم پرسید؟
یک جمله‌ی پسندیده در کتاب هست که می‌فرمایند:
چه بسی چیزهایی که با تمام جان خواستید، به مصلحت ندیدم که بدم
و برخی که حتا خودت هم آگاه نبودی و من دادم
دیروز کلی کلاس گذاشته بودم برای والده‌ام که ای مادر من، مگر روزی من رو دیگران می دند؟
هر چه می‌رسه از جانب خدای باورهاست
و باز از داستان تصادف‌م صحبت به میان آمد و این‌:ه جلیل من رو از لاشه‌ی ماشین بیرون کشبده بود
همون استا جلیل معمار بدبختی که سر پرست تیم کاری‌م در شمال بود و من چنی حقیرش کردم
چنی سرش داد می‌کشیدم از بالای داربست که، جلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل 
و چنی دلش خنک شد هنگامی که با دستان مبارک‌ش من رو از لاشه‌ی ماشین کشیده بود بیرون و ... داستان
بعد موضوع معامله‌ی چلک و این‌که می‌خواستم بدم دخترها برن تهش رو در بیارن و حالش رو ببرن و ... اینا

هیچی روز تموم شد و من هم رسیده بودم به آخر شب و بستر و آنتی بیوتیک فیسبوک دمه بستر
که چشمم به داستان تصادف پورشه افتاد و از سر کنجکاوی که این موضوع چی بود که این همه صدا کرد؟
رفتیم به سرکشی صندق‌خونه‌ی گوگل و .... باقی داستان




حالا منم و یک چشم نیمه خواب و نیمه بیدار
سی همین
یکی مثل من فقط به یک عکس نگاه نمی‌کنه، به ایکی ثانیه تصویر در مغزم اسکن می‌شه و برآورد ماجرا
تا خود صبح فقط مونده بود در بستر عربی برقصم
یعنی رفتیم به‌کار رویاسازی دمه خوابی و خودم رو بی‌چاره کردم
یکی نیست بگه، مگه عقل از سرت پریده که دم خوابی بری دنبال داستان مرگ و تصادف؟
تا خود صبح تصویر این دخترک برابر ذهنم بازی کرده
خواب عمیق که فکرش هم نکن
و تکرار اون ترانه و بهتره بگم کلیپی که مدتی در نت صدا کرد. موضوع تصادف دو دختر هنگام اجرای ترانه‌ی معرف ... قلبم و می‌دم دست تو ..... و ماجرا
هنگامی که لنگ رو انداختم و گفتم جهنم درک اصلن نمی خوام بخوابم و چشم باز کردم
متوجه کل تئاتر از دیشب شدم


این دختر خیلی شبیه به اون دختر راننده‌ی کلیپ مزبور بود
و جوانی و زیبایی و هزاران آرزویی که پشت جراحی زیبایی منتظر نشسته بود
منتظر فردا و شاهزاده‌‌ی سوار بر اسب سپید و اینا
خیلی من رو به‌یاد خودم انداخت که بی‌جراحی و فابریک چنی منتظر اسب سپید نشسته بودم
ولی یک روز از سر خریت نه با پورش برم توی درخت
که با پراید برم زیر تریلی و در بیام
الان این‌جا باشم و اون همه داستان‌های سورآلسیت‌ی هم از سر گذروندم و هنوز این‌جام

اول که شکرانه داشته و داره همیشه
روزی هزار بار
پورشه چیه؟
همون bmw که یک ساعت بعد از من با صحنه‌ی تصادف من تصادف کرده بود و همسرش با من و کنار من در بیمارستان جان باخت و برنگشت هرگز و من برگشتم
پراید من رو اوراقی برداشت یک تومن، یعنی هیچی ازش نمونده بود
ولی من هستم
با هزاران گله شکایت لوس بازی
که آی:
خدایا چرا من؟
من که انقده هلو بودم
همه بهم می‌گفتن سرو شیراز
چرا من؟
من‌که انقده خانوم بودم و اینا
چرا من
مگه کائناتت بی‌من هم بلده بچرخه ؟
و فریادهای منه بی‌چاره
یا بهتر بگم، ذهن بیگانه
همونی که از بابت همین ماجرا صد دفعه دست به خودکشی زد که چرا من؟
حالا نباید از خودم که نه از خدا بپرسم:
چرا من؟
منی که رفته بودم زیر تریلی بمونم و این طفلی که وسط پایتخت زده به یک درخت باید تموم بشه؟

دیروز والده ام می‌پرسه:
چرا می‌خواهی خونه‌ات رو بفروشی؟
می‌گم: من‌که دیگه نمی‌رم و اونم شده جنگل و از بین می‌ره
- خب بذار پریسا بره با دوستانش ازش لذت ببره
- نه دیگه والده‌ام. من یکی تصادف کردم بسه. اگه مد بشه کلید بدم و بچه تنها بره
باید خودم هم راه بیفتم دنبالش توی جاده !!!  نه مادرم. می‌ترسم نمی‌خوام اصلن مد کنم
بذار تا هستم جلوی چشم خودم بخورن و حالش رو ببرن


صبح تا بیداری‌م کامل شد
جمله‌ی دیروز خودم رو اصلاح  کردم
که بدم بره پورشه سوار بشه ؟
هیچ لازم نکرده، بذار بشه کاخ زیبای خفته و زیر تیغ و درخت مدفون بشه
ولی نه کسی بره و نه کسی پورشه بخره
هر کی هرچی با پول زحمت کشی خودش خریده، بس و بهترین موجودی‌ش می‌شه
من چرا به کار خدا دخالت کنم؟
بچه چه می‌فهمه پول و مایملک چیه وقتی زحمتی براش نکشیده؟


خلاصه که این هم بیانیه‌ی صبح و بیداری خدا تا تهش رو سپید کنه
و شکرانه
شکر که از هر طرف همیشه هوام رو داشتی و داری
ماییم توی این دنیا یک عالم بالا که
خدا نگهش داره


من روحم نه جسد




بنا نیست یه‌کاری کنم کسی جز خودم باورم کنه
یعنی اصلش دروغ چرا مگه کسی هم هست که رای‌ش باقی باشه؟
به‌هر روی
مختصر و مفید می‌گم بل‌که خودم بدونم چه‌کاره ام
هفته‌ی پیش یک آشنا بهم پیشهناد داد برای چلک و زمان مشخص کرد تا بهش جواب بدم
برخلاف دفعات قبل‌تر وارد کما نشدم
ذهن‌م هم فرصت نکرد بره بالا منبر و دخالت و اینا
زیرا همون وقت سپردم‌ش به روح‌م
اگه لازم دید بشه و گرنه که نه
بعدهم به کل سوژه از خاطرم رفت و باقی داستان تا دیشب
یک تماس از چلک و ...... ختم کل داستان
جواب با پای خودش اومد و منم کاری رو کردم که باید
غیر از این‌که داشت  زیر قیمت برمی‌داشت،
داشت  یه کلاه بدی هم سرم می‌گذاشت و ....... اینا
زشت ترین عمل ممکن هم انجام داده که به هیچ نوع تحمل‌ش رو ندارم 
که کاش فقط سوء نیت مادی داشت
یعنی یک نفر هم که مونده بود در جهان که هیچ‌گاه نخواسته بود کلاه جیبم رو برداره
اون‌هم به سلامتی راه افتاد
ولی تا روح هست من از داستان‌های خاکی چه باک؟
فال نیک اومد یک سفر برم چلک
اما اول باید یک فکری برای آبیاری گل ها بکنم و گچ پای بانو والده‌ام
که برم حسابی تیغ زنی و داستان داریم و نمی دونم کی می‌شه برگردم
ولی نمی دونی چنی خوش‌حالم

حالا همین موضوع دیروز تا حالا،  اگر در ازمنه‌ی پارینه سنگی رخ داده بود مساوی می‌شد
1 - تلفن رو بردارم و هر چی از دهنم درمی‌آد بارش کنم
2 اس‌ام‌اس بدم و هر چه سزاواره ارسال کنم
نه
اون‌ها چرا؟
3 امروز می‌اومد این‌جا و همون توی در یکی می‌خوابوندم زیر گوشش که ای کثافت آشغال
بعد با تیپ یا می انداختمش توی کوچه
البته بعد از این‌که کلی از ته دل سرش فریاد می‌کشیدم


و چه شیرین امروز وقتی می‌بینم دیگه به هیچ چیز حساسیت ندارم
صدام در نمی‌آد
حرص‌م نمی‌گیره
می‌تونم حتا به روی خودم نیارم تا حدی که حتا بهش خبر ندم فروشنده‌ام آخر یا نه؟
می‌فهمم رشد یعنی این که، دیگه منه بی‌چاره‌ی بدبختی درم نیست که هی واکنش نشون بده
هی ناراحت بشه
هی بهش بر بخوره
هی غصه بخوره
هی ور ور ور ور  ور ور کنه

۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

تهران ما ،،قسمت اول

Axiom of Choice - Valeh

فنجانی دوستی



دارم به این گوش می‌کنم
چای تازه 
 عطر امین الدوله 
 پرواز نیاز
بفرمایید
فنجانی دوستی









من هستم، اساسی





















ما خوبیم و اساسی تو باور کن
یه جمعه‌ی توپ
یعنی اصولن این روزها و بانو والده‌ام و سیستم و سرویس
موجب شده برو و بیای بیشتر و حال بهتری داشته باشم
دیشب که تا بوق سگ، میهمان داری کردم
دختر خاله جان و اهل بیت برای دیدار بانو آمده بودند
و عجب شبی بود
یعنی زندگی من با ذهنی تصویری مثل حضور هر لحظه در لوکیشن‌های متفاوت سینماست
داستان
پنج‌شنبه طبق معمول من بودم و خرید خونه و خرید بانو و .... آمدم بالا
ساعت نه نیم بانو زنگ زدن که: بیا میهمان عزیزم ز در آمد
شام و شست و شو و گپ‌های زنانه در مطبخ ، خاطراتی بود برام در دور دست
داستان‌های متاهلی و رفت و آمد های از این دست
یه‌جایی داشتم بشقاب می‌شستم و کف مالی بازار در پاسخی به دختر خاله گفتم:
خب همه چیز زندگی عادته. منم هزار ساله میزبان این سیستم نبودم.
گره در هم کشید و بعد خندید:
- تو هم عادت کردی به تنهایی؟
- اسمش تنهایی نیست. بهتره بگیم یکتایی. زیرا اگر تنها بودم، حس تنهایی آزارم می داد و به دنبال رفع تنهایی می‌رفتم
 وقتی فهمید دیگه با کسی زیر یک سقف جا نمی‌شم، با تاسف سری تکان داد و باقی بزم به اتاق بانو برگشت
خیلی برام عجیب بود که بعد از چهل سال زندگی هنوز دنبال ایز بین حرف‌های آقای شوهر بود
یکی دوبارم مچ‌ش رو گرفت و ... بازی‌های زنانه.
متعجب ازش پرسیدم.:
هنوز با هم کل می ذارید؟
- واه..... پس چی. ما همیشه تازه عروس و دامادیم
البته در ظاهر که کوچکترین شباهتی نبود
متاسف نگاهی بهم انداخت که کنارش نشسته بودم و با صدایی مطمئن بهم گفت:
- آخی.... تو هم سوختی. 
بعد سکوت و به چشمم نگاه کرد تا از تاثیر و تفهیم منظورش مطمئن بشه
انگار یهو تخلیه انرژی شدم.
 دلم به حال خودم سوخت.
 راست می‌گفت.
من هم‌بازی ندارم.
کل که اون وقت هم ، حوصله نداشتم. 
ولی الان که همه معیارها بر اساس مصرف انرژی‌ست. زورم می‌آد با کسی حرف بزنم
چه به کل انداختن با آقای شوهر!!!
درباره چی؟
کجا بودی؟ 
چرا  رفتی؟
 نکنه کسی دیگه پیدا شده؟
دوستم داری؟
نداری؟
پدر بیامرز دیگه بعد چهل سال بگه ندارم. تو می‌خواهی چه کنی؟
به ربع ساعت نکشید برگشتم سر جای خودم
وقتی از آقای شوهر شنیدم بانو افسردگی شدید هم داره
خب من
 نه افسردگی دارم و نه .... داستان
مگه مرض دارم سر بی‌درد رو  ببندم دستمال؟
بانو چون به زندگی‌ش عادت کرده، مجبوره برای منم همین تصور رو داشته باشه
اگه شوهر داری و بچه و ... اینا نباشه
چه کاری می‌مونه انجام بده؟


۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

از ذهن تا گوگل


تا حالا دیدی مازندران چنین برفی بیاد؟
آمار من می‌گه سال چهل و یک این چنین برفی بوده
بعد از خودم می‌پرسم:
پس سی چی خونه‌ام رفته زیر برف؟
این حیاط و خونه‌ی چلک و زیر برف مدفون
جل‌الخالق
چه می‌کنه این گوگل
یه روز رفتم سراغ عکس‌های گوگل پلاس و می‌بینم کلی برای من هنر نمایی کرده
اول که خونه‌ام رو برده زیر این همه برف
بعد اون آقایی که نمی دونم کیه رو گذاشته کنار نقاشی‌م 
و همین‌طور درگیر هنرنمایی‌های گوگل رسیدم به 
کارکرد ذهن خودم
یعنی سیستم و عمل‌کرد ذهن‌ هم دقیقن همین طور عمل می کنه
به تو تصاویری نشون می ده
که نه تنها حقیقی نیست
که آدم دو تا شاخ هم می تونه دربیاره
حالا من چه گلی به سرم بگیرم سی این همه برف
نه که شیروانی ها اومده باشه پایین
ای داد
ای بیداد
ای امان
ای فغان
خونه‌ام رفت زیر بهمن
در حالی‌که خونه زیر آفتاب لم داده و حالش رو می‌بره


فکر کن، تا می‌شه




هی حوصله‌مون سر می‌ره و می‌افتیم در تله‌ی فکر
یعنی صبح تا چشم باز می‌کنیم این بی‌بخار شروع می‌شه
بخاری که نداره، فقط برای حروم کردن انرژی خوبه و بس
بعد از خودم می‌پرسم:
چرا این همه فکر می‌کنی؟
جواب می‌رسه: خب لاید اگه فکر نکنم حوصله‌ام سر می‌ره
یعنی حتا در نوزادی و کودکی هم  فکر می‌کردم؟
 اون‌موقع هم حوصله‌مون سر می‌رفته؟
یا از یه‌جایی ایجادش کردیم که سر نره؟
اصلن چیز سر رفتنی وجود داره؟
حالا به فرض که فکر نکنیم و فقط سکوت باشه
بعد چی می‌شه؟
سر از بعد بعدی انرژی درمی‌آریم؟
نه
ولی فکر کردن هم نتیجه‌ای نداره به جز به هیجان رسیدن و کلی انرژی حروم کردن
پس شاید راهی باشه که انرژی حرام نکنیم و فکر هم بکنیم؟
حتمنی هست و در بچگی تا بلوغ چنین بودیم
بعد چه می‌کردیم؟
بازی
بازی‌های شاد کودکانه
اوه فهمیدم
عشق رو سی همین ساختیم که هدفمند به غیر از خودمون فکر کنیم
ولی فکر کنیم هم چنان و هی فکر کنیم
به عبارتی به این دنیا اومدیم که فقط فکر کنیم
در افکار به موفقیت و خوشبختی برسیم
در افکار زندگی کنیم تا برسیم به مرگ
در واقع ما فقط دچار گفتگوی درونی شدیم تا هیچ‌گاه زندگی نکنیم

هیس





مگرمی‌شه با برنامه ریزی یا قصد دل به کسی بست؟
یا ممکنه یه عمرم نشسته باشم تا فقط یکی بیاد و حاضر باشه عاشق‌م بشه یا نه؟
یا اصلن سن من 
یا تفکرم  جای خالی برای چنین داستان‌هایی داره؟ 
 این همه که نگرانم وقت رفتن برسه و هنوز خودم رو شناسایی نکرده باشم
جایی برای دلدادگی نداره
اصولن اگه این‌کاره بودم، هزار سال بعد از متارکه هنوز تنها بودم؟
یا کسی نبوده دوستم داشته باشه و معطل شما بودم؟
نه گندم صفحه‌ی یک تین ایجر و نه راه منم مسیری زنانه
از این رو انگولکم نکن عامو که آخرش مجبور شم یه چی این‌جا یا یه‌جای دیگه بهت بگم
اصولن خرد خوب چیزیه
و جسارت لازمه‌ی زندگی 
ولی
 خدا عقل داده تا تفکر کنیم و بعد دهان بگشاییم

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

گور بابا درک






دیشب نشسته بودیم که زنگ به صدا دراومد و هنوز در به درستی باز نشده که
سیمای شاه داداش نمایان شد
یعنی تو گویی همیشه زیرش یه چی داغ گذاشتن
البته فقط نزدیک من که هست
نیومده می‌خواد بره و رفتارش طوری‌ست که هر کی ندونه فکر می‌کنه
سفیر کبیر اوگاندا اومده و وقت نداره سر بخارونه و ... اینا
یکراست رفت به اتاق والده و بعد از دقیقه‌ کیس زیر بغل از اتاق خارج شد
 موضوع آزادی عمل ایشان بود در جست زدن به اتاق والده‌ام
بعد هم بی حرف و توضیحی کیس زیر بغل و رفت 
یعنی موهام سیخ مونده بود به سمت آسمون
که این چه تریپی بود؟
ما هنوز کلی از این والده‌ام حساب می‌بریم و دست و پامون از گردن آویزون که سه نکنیم
این یکی برای خودش......................... تو گویی خداست
 آخه من همیشه دختر خونه‌‌ی والده می‌مونم
نه بزرگ می‌شم و نه ....
  
  چرا دماغ‌م این‌طور آویزونه؟


سی این‌که رشد درد داره
برای سکوت در برابر تکرار گذشته‌ها و  .... اینا
خودم رو ببینم و جام رو در هستی محاسبه کنم و کاری نکنم که آینه‌ی خدا خط بیفته
خب درد داره
معلومه که پوست انداختن کلی درد داره



شده حکایت پهلوان شهر که رفت پیش خال‌کوب و گفت:
-  روی بازوم تصویر یک شیر بکش تا همه بفهمند من کی‌ام
دلاک تا اولین سوزن رو زد مرد فریاد کشید که: « ای آخ » دلاک با هراس دست عقب کشید. مرد پرسید: 
- این کجای شیره؟
- اول دم ؛ قربان
پهلوان  سری خاراند و بعد از کمی تامل گفت : « دم لازم نیست . برو یه جای دیگه‌اش » به محض فرو رفتن سوزن دوم فریاد برآورد: « آی امان . این کجای شیر بود؟ »
- اول یالش قربان.
- یال نمی‌خواد. برو جای دیگه‌اش  
سوزن سوم، نعره‌ها برآورد که ای داد و ای بیداد. : « برو جای دیگه » دلاک خسته بساط بر زمین ریخت و گفت:
شیر بی‌دم و یال و اشکم نداریم


می‌مونه به‌من 
هرجایی یه درد سرک می‌کشه، دادم درمی‌آد که: نمی‌خوام
ولی طریقت یعنی همین . 
من نباید ضعف و زخمی در ذهن داشته باشم
وگرنه که چرا باید از رفتار دیگران به خودم بلرزم؟
گور بابای درک 



گیت، طبرستان



همین‌طوری‌ش قصد کردم برای فروش چلک
اما تا یکی بهش نزدیک می‌شه، چوب رو برمی‌دارم و طرف در می‌ره
نه سی این که نذر کردم نگهش دارم برای ورثه
سی این‌که چیزی در اون نقطه‌ی خاص تجربه شد که تا ابدیت نه گمانم
تکرار بشه
گاهی به خودم می‌گم: مگه تو قرار نذاشتی اون‌جا با مرگت برقصی؟
پس سی چی ترسیدی؟
به خودم پاسخ می‌دم: « حالا. یه چی گفتم. نگفتم که حالا» و همین کافی می‌شه تا معامله‌ای انجام نشه
یا همین‌که وقتی سال نود برگشتم تهران و آدم دیگری که نه کل جهانم دگرگون شده بود
ممکنه زیر سر اقتدار مکان باشه؟
  نه .  نمی‌دم. 
می‌خوام روزیبرگردم و برای همیشه خلاص بشم
امروز به همه‌اش خط کشیدم
سی‌این که فهم کردم
چیزی که موجب تغییرات در اون زمان و مکان خاص شد
قصد حقیقی من، تلاش و انضباط و... اینایی بود که موجب شده بود تمامی منابع انرژی‌م رو به‌کار بگیرم
این رخ داد می‌تونست در تهران باشه
موضوع اینه که از اون سال دیگه هیچ‌گاه اون همه بی‌چاره نبودم که دوباره با همون سعی و جدیت
برم جلو
مثلن آخرین بار از ترس چیزی فرار کردم که سال نود منتظرش بودم و نشد
می‌خواستم ان‌قده بترسم و بترسم که از وحشت سکته کنم بمیرم
در حالی‌که سال نود دو همین که سفر داشت موجب ترس می‌شد
تا حد مرگ رفتم
و حالا یا به فرمان بهمن
 یا از وحشت خودم،
 فرار کردم تا همین حالا
دوباره از صبح یکی اسم چلک برده
دوباره هوایی شدم، نه که راست راستی گیت‌ای چیزی اون‌جا باشه و نفهمیدم هنوز؟
نه که بدم‌ش به کل جهان ورا مرا از کف بره؟
یکی نیست بگه جهان تویی
هستی تویی
ورا مرا هم بخشی از ذهن توست
حالا از کجا بفهمم کدوم رو ذهن و کدوم 
را روح من می‌گه؟