۱۴۰۴ اسفند ۲, شنبه

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.

  کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟ 

   سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخصی به‌نام محقق شاهد مراسم جن گیری بودم. در بشقابی آرد ریخته شد و در ان با یک حرکت مثلث و سپس  ستاره داود را رسم کرد و مراسم آغاز شد. 

  و حالا این .

  عجیب نیست؟ کوه بوجه در شهر خمین. یعنی احضار شیاطین؟ یا جن؟ مملکتی که با رمل و اسطرلاب اداره بشه با فراخوانی عظیم برای شیطان، اصل ماجرا که بره جهنم. جن در عربی به معنای آن چیزی است که هست ولی نادیدنی است. فاقد صورت. این‌که قرن‌ها براش سم و شاخ و ... ترسیم شد بماند. 

  خدا عاقبت ایران را به خیر کنه.

  بی‌بی جهان می‌گفت: یه روزی می‌رسه که دجال میاد و ادعا می‌کنه بالای سرش بهشت و زیر پاش جهنم. ( دجال به ماده‌ای شبیه به قیر گویند که روی زخم شتر می‌زدند تا آن را پنهان کنند )  حالا ما شتریم؟ زخم شتر ؟ ایران شتر؟ فرهنگ چند هزار ساله شتر؟ 

  کجا گیر افتادیم؟




۱۴۰۴ بهمن ۲۲, چهارشنبه

بوي جوی مولیان


 

شب‌، شغال

 


 سال‌ها ست در چلک بدون استثنا شاهد یک رویدادم . ظهر و غروب با روشن شدن بلندگوی مسجد محل برای اذان وقت، بلافاصله تمام شغال ‌های محل شروع به خواندن با صدایی چندش آور، غیر زمینی، تاریک، دلهره آور و... می‌کنند.

  البته از سحر نگم که در یک لحظه جنگل بیدار و نفس می‌کشه. هم‌زمان تمام موجودات زنده‌ی ساکن جنگل شروع به صدا می‌کنند . انگار جنگل ناگاه بیدار و سیستم مثل کارخانه‌ای دقیق فعال می‌شه.

  بخش سحر را فراموش کن که زلیخا گفتن و یوسف شنیدن بود.

      موضوع اصوات خوفناک شغال‌ها.  دیشب این صدا چنان به ناگاه غافلگیرم کرد که در مطبخ خشکم زده بود و قدرت حرکتی از خوف نداشتم. تازه دیدم وجودم چطور پر از تاول و عذابی سرکوب و پنهان شده است.

۱۴۰۴ بهمن ۱۸, شنبه

Selim bayraktar


 در هر حال و در هر طبقه از کمدی الهی هم که باشم

فقط موسيقی خوب می‌تونه منو بکشه بالا.

 جمع‌م کنه و یادم بیفته، هنوز چیزهای خوب در جهان هست

و باید به‌خاطرش 

  زنده موند و زندگی کرد

بهشت برزخ دوزخ

 

   حتمن و قطعن در کابوسی هول‌انگیز گرفتارم و هر چه به خودم سیلی میزنم بیدار بشم  گیم اوور می‌رم مرحله‌ی بعدی. 

  

    شنیده بودم پدر خان خورده زمین 

  وقتی خواسته همسر در حال عبور از یک سکته‌ی مغزی  رو تکون بده تعادلش رو از دست می‌ده، می‌افته و سرش می‌خوره به شیر دستشویی و بی‌هوش می‌شه‌ . سن، ۸۸ سال. 

  خبر روز حال بانو بود و  لابه‌لا در رفته هم خبری آمد،  که یک روز صبح  به پدر  قرص خواب دادند تا کمتر ادای مريض ‌ها را دربیاره .

    روزی هم دکتر عمومی محل را بالای سرش آوردند و تشخیص داد ، ترس از دست دادن بانو شوکه‌اش کرده. 

 دخترها به بانو  رسیدگی کردند.....‌ اه به من چه این‌ همه کثافت؟

  پدر نزدیک به بیست روز بیهوش بود تا خبر آمد، در گذشته.

  ولله که قتل خانوادگی بود. دخترش می‌گفت: پیر بود. مامور اورژانس هم در برگه نوشت از پیری.

گفتم یعنی اصلن بیمارستان و اینا؟

- نمی‌تونست راه بره. 

  -  پس او دو تا پسر دست بیل چه غلطی...

     از اون لحظه پرونده‌ی خاطرات کودکی‌ام  با احترام بسته و تمام شد. و غیبت.  در مراسمی هم شرکت نکردم. اینا آدم‌خورند نه اولاد...

-

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...