۱۳۹۴ فروردین ۲۸, جمعه

جمعه با یک فنجان قهوه‌ی تلخ





اصولن که هر روز باید جشن باشد و عید
به شکرانه‌ی حضور در اینک و این‌جا
این آسمان آبی
و دستان خداوند که هست و ناپیداست




دیگه جمعه که جای خود داره
آدینه است و سروری همگانی
و من جمعه می‌سازم
با عطرهای بهاری
طعم زندگانی
شکرانه‌ی بسیار
برای همین لحظه‌ی  حالا
برای خودم تنها
تا یک نفر هم که شده در هستی شاد باشه
شاید روی شما هم تاثیر بذاره
بفرمایید قهوه‌ی گلد و شیرینی گردویی




بخواه و بمان

  اهای، با یکی از شما هستم که می‌دانم این‌جا سرک می‌کشید   برای چندمین مرتبه خواب تو را دیدم   خواب این‌که در بستر بیماری هستی و چند خانم از...