۱۳۹۴ فروردین ۲۹, شنبه

چندتا؟





همیشه وقتی به مرگ می‌اندیشم، 
احساسی دور و گنگ به موقع مقرر وجود داره که تو گویی تا ابدیت، هستم
یعنی این حس ازلی ابدی که در هر یک از ما وجود داره و بی‌راهم نیست
متعلق به روح و ربطی به جسم فانی نداره
اما ذهن این آگاهی رو مال خودش کرده تا ما رو بفریبه
این‌که هیچ‌کاری نمی‌کنیم و همه چیز به فردا حوالت می‌شه
هم از همین دست اقلام ذهنی‌ست
در حالی‌که هیچ پیدا نیست فردا رو ببینیم
با این‌حال از خودم سوال می‌کنم تا همین‌جاش که به عمر حوا از من رفته
چندبار از ته دل خندیدم؟
چند بار دیگران رو به شادی کشیدم؟
چندبار آمد و رفت ماه یا خورشید رو با چشم دیدم؟
چه‌قدر برای زندگی جنگیدم تا بسازم‌ش؟
چه‌قدر دیگه در توان یا آرزو دارم؟
و تا فردا می‌شه چه‌قدر چه‌قدر شمرد و رفت
از جون ابدیت چی می خواهیم؟
جاودانگی سی چی خوبه؟
چنی این‌کاره بودیم؟
تا همین‌جاش
با خودمون صادق باشیم و به خودمون صادقانه جواب بدیم


۱۳۹۴ فروردین ۲۸, جمعه

جمعه با یک فنجان قهوه‌ی تلخ





اصولن که هر روز باید جشن باشد و عید
به شکرانه‌ی حضور در اینک و این‌جا
این آسمان آبی
و دستان خداوند که هست و ناپیداست




دیگه جمعه که جای خود داره
آدینه است و سروری همگانی
و من جمعه می‌سازم
با عطرهای بهاری
طعم زندگانی
شکرانه‌ی بسیار
برای همین لحظه‌ی  حالا
برای خودم تنها
تا یک نفر هم که شده در هستی شاد باشه
شاید روی شما هم تاثیر بذاره
بفرمایید قهوه‌ی گلد و شیرینی گردویی



عصر جمعه با هم






از این عکس‌های خصوصی همیشه فرار کردم
به‌جاش چند میلیون از خودم تنها عکس دارم
نه از هیچ‌کدوم دل‌تنگ می شم و نه حرص‌م در می‌آد
که چه‌طور سرم کلاه رفت
به هر یکش می‌گم:
ماشالله


عشق






واله دروغ چرا؟
وقتی بانو این‌طور از عشق می‌گه
آدم روش نمی‌شه 
روش رو زمین بندازه
ولی نمی‌شه که عاشق خواب و خیال شد

من دیگه بچه نمی‌شم
دیگه بازی‌چه نمی‌شم

ولی عشق حتمنی خوب چیزیه
ما که ندیدیم 
فقط از هم‌شهری نظامی شنیدیم
سی همین فعلن به خودم عشق می‌ورزم
تمام و کمال

آی گیان ، چه گویم زخوابی که کوته تمام شد




















در عجبم زین خلق  که بی این بشارت شادند!!

در عجبم از من، که چه‌طور در تن 
دوام آوردم!؟

یعنی یه چی فهم کردم، خفن
هم‌چی که فک‌م چسبیده بود به زمین آسفالت
محل ما از یک‌چیزی در بین تهرانی‌ها معروفه و برخی از کجای تهران می‌کوبن می‌ان این‌جا
سی خرید، شکم‌واره
انواع اسباب سور چرانی
از کبابی معروف تهرون تا آنی و جدیدن هم فروشگاه لبنیات سنتی
همیشه سعی داشتم ازش خرید کنم
بخصوص از زمانی که فهمیدم، نباید محصولات گاوی بخورم
تا .............. آدینه‌ی اکنون
نمی‌دونم ساعت چند بود که زدم بیرون به نیت دوش آفتاب و تماشای کوه و درخت
ولی می دونم وقتی برگشتم باورم نمی‌شد ساعت چهار باشه!!
کلی ول‌گردی کردم و آخرش خریدهای خونگی
با اتمام سری اول اومدم دم خونه
همه‌اش نگران بودم جام رو بگیرن 
گرفته بودند
می‌دونستم کار کجا گیره
قصد کرده بودم، لبنیاتی هم برم و نرفته بودم
یک‌راست رفتم جای مزبور و ....... خدایا من این همه شکم پرست نیستم
از لاغری هم در حال محو و فنام
وقتی پسرک بار رو در ماشین گذاشت، از خودم پرسیدم:
مهمونیه؟
- بله

چه میهمانی عزیزتر از خودم؟
وقتی هم برگشتم، جای پارکم خالی شده بود و رفتم سرجایی که لیاقتم بود
جای خودم

همه باید فقط جای خودمون باشیم
جای خودمون زندگی بسازیم و 
جای خودمون هم ازش لذت ببریم


داستان
طعم کره یا ماست گوسفندی
کانون ادراک‌م رو جابه‌جا می‌کنه
با یک حس خوشی متمایل به آرامش و گاه ذوق مرگی
هرگاه می‌رفتیم تفرش
نرسیده به شهر می‌رفتیم گیان
پدر اون‌جا کلی بره‌ی مرینوس داشت
زیر درخت می‌نشستیم و سفره‌ی اربابی پهن می‌شد
نون دهاتی، کره و سر شیر، ماست و ..... داستان
صبحانه در گیان و به سمت شهر می‌رفتیم با وعده‌ی ماست کیسه‌ای فردا که به باغ می‌رسید
القصه
بفرمایید نون و سرشیر








این‌هم کوزه‌ی ماست گوسفندی




با این حساب که ما ان‌قده بی‌تاب کودکی و رجعت به دیروزیم
چه‌طور این ژن بی‌نوا در ما دوام آورده؟
ژن من صدها سال آبدیده شده برای زندگی با دار و درخت و دام
حتا پوستم در تفرش بهتر از همه‌جاست
در حالی‌که به سایرین آب تفرش نمی‌سازه و پوست‌شون  خشک می‌شه
بعد حضرت پدر بلند شده اومده ناف تهرون ما رو جا گذاشته و خودش هم رفته
و من بی‌قرار بازگشت به طبیعت به ژنی که آبدیده شده
برای طبیعت تفرش
وای بر روح‌م که به هیچ یک تعلق نداره ور جلدم جا شده
چه اسارتی!!
افسوس افسوس


اعتصموا بحبل الله - ریسمان‌های انرژی




این تصویری‌ست که من از جهان در کما دیدم
تصویری که دلم می‌خواد اثرش وارد نقاشی‌هام بشه
انسان، نبات، زمین و.... تا کیهان را با همین تارهای انرژی رسم کنم
تارهایی که از ما تا ناکجا می‌ره
یادمه دقایقی در اتاق عمل بیدار بودم
البته من اون زیر و خودم شناور در محیط و در حیرت از این همه عجب
کل هستی توسط این تارهای نورانی انرژی به هم متصل بود و هست
تصویری که ذهن نمی ذاره ما در حالت عادی ببینیم
یا نه می‌بینیم
اما سانسور می‌کنه 
زیرا از بچگی بهش نگفتند
ما مجموع  ریسمان‌های الهی و تا ابد به جایی که ازش آمدیم وصل‌هستیم
و در نهایت همه به هم و به خداوندگار مرکز

  چنگ بزنید به ریسمان الهی
اعتصموا بحبل الله
  

بعد چند انرژی





دی‌شب؟
نمی دونم کجا بودم
هرجا که بودم از صبح خود خودم چشم باز کرده
ذهن ذلیل مرده به کمین نشسته که سینه خیز بیاد زیر جلدم
با یک تشر و اخم و قیافه
برمی‌گرده توی سوراخ خودش
اصطلاحن من به این اوضاع می‌گم:
صاحب‌ش خونه است
یعنی از پنت هاوس لک و لک تشریف آورده طبقه‌ی اول
نشسته روی مبل خودش زیر آفتاب چای احمد عطری می‌نوشه
و حظ می‌کنه
حظ
می‌فهمم
خوب می‌فهمم در اینک دو بخش هستم 
تو می تونی بگی بیمار روانی‌ام و هیچ باکم نیست
 می دونم الان خود خودمم
و ذهنی در درون نیست
  چیزی عامل خشم ، حسد، قضاوت و حتا زر زر درونی نمی‌شه
و فقط ماند بود که صبح تا چشم باز  کردم، بزنم جاده چالوس و ... دینگ دینگ من اومدم
چلک
اما نمی‌شه این همه گل رو به امون خدا ول کنم برم
تازه این‌هم که چیزی نیست
صدایی مرموز از دیروز زیر گوشم می‌خونه:
پاشو جمع کن همه گل ها رو برگردیم چلک و همه رو بزن توی خاک تا حال‌ش رو ببرن
اما خودم هرگز از یاد نمی‌برم که در آخرین شب اقامت
مرگ می‌خواست به زور ازم لب بگیره و قسم خوردم دیگه
هرگز تنها به اون‌جا برنگردم
خلاصه که امروز اساسی پرم  از انرژی و آماده‌ام کوه جابه‌جا کنم
حالا اگه بعد هشت نباشم، نزدیکای بعد چهار شاید باشه
زیرا دیشب کلی وقایع ذهن پسند از سر گذروندم و ساکت موندم
خندیدم، بی‌قضاوت و خشم
صبح تا چشم باز کردم باز با یادآوری وقایع دیشب خندیدم
نه زوری
دست خودم نیست یک شادی عجیب در درونم هست که می دونم
خوشی ذهنی نیست
مثل یه‌جور پیروزی
ولی من که با چیزی در جنگ نبودم جز خودم و ذهن بیگانه‌
ذهنی که از صبح تا حالا هنوز نیست و من تو آسمونام
خدایا مرا همینا بده که مرا بهتر است
شما دخالت اضافه نکن، چیز دیگری ازت نمی‌خوام

۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه

27 - 1 - 94















پوران و سیمین بهبهانی , دیوانگی




در جوانی از این ابیات لذت می‌بردم
در حد حظ
اما
حالا کمی مشکوکم
مشکوک به عشقی خودخواهانه
و به تعبیر امثال و حکم
چهارتا فحش بده
حالم جا بیاد
خب ایی چه عشقیه؟
چه‌طور می‌شه کسی رو که عاشقش‌ی این همه خاک توسری براش بخوای؟
ولی خب
اصول عشق مشکوکه
از سر می‌اد؟
یا دل؟






  

۱۳۹۴ فروردین ۲۶, چهارشنبه

خانه‌ی پدری




چه کشف مهمی کردم همین الان!!
از وقتی رفتم و برای خودم منزلی جدا دار شدم
شروع کردم به خرید آنتیک‌های مازاد منزل پدری از بانو همشیره، ژاله
برخی هم هدیه شد توسط ایشان که قل دیگرم بود
داشتم بین عکس‌ها دنبال نقشی می‌گشتم برای پست قبلی که چشمم افتاد به این عکس
سومین رادیویی که وارد ایران شده، دارای سجلد احوال در صدای ایران
این یکی از عزیزترین اشیاء خونه است
بعد سک‌سری مبل و بوفه ........ مدرن آرت مربوط به نزدیک هشتاد سال پیش تا سماور روسی و ............ داستان
همیشه می‌دونستم عاشق آنتیک‌جات هستم و می‌پنداشتم از باب اصالت است و هنر
تا همین حالا
این برای من خیلی مهمه
یک کشف بسیار مهم که تا امروز دور از دسترس‌م بود
من برای خودم خانه‌ای پدری بنا ساختم
بیشتر لوازم منزل مربوط به زمان و منزل رسمی یا کاخ حکومتی ایشان است
من آنتیک جمع نکردم
برای خودم خونه‌ی امن پدری ساختم
همین حالا هم که می‌نویسم بغض دارم
از نوع خفن
از جنس ذهن پسند
دوری می‌کنم از اندوه و یادآوری گذشته و به اینک باز می‌گردم
من هم برای خودم خانه‌ای پدری ساختم که از هر سوی آن بوی پدر می‌رسد به مشام

بازگشت به مزرعه




حکایت زندگی شیخ داره شباهت زیادی به زندگی من پیدا می‌کنه
یا برعکس
موضوع زمانی‌ست که از سر ناچاری در مزرعه‌ای وادار به بردگی و زیر ستم سرکارگر و ...... اینا تا هنگام مرگی نمادین
..... داستان ... تا
  زمانی هم استاد مجبورش کرد به مزرعه بازگرده و این‌بار وارونه بازی کنه

حس می‌کنم   دوباره بازگشتم به مزرعه
و همین کافی‌ست  جو بزنم و وارد تجرید بشم
شاید من هم بازگشتم برای اصلاح؟
به هر حال می دونم هیچ چیز تصادفی نیست
با زندگی شوخی ندارم، هستی رو هم معطل و بی‌کار نمی‌شناسم
اگر این وقایع موجب شده دوباره به خانه‌ای وارد بشم که روزی ازش فرار کردم
لابد تجربه‌ای ناتمام باقی‌ست که باید کامل بشه
تجربه‌ی خانه‌ی مادری

صفر هستی





سه روز پیش که مجبور شدم تمام نخ‌کشی‌های ایوان رو دوباره سازی کنم
برابر طوفان بایستم و اجازه ندم شاخه‌هایی که با عشق قد کشیدن، بشکنند
بیمار شدم
نیم‌ساعتی وسط طوفان بودم و حس می‌کردم چه‌طور باد کوبنده از گوشم وارد می‌شد و تمام تنم سرد می‌شد
خلاصه که نتیجه مساوی‌ست با نیمه‌شب دوشنبه که با لرزو تب از خواب پریدم
الان دو روزه در بسترم و از سرما می لرزم
سرما یک‌جوری وارد تن‌م شده که تو گویی قصد برون رفت نداشته باشه
فقط می‌لرزم
سخت


۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

کجایی؟





زندگی می‌گذره و ما هر یک از پنجره‌ای که شاید متعلق به قطار زندگی باشه، نظاره گر عبور تصالویر و سایه ها هستیم
از این‌جایی که من می‌بینم تصاویر مربوط به نقطه‌ای‌ست که من نشسته ام
و از جایی که تو می‌بینی مربوط به کموپه‌ی توست
نه خوشی‌ها و نه اندوه هیچ یک موجب نمی‌شه هر دو شاهد یک روند باشیم
یکی زیادی درباره همه چیز فکر می‌کنه و خسته‌تر از سایرین می‌شه
یکی هم بی‌رای و نظری فقط مشاهده گر می‌شه
در نهایت هر دوی ما باشندگانی هستیم که در آغاز خالق به‌ما گفت باشیم
تا خودش در ما به تماشا و تجربه بنشینه
اما
چی می‌شه که یکی می‌شه تو
یکی هم می‌شه من؟
چی این دو بخش خالق رو، از هم تفکیک می‌کنه؟
چی موجب می‌شه یکی از بالا به مردم نگاه کنه و دیگری از زیر
اگر همه از یک جنس هستیم، چی موجب این همه تفاوت می‌شه؟
بهداشت روانی؟
خب این بهداشت روانی کدوم بخش از ماست که به روح ربط پیدا نمی‌کنه؟
چه‌طوری‌ست که روح در هیچ مورد وارد عمل نمی‌شه؟
نقش حضورش در ما چیه؟


۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

آقتاب پزون






دیروز خوش‌حال بودم بارانی و ابری‌ست
گزارشگر خبر گفت:
 امروز هم ابری و بارانی‌ست
ته دلم شاد شد، زیرا
داریم به سمت گرمی می‌ریم و از این پس هر روز ابری  قنیمت می‌شه
صبح یه نموره ابری بود و تا حالا که به‌کل آفتابی‌ست
خوشی‌م خط خورد
این آفتاب از حالا به بعد برایم دوست نداشتنی‌ست زیرا 
اجباری و اضافه می‌شه
همین حالا هم هنوز این آفتاب در چلک دوست داشتنی‌ست 
زیرا اون‌جا تا تیر ماه نهایتن بشه تا سر ظهر آفتاب رو دید
بعدش هر چه بر دریا تابیده، ابر می‌شه و می‌آد بالای سر ما جمع می‌شه
و خورشید می‌شه حسرت
  ایراد زیر سر آفتاب نیست
مقصر منم که همیشه همه چیز رو بر عکس دوست دارم
اونی که هست رو نمی‌خوام 
ولی اونی که نیست رو با تمام وجودم می خوام
تا هنگامی که نیست

ریز خلاف




چهار پنج سالم بود و همه‌ی مردم رادیو یا تی‌وی نداشتند
اونی هم که داشت تک خوری نمی‌کرد، در خونه‌اش به‌روی اهل محل باز بود
اما بگم از شب‌های کودکی
تابستون‌ها از عصر حیاط رو نم می‌زدن، روی تخت چوبی قالیچه پهن و جای اسباب شب چره وسط گل قالی بود
تقریبن همه‌ی اهل محل همین کار رو می‌کردند
کسی نه با خودش قهر بود و نه با سایه‌ها
یکی از همسایه‌ها هم رادیو با صدای بلند می‌شنید
یه‌جوری که تقریبن همه با هم گوش می‌کردند 
و شوق شب‌های تابستون شنیدن دزدانه‌ی برنامه‌ی جانی‌دارل بود
هنگامی که بزرگترها فکر می‌کردند تو زیر پشه‌بند خوابی و تو بیدار بودی
و از همین‌جا رکب زدن‌های من به اهل بیت آغاز شده بود
و چه خوش‌حال بودم از این همه عقل و درایت
شاید هم سی همین فکر می‌کردم بزرگ شدم و باید بذارنم به حال خودم
زیرا من کارهایی بلد می‌شدم که به عقل کسی نمی‌رسید
و شاید از همین‌جا بود که زندگی و خلاقیت شبانه‌ی من آغاز شد؟
خیلی هم به ساعت تولدم در نیم شب  ارتباطی نداشت 

سگ دزد




تولد نه ده سالگی‌م بود شاید که این صفحه‌ با جلدی بزرگ و رنگین
که تصویر همین جشن تولد بود 
به بازار آمده و تولد اون‌سالم رو حسابی شیرین و به‌یاد ماندنی ساخت
 چه کودکانه و از ته دل شاد بودم تا....هنگام باز شدن هدایا
کلی از بسته‌ها قبلن باز شده  و محتویات داخل‌ش پوچ  بود
تا انتهای جشن که 
سارق دستگیر و هدایا در لانه‌ی سگ گرگی  پاسبان  خانه‌ی ویلایی نارمک کشف شد
البته که رکسی اقدام به سرقت نکرده بود
کار یکی از بچه‌های فامیل بود که از عصر بی‌بی‌ جهان خوار چشم‌شان شده بودم
اون روز گذشت و من هم فراموش کردم کدام پسر فامیل با من چنین کرده بود
البته تا هنوز ازش فاصله گرفتم
اما هیچ‌گاه والده‌ی من نیاندیشیده بود برام  بگه از بچه‌هایی که با من بزرگ می‌شن
پر از حسرت من و 
در نهایت دام‌های بسیاری برای فرداهای من
یکی از همین‌ها هم عاقبت خونه خرابم کرد و محمد رو گذاشت وسط دامن زندگی‌م



دور برگردون



اگر کار ساده‌ای بود، امتیاز و آزادی نداشت
از ابتدا هم می دونستم سر این حکایت  در بغداد است
از عهد قالیچه‌ی سلیمان تا هنوز؛  هیچ چیز تغییر نکرده و چه ساده دل بودم که می‌اندیشیدم
من بزرگ و عقل رس شدم و این همگانی‌ست و دیگران هم شدند
اما صحیح نبود
وقتی باور دارم مصائب زندگی، موجب رشدم شده
احمقانه است، منتظر باشم  کل جمع به وحدت و یک‌پارچگی رسیده باشند
در حالی‌که در زندگی دیگران نه خانی آمده و نه خانی رفته
  این‌بار هم مقصر منم که انتظار دارم همه مثل هم باشیم
و همه این‌ها ، چالش‌های من در این گذار است
مثل تمام مسیر که قدم به قدم پر مانع بود و دردسر زا
حالا آگاهم، می دونم نباید مانند گذشته فرار کنم
اصولن  همیشه فرار کردم
هرجا  کم آوردم یا منم آزرده می‌شد، 
دمم رو گذاشتم روی کولم و در رفتم
در عاشقانه‌ها که ........... از ترس وارد داستان نشدم
نه که ترسو بودم
حوصله هیچ موج منفی، مجادله ... اینایی ندارم
وقتی می‌بینم ته کوچه‌ای بن بست،‌اصلن واردش نشده و نخواهم شد
ولی باید وارد برخی کوچه‌های بن بست شد، زیرا که نشانی ته همان بستگی‌هاست
دیروز صبح با طنین صدای خودم که کودکانه می‌خواند:
چرخ چرخ عباسی. خدا منو نندازی . 
 چشم باز کردم
تا دقایقی هنوز کودک بودم و به یاد آوردم
آن مان نواران دو دو اسکاچی آنی مانی کلاچی
همین حالا هم که می‌نویسم به‌نظرم حتا اشتباه می‌آد
زیرا چه معنا و مفهومی داره این لغات؟
کلمات جادویی که مارو شاد می‌کرد و برای شنیدن‌ش  لحظه شماری می‌کردیم
دوباره به کودکی‌ها رجعت برای چیست؟
بازگشت به همان حدیث کودکی؟
این بار باید بایستم و به روش خودم از ته این کوچه بیرون بیام