۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

امنیت از مرگ

                           



اگر روزی به‌من بگن، حق انتخاب داری بری جای دیگه زندگی کنی و انتخاب کن
بی‌شک می‌گم: مهد هنر پاریس
یک ریز آرزوی جزعی‌ست که اون زیر میرای ذهن تونسته جا باز کنه
شاید از وقتی که فهمیدم نقاشی‌هامم مورد دار شده
فقط همین 
نه از باب قرطی بازی و نه کشف حجاب و سیاسی‌کاری
فقط رنگی به آزادی
چیزهایی که در ذهن دارم و دستم به رسمش نمی‌ره
که می ترسم به حرف دربیاد
خلاصه که این وقایع تاسف‌بار دیشب بعد از 
اون خودکشی عظیم در مکه
و تعدادی بسیار که دیگه حرفی هم ازشون نیست
آدم رو می‌بره به ناسو
که واقعن ماجرای این کوچ‌های گروهی در نظم هستی از پی چیست؟
در این فیلم هم  دراین باره صحبت می‌شه
مرگ‌های گروهی
سفرهای دست جمعی
ولی واقعه یعنی چی؟
در هواپیمای روسی، انفجار در ترکیه و .... کل وقایع 2015
 واقعن روی چی و کجا و چه‌طور و .... می‌شه حساب کرد؟
کجا می‌شه در امنیت از مرگ بود؟
می‌شه مرگ رو دور زد؟
تا وقتی هم‌چنان ذهن ابلیس هست

تناسخ در جهانی توهمی



به دلیل تعدد اولاد ملقب بود به، خان بابا
دیگه مونده بود روش تا حتا فامیل هم بهش می‌گفتیم ، خان‌بابا
البته داستان مربوط به زمان بچگی‌من و کلی عتیقه است
همون زمان اول جنگ هم جهان را وداع گفت و رفت
همان زمان دوتا از عروس‌هاش باردار بودند و جستند، اما بعد از سه سال از سفر ایشان
یکی از دخترهاش دختری به دنیا آورد
من‌که سردر نمی‌آوردم ، اما دخترک هیچ‌‌گاه خونه‌ی خودشون نبود
یعنی از سه چهارسالگی همیشه غایب بود و مقیم در منزل والده‌ی پدری‌ش
یک روز هم والده‌ی خودش متارکه کرد و ثبت و سندش برابر شد با مالکیت قوم پدری
اون زمان‌هم حاضر نشد با مادرش زندگی کنه
بعدش هم نه
بعدتر هم بدل شده بود به یه‌پا معرکه بگیر و اهل بزن بزن
طبق اخبار هربار که با مادر دیدار داشت و یا سفر می‌رفت
مادر کتک‌خورده رو ترک می‌کرد و بازمی‌گشت به خاندان پدری‌ش
بعد هم که تحصیل و جا گذاشت جای پای خان‌بابا
دیگه معادله به‌طور حتم کامل شده بود که زمزمه‌ها آغاز شد
بین اون‌همه اولاد و نوه، همین‌یکی رفت در ادامه‌ی حرفه‌ی خان‌بابا
تا جایی که خاله‌جان‌ها متقف‌القول شدند که ، ایشان
خود خان‌باباست که بازگشته به این دنیا
دهه‌ی شصت که منم کلی پای بساط مارگیری بودم و تناسخ و رجعت
داشتم هم باور می‌شدم با نژاد مادری‌ش که:
- بله از قرار خود خان بابا بازگشته. زیرا سبک کارش هم دقیقن الگوهای خان‌بابایی بود که نوه هرگز نه دیده و نه شنیده بود
یعنی وقتی کاری ازش به چشم می‌رسید
تو گویی کار توسط خان‌بابا اجرا شده
ال‌قصه
تا دیروز که خبری تازه ازش شنیدم
این‌که، هنوز چشم دیدن مادرش رو نداره و ازش دوری می‌کنه و در هر مناسبت
خدمتی ازش می‌رسه تا بهانه بشه برای دوری بعدی
مادرش قسم می‌خورد که شک ندارم خود خان‌باباست
از این رو
که خان‌بابا هم هرگز چشم دیدن مادرش رو نداشت و حتا اجازه نداد احدی بعد از مرگ بانو،
رخت سیاه عزا به تن کنه
زیرا که والده‌اش بعد از مرگ پدر خان‌بابا به حکم خانواده‌ی قدیمی
به عقد مرد دیگری درآمد و شد دلیل نفرت ابدی خان‌بابا به والده اش



حالا از صبح ذهن‌م رو داره مثل موریونه ریز ریز می‌کنه که:
نه‌که راست باشه این حدیث رجعت؟
یعنی واقعن خان بابا در خرگه نوه‌اش به این دنیا بازگشته؟
خب اگر چنین باشه، تکلیف چیه؟
دروغ چرا دیگه باوری به رجعت و تناسخ ندارم
اما این دختر رو کجای دلم بذارم؟
به‌فرض که اومده باشه برای عبور از این نفرت تاریخی
یعنی باز با این همه خشم  و ستیزه‌ی بي جهت، می‌تونه واحدهای افتاده رو پاس کنه؟
به فرض که واقعن خان‌بابا برگشته باشه به این دنیا
نباید این‌بار با تمام ضعف‌های تاریخی کنار بیاد؟
مرگ پدر در کودکی
ازدواج مادر
این همه خشم و نفرت رو می‌شه تا زندگی‌های پس از هم بر دوش کشید؟
می‌شه همین‌طوری بدون‌این که این بار هم بفهمه مادر یعنی چی؟ دنیا رو ترک کنه؟
یعنی باز مجبور می‌شه هی بیاد و هی بیاد تا بتونه از این صراط عبور کنه؟
من‌که سر در نمی‌آرم
فقط یک چیز رو خوب می‌دونم این‌که
خدا رو قسم دادم به هر چه در جهان دوست دارش هست
نه با آلزایمر و سرطان بمیرم و نه دیگه به این جهان برم گردونه
دوباره از سر نو ، کودکی و نفهمی تا چی بشه که به خودم بیام؟
یهو نفس‌م تنگ می‌شه و قلبم شروع به کوبیدن می‌کنه 
مگه نه‌ این‌که نفرت و کینه و داستان به روح تعلق نداره؟
یا شاید ضعف‌ها؟
چرا باید کینه‌ای جهان به جهان دنبال کسی بیاد؟
پس رشد و تعالی و اینا چی می‌شه؟
نه‌که این لکه‌ها بر روح می‌چسبه تا برداشت آن از دگر سری؟
نه‌که بناباشه پشت سر رو دوباره تجربه کنم؟
یعنی حاضرم از هر بنی بشری در این جهان که روزی خواسته و ناخواسته بهش بدی کردم، ناسزا گفتم و ....
عذر خواهی تمام قد کنم، در دنیا رو به خودم ببندم که کارمایی جدید نسازم
ولی دوباره از سفر صفر برنگردم به این جهان
توهمی


۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

خر من پس چرا نمرده؟




چنی مرور سیستم جالبی داره!

یعنی از هنگامی که مرور دوباره رو شروع کردم
کلی اطلاعات از اون زیر میرا هی می‌زنه بیرون
نکاتی ریز و شاید حتا بی‌اهمیت، لیک خوش آیند و یا برعکس
به هر حال سیستم ذهن این‌گونه عمل می‌کنه که در برخی مواقع چنان بعد هیجانی رو فعال می‌کنه
که کلی رشته‌های انرژی در لحظات وقوع رخ‌داد از ما به بیرون ریخته
و در همون زمان باقی می‌مونه
حالا این که بشه واقعن با مرور دوباره رشته‌ها رو برگردوند یا نه؟
دروغ چرا؟ خودم هم حتم ندارم برگشته باشه یا نه
اما یک چیز رو باور کردم این که
خاطراتی که مرور می‌شه
بخصوص خاطراتی آزار دهنده و تلخ
دیگه نه الکی به‌یادم می‌آد و نه در صورت یادآوری
دیگه نه هیجانی‌م می‌کنه که برم بزنم فک فلان یارو یا .... بیارم پایین
نه احساساتم تازه و .... یارو می‌شه
فقط در حد اطلاعات طبقه بندی می‌شه
اما خوبی‌ش هم این بس که خاطراتی به‌تدریج به روز می‌شه که اون زیر میرا گم  شده بود
و مربوط به ایام کودکی‌ست
کودکی شیرین و تن‌تنانی
از جمله صبح که چشم باز کردم، هنوز بین این جهان و جهان رویا
 یوسف خان رو دیدم که پشت فرمان مینی‌بوس آبی رنگ مدرسه برای بیدار ساختن  شاگردان خواب‌زده‌ی سرویس
رنگ گرفته بود که
خر 
من
دو
سه
روزه
ینجه نخورده
خر من پس چرا نمرده؟
از پوست خرم پوست خرم تمبک می‌سازم
می‌زنم با سازش می‌رقصم
از دمب خرم
چشم خرم
پای خرم
همین‌طور تا اجزا خر به‌پایان می‌رسید
حالا این خز از پشت خر داستان اخیر مولانا هویت پیدا کرده و برجسته شده یا نه رو
دروغ چرا؟
نمی‌دونم و حتا شاید بعید؛ زیرا
این‌ پس از یادآوری خریدهای صبحگاهی مدرسه به روز شده
برای ما بچه‌هایی که از لای پر قو باید می‌رفتیم مدرسه
و هیچ چیز شبیه به خانواده‌هامون نمی‌توست خواب رو از سرمون ببره
چه بهتر از آواز خر من می‌شد؟
که هم خنده دار بود و هم ممنوعه
فکر کن من اگر این آواز خر من را در خونه می‌خوندم
یا حمید سیف‌ناصری پسر ژنرال آجودان شاه
یا خلیج و ساحل و دریای،  حجازی که فرزندان تیمسار حجازی
مایی که معلم رقص‌مون ، مادام لی‌لی‌لازاریان بود و کلاس تمرین‌مون تالار فرهنگ، تالار رودکی
چی می‌تونست شیرین تر از شکستن خط قرمزهای خانواده‌ای باشه که همگی رو خواب روانه‌ی مدرسه می‌کردند که،
 همه یک‌رنگ باشیم و خط جدا سری نیاموزیم؟
شاید همین‌طوری‌ها منم خط شکن شدم و متنفر از هر گونه جدول و چارچوب و قرداد ؟


حسرت خواب



‌دوره‌ی ابتدایی، صبح‌های سرد زمستون که هنوز هوا تاریک بود
ما سوار سرویس راهی مدرسه بودیم و  از باب پراکندگی مسیرها
دیگه آفتاب روی زمین پهن بود که می‌رسیدیم مدرسه
اما این سفرهای هرروزه‌ی دبستانی کلی خودش خاطره شد
کلاس چهار یا پنجم بودم که کشف کردم بچه‌ها گاهی که دمه ننه‌ی سرویس و یوسف خان
راننده‌ی همیشگی سرویس دیده‌بان
حالی می‌داد و دم خونه یکی از بچه‌ها یه بقالی بود، ماشین رو نگه می داشت
تا بچه‌ها شیر کاکائو، ورق امتخانی، پیراشکی و گاه حتا چیپس صبح‌گاهی بگیرند
یکی دوبار من‌هم برای خرید ورق امتحانی کلی جسارت به خرج دادم و پیاده شدم
و صحنه‌ای که همیشه از پشت شیشه‌ی سرویس می دیدم رو از فاصله‌ی خیلی نزدیک
مشاهده کنم
ساندویچ‌های کره و حلواارده یا خامه و عسل و .... داستان
 مردانی که از سرمای خیابون به دکان خواربارفروش پناهنده شده بودند
 هول هولی صبحانه می‌خوردند
و صدای رادیو ایران و برنامه‌ی صبح‌گاهان
هیچ‌گاه در اون روزها تصورش هم نداشتم وقتی در سن حوا به‌یاد اون خروس خون‌های پر، سرد می‌افتم،
 چه قندی در دلم آب خواهد شد از این‌که تا حتا اسم یوسف خان و نیر رو هم یادمه
چه به هوای دو رگه‌ی صبح زمستان و حسرت خواب
بابت همه‌ی این‌ها از درس بیزار بودم



۱۳۹۴ آبان ۲۰, چهارشنبه

تو خدایی نه خر



دیروز مثلی از جناب مولانا شنیدم که حسابی بخت‌گشا بود


می‌گه:
چرا مثل خر تشنه که می‌ره از جوی آب بخوره
همون‌جا و در همان جوی ادرار می‌کنی؟


یعنی به‌قدر کل کتاب‌های هستی می‌ارزه
دقیقن وصف و حال آدمی‌ست
مایی که ثانیه‌ها و انرژی‌های گران‌قدر حیات رو خرج ذهن می‌کنیم
آمدیم که آب بنوشیم و رفع عطش کنیم
همان آب را به کثافت می‌کشیم
نیروی حیات و زندگی
انرژی‌های خلاق خدایی 
تنها هدف ، ادب این ذهن جیشوست
که در هر لحظه و هر مسیر فقط نیروی حیاتی رو حرام می کنه
آب رو می‌خوریم
نه آب زندگی
آبی آلوده به ادرار ذهن
به 
وای چی شد دیروز؟
وای بر من چنی سخت گذشت
وای چی بناست فردا بشه؟
وای یارو چه‌ها کرد با من هزار سال پیش
ای وای که چه کودکی بی‌رمق رفت از دست
ای وای که چه ها کرد محمد هزار سال پیش
چرا ... چرا ...... ........................................آخرش
خدایا چرا بدبختم آفریدی؟
خب نکن پدر جان
آب‌ت رو بخور و زندگی‌ت رو بکن
چرا کثافت می‌زنی به انرژی‌هایی که برای امروز و این ثانیه مصرف داره؟
خدا تنها در اکنون حضور داره
چرا هی می‌خوای بری به دیروز و فردا؟
چرا خرج اندوه و زمان‌ش می کنی
آدم؟
تو خدایی
نه خر

منه خالق‌



دو روزه قصد کردم مراقب توجهم باشم
مراقبم، هر لحظه مراقب توجهم باشم
به کجا می‌سپارم‌ش؟
به چی‌ها می‌دم؟
در کدامین زمان خرج می‌کنم؟
و این نیروی لایزال را چه‌گونه مصرف می‌کنم؟
به‌جای نگرانی از رفتن‌ش به محله‌ی ابلیس ذلیل شده
دست‌ش رو گرفتم و با خودم راه می‌برم
و آن‌را بر زیبایی و خلقت می‌نشانم
در کارگاه در مطبخ در بستر
چه تفاوت دارد؟
این توجه مال من است و نیرویی خدایی دارد
پس با آن می‌سازم
 که به هر چه می‌رسد
خلق می‌شود میان زندگی‌م
چرا که نه؟
  بچه‌ هم که بودم برای گرفتن پستونک جغجغه به‌دستم دادند
برای گرفتن از شیر مام‌م، عروسکی در بغل‌م نهادند
و پی از آن آموختم هر چه که می‌رود از دست
جایگزینی دارد
پس برای رفتن تاریکی‌های غم‌بار ثانیه‌های آدمی
بر آن نقش و رنگی تازه می‌زنم
از نو
من خالق‌م
خالق زندگی

رسمی به‌نام زندگی




عجب هوایی
چه آسمون فیروزه‌ای بی‌نقصی!
چه آرامشی چه ذوقی و چه شوقی در من هست
اسم‌ش چیه؟
هیچی 
به همین می‌گن زندگی
بر سایه‌ی سیمان نقش و رنگ می‌زنم
عطر باورم را بر هر ذره‌ی آن می‌پراکنم
سهم من ، مال من، حق من که برای تجربه‌ی هر ثانیه‌اش در این‌جا هستم
برای خلق‌ش به زیباترین شکل
این توانایی من است
ساخت و ساز زندگی
این هنر من است
پیش از آن‌که وارد این جهان شده باشم
به‌نام زندگی
و 
وای برمن اگر آنی از آن به گذشته بنگرم
به دیروزها باز گردم و از فرداهای نامده بترسم
به این نمی‌گن عقل؟
این رسم آدم عاقل است
رسمی به‌نام زندگی

۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

عقربه‌های ساعت






دیشب‌م تو گویی، ساعت و شاید عقربه‌های ساعت
مداوم در کل بستر چرخیدم و بیدار شدم و خوابیدم
از دیروز گلو درد داشتم و حالم خیلی مناسب ورود به کارگاه هم نبود
ولی از جایی که
خودم هم دیگه نمی دونم این سرماخوردگی‌های وقت و بی‌وقت رو باور کنم یا نه؟
پیش‌دستی کردم و سوپ و شلغم و دارو به قید دو فوریت .... داستان
تا صبح امروز که نمی دونم زنگ تلفن از کدوم کوچه پس کوچه‌ای می‌رسید تا بستر؟
به هر ضرب و زوری از جا کندم و رسیدم به زنگ مزبور و 
صدای والده‌ام که :
- خواب بودی؟
  و منه هنوز خواب با ترشی و تلخی :
- مریضم.
معلومه که آدم سالم ساعت 11 که خواب نیست؟ ولی از جایی که از بچگی ما بودیم و
این سینوزیت لاکردار و ما بودیم و غیبت‌های بی‌شمار ، ما بودیم و باور والده‌ام به درس نخوانی و
ما بودیم و عدم باور والده‌ام و کلی غیبت و گواهی های رنگارنگی که 
از اطبای مختلف در پرونده‌ی تحصیلی پر از افتضاح و غیبت‌م موجود بود
نمی‌دونم والده‌ام چی فکر می‌کرد که در سر من هم رفت به شدت؟
که همیشه مریض مصلحتی‌ام!
ولی یک چیز رو خوب یادمه
دوره‌ی دبیرستان یادم نیست چه درسی و داستانی بود که نخونده بودم و 
فکر مدرسه قلبم رو تهی می‌کرد. شب وقتی داشتم می خوابیدم
ذهن‌م چنان درگیر داستان بود و آرزوی تبی شدید در حد مرگ که اصلن صبح رو نبینم تا
در دبیرستان پر فخز مرجان جلوی بچه‌ها ضایع بشم
اصلن نفهمیدم کی صبح شد؟
کی دوباره شب؟
و دوباره روز شد ؟
فقط به اون نشونه که سه‌چهار روز در تب شدید سوختم و لرزیدم
این‌بار رو والده ام‌ هم باور کرده بود که واقعن بیمارم
که البته
نه سرماخوردگی 
تب مالت
من صداش نکرده بودم
ولی آمده بود و دردسرت ندم که شوخی شوخی تا پای مرگ رفتم و ماه‌ها درگیر بیماری شدم
ولی دروغ چرا از اون به بعد یادگرفتم کافیه از یه‌جایی دلت طلبه‌ی بیماری بشه و حس بگیره
همین‌قدر کافی بود تا بری به سمت عدم
خلاصه که از همون زمان تا هنوز نه خودم و نه والده ام نمی دونیم که من واقع بیمار می‌شم؟
یا بیماری و صدا می‌زنم؟
و ماجرای من از دیروز مجدد کلید خورد و چپ شدم یک‌ور تخت
اما همین‌که والده‌ام دست انداخت و از ناکجای خواب بیرون‌م کشید از قرار خوب بود
نمی دونم کجا بودم و مشغول انجام چه غلطی که تلفن به صدا درآمد و 
هنوز خواب از بستر زدم به راه
بعد هم که تا بخوام واقعن بیدار بشم و حواسم بیاد سر جاش
عقربه‌های ساعت خبر داد که:
- بدو بدو اذان در راه و برو برای وضو
فکر کنم این اولین نمازی‌ست که واقعن خواب خوندم
طولانی شد بیا پایین باقی‌ش رو بعد از ریختن یک لیوان چای احمد عطری برات برگم

از فرش تا عرش





چنی تفاوت بین خواب تا بیدار ما هست؟
تو نمی‌دونی؟
منم نمی دونم
زیرا کشف مهمی امروز کردم
شکر که نیاکان ما خدا رو بردن گذاشتند بر فرق عرش و آسمان تا یکی باشه
ما رو از بیرون یاری بده
نه درون و از طریق روح
از بیرون و در آسمان، همان‌جایی که در وقت تنگی صداش می‌زنیم
به‌طور معمول منم و مجادلاتم با ذهن در وقت نماز
می‌خوام ساکت بمونه تا من در سکوتی محض فقط مراسم رو به‌جا بیارم
نه از ترس و نه ماجراهای آبا و اجدادی
از تجربیات خودم که نماز مراقبه‌ی مسلمین و تنها وسیله‌ای‌ست
که از ترس هم شده خود را مجبور کنیم وقت نماز به چیزی فکر نکنیم که گناه و ممکنه نماز مورد پذیرش پروردگار قادر واقع نشه
این ترسی است که میراث اعراب بدوی‌ست
همان‌ها که محمد، امیر نجیب و شریف عرب نمی‌تونست محار کنه مگر متوصل به ترس و عقوبت
آدم وحشی که حرف حالی‌ش نیست، یعنی چیزی به‌جز ترس نمی‌شناخت
او هم به جبر ترس را به میان آورد
اگه فلان کار رو بکنی ، می‌ری جهنم
خدا خشمگین می‌شه، خدا پوزت رو می‌زنه
همه چیز جز فهم یک مطلب ساده
که:
- بابام جان تو خدایی و کافی‌ست به سکوت برسی و اجازه بدی
روح در تو وارد عمل بشه
که البته این کل زندگی رو شامل می‌شه ولی برای کلاس اول و تا آخر ابتدایی
نماز شروع خوبی بود
یعنی نمی تونی با اون سکوت آشنا بشی و ولش کنی
نخواهی در زندگی‌ هم وارد بشه و تو مداوم در آرامش طی مسیر کنی
ولی خب
خدا رو بردند اون بالا و همون بالا موند تا هنوز
برگردیم به نماز امروز ظهر
این منه خواب آلود به خوبی می دونست
این نماز نیاز منه، برای منه که باید سکوت‌ش حفظ بشه
کسی اون بالا نیست که دلش برای بیماری تو به رحم بیاد و برات خطا و جزا رد نکنه
یعنی تو وقتی فکر می‌کنی برای خدا نماز می خونی، حس غریبی درت هست که او نشسته و
چشم از تو برنمی‌داره که آیا درست این واژگان بیگانه‌ی عربی رو ادا می کنی یا نه؟
به چیزی جز خودش فکر می‌کنی یا نه؟ ................... و داستان
و این که ببینه تو بیماری و دلش به رحم بیاد و تجدیدی رد نکنه
بفهمه ، آخی حیوونی، مریضه ... آخ آخ دلم براش سوخت
عیب نداره از سر کرم و لطف این هم قبول می‌کنیم
داستان نیاز شدید، مبرم، حیاتی و ................ اینای من به این دقایق سکوت و فهم روح منه
و خدایی اون بیرون ننشسته تا به من نمره بده
سه کنم به خودم ستم کردم می‌مونه به حکایت دوو اسپرو تا پژو‌ی  صفر




به وقت نماز





بعد از تصادف یک فقره دوو اسپرو خریدم
سی این که دکتر فقط به شرطی بهم اجازه‌ی رانندگی می‌داد که ماشین اتومات باشه
منم کله خر فکر نمی‌کردم، بابا بتمرگ توی خونه
چه وقت زدن به جاده است؟
سی همین هم هی خوب نمی‌شدم
بس‌که سر بزرگی داشتم و می‌خواستم از شرایط پیش اومده خودم رو بکنم
ذهن به گوشم مدام وز وز می‌کرد که:

- دیدی به چه روز افتادی؟ 
کو سروناز  خیابان بهار؟
همه دارن تند و تند خوشبخت می‌شن و تو گیر افتادی این جا
همه دارن زندگی می‌کنن تو افتادی کنج خونه
بدو بدو که خوشبختی‌ها رو بردن و تموم شد
هیچی برای تو نموند
ببین  چنی دل‌شون خنک شده اون‌ها که تو رو به این روز انداختن
طفلی . دلم برات می‌سوزه و ..... ماجرا

انقدر به‌گوشم می خوند که گر می‌گرفتم و با همون جراحات و عصای زیر بغل می‌زدم به خیابون
تمام فعالیت‌های منه ذهنی که می‌خواست با شرایط پیش آمده بجنگه و 
به‌گمان خودش برگرده به شرایط قبلی
خلاصه که ماشین نو به سال نکشیده ، شده بود تاکسی میان راهی
ان‌قدر بدبخت رو دواندم دواندم که طی دو سه سال جون نمونده بود براش
یک روز پوسته ي گیربکس می‌ترکید
یک روز وسط جاده واشر سرسیلندر
یکی روز خود گیربکس که اتومات بود و در هر نوبت پوست‌م رو می سوزوند 
بس‌که به خرج افتاده بود
دیگه پیوست شد به وقایع پریا تا عاقبت نشستم و صندوق عقب بر زمین قرار گرفت
نمی دونم واقعن اگر مسائل پریا پیش نیامده بود هنوز زنده بودم یا عاقبت در این جاده‌ها
به درک پیوسته بودم؟
خلاصه که ده سال بعد هم فروختم
ماشین بدبخت مداوم محتاج رسیدگی و توجه شده بود
مدام ضایع می‌شد بس‌که حرص سرش خالی کرده بودم
در اون سال ها


بعد از یک سال یک پژو خریدم
ولی دیگه من راننده جاده نبودم
چند باری باهاش رفتم شمال و حالام که دو سه سالی‌ست هفته‌ای یک‌بار باهاش خرید می‌رم
همین
در نتیجه نیازی به توجه فوق العاده‌ی من نداره
شکر به تکنو آلرژی و کامپیوتر و ماجرا که اگر هم چیزی بخواد بشه
خودش پیش پیش خبرم می‌کنه
حالا منم و خیالی راحت
مثلن دیروز فقط رفتم نشستم تا درجا کار کنه صرفن سی این‌که باطری خالی نشه
ولی می دونم شکر خدا تا وقتی هستم همین ما را بس
اما
شباهت این دو ماشین به من
دوو رو بی‌چاره کردم و داشت به ابدیت می‌پیوست
شبیه به منی‌ست پیش از تصادف و تا............ فهم خودم
یعنی تا نفهمیدم که این همه آشوب و بلوا فقط در سر من ذهنی‌ست
این ماجرا ختم نشده بود
اما پژوی الان شبیه امروزم که آروم نشسته و نون و ماست خودش رو می خوره
با کسی کاری نداره، دردسر نداره و سلامته
شبیه این روزهای خودم
و هنگامی که تو به سلامت عقل و جسم برمی‌گردی
نیازی نداری به کسی بیرون از تو
سیستم سر وقت کار خودش رو می‌کنه و آرامش جاری‌ست
دیگه نمی‌شینم وقت نماز خدا دلش برام بسوزه و رحم‌ش بیاد
کامپیوترهام خودش مراقب ماجراست
داغ نمی‌کنم، کم نمی‌آرم و .................... وقت نماز هم می دونم
بنانیست کسی دل‌ش به اشتباهات من بسوزه به رحم بیاد
خودم از کف می‌دم انرژی‌هایی که در هستی آماده است برای شارژ و برداشت
از کف می‌ره چیزهایی که هنگام مراجعت بهش نیاز دارم
این دیگه نیاز منه
محتاج‌م به انرژی . خردی که از پشت این سکوت نماز دریافت می‌کنم
گذشت زمانی که فکر می‌کردم هر چه بدبخت‌تر و بی‌چاره‌تر و ..... اینا به خدا نزدیک‌تر می‌شم
خدا دلش برام می‌سوزه و رحم می کنه
تازه فهم می‌کنم
خدا اصلن با بی‌چارگی‌ها و دل‌جوشی‌ها و ریز ریز شدن‌ها و ........................................ اینای  منه ذهنی
نه کاری داره
نه خوشش می‌اد
نه توجهی می‌کنه
و تو می تونی تا وقت مرگ ان‌قدر توی سر خودت بزنی 
که از اون ماشین صفر چیزی نمونه جز یه اوراقی کنار جاده افتاده
در حالی‌که صفر اومده بودی به این دنیا و قرار نبود له و لورده برگردی بالا
دیگه نه به درد خودت می خوری و نه مسیری برای پیش‌رفت به بعد دیگه باقی‌ست

این من و نیاز رجعت به اصل خودم 
که کسی نیست اون بالا
داستان همین‌جاست
درون من
روح‌م 



۱۳۹۴ آبان ۱۷, یکشنبه

سکوت ، بین دو زمانی




از مطبخ رفتم به لم‌گاه تی‌وی روشن کنم
شانتال طناب آورد و با شیرین کاری حواسم رو برد و نفهمیدم، چنی وقته در سکوت حقیقی 
فقط،   هستم
با و بی ، شانتال
ان‌قدر که نگاهم  با حسی جدید ، چرخی  در اتاق زد بی فکر و خاطره و توضیح و .... فقط سکوت
بی‌معرفی ذهن که :
این همون لیوانی‌ست که در جنگ ممسنی دست فلانی بود
افتاد و نشکست
آره دیگه
لاکردار می مونه به راهنمای تور
نمی تونه بی‌این‌که درباره هر چه که می‌بینه نظر نده و سکوت کنه
همه اش می خواد بپره وسط حال آدم 
همون وسایل چند قرن گذشته  که همیشه سر جاشون بوده
و عادی شده با تمام این‌که با عبور فصل‌ها  از شرق به غرب در حرکتند
 اما همیشه همین‌جا بودند
و در تاریخ اکنون و همیشه و تا ابد؛  حاضرند
چه سکوت خوبی و چه حس تازه‌ای به اتاق!
چی عوض شده بود؟
ذهن‌م که در سکوت جبری فرو شده بود؟
این لاکردر عادت داره در این ساعات بین دو زمانی که 
بیست سال پیش کشف کرد چنی وقت غروب حال‌ش بد می‌شه
و به یاد شیخ اجل مش خوان که می‌گفت:
حزن بین دو زمانی انرژی اقتدار با خودش داره و اگه نمی تونی تحملش کنی، از خونه برو بیرون و جا عوض کن
مام نفهمیدیم از کی شد عادت و بعد هم که لنگ انداختیم و دل از بیرون کندیم
با انواع اصوات و ادا و ژانگولر بازی
پارو زنان از این موج دو زمانی غروب آرام گذشتیم و
شد عادت
دیگه هم یادم رفت که قدیم‌ها وقت غروب چه خُلی می‌شدم
برگردم به حالا
 یهو پرید که: 
وای چه سکوتی؟!! یعنی، اون قدیم‌ها که نه رادیو بود و نه برق و داستان
بدبخت مجردین چه‌ها که نمی‌کشیدن از وقتی غروب می‌رسید؟
تنها و لابد نور چراغ نفتی و اگر با سواد بود شاید کتابی و قلمی؟
یا کشاورز و زارع که زودتر از خورشید، خودش خوابش می‌برد
در نتیجه به تنهایی و افسردگی و اینا نمی‌کشید
اصولن هم مد نبود کسی تنها زندگی کنه و زندگی های قومی و قبیله‌ای قانون بود
سی همه‌ی دلایل بسیار دیگه که بذاری روی این‌ها به راحتی می‌شه فهمید که چرا
دیگه شمس و مولانا، حافظ و سهرابی نیست؟
تی‌وی و اطلاعات، اینترنت و گوشی‌های هوشمند
چنان تو رو از خود بی‌خود می‌کنند که
نفهمی چنی تنهایی
سی چی اومدی؟
کجا می‌ری؟
وقت رفتن زندگی رو به خودت بدهکار نیستی؟




تو فقط باش



  


دقیق نمی دونم کدام  کتاب کارلوس  بود؟
فقط می‌دونم سال‌هاست ذهن‌م رو درگیر کرده که منظور شیخ اجل دون خوآن چیه؟
از شاگردش می‌خواد که دنبال پیوندهای جادویی‌ش با روح بگرده
دروغ چرا؟ 
خیلی درباره‌اش فکر کردم که این چه موضوعی‌ست که شخصی نیست
مستقیم به‌من مربوط نمی‌شه، ولی جایی در دوردست‌ها بر سرنوشت من تاثیر داشته؟
که معمولن هم باید در بچگی‌ها رخ داده باشه
تنها موردی که تونسته بودم نزدیک بهش پیدا کنم، اون خانم عجیب غریب ویدا بود
نه که دنبال یکی بیرون از خودم بگردم که مقصر زندگی‌م کنم
واقعن دنبال‌ش می‌گردم که پیوندهای جادویی من با روح که شخصی هم نبوده ، چی می‌تونست بوده باشه؟
تا امروز و حکایت بهزیستی و بعد هم که رفتم نماز
وسطاش دوباره ذهن یورتمه رفت و پرید وسط و بی‌محلی‌ش کردم
تا تهش که یه چیز مهم یادم افتاد
این‌که
ما با باورهامون زندگی می کنیم
زیرا انرژی خالق در توجه ماست و کافی‌ست به چیزی توجه کنیم
تا یک‌راست بیاد وسط تجربه‌هامون
داشتم سجاده رو جمع می‌کردم که افتادم یاد سقوط پریا
از خونه تا بیمارستان فقط مراقب بودم فکر بدی به ذهن‌م راه پیدا نکنم
ایمانم رو به خدا از دست ندم و از خودم
منی که حتم داشتم نه بدی برای کس خواستم و نه بدی کردم
از این رو مطمئن بودم که شری که در ظواهر اطرافیان پیداست
در مسیر نیست
همانترس بزرگ مادرانه
همین‌طوری هم خودم رو نگه داشتم تا آخر ماجرا
بعدها فهمیدم که چنی ارزشمنده به خودمون باور داشته باشیم
و بخصوص ایمانی شدید به خالق
ال داستان که یادم افتاد کافی بود وارد بازی بهزیستی بشم و به انتظار معلولیت حقیقی بنشینم
گور بابا مال دنیا

اما برگردیم به پیوند جادویی
می‌پلکیدم که صحنه ای رو به‌خاطر آوردم که به طور معمول گم نیست در خاطراتم
ولی اهمیتی هم نداشت زیرا به من مربوط نمی‌شد
فقط خاطره‌ی یک روزی‌ست در کلاس اول دبستان که در سرویس از مدرسه برمی‌گشتم خونه
چراغ قرمز شد و نمی دونم چه چیز توجه من رو از پنجره گرفت و برد پشت سر آقای راننده و چسبوند به خط عابر پیاده
و دختری جوان که با عصا در حال عبور از خیابان بود
بیش از هر چیزی توجهم به کفشی جلب شد که یکی‌ش لژ داشت و یکی‌ش هم نه
از همون روز معلولیت در ذهن من شکل یافت
شاید تا فردا و پس فردا به این کشف عجیب فکر می کردم
ان‌قدری که شاید تنها خاطره‌ی واضح و قوی‌ من از مسیر مدرسه شد
هیچ روز دیگری یادم نیست به این وضوح

بعدها هم دکتر بهم گفت باید برای کفش‌هام کفی طبی بگیرم که 
دو سانت اختلاف پیش آمده برسر تصادف رو جبران کنم
یکی دو سال کردم و بعدش نه
زیرا در ذهن می‌ترسیدم
ترس از قضاوت یا .....؟
نه‌که اون روز به قدری به دخترک انرژی داده بودم که به سمت خودم بیاد؟

این‌گونه بود که کشف کردم چرا این خاطره این همه واضح و پر قدرت در ذهن‌م مانده؟
در اون لحظه‌ی خاص چه اتفاقی برایم رخ داده بود؟
چرا اون همه یادم مونده؟
 مگرچه همه انرژی خرج کرده بودم که تا هنوز هست؟
ترتیب رخ‌دادش رو فهم نمی کنم
اما هزار سال پیش یاد گرفتم قضاوت نکنم که هیچی چرایی و سوالی در هستی بی‌پاسخ نمی‌مونه
حتمن به تجربه می‌نشینه و باید واحدش رو پاس کرد


خیلی خوب شد که امروز با فریب ذهن از خونه بیرون نرفتم
زیرا بعدتر که به همون شرایطی بیفتم 
دیگه کسی دمه دستم نیست بندازم گردنش که او مسبب بوده
کاری که همه‌ی ما  درش اوستا شدیم
من نبودم، دستم بود
تقصیر آستینم بود
که البته ژن کبیر پدر آدم بود که وقتی ازش پرسیده شد:
چرا نافرمانی کردی و سیب خوردی؟
حوا را نشان داد و گفت:
من نبودم این گفت. تقصیر حوا بود که من سیب خوردم

کاش زودتر می‌فهمیدم چه انرژی عظیمی در روح داریم که به هر چیز توجه کنیم
بلافاصله به تجربه درمی‌آد
نه تنها من
همگی باهم
من از خودم می‌گم
شمام مراقب ذهنت باش

همینه دیگه
وقتی می گه از روح خودش درما دمیده
یعنی به سبک خودش به هرچه توجه کنیم و اراده بذاریم ، قابل برداشت می‌شه
خودش تکنیک داده
قابل توجه کسانی که از کتاب فقط جهنم و مرگش رو فهمیدن نه کدها و تکنیک‌های درون کتاب

اذا اراده شیعا، یقول له کن فیکون
هرگاه اراده به موجودیت شی‌ء می کنم بهش می‌گم باش و موجود می‌شه

در هنگامه‌ی خلقت هم به طرحی عظیم که در یه جایی که نمی دونم کجاش بوده داشته که
بهش بگه باش و هستی آفرینش آغاز کنه
و از جایی که ما از 

نفخه فیهه من الروحی برآمدیم
دمیدم از روح‌م در او

یعنی می شه انرژی های خنثی داشته باشیم؟
و با توجه وارد مسیر نکنیم؟
ای داد که تا وقت مرگ این فهم خدایی آدم زمان می خواد
که بعدش دیگه خیلی دیر شده