۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

اول چرایی عالم




اول چرایی عالم،
 چرایی بود که از پسه قضاوت و قیاس توسط ابلیس در عالم ثبت گشت
بعد هم که کلی چونه زد با انگیزش هستی که بذار تا قیامت بمونم و نشونت بدم
این دل‌خوشی‌ت به دیناری نیارزه
و کاری می‌کنم که هر اندیشه و خواست من در نظرش هلو بیاد
و مال خودش کنه


چند روز پیش یکی از شمال تماس گرفت و ادعا کرد از منابع طبیعی‌ست و دو سال داره دنبال‌م می گرده
کسی که مدعی بود پرونده‌ی من روی میز برابرش و داره نگاهش می‌کنه
فقط از وکیل اول‌م خبر داشت و هیچ شماره‌ی تماسی از من نه
در حالی‌که تمام مشخصات تهران و شمال در پرونده هست، زیرا
یک نسخه از هر ابلاغی که به دفتر وکیل می‌رفت، برای من هم به تهران می‌رسید
که البته درخواست خودم بود
ال‌قصه که طرف که بعد به تایید وکیل فعلی، 
 احدی از حقوق‌بگیران منابع طبیعی بود

اول که فکر کردم می‌خوان برن برای تخریب و از جایی که کل هستی‌م رو سپردم به خدا
گفتم: انشا... خیر است .
 بنا شد یک‌ساعت بعد به همان شماره زنگ بزنم
در این فاصله هم با مسئول حقوقی شهرک صحبت کردم و بعد هم با جناب وکیل فعلی در نوشهر
هر دو با هم معتقد بودند که صبر کن ببین تهش چی می‌خواد؟
اومده دنبال پول و داستان که در شمال کم ندیدم از این دست حکایات
اما تو وقتی مالک چیزی باشی، لابد با چنگ و دندون براش می‌جنگی که حفظ‌ش کنی
کاری که سال های گذشته کردم 
یعنی همین حالا که می‌گم خیره، یعنی تمام راه‌های پشت سر رو رفتم و پیش خودم کم نمی‌آرم
که نشستم و تماشا کردم
سی همین زمین نکبت سال 88 سکته هم کردم
مگه مال دنیا چنی می ارزه؟
هر چیزی خوبه تا هنگامی که در خدمت زندگی باشه
سال نود هم که رفتیم چلک و بعد از مرور وقایع بسیار آدم برگشتیم تهران
بناشد دیگه دنبال هیچ مالی خودم رو به کوه و بیابون نزنم و همه رو بسپرم به انگیزش هستی
ال‌داستان 
که در تماس دوم حرف‌هایی شنیدم که کم بود دو شاخ از سرم بیرون بیاد
فرمودند :
- می‌دونم چه بلایی سرت اومده در این مسیر و می‌دونم با عصا راه می ری و .....می‌خوام کمکت کنم که یه‌جوری حکم رو متوقف کنی  
- چه‌جوی؟
- اگر
بتونی از بهزیستی یک نامه بگیری که تحت پوشش اون‌هایی
 من برات این حکمی که الان روی میز و رفته برای اجرای احکام متوقف می‌کنم
و منم که آدم، با سر رفتم توی هچل
گفتم من معلولیت ندارم که جزو گروه بهزیستی باشم ولی اجازه بدید برسی کنم
قرار رفت برای فردا و تماس من
دوست بچگی‌م زری برای خودش یه‌پا معصومه ابتکار بهزیستی‌ست
و شک نکن که به قید دو فوریت کار من انجام شدنی، با زری حرف زدم و او هم با مسئول منطقه ما و به قید دو فوریت
بناشد برم وتشکیل پرونده بدم و طی یکی دو ماه بهم کارت هوشمند بهزیستی بدن
از چهار شنبه‌ی گذشته بنا شد برم بهزیستی
بعد هم آقا هم خبر داد که رفتم دادگاه و فعلن جلوی اجرا رو گرفتم 
لامصب هیچی نمی‌گفت
که آقا تهش چی؟
اون‌جا کسی بی ریال جواب سلام کسی رو نمی‌ده
ولی اصرار به اصرار که می خوام نام خوبی ازم بمونه و بدونم یه روز اگه ازت کلید خواستم
بهم نه نمی‌گی
ای داد بر من
این یارو چی می‌گه؟ اصلن کیه؟ مگه می‌شه؟
شمالی جماعت چه نیازی به کلید من داره؟




اما
پام نمی‌کشید
با خودم درگیر بودم
هی امروز رو به فردا سپردم و هی پنداشتم از سر تنبلی‌ست
تا امروز که دیگه به خودم قول داده بودم برم دنبال داستان
ولی از صبح که بیدار شدم تو گویی در سرم بازار مس‌گرها
رفتم سایت که طرح بخرم ، دلم پیچ خورد و بهم خورد
دست نگه داشتم
رفتم قدمی در خونه زدم و کنکاش که آیا این کدوم بخش منه که اصرار به پیگیری این دروغ بزرگ داره؟
روح که حرف نمی‌زنه، وراجی فقط در حیطه‌ی ذهن و محصول اون
اما این دل آشوبی و فشار قبر چیست؟
صفحه رو بستم و کتاب رو باز کردم
فقط مونده بود فحش بهم بده
کتاب رو بستم زنگ زدم به زری
بهترین وسیله در این مواقع صحبت با یکی دیگه است
اون‌جاست که از بین کلمات حرف حق درمی‌آد و گفتم:
زری من معلول نیستم که برای مال دنیال متوصل‌الحیل بشم. کلن این خونه و هر چه هست رو سپردم به خدا و بناست
فقط روی روح‌م کار کنم
سی همین نمی‌رم دنبال داستان و ....


درست‌ش همین بود
حالا این آقا رو کی فرستاده بود دنبال‌م نمی‌دونم
اما می‌دونم خونه‌هایی در شمال هستند که سی سال پیش حکم تخریب گرفتند و هنوز اجرا نشده
سی چی همه رو گذاشتن اومدن سراغ منه بی مرد؟
همین 
نکته همین‌جاست که تو رو از بیرون نگاه می‌کنند و گمان می‌برند خر تر از تو یافت می نشود در این دنیا
این دست غیبی هم یه روز گندش در می‌آد
سی همین گوشی رو به‌کل خاموش کردم. با خودم خلوتی اساسی کردم و به یاد لحظه‌ی آفرینش افتادم و
عهد ابلیس با خدا
من رو باش که روز اول با خودم کلی ذوق کردم که دیدی؟
حالا که ولش کردم و نمی رم دنبال‌ش خودشون اومدن سراغم
این کار خدا نباشه کار کی می تونه باشه؟
این چه کار خدای گونه‌ای بود که به کذب پیوند می خورد؟


به همین سادگی چند روز با خودم درگیر بودم که برم؟
نرم؟
برم؟
نرم؟
و نه که نمی‌رم
وقتی می گم سپردم‌ به مالک حقیقی‌ش یعنی باید کاری رو بکنم که این لحظه وظیفه دارم
به گل ها برسم و دیگه بهش فکر نکنم و بعد هم برم کارگاه
به همین سادگی گیس‌م از دست ذهن بیرون کشیده شد
ولی می شد خودم رو گول مالی‌کنم که :
دیدی؟ دیدی خدا چه‌طوری هوام رو داره؟
یعنی با دروغ و ریا؟ 
متوصل به حقه‌بازی بشم به نام خدا؟
این‌جوری هاست که باید مراقب باشم هر تفکر و پیشنهادی از کجا سرباز می‌کنه؟
روح با من وارد مجادله و بگو مگو و تردید نباید بشه
کل کار روح همون بود که دل و روده‌ام داشت می‌رسید به حلقم، بل‌که توجه کنم داستان چیه؟
ور ور هم طبق معمول،  کار منه ذهنی دقل کار
حالا دیگه شک ندارم کافی بود برم دنبال بازی
بی‌شک مردود آخر ترم می‌شدم 
وقتی می‌گی سپردم به خدا باید با تمام باورت این کار انجام بشه
گرنه همین انرژی‌های خودم با علم به این ریا کل راه رو مسدود می‌کرد
تخریب هم نباشه، لابد یک برفی بلایی چیزی از راه می‌رسید و به کل
هر چه داشتم نابود می‌شد
و لابد تهش هم نباید بنشینم به انتظار معلولیتی که دنبالش رفتم و مدرک هم براش گرفتم
مایی که کافی‌ست فکری به سر برسه تا  وارد تجربه‌ی  زندگی‌مون بشه
چنی باید مراقب افکار ذهنی‌مون باشیم



این هم آزمون این آبان من بود
تا من باشم و چشم ندوزم به کارنامه‌ی محمد
خدا خودش قبول کنه، جستم





دیروز پری‌روزا



طبق معمول در حال کار می‌شنیدم صدای پرویز خان شهبازی رو که سعی داره یه‌جوری
حالی‌مون کنه که، بابا همه‌ی توجهت باید در این لحظه باشه تا هوشیاری زنده و جاویدانی که
در تو به تجربه آمده ، بتونه وارد عمل و کار روی زندگی بشه که برای 
ساختن‌ش به اسم تو اومده
به‌جای این‌که مدام توجهت رو به بیرون و اتفاقاتی بدی که اصلن نه مال تو و نه برای امروز و حالاست.
نسبت‌هایی در تاریخ با 
من با فرزندم با والدم با شهرم با فرهنگم و ..... طی این‌سال‌ها به خودم منتصب یا خودم رو به اون‌ها
چسبوندم تا ازشون هویت کاذب جعلی رو بگیرم که مجموع تعاریف و تاییدات بیرونی‌ست
بادام پوک کاشتن
ال‌قصه که همین‌طوری سه دانگ حواسم به کار نظافت شنبه بود و 
سه دانگ به این برنامه‌ی  پرویز خان   که عاقبت کار تمام و از خستگی خودم رو به 
خاکریز، سنگر بستر رسوندم که سیگاری دود و تنی ول کنم
که
یادش به‌خیر یه‌روز انگیزش هستی به جد اکبرم، جناب آدم گفت:
هر غلطی خواستی در این بهشت بکن، فقط جان من سیب نخور
می‌دونست
خودش خاک‌ش رو از یه‌جایی برداشته بود که نکن بدتر کن باشه
گرنه چه بسا به امید خودش بود، هنوز سیب هم کشف نشده بود 
چه به دزدانه خوردن یک سیب و رسیدن باغبان
همین ژن‌م متورم شد هی که:
یه زنگ بزنم پریا.
بلافاصله یاد شیخ مولانا افتادم که:
بابا تا ابد نچسب به هویتی که برات تعین شده
تو رو به‌نام مادری تعریف کرده که هر لحظه نه کاربردی داره و نه حقیقت
خب یه‌روزی بچه‌ای هم به‌دنیا آوردی و به نه ، ده سالگی که رسید باید بذاری بره
نچسب بهش
ازش زندگی نخواه، نتیجه و ..... اینا و تو هم لازم نیست تا ابد مسئول کسی باشی
باید اجازه بدی هوشیاری در ثانیه‌ی صفر حاضر باشه
حالا
شد بعد از ظهر و من که هم‌چنان می‌خواستم به توصیه‌ی استاد عمل کنم و 
کاری به دخترک نداشته باشم
نشون به اون نشون بعد از نماز عصر تازه مچ‌ش رو گرفتم:
- نه‌که شما شبانه روز از گردن دخترها آویزونی که الان دلت تنگ شده باشه؟ ویرت گرفته ..... و داستان
دیدم چه رو دستی خوردم
هوشیاری رفته درک و دارم مدام با منه ذهنی بگو مگو می‌کنم
خب اون استاد عالی‌قدر هم هشتصد سال پیش همین رو می‌گفت
چه‌کار داری کی الان داره کجا چه می‌کنه؟
تو در الان به تمام هوشیاری باش
باز تو هی چونه بزن که: 
منظورش این‌بود که باهاشون کاری نداشته باشیم اصلن؟
مگه اصلن ما با هم به‌طور معمول کاری داشتیم اصلن؟
ولی همین داستان عادی زندگی تمام امروز منو درگیر ناکجا آباد کرده بود
مثل وقتی که در نماز به خدا فکر می‌کردم و می‌پنداشتم، صواب هم داره. در حالی‌که
اصلش نباید به چیزی فکر کرد اصلن و هدف فقط هوشیاری ناب و خالص پشت اعمال نماز است
نه خیال بافی از جنس مقدس
تازه
 هنوز هم گاهی  حواسم می‌رررررررررررررررررررره به دیروز پری‌روزا
بابا مگه ما با چنی انرژی به این جهان وارد شدیم؟
چه‌قدرش حروم و چنی‌ش مانده؟
چه‌قدر دیگه باید این‌جا باشیم ؟
با این چیز مثفال انرژی که مونده
نه که نباید پیری علیل و بدبخت بی‌چاره‌ای داشته باشیم؟
نه  که فکر کردی با خوردن انرژی جمع می‌شه؟ 
یا با خیال پردازی‌های کودکانه؟
یا با ترس‌ها و اندوه‌ها و ..... چیزی برای خلاقیت و تماس با مبدا هم می مونه؟
یا اصلن مونده؟
بعد فکر می‌کنیم جاودانه‌ایم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

داستان عادت‌ها





داستان برسر عادت‌هاست
هر آن‌چه که به‌نام زندگی تا این‌جا ساختیم و پرداختیم و نواختیم 
گاه به‌گاه عادت‌هایی بود که در زمانی اساس استوار زندگی‌مان می‌شد
مثلن یک‌وقتی من اگر روزی ششصد بار از خونه‌ی خودم فراری نبودم
که بر حسب داستان‌های قومی باید درون‌ش چیزهایی می‌بود که ، نبود
خب طبیعی ئ حق من بود که ازش فراری باشم
روزی بیست باز تا دم‌ش برسم و باز گازش رو بگیرم برم
همون من باید حالا روزی هفتصد و نود مرتبه خودم رو نیشگون بگیرم که:
ذلیل شده الان این باطری بد بخت از دنیا می‌ره
سوارش نمی‌شی برو روشن کن شارژ کنه
بعد از سه روز بد قولی برای خرید از سوپر همین بغل از خونه بیرون می‌رم و سگ خور
یه حالی‌هم به ماشین می دم
خب داستان چیه؟
خونه عوض شده؟
قبلن‌ها جن داشته؟
حالا مراسم جن‌گیری درش انجام شده؟
یا چی؟
کرم ذهن‌م نشته
هی با مخ رفته تو باقالی ها و عاقبت لنگ رو انداخته که بابا همه‌اش دویدن در جهت عکس خودم بوده
در واقع از خودم و بار وزین ذهن که بر پشت حمل می‌شد
تا شده بودم و فقط می دویدم
حالا فقط فهمیدم
زندگی یعنی همین سقفی امن
خاطری جمع
زیری نرم و 
دلی آسوده
بی جنگ و ماجرا و ستیزه
دیدن یک فیلم خوب
بودن در کارگاه
شنیدن حرف های خوب مولانا و ت گاه ترانه‌ای
باب دل و جان در هم
خوردن چای احمد عطری
هنگام تماشای گل‌های بالکنی
به همین سادگی دست از سر خودم برداشتم تا بفهمم ، تمام ادوات مورد نیاز خوشبختی رو خودم دارم
تازه با روح زمین که همیشه برام جای پارکم رو نگه‌می داره
از خدا چی می‌خوام؟
باقی در ذهن من وجود داره
زمین من، بچه‌ی من، ماشین من و لیستی از چیزهایی که جامعه مي‌گه:
اگر داشته باشی در رفاهی و تنها در ذهن من حضور داره
مورد استفاده
همین تشکچه‌ی اکنون
 که پشت به رادیاتور گرم و باحال داده
ما را بس

یک سریال جالب « شهرزاد »




این هفته پیگیر قسمت سوم سریال شهرزاد بودم
یعنی، تونسته منو دنبال خودش بکشونه
سوای هنرپیشه‌ها 
تاریخ موضوع فیلم که جذابیت‌ش برای
هم نسلی‌های من زیاد می‌تونه باشه
کمتر از جاذبه‌ی ماه نیست
نسل پشت سر
تاریخ پیش از ما و دمه ما 
 موضوع تا این‌جاش جالبه
 دقت لازم برای حفظ جذابیت قدم به قدم سریال خبر از کار خوبی می‌ده  
مگه این‌که گنده سیاسی بازی و خین و خین ریزی رو دربیارند که بلافاصله
از پیگیری حذف‌ش کنم
مثل حریم سلطان
خدا وکیلی از سایت بخریم و گدا بازی درنیاریم
باشد که از این پس دل به نمایش خانگی خودی خوش کنیم
نه مهپاره‌ی ترکی

۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه

بانوی سرخپوش تهران


ما بچه‌های این نسل
نسل عشق و انتظار
عشق و وفاداری
خواری و جا موندن
چی از ما موند به‌جز نفرتی از عشق؟



    

دم‌پختک مغز





وقتای بچگی که ما بودیم و رسیدن روز تعطیل
ما بودیم و سفره‌ی سپید بی‌بی و عطر قورمه سبزی
ما بودیم و صدای جیغ و خنده‌های بچگی
صدایی که نه تنها حیاط خونه که کل محل رو با شادی  پرمی‌کرد
کاسه‌های کوچک ترشی، دست‌رنج بی‌بی 
خنده‌های زندایی جان‌ها و غرغر بی‌بی هنگامی که هر بار با منفل و اسپند به استقبال نوه‌ها می‌رفت
که مبادا حسود بچه‌هاش رو چشم کنه
ظرف بزرگ هندوانه یا انار عصرگاهی که از این سر اتاق تا اون‌سرش دست به دست می‌گشت
یا ترانه‌های دایی‌جان محمد که همراه صدای ضرب می خواند
و تمام ثروتی که در خاطرات پشت سر به‌جا ماند
در کنار سبدهای چوبی که به خط در حیاط منتظر برنج یا سبزی خوردن و .... داستان لم داده بودند زیر آفتاب و
به همه فخر می‌فروختند
و من و اکنون و حیرت یک سوال
بی‌بی چه‌طور از پس همه‌اش برمی‌آمد در حالی‌که
من کم می‌آرم؟
شاید بی‌بی حرفه‌ای شده بود؟
شاید عشق‌ی عظیم‌تر در دل داشت؟
شاید رسومات زمانه‌اش می خواست و هر چه که بود
من چرا نمی تونم؟
شاید سی این‌که ان‌قدر به سکوت و تهی‌ها عادت کردم
به نبود هیچ‌کس و خالی زندگی و تنها به گوش دادن سکوت برای شکار صدای روح‌م
نمی دونم چرا نمی تونم هنوز کوتاه بیام و نشنوم وز وز مداوم این مرد  
ترجیح می دم اصلن دخترم رو نه بشنوم و نه ببینم
باشد که از سایه‌ی این پدر وا مانده‌ی جا مانده از حیات دور باشم
دمه بی‌بی جهان گرم که یا بلدش بود 
یا فهمیده بود چه‌طور اولاد تربیت کنه
حتا بعد از طلاق
یعنی نشد که این دو تیره اولاد زیر یک سقف باشند یکی از دیگری طلبکار
یا از بی‌بی 
چرا من بلدش نشدم؟
شاید چون
من دنبال اونی می گردم که روزی بی‌بی در کودکی بذرش رو در ذهنم کاشت
در جستجوی خدا
یعنی بی‌بی بلدش نبود؟
من کج فهمیدم؟
اصولن اگر وسط جماعت باشی و هنوز در جستجو ، راه نمی‌ده
یعنی این یکی دو ماه اخیر فقط یک دم‌کنی سرم کم داشت
بل‌که مخ‌م بپزه و خلاص بشم
چه‌طور می‌شه هنوز همانی را زندگی کرد که هزار سال پیش بودی؟
من نتوانم
برخی توانند
و از جایی که باور ندارم هنوز مادری، قدر قدرتم و بناست مثل شزم همه‌جا حاضر باشم
از جایی که دیگه بچه نیستند
لازم هم نیست مادری باشه
وقتی همه‌ی سهمت از مادری شنیدن طلبکاری و نقد و داستان باشه
خود خدا هم دلش نخواست اولادی داشته باشه و زد زیر ماجرا
منم نمی‌خوام این خاله بازی رو کش بدم
زیرا هرجایی که اسم من به میان می‌آد تمام قصور و کاستی و بلایای طبیعی و غیر طبیعی‌ ..... و اینا
 محصول جانبی حضور من می‌شه از بهار به سعادت آباد
دیده و ندیده، شنیده و نشنیده
سی همین  ترجیح می دم فکر کنم اینم رفته فرنگ پیش اون یکی و دارن به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند
وقتی روزی صد مرتبه می‌شنوی:
نه مادر لازم دارم نه پدر
چه مرضی‌ست دیگر؟




این منم که نیازی به هیچ کس ندارم 
که آموختم تنها اومدم
تنها هستم و تنها هم از این جهان خواهم رفت
این همان تفاوت عظیم من است با بی‌بی‌جهان
کاش بودی و بهت می‌گفتم بی‌بی جان که تو هم تنها آمده بودی و تنها رفتی
 با این تفاوت که همیشه چهل و چند ساله ماندی و من از تو کلی بزرگتر شدم

امید به بهار






این منظومه‌ی شمسی‌ست و من
این جهان هستی‌ست و من
این شب و روز است و من
این چهار فصل و زیبایی‌هاست و من
این همه زشتی و زیبایی‌ست و من 
این همه معما و سوال‌ است و من
این زندگی‌ست و من 
مال من
سهم من
برای برداشت از این حساب جاری و فراگیر واردش شدم
صیح چشم که باز می‌کنم منم و زیبایی‌های پشت پنجره
تا خط افق
گل ها و حیات و زیبایی‌های بی‌حد
حالا
می‌شه تهش صبح تا شب بنالی که این چه زندگی‌ست ؟
می‌شه هم فقط چشم به زیبایی‌ها و نعمات‌ش داشته باشی و مداوم شکرگزار
این انتخاب من و توست
که زندگی‌مون رو تعریف می‌کنه
همت منو توست که سهم ما رو از این جهان برداشت می کنه یا نه
تا کی مدام بندازیم گردن زندگی که بی‌فایده‌است و خطا
حالا پاییز و برگ‌ها تک به تک زرد می‌شن
می‌ریزن ولی حیات درخت پابرجاست و دوباره بهار می‌رسه و 
شاخه‌های برهنه سبزی و طراوت از سر می‌گیرند
یعنی با رسیدن پاییز درخت باید خودکشی می‌کرد؟
تنها به این دلیل که امیدش رو به بهار از داست داده بود روزی؟
تنها سرمایه ام همین امید به بهارو تماشای پاییز در حال عبور
تو کجای این تعمات ایستاده‌ای حالا


۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

Nisi Dominus - Cum Dederit - Vivaldi ( Armand Amar Version)


این رو همین حالا پریا برام فرستاد
تمام رشته‌های مادری‌م به لرزه افتاد
چه حس غریبی در این صدا و موسیقی هست
کیف کردم








تو که یادت هست؟




طی دو سال هفده  مرتبه رفتم اتاق عمل
تو که یادت هست؟
روز به روز بدتر می شدم، هی عمل و بیهوشی یا سری، هی صدای مته و دیلر در اتاق عمل هی ..........
انقدر کش داشت تا ....
دست برداشتم
درحالی که همه ترکم کرده بودند و تنها مانده بودم هیچ گاه از یاد نمی برم چه طور التماس می کردم خدا تمومم کنه
چنی فحش و ناسزا به بخت و اقبال و شانس و زندگی و سرنوشت و جد و آبادم
ان قدر کرده بودم که همه ترکم کنند
حتا مادرم
کی مقصر بود؟ من یا زندگی؟ من یا خدا؟ من یا چی؟
کی زورم کرده بود با اون حال و روز برم جاده؟
کی موجب همه ی بلایای زندگی م بود؟
کی جز من؟
کی می تونه من رو وادار به کاری کنه که دلم نخواد؟
همین حالا، همون دیروزها و همان فرداها
وقتی من قدر داشته‌هام رو نمی‌دونستم و مدام از عالم و آدم طلب‌کار بودم و
 با همه دعوا می کردم و همه رو مسبب کرده‌ی خودم می‌دونستم
کی می‌تونه از پس این همه زشنی بربیاد به جز این منه ذهنی من؟
دیگه لازم نیست دنبال ابلیس و جن بگردیم نه حتا دشمن
تا منه ذهنی هست همین بیشتر نسیبی نخواهد بود
کی همه اش متوقف شد؟

هنگامی که همه رو پذیرفتم
همه‌ی آن‌چه که خودم با خودم کرده بودم و به تلافی می‌خواستم،  چشم دنیا و خدا رو درآرم با هم
همون‌جایی که هیچ کس باقی نبود جز من و نقشی بر سقف بالای سر نمی‌نمود جز رد پاهای خودم
همان زمان که از کول همه اومدم پایین و شروع کردم به بازسازی
شروع کردم به شناخت این دشمن خانگی
این منه من
از همون جا،  همون روزها و لحظات همه چیز متوقف شد
همه‌ی دردها و جراحات و حتا عفونتی که از بابش دو هفته با مرگ رقصیدم و جهانی به تجربه آمد که 
مذهب یون بهش می‌گن برزخ و حتا شاید جهنم
من و تمامی ترس‌های سی سال زندگی با هم شده بودیم جهنم
سی همین هم
تا وقتی قدر داشته‌هات، توانایی‌هات و تمامی حمایتی که زندگی و کائنات یا خدا بهت ارزانی داشته رو ندونی
تا وقتی بر صدد جبران خطاهات برنیایی تا هنگامی که یاد نگیری قدردانی و سپاس رو از 
زندگی خدا و حتا عزیزانی که در لحظات تلخ کنارت بودن رو به‌جا نیاری
تا از خودت خیلی جدی سوال نکنی که من به زندگی‌م چه هدیه دادم؟
هیچ چیز متوقف نخواهد شد
تو می مانی و یک روز 
رنج بی‌کاری، روزی درد تن و داستان و ماجرا
بس کن و لنگ‌ت رو بنداز
کوتاه بیا و خم بشو دربرابر روح خودت
در سکوتی درونی با قدردانی و سپاس و 
شروع کن به ساختن اینک و همین حالا
برای امروزت زندگی کن  برای حالا 
دیروز و پریروز و .... تمام شد و بخواهی هم نمی تونی تغییرش بدی
نمی تونی حتا یک نقطه رو درش جابه‌جا کنی

۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

همه‌اش من




تا هنگامی که من ، من، همه‌اش من
تا وقتی می‌گیم: چرا من؟ پس من چی؟ چرا چرا چرا
تا وقتی که حس می‌کنی بدبخت و تنها افتادی
تا هنگامی که از تمام مواهب زندگی فقط به تیرگی‌ها نگاه می کنی
وقتی فقط از دنیا و زندگی گلایه می‌کنی
تا وقتی پر از خشم و حساب و کتاب باشی
پر از حسادت و قضاوت
در انواع درد و مشکل مادی و معنوی به روی زندگی گشوده می‌شه
زیرا خودت رو از وحدت وجود کندی و در انزوا برای خودت و منه بی‌چاره‌ات مداوم دل‌سوزی می‌کنی
رنج می‌کشی و گاه تا حد انفجار پیش می‌ری و باور نداری به  
جهانی آمدی که آماده برای خدمت رسانی و یاری تو آماده است
 کافی‌ست منت رو برداری و 
با همه ، همه به وحدت برسی
گرنه که
هیچ مشکلی از زندگی‌ات کسر نخواهد شد 
و به‌قدری در رنج‌های انفرادی و تنهایی و بی‌کسی‌ت غوطه‌ور خواهی شد
که هر روز دردی تازه متولد خواهد شد
حالا این انتخاب باتوست
می‌تونی تا آخرین لحظه در این جهان انقدر برنجی و خشمگین باشی و ...... تا عاقبت
دست از این انزوا و منه بی‌چاره برداری
تا هنگامی که فقط به رنج انرژی می دی، تا زمانی که فقط
دنبال یافتن دلایل بدبختی باشی
فقط انرژی‌های خدای‌گونت رو داری خرج دعوت درد می‌کنی
که توجه ما از جنس انرژی خالق و برای دعوت نیازهای‌ما است
باید انرژی رو خرج نیکی کنی
محبت و مهر و لطافت .....
 باید خدای‌گونه به دنیا نگاه کنی
تا خدای‌گونه هم این سفر رو به‌پایان بری
غیر از این راهی نیست
چه زنده باشم یا نه
من هیچ کمکی به هیچ کس نمی‌تونم بکنم، زیرا توان هر شخص برای حیطه ی خود اوست
هر یکی حامل روح خدا و باید با روح خود به هماهنگی و رفاقت برسیم
لاغیر

۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

منه عالیقدر دخت بابا






از همون اول اول‌ش فکر می‌کردم ، بسه دیگه بزرگ شدم
درواقع در ذهن می‌پنداشتم همین‌که بتونی جواب بزرگ‌ترها رو بدی
یا به نقد بنشینی ، یعنی بزرگ شدی و حد رشد یافتی
حالا بماند که در این اوهام چه گندها هم که نمی‌زنیم و ..... داستان
ولی موضوع مهم اینه که ما در هر مرحله از زندگی فکر کردیم رسیدیم و می دونیم و سر در می آریم و....
و بابتش چه گندها که نزدیم تاحالا
حکایت رشد در من هم هر روز بعد تازه‌ای به خودش می‌گیره
و این آدمی که هستم رو شاید حتا بیست سال پیش نه می‌شناختم و نه تصوری ازش داشتم 
که بشه و بتونم
درواقع تصورات همیشه ما رو به بی‌راهه می‌بره
زیرا محصول ذهن جمعی و فردی‌ست
بیست سال پیش که به مشخصه‌ی امروزم اگر می‌اندیشیدم هول می‌کردم، جامه بر تن می‌دردیدم
که آقا..... مگر می‌شه؟
لابد بعدش هم باید برم اون دنیا
زیرا
تصوراتی که ما از من داریم تا اخباری که از من‌های حقیقی می‌شنویم
به‌قدری از هم دور است که در همان دوران جهالت، فکر می‌کردم اگر بی‌ذهن
اگر بی جمع یاران اگر بی گوشت اگر در سکوت و بی‌قضاوت و .... این‌ها زندگی کنم
لابد دوتا شاخ درآوردم یا غیب شدم و کسی نمی‌تونه من رو حتا ببینه
یه چی در حد شق‌القمر و یا حتا داستان‌های کارلوس
اما حالا
این شهرزاد عزیز و جدید و ..... اینا به‌قدری نرم نرمک شکل گرفته که نه فهمیدم کی و چه‌طور ساختار ذهنی‌م تغییر کرد
و نه متوجه می‌شم که چه‌طور می‌شد در اون همه آشوب و بلوا زندگی کرد؟
که من هم می‌کردم ، هم سعی بر حفظ‌ش داشتم و هم این‌که حقیقتی از من رو باز می‌تاباند که
بهش مفتخر بودم
منه عالیقدر دخت بابا

خود خالی‌ت






نه اون زمان بد بودم و نه فیلی هوا می‌کردم و نه حالا
این اندیشه‌ی من از من بود که یک‌جا محکم چسبیده بود
یا تصوری که از من به دست خانواده شکل گرفته بود
یا بیشتر توسط اجتماع
درواقع این منه من بیش از مهم بودن در خانواده مهم بودن رو در اجتماع شناخت
البته به لطف پدر حاج‌آقام که هر جا می‌رفتم و هنوز هم می‌رم زیر سایه‌ی او
قابل دیده شدن نیستم و نبودم
درو اقع همیشه زیر سایه‌ی پدر قد کشیده بودم
تا وقتی که
به التماس و تمنا گدایی، یک فقره لگن می‌کردم
وقتی تنها موندم و هیچ کس نبود حتا به‌خاطر پدر جلوی ترکیدن مثانه‌ام رو بگیره
که دست‌و پایم به وزنه و تخت بسته بود و بی‌کس مانده بودم
دیوارهای اتاق نمی‌فهمیدن من چه آدم مهمی هستم حتا تختم که هیچ
مثانه‌ی من نمی‌دونست مال کیه و نباید بهش فشار بیاره و صبر کنه تا هشت صبح پرستاره مزدی از در درآد
خلاصه که یاد اون روزها به خیر که چنی زار می‌گریستم و از خدا مرگ می‌خواستم
آره خب می‌شه هم به همه‌اش خندید، کاری که در اینک شکرگزارانه انجام‌ش می دم
ولی اون زمان از خدا فقط مرگ می‌خواستم که چنی حقیر شدم و ..... داستان
همیشه تصورم از پسران آدم این است که اگر برهنه‌شان کنی و کل القاب و افتخارات  و ثروت و ماشین و ..... 
بگیری ازشون در گرمابه همه و درهم به دیناری نیارزند
و این حقیقت همان زمان من بود و نمی‌فهمیدم
در واقع از اونی که بودم و تا اینی که الان داره تعریف می‌کنه
نمی دونم چه‌قدر فاصله هست؟
شاید به وسعت آرامش
در لحظه‌ی اکنون که بهش رسیدم
درواقع فهم کردم در جهانی که مرگ تنها حقیقت موجود است
همه‌ی هنر اینه که همین حالا
خودت تنها، فقط زندگی‌ت رو بکنی
زندگی نه از تائید و تشویق دیگران
زندگی در آرامش و سکون خودت در هیچی نبودن و هیچی نخواستن
فقط در سکوت بودن
بی‌قضاوت و انتظار 
بی‌تعریفی جامع از من که مجبور به حفظ‌ش باشم
دیگه نمی‌تونم چهار چنگولی به چیزی بچسبم که دیگران ازم انتظار دارند باشم یا خود قدیم‌م یا حتا
مادری که دخترها بشناسند
مادری پیگیر مشکلات و داستان‌ها و حکایات
که فهم کردم هر ذره از وقایع رخ می ده تا 
ما به رشد برسیم 
و هر یک از ما می تونه فقط از پس، موضوعات شخصی خودش بربیاد
نه مشاوره و نه داستان
فقط باید خود خالی بودن روآموخت

کی هستیم؟




دیشب می‌شنوم که:
به خواهرم می‌گفتم که: شهرزاد همیشه خودش بوده حتا اون قدیم‌ها
هیچ‌وقت به روم نزده با من فاصله داره که هیچ خودش رو تا سطح من کشیده پایین
بعد مغزم ورم می‌کنه و داغ می‌شه و روم نمی‌شه ازش بپرسم:
مگه من کجا بودم؟
تو کجا؟
در ذهن من همیشه از بچه‌های ارشد فامیل بود که باید برابرشون دست و پام رو جمع
و گوش هایم باز می‌بود که مبادا فرمانی صادر بشه و نشنوم
از بچگی تا هنوز ازش حساب می‌بردم زیرا همه‌ی قوم من می دانست سادات دست و رو شسته است و 
بسیار رک و با کسی شوخی نداره
شاید هم حساب نه، احتیاط می‌کردم کلفتی بارم نکنه
گو این که بزرگترین کلفت قومی رو از او شنیدم که هبه‌ای بود بی‌حد ارزشمند
برمی‌گرده به وقایع حادثه و همان زمان‌ها که منه بی‌چاره‌ام آچ‌مز گیر کرده بود کنج خونه
و حتا باور نداشت بتونه ساعتی در مطبخ بماند و خوراکی  و ..... ماجرا
یه روز بهم تلفن زد و در جملات دوم یا سوم بود زدم به کار 
ننه من غریبم و منه حیوونی و منه فلک‌زده و .... اینا که چه‌طور با این همه زخم و درد
بتونه حتا برای خودش غذایی بپزه؟
پریا هم ترکم کرده بود و تنها مانده بودم
و بي شک تمام عمر منتظر این تماس بودم ، برقی که از جانب سادات به‌سمت‌م بیاد
برقی جانانه و خواب شکن ، هنگامی‌که شنیدم:

- پاشو جمع‌ش کن خانوم. فلج که نشدی؟ تازه شده باشی هم. انسان ویلچر رو اختراع کرده
روی اون هم می تونی بری و برای خودت غذا درست کنی

بهم برخورد تا حد مرگ تا یه چند سالی هم ازش حسابی دوری کردم که
چه‌طور نمی‌فهمه چنی درد دارم؟ 
چنی بی‌چاره شدم و ...... حکایت؟
و بیشتر با اقوامی در معاشرت شدم که بالا و پایین‌م می کردند و نمی ذاشتند دست به سیاه و سپید بزنم
البته در سفر
سفرهای گروهی شهرزاد که معمولن همه طالب‌ش بودند
اون‌ها منو کیشته بالا می‌کردند و من کیشته پایین اون زیر مونده بودم
بعد از گذشت یک‌صد و هشتاد سال از اون وقایع
می دونم دوست حقیقی‌ سادات بود که تکونم داد، بهم ضربه زد، به خودم آورد و موجب شد 
اندک اندک از منه بی‌چاره‌ام دست بردارم
کاری که بعدها و ناخودآگاه با دخت خودم در بستر رنج و بیماری می‌کردم
بلند شو، کم نیار، وا نده، بدو بدو از کنکور عقب نمونی
بدو بدو وقت درس و زندگی‌ست جا نمونی
حتا اجازه نمی‌دادم دخترک برای خودش دلسوزی کنه
زیرا خودم تجربه کرده بودم

دیشب در نشستی صمیمانه و دوستانه وقتی از خودش می‌گفت و ناخودآگاه از جا می‌پریدم که
سادات، بی‌خیال. زندگی‌ت رو بکن. چه اهمیت داره دیگران درباره ما چه می اندیشند؟
مهم اینه که ما می‌میریم و این زندگی رو به پایان است
یعنی دروغ چرا؟
شهرزاد امروز با شهرزادی که می‌شناخت به‌قدری فاصله دار بود که وقتی  گفت:
- حالا دیگه فهمیدم من هستم و برای خودم مهم هستم و خانواده‌ام هم مهم و ....... اینا
تازه به فهم عجیبی رسیدم
نه همین‌طوری به تفکر رسیده باشه
در پی یک واکنش آنی ، در پشت این گفتار که:
- بابا بی‌خیال.
 من تازه زمانی به آرامش رسیدم که فهمیدم اصلن نه کسی هستم و نه چیزی می‌دونم
که در جهت حفظ‌ش به آب و آتیش بزنم یا به این فکر کنم 
باید همان الگویی رو حفظ کنم که دیگران براش احترام فوق‌العاده‌ای قائل بودند
خنده دار نیست ارثیه‌ی پدری برای کسی ارزش و مقام و .... داستان باشه؟
درک نمی‌کنم این آدم‌ها از کدام پنجره به دنیا نگاه می کنند؟
ملاک سادات در برآورد من نحوه‌ی رفتارم با اوست درحالی‌که دختر بابام بودم
و من نمی‌فهمم که چرا فخر پدر باید به حساب من بیاد؟
اصلن چرا باید از من آدم مهمی بسازه؟
چرا مادیات ملاک اول شناخت رو دارا هستند؟
در حالی‌که   ندیدم پدر هرگز  با دیگران مثل  زیر دستان‌ش بنشینه و برخیزه
همه برای پدر مهم بودند و قابل احترام و این الگوی زندگی من بوده همیشه
و من هرگز هرگز هرگز ندیدم ، پدر احساس رسیدن یا خوشبختی کنه
چرا مردم فکر می‌کنند دارایی آدم‌ها موجب نجات و وارستگی روح‌شون می‌شه
یا اصلن چه کسی حق داره به دلیل ریال بر دیگران سوار بشه
فخر بفروشه و طبقه‌ای متمایز رو تعریف کنه؟
چرا باید دارایی ما وجهی از ما به حساب بیاد؟
چرا سادات باید من رو از خودش جدا بدونه؟
در حالی‌که هر دو از روح خدا هستیم؟
یعنی فهم و درکش برام بسیار دشواره
این جهان ذهنی آدم‌هاست که فرسنگ‌ها از حقایق فاصله داره
و چه بسی که درگیر رنج و قضاوت و ...... اینا هم بشیم
از همین در

فهم می کنم که روزی بی اون‌که خودش فهمیده باشه خدا از حنجره‌ی سادات با من حرف زده بود
تکانم داده بود و ....

و من که بی‌حد از تمامی این قسم‌ آدم‌های زندگی‌م سپاس‌گزار هستم
بخصوص از حادثه‌ی تصادفم