سه روز پیش که مجبور شدم تمام نخکشیهای ایوان رو دوباره سازی کنم
برابر طوفان بایستم و اجازه ندم شاخههایی که با عشق قد کشیدن، بشکنند
بیمار شدم
نیمساعتی وسط طوفان بودم و حس میکردم چهطور باد کوبنده از گوشم وارد میشد و تمام تنم سرد میشد
خلاصه که نتیجه مساویست با نیمهشب دوشنبه که با لرزو تب از خواب پریدم
الان دو روزه در بسترم و از سرما می لرزم
سرما یکجوری وارد تنم شده که تو گویی قصد برون رفت نداشته باشه
فقط میلرزم
سخت