۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

من هستم، فقط خودم




وقتی بعد از دوسال از بستر و بیمارستان خلاص شدم
مدتی با عصای زیر بغلی فلزی راه می‌رفتم
بعد شد، یک عصا
بعد شد عصای چوبی
همین‌طور که از پای من کم و زیاد می‌شد، خودم را باختم و از خونه بیرون نمی‌رفتم
یک‌سالی تو خونه خودم را حبس کردم
پوستم رو کندم
انواع افسردگی گرفته بودم که چی؟ چرا باید با عصا راه برم؟
بی عصا هم نتیجه پیدا بود
درد می‌کشیدم، درد
من یه چی می‌گم، شما یه‌چی بشنو درد 
دردی بعد از هفده بار اتاق عمل رفتن طی دو سال
ته یک‌سال که از خونه کندم 
می‌دونی به کجا رسیده بودم؟
گور بابا هر کی خوشش نمی‌آد
دیوانه شدم
کسی که منو بخواد بی‌پا هم می خواد
گور پدر هر کی نخواد، من درد بکشم که کی چی دلش می‌خواد؟
این نقطه ی حقیقت‌م بود
آزادی از نگاه و داوری‌های بیرونی
در نتیجه من، همون من موندم
کجان اون‌ها که داوری می‌کنند و به وقت تنگ نیستند؟
آزادی رو عشق است





من یک بسته‌ی، پفک نمکی


اگر روی بسته ي من نوشته، پفک نمکی
پفک نمکی هستم نه چیز دیگر
من

شهرزاد هستم
از بچگی راوی و پرچونه
شخصیتم همراه اسمم با من اومده
چرا باید خودم را با آدرس‌های بیرونی تعریف کنم
مثل اون باشم، مثل تو بشم، مثل کی باشم تا احساس خوشبختی کنم؟
چه اصراری‌ست به این‌که حتما یه چیزی باشیم؟
ما فقط خودمونیم
با همه اون‌چیزهایی که شادمون می کنه یا مایوس
این حقایق مجموع من را تشکیل می‌ده
چرا سعی داریم از یکی دیگه جا نمونیم؟ 
من با همینی که هستم و نخوام شکل آرزوهای مادرم، دخترهام، اخوی ناگرام، همسایه‌های چپ و راست
خاله جان خانوم‌ها از یاد نرند که محور شناخت و قانون را در هر خانواده تشکیل می دن
خلاصه که باید یه چیزی باشم که همه بهم بگن، به‌به؟
خب این چه دردیه؟
نمی‌تونم چیزی غیر از خودم باشم
نمی‌شه همینی که هستیم رو دوست داشته باشیم؟
پفک پر از خاطرات خوب و خوشگل‌مزه ی بچگی‌ است
چه نیازی‌است چی‌توز طلایی باشه؟
با همین پفک نمکی هم شادم؟
کمی آروم بگیریم و خودمون رو همینی که هست رو دوست داشته باشیم
گور بابای درک
که دیگران نپسندن


من اگر من نباشم، پس من چی؟


من
نمی‌خوام شکل کسی باشم
نمی‌خوام سرنوشتی مشابه دیگری داشته باشم
من
نمیخوام مثل کسی باشم
نمی‌خوام مثل دیگران بخندم و راه برم و زندگی کنم
من می‌خوام شاد باشم، هر لحظه را زندگی کنم و مهر بورزم
به هر کس که راه داد
من
دلم می‌خواد تنها نباشم، مثل همه
من
خیلی چیزهای دیگری دلم می‌خواد که نمی‌شه
و زجر می‌کشم چرا چیزهایی که برای دیگران می‌شه
برای من نمی‌شه؟
چرا دیگران شاد هستند و من نیستم 
من ................ چرا........... دیگران
خب. تا وقتی قراره با آدرس‌های دیگران شاد بشم
پس من نیستم
همیشه همین بوده
می‌خواهیم خودمون باشیم در حالی‌که از دیگران الگو می‌گیریم
و وزنه‌ی خوشبختی و بدبختی را با دیگران می‌سنجیم و باز فکر می‌کنیم
یگانه‌ایم
باید به یگانگی رسید بی حذف او با حذف من
نمی‌شه بگم من و با وحدت وجود برم
من منو تنها و منفک از سایرین می‌کنه و همیشه تنها می‌مونم
چون می‌خوام شکل خودم را حفظ کنم و شاد هم باشم، مثل دیگران
خب راه نمی‌ده
من منم تو تویی و او ، اوست باید با رنگ های خودمون شاد باشیم نه رنگ او


۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

بریم گل بازی؟





می‌دونستم این سرکار خانم گلی بزودی بیخ یه دیواری
زیر گذری
چیزی خفتم می‌کنه
هی دستم می‌رفت به کاغذ، ولی مداد حرکتی نمی‌کرد و یه چند روزی هم 
تخته شاسی همین‌طوری موند زیر کاناپه‌ی تی‌وی
فکر می‌کردم حالاکه خیلی خانومم و دارم مثل بزرگا و بچه‌های آدم خوب کار می‌کنم
همین کافی‌ست
نه که نبود
نشونه‌اش از دیشب
ما هی خواستیم یه چیزی بنویسیم
نمی‌فهمیدم چی می‌شد سر از اتاق گلی درآوردیم
  به نق‌نق‌های گلی پرداختم
تا 
 تونستم   پست‌های جمعه را بنویسم
 به حرف کودک درونت گوش ندی 
بیچاره‌ای 
 به همین سادگی
حتا اگه حال می‌کنی 
برو گل بازی
ولی بازی رو از یاد نبر

خوب و دوستانه






هی جمعه هی شنبه
روزهای عمر داره می‌ره
حساب کن از جمعه‌ی پیش تا این جمعه، برای خودت چه کردی؟
نه ایثار و انسانی‌ت برای دیگران
برای خودت که به قول عزیزی وقت مرگ، زندگی رو به خودت بده‌کار نباشی؟
نه‌که فکر کنی من نیستم
منم هستم، اما شاید کمتر شاید هم بیشتر
با این حال هر لحظه دارم سعی می‌کنم، اعمال‌م به حساب خودم و زندگی‌م بیاد
حتا اگر از خونه بیرون نمی‌رم
یه جوری تو خونه باشم، که حس رضایت درش باشه
یه‌وقت مدام بیرون از خونه بودم و خیری ندیدیم
حال قصد خانه نشینی کردیم، محیط چند وجبی خونه رو که می‌شه دوست داشت
نه
باید که هر لحظه حضورم را دوست داشته باشم
و از یاد نبرم
هستم
من هستم، پس زندگی می‌کنم
شنبه و جمعه هم نداره
هر لحظه هستم
فقط باید مراقب باشم از بودنم به خاطری لک نیفته
بیا باشیم، مهربان و دوستانه
زندگی همین لحظات در حال گذر است
بیا باشیم و هم دیگر را دوست داشته باشیم



نمی‌آي، پدرمون رو درآری


Falling Asleep هی شبا که خواب می‌پرم
خواب از سرم می‌پره و می‌ترسم
 هی خواب می‌بینم من مُردم و شما نیستی
آخه هر وقت
هرکار خواستیم بکنیم 
 حواس‌مون فقط به این بود که شما Scared 2
هستی 
 و الانه داری تند تندی گناهای ما رو چک نویس می‌کنی
تا قیامت که شد
پدرمون رو دراری  http://smileys.smileycentral.com/cat/15/15_16_1.gif
هی  از ترس 
اون قصه‌هایی که بی‌بی، از مار و آتیش و جهندم می‌گه هااا
چقده  شب‌ها خوابای بد بد دیدم و نصفه شبا با ترس از خواب پریدم
هر جا می‌رفتم، Devil شیطون جلوتر اون‌جا بود و باهاس
از دستش در برم
همی‌که می‌شد در برم، واسته ایی بود که 
فکر می‌کردم 
  شما از اون بالا هوا مو داری و کمکم می‌کنی
حالا هر شب خواب می‌بنم 
مردم
هی موندم تو اون تاریکی‌ااا تا یکی بیاد
  
اقلا پدرمون رو در بیاره بفهمیم کجاییم؟Doofus
   نه کسی می‌آد بندازتم جهندم
  نه کسی می‌گه، نکیر و منکرم من
http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_22_26.gifنه فرشته خانومی پیداس
  اصلا هیچ‌کی نیس که بخواد چیزی بگه
هی تو دلم  پیچ می‌خوره
نه 
بودنم تموم می‌شه
نه 
می‌شه دیگه بعدش خوابید
همه‌اش شب و پر از خالی‌س
پر از 
هیچی‌ها
حالا دیگه همه‌اش می‌ترسم
شما که این‌جا حتا دروغای ما رو می‌شنوی
ممکنه ما بمیریم و شماAngel
پیدات نشه.......؟



همیشه همین بوده


http://vista.ir/include/lifestyle/images/aef70314bdda88d3467b6604dd2e929d.jpgبچگی هول می‌زدیم، تند تند بزرگ بشیم و اختیار دار زندگی باشیم
انقدر عجولانه بچگی رو رد کردیم که وقت نشد معنی بچگی رو بفهمیم
حالا که شدیم همساده خدا و برج‌ایفل اینا
دل‌مون می‌خواد ما آب بریم و دنیا گشاد بشه
چون تاب کشف حقایق رو نداریم
حقیقت تلخ و زشت، آدم‌ها
نه که دنیا
دنیا همیشه همین بوده
یه آسمون آبی داشت و چند تا کوه می‌کشیدیم که نوک‌ش برف بود و باقی‌ قهوه‌ای
زمین‌ش سبز بود و یه خونه هم با سقف شیرونی وسط‌ش داشت 
با چند تا درخت و مرغ و خروس 
بچه‌های منم همین رو کشیدن
بچه‌های اون‌ها هم همین را خواهند کشید
چون دنیا همیشه فقط شکل خودشه
ما آدمایی‌م که دکورش رو بهم ریختیم
با ضعف‌ها، ترس‌ها، نفرت ها، ..................................... بازم بگم؟


بذار بخوابم


هم‌شهری، آنالیا اینا زیر درختی لمیده بود. کلاه‌بزرگش‌ تا روی صورت‌ کشیده بود و چرت می‌زد
آمریکایی‌ه رسید که این چه بساطی‌ست برای خودت ساختی؟ اینم شد زندگی؟
مکزیکی‌ه پرسید: چه عیبی داره؟
- پاشو برو کار کن، پول در بیار، پس انداز کن، بعد یه قایق بخر، ماهی‌گیری کن
- که چی بشه؟
- پول‌داری شو. خونه‌، ماشین، ویلای ساحلی، ثروتمند می‌شی و حال زندگی رو ببری
مکزیکی‌ه کلاهش رو کمی داد بالاتر.:« که چی بشه؟ » آمریکایی‌ه‌ شاکی تر:
- احمق با پول می‌تونی هرکار دلت خواست بکنی.
هرجایی می‌خواهی بری، خوش باشی.
همیشه در سفر باشی
 روی کشتی تفریحی‌ت لم بدی و آفتاب بگیری
پول یعنی آزادی.
مکزیکی‌ه کلاه‌ش رو کامل داد روی صورت و گفت.:
- الان هم دارم که همین‌کار رو می‌کنم. 
تازه اون‌همه اضطراب و دردسرهم ندارم
تو هم دیگه برو بذار بخوابم


همسایه بالا دستی


قدیم‌ها
یعنی بچگی‌های ما که جهان آزادی و بی‌سیاستی بود
دنیا خیلی خیلی خیلی بزرگتر از اینی‌ بود که داریم
خیلی از خانواده‌ها هنوز متجدد نشده و سفره می‌انداختند
اون‌هم سفره‌های ترمه یا جاجیمی
اما نه سفره ی الکی، اگه بدونی این سفره ها چه‌قدر حرمت داشت
نه کسی با کسی دعوا داشت
نه کسی کنارش بغض‌آلوده بود و نه از کسی دلخور بودیم
کامپیوتر نبود و پیامک هم نداشتیم. تازه اینام که چیزی نیست
ماهواره هم نداشتیم و یک کانال بود که یه ساعت‌هایی برنامه داشت و باقی‌ش برفکی بود
پفک نمکی 5 ریال بود و بستنی کیم هم 5 ریال
هیچ‌کدوم جز زبان مادری، زبانی نداشتیم
اما یه‌چیزایی داشتیم که تا صد سال دیگه نمی‌تونیم داشته باشیم
مثل آویز امین‌الدوله و گلیسیرین روی دیوارها
عوض خیلی چیزهایی که نداشتیم 
یه چیزایی داشتیم که تا صد سال دیگه نخواهیم داشت
اون قدیم ها 
همسایه داشتیم، فامیل داشتیم، امید داشتیم و جهان گشاد بود و برای همه جا داشت
 هنوز عقب افتاده یا دهاتی بودیم اما همه‌ی اون‌چیزها رو داشتیم
مثل نذری پزون‌هایی که همه اهل محل همت می‌کردند 
مثل عروس کردن دختر کربلایی جعفر
یا ختنه سوران پسر زینب خانوم که همسایه بالا دستی بود
یا ....................................


باز هم زندگی را دوست داریم


چند روزه وقتی صبح صفحه را باز می‌کنم، نمی دونم چی بگم
یا اصلا باید چیزی بگم؟
گاهی بهتره آدم‌ها سکوت کنند 
لزومی نداره همیشه حرفی برای گفتن داشته باشیم
لزومی هم نداره همیشه و همه‌جا حاضر باشیم
اصلا هم مهم نیست که باشیم یا نباشیم
تا جایی می‌نویسم که فکر کنم هستم
وقتی حتا به قاعده‌ی خودم نیستم
بهتره حرفی نزنم و کسی رو تیره وتار نکنم
وقتی هیچ چیز مهم نیست
ما به چی چارچنگولی چسبیدیم؟
دیدی؟ 
همه شاکی‌اند، همه حتا با خودمون قهریم
دل‌مون نمی‌آد یه بذر مهر بکاریم
در تلخی‌ها دست و پا می‌زنیم و باز هم زندگی را دوست داریم
و چار پنگولی ازش آویزانیم
واقعا قراره این‌جا چه کنیم؟ برای چی اومدیم و به  چی چنگ انداختیم
نگهش‌داریم؟
خودمون هم نمی‌دونیم فقط می‌خواهیم باشیم و مدام دست و پا بزنیم

باعرض معذرت از همه‌هم محلی‌های گرام
اگر تلخ گفتم
چون حتا تلخی‌ها هم مهم نیست
همان‌قدر که خوبی و زیبایی دیگه به حساب دنیا نمی‌آد
پس بذار کمی هم تلخ باشیم


۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

تا گوساله گاو شود


بشتابید
بشتابید
قابل توجه بانوان گرام
قدیم‌ها هر آقای شوهری مرحوم می‌شد، بانوی گرام یک هشتم، زمینی از ایشان ارث می‌برد

یک‌بار دیگه به کوری چشم اجانب جیره خوار و استکبار جهانی آمریکا و صهیونیست‌ اسرائیل و تیم، دجال
دست اسلام از آستین رحمت بلند شد و بر سر طایفه‌ی نسوان پایین آمد و
ارثیه شد، زمین تا هوا
از این رو آقایان گرامی که قصد مردن دارند
دست نگه‌دارند که 
خانم‌ها مقدم‌ند 
وگرنه 
عرصه و عیان رو با هم می‌برند
 امید است بانوان محترمه این اطلاع رسانی را به خطا نگرفته و 
خدایی نکرده قصد.... نکنند.
تا گوساله گاو شود
دل صاحبش آب شود

یه وقت برای کوپن بچه درست شد
یه وقت هم برای چیزهای دیگه
بابای بچه مرد




۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

نه وجود بود نه عـد م


در آغاز، نه وجود بود نه عـد م

همه این جهان ،نیروی نامتجلی بود 
آن یگانه بی دم و بازدم نفس کشید
اگر نه هیچ چیز به ذات خود وجود نداشت
ریگ ودا- سرود آفرینش

دیپاک چوپرا عارف معاصر و بزرگ هند، در کتاب هفت قانون معنوی موفقیت که بقول خودش  کتاب هفت قانون معنوی موفقیت جوهره کتاب آفرینش فراونی میباشد،هفت روز هفته را به یکی از این قوانین اختصاص داده تا انسان با رعایت این قوانین ضمن برخورداری از حالات معنوی و عرفانی، در زندگی مادی و روزانه اش از موفقیت چشمگیری برخوردار شود.لذا با توجه به اینکه برای هفت روز هفته یک دستور ساده اخلاقی در عین حال عمیق در نظر گرفته است همین بهانه، خلاصه ای از قانون مختص به این روزها ، که معروف به قوانین هفتگانه است را ارائه میدهم. 

اهمیت این قوانین زمانی قابل لمس خواهد بود که شما ضمن مطالعه، آن را در زندگی روزانه خود تجربه نمایید.اصولی چنان ساده و در عین حال موثر که با بکار گیری آنها در ایام هفته چنان تاثیر خود را در زندگی شما خواهند گذاشت که متعجب خواهید شد.



تکه ای از بودا: هستی ما به ناپایداری ابرهای پاییزتماشای تولد و مرگ موجودات همچون نظاره شعله های آتش یک عمر/ بسان جرقه رعدی در آسمان/ چون سیبلابی شتابان روان از سراشیبی کوهی.



  قانون توانایی مطلق: منشاء همه آفرینش ، آگاهی مطلق است... توانایی مطلق که جویای آن است که از نا متجلی به تجلی د آید. هرگاه دریابیم که ضمیر راستین ما یکی از این توانایی ها ی مطلق است ، به قدرتی می پیوندیم که همه چیز این علم را متجلی می سازد.****در آغازنه وجود بود نه عدمهمه ایت جهان، نیروی نا نتجلی بود ...آن یگانه ی بی دم و بازدم نفس کشیداگر نه هیچ چیز به ذات خود وجود نداشت(ریگ ودا –سرود آفرینش).

 قانون بخشایش:کائنات از طریقه مبادله پویا عمل میکند ...داد و ستد ، جنبه های متفاوت جریان نیرو در کائناتند.و در شور و شوق ِ بخشیدن آنچه می جوییم ، فراوانی کائنات را در زندگیمان به جریان می افکنیم.****این آوند نازک رت تو تهی می کنی بارها و بارها ، و سرشارمی سازی آن را همواره با حیات تازه . این نی لبک کوچکرا حمل کردهایی بر تپه ها و ماهورها، و در آن نواخته ایآهنگهای جاودانه تازه را .... موهبتهای بیکرانت فقط برهمیندستهای کوچک من بنزدم می آیند ، اعصار می گذرند، و توهمچنان می ریزی ، و هنوز جایی برای ریزش هست.(گیتا نجالی- رابیندرانات تاگور) .

قانون کارما (علت و معلول ):هرعملی نیرویی را تولید می کند که بهمان شکل به ما باز میگردد .هرچه بکاریم درو می کنیم.و هنگامی که اعمالی را انتخاب می کنیم که برای دیگران شادمانی و موفقیت می آورد، ثمره  " کارما " ی ما شادمانی  و موفقیت خواهد بود.****کارما گواه جاودان آزادی انسان است. اندیشه ها و گفتارو کردارمان تارهای پیله یی است که پیرامون خود می تنیم. (سوامی و یوکاناندا) .

قانون کمترین تلاش:هوشمندی طبیعت با کمترین تلاش کار می کند ... با سبک دلی ، هماهنگی و عشقوهرگاه نیروهای هماهنگی و شادی و عشق را در اختیار گیریم ، با سهولت بی تکاپو، موفقیت وخوش اقبالی می آفرینیم. دانای فرزانهبی آنکه گام سپارد ، می داند/بی آنکه بنگرد، می بیند/بی عمل سامان می دهد.(لا ئوتسه).

 قانون قصد و آرزو:در هر قصد و آرزویی مکانیسم توفیق و تجلی نهفته است ...قصد و آرزو در حیطه توانایی مطلق دارای قدرت نظام دهنده نا محدود است. و هنگامی که در خاک حاصلخیز توانایی مطلق قصدی را در افکنیم ، این قدرت نظام دهنده نامحدود را برای خود بکار وا می داریم. ****در آغاز آرزو بود که نخستین بذر ذهن بود. حکیمان به مراقبه نشستن در دل خود، به یمن حکمت خویشتن به پیوند هست و نیست پی بردند.(ریگ ودا –سرود آفرینش).

  قانون دلبستگی:در عدم دلبستگی ، حکمت عدم یقین نهفته است... در حکمت عدم یقین ، رهایی از گذشته و شناخته شده نهفته است که زندان شرطی شدن در گذشته است.و در اشتیاقمان به گام نهادن در ناشناخته – حیطه تمامی امکانات خود را به ذهن خلاقی می سپریم که هر آهنگ کائنات را خمنوا می سازد. ****همچون دو پرنده طلایی که بر یک درخت ماوا گزیده اند ، من و جان ، یران انیس ، در یک تن خانه کرده اند. من "میوه های ترش و شیرین درخت حیات را می خورد ، حال آنکه " جان "عاری از دلبستگی نظاره می کند.( موکوندا اوپانیشاد ).

  قانون دارما ( غایت حیلت) :هر کس در زندگی غایتی دارد... موهبتی بی همتا یا استعدادی   ویژه تا آنرا به دیگران هدیه کند. و هنگامی که این استعداد بی همتا را با خدمت به دیگران بیامیزیم و جد و طرب جانمان را تجربه میکنیم  که هدف نهایی همه هدفهاست. ****هر گاه کاری می کنید نی لبکی هستید که از طریق دل او زمزمه ساعتها به موسیقی بدل میشود. و کار آمیخته به عشق چیست؟ بافتن پارچه ایست تنیده از تارهای دلتان ، به گونه ای که گویی محبوبتان آن جامه را به تن خواهد کرد.( پیامبر: خلیل جبران ).



 

من یا EGO؟



نصف شبی از خواب پریدم و با هجوم افکار ناخوش‌آیند
یا بهتره به‌گم با رژه‌ی دردسر ها در محله‌ی ذهن
خواب از سرم پریده بود و نمی‌تونستم ساعات بین دو زمانی را تاب بیارم
همه افکاری که در بیداری کنترل می‌شه
در بین خواب و بیداری هجوم می‌آره
و کسی را ملاقات می‌کنم
که نیستم
یه موجود ترسیده‌ی ............ حیوونی
باور کن صبح خودم هم حیرون می‌شم که این نصف شبیه کیه؟
استاد منفی بافی، ترس، ....... هرچه بیچارگی هست


گفتگوی تمدن‌ها


کافیه یک فکر
یک گمانه‌ی کوچک

وارد ذهن‌م بشه و بی‌پاسخ بمونه
از همون‌جا رشد می‌کنه و به اندکی زمانی شده، بائوباب
از جایی که ذهن‌م راهی جز بریز و به‌پاش بلد نیست
می‌ره و می‌گرده بدترین گزینه رو انتخاب می‌کنه و پرونده‌ی مورد نظر رو باز می‌کنه
به قاعده‌ی شاهنامه ازش سوژه در می‌آره و منو با خودش می‌بره
محله‌ی بد ابلیس
از جایی که چارسال پارسالا مچ‌ش رو گرفته بودم
پیش دستی می‌کنم و موضوع رو با فورمول قورباغه را قورت بده
حل می‌کنم
می‌رم یک‌راست سر بقچه و داستان رو باز می‌کنم
بد یا خوب جواب‌ش هر چی باشه
صددرصد بهتر از واحمه‌های ذهنی‌م خواهد شد
بین دوزمانی دیشب دچار همین دردسر شدم
صبح اولین کاری که کردم
البته بعد از چای تازه دم احمد عطری، صبح‌گاهی
شماره‌ی طرف مربوطه رو گرفتم و گفتم ببین شنیدم ....؟
و او که از من شرمنده تر به عذر خواهی که نه بابا یه هفته است خواب ندارم که تو درباره‌ام چی فکر می‌کنی؟
یعنی تازه فهمیدم امواج او چند روزه پیچونده‌ام به هم
و در نتیجه تمام ترس‌هایی که در سرش رژه می‌رفت
شده بود
ترس‌های من
به همین سادگی با امواج دیگارن می‌رم و کلی انرژی از دست می دم
خب بعد از تماس مزبور
یهو ذهنم سفید شد و تازه طعم چایی رو فهمیدم
به همین سادگی
فقط باید حرف زد
گفتگویی آزاد
البته اگه دلت آرامش می‌خواد

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

مش‌ممد، بدو که گوسفندات رو سیل برد



خوبم خوبم
یه‌خروار هم خوبم
از صبح بیرون بودم و تازه رسیدم به خاکریز پشت میز
ولی دروغ چرا ؟ هر چی فکر کردم چی بگم
فکرم نیومد
برای خالی نبودن صفحه که شده گفتم یه چی بگم لااقل دلم خنک شده باشه
از این یارانه‌ها که قرار نیست سهمی به‌ما بدن
ولی از اون ورش فشارها برای ما هم خواهد بود، اونم چند برابر
ولی از جایی که خبر شدم، فقط قراره همین چند ماهی بدن و بعد همه‌ي همه‌ی همه‌اش
واریز بشه به تامین اجتماعی بیمه‌های کذا و کذای اجتماعی 
دلم یه‌ریزه نرم شد به یاد اون‌هایی که این چند وقت چه‌قده بابت‌ش حرف شنیدن
می‌ری سوپر می‌بینی داره به پیر مرده می‌گه، حاجی برو اون یارانه‌ات رو بگیر بیا جنس بخر
و بچه ها تو خونه راه می‌رن و از والدین طلب، یارانه می‌کنند
و .................. اون‌موقع مصیبت گروهی می‌شه و کمتر دردم می‌آد
گفته بودم. یادت که هست؟
مش‌ممد، بدو که گوسفندات رو سیل برد
وقتی می‌فهمه گله ی کدخدا و ده‌پایینی‌ها رو هم برده
گفت
خب حالا که مال همه رو برده ، خب برده دیگه
عیب نداره
ته‌ش فکر نمی‌کنیم موضوع از چه قراره؟

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

دارن کوپن، می دن



یادش بخیر اون قدیما، زمان جنگ
جنگ با همه وضعیت قرمز سفیدهاش قصه‌های فوق‌العاده‌ی خودش را هم داشت
از پناهندگی به کوه و بیابان تا
پذیرفتن قطع‌نامه
اما جنگ برای من یک جهان تازه بود چرا که مصادف شد با 
پیوستن به خاندان آدم‌شوهرا
آشنایی با فرهنگ تازه و ندیده‌
یکی از خاطرات شیرینی که هست
داستان صف‌ها و تعاونی هابود
مادر آقای شوهر بنده، علاقه ی وافری به انواع صف داشت
صبح خروس خون می‌رفت صف شیر سبد می‌ذاشت
عصر از ترس این‌که مبادا خراب بشن می‌جوشوند و ماست می‌ساخت
هر کیاز راه می‌رسید یه ظرف زوری باید برمی‌داشت
که امون ازدوغ لیلی
ماست‌ش کم بود؛ آب‌ش خیلی

یا مثلا گوشی رو برمی‌داشت با اصرار خواهر مکرمه‌اش رو به ناهار فردا وعده می‌گرفت.
اگر مهمان داشت ، اون‌ها رو هم دعوت می‌کرد
بعد از ناهای زور می‌کرد
که فلان‌جا چی‌چی می‌دن
ای خدا! 
خب می‌دن که می‌دن. به ما چه؟
همگی ریسه می‌شدیم در صف‌های مختلف و اجناس به درد نخور آشغالی که تعاونی می‌داد
و کلی قصه می‌ساخت
شیرین‌تر این‌که من ندید‌بدید از خونه‌ی مادر گرام شوهر 
خدمت خانم والده که
تو چه جور زنی هستی؟
چرا تو هیچ صفی نیستی؟





دیدیم که گذشت


دیدی؟
یه وقتایی هم‌چی همه چی به‌هم می‌ریزه و
انواع دردسر  با هم از سقف می‌ریزه پایین که باور می‌کنی
خدایان یه جا دارن سرت بازی می‌کنند
یه چی شبیه بازی شطرنج خدایان یونان باستان برسر زندگی انسان
قدیم‌ها این وقت‌ها که می‌شد خودم رو می‌باختم
هول می‌کردم و می‌لرزیدم که....
شنیدی؟
قطرات باران روی برگ پهنی جمع شد و یک‌باره
برسر مورچه خانم بی‌چاره ریخت که داشت زیر اون درخت
واسه‌ی خودش چرت می‌زد
وحشتزده از خواب پریده بود و دست و پا می‌زد که
ای داد
ای هوار
بیایید بریید که سیل اومد
ها
همین هم حکایت من بود.
زودی فکر می‌کردم، دنیا بدریخت شد و رفت پی، کارش
 و خودم را طی ساعت‌ها و بل‌که هفته‌ها می‌باختم

خوبی سن، به‌قاعده‌ی خواهرکوچیکه‌ی نوح همین بس که ذره ذره 
فولاد آبدیده شدیم
و فهمیدیم، این نیز بگذرد و دیدیم که گذشت


این نیز بگذرد



خدا عمر بده به هر که امروز ما رو ساخت و نجات داد
باور کن همیشه به همین سادگیه
کافیه اون وسط که هستم، بدونم که الان اون وسطم و باید هوشیارانه عمل کنم
اون وسط همه‌چیز یه جوری تاریک و کدر می‌شه و تحت هر شرایط نباید کم بیاری
اما بزرگترین رازش دونسته همینه که اون وسطی
از همین رو خدا عمر طولانی و سعادتمند به رفیق خوب
بانو جان بده
جمعه تلفنی گپ می‌زدیم، مثل بچه‌ی آدم خودم  گفتم
بانو جان، این سال‌ها که نبودی ایران، کشفیات مهمی از خودم داشتم
حالا که هستی، نوکر پدرتم، گاهی سر از محله‌ی بد ابلیس در می‌آرم و می‌رم 
اون زیر می‌را و یکی باید باشه که بیارتم بیرون
وگرنه با حال بد می‌رم
و از شنبه صبح اول وقت بانو زنگ زده، پر از نشاط و پر از انرژی خوش‌گله مزه
و مارو هی‌کشیده بالا
منظور از این همه کمین و شکار همینه که بتونی خودت را بشناسی
به ضعف‌ها پی ببریم و مثل علائم بیماری، به محض مشاهده
بیفتی به فکر، اقدامات اولیه
شکر که بالاخره امروز از این محله‌ی بد دراومدیم و ختم به خیر شدیم
ماسک خنده هم کار خودش را کرد و نیش‌م تا بناگوش و اطرافش بازه
خدایا نیش جمیع نفوس عالم را باز بفرما
بخصوص هم محله‌ای‌های ما که بر ما هم تاثیر دارند
شکر که کم نیاوردم وخودم رو همین نزدیکی  به یه تیزی چسبوندم
شکر که یادم بود مواظب باشم که اون پایین‌م و چیزی را جدی نگیرم
که این نیز بگذرد



۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

نقاب خنده



یه روز دیگه
هنوز نقاب امروز را نذاشتم
یعنی دروغ چرا...؟ هنوز بعد از یک‌ساعت گیج می‌زنم و خوابم
در نتیجه نمی دونم امروز باید چه نقاب داشته باشم
نقاب‌های شما چطورند؟
مال من که شکر خدا خوبند
مدتی‌ست ماسک‌های  زر زرو و اخم‌و رو در یک عملیات فنگ شویی ریختم دور که 
در هیچ شرایطی مجبور نشم از اون‌ها استفاده کنم
البته کلی هم ماسک‌های جعلی ساخته بودم که اسم‌ش شده بود
حماقت ساختگی
اوه ه ه ه یه وقتی انقده  ماسک‌ داشتم که دلت رو بزنه
حالا یکی دو سه تا بیشتر نمونده
هر صبح که به آینه نگاه می‌گنم، از خودم می‌پرسم ، امروز باید کدوم ماسک رو بزن؟
یه مرور درونی و بعد ماسک اون روز رو برمی دارم
 یه چیزی امروز فهمیدم 
این‌که
ماسک خنده رو گم کردم
می‌شه یکی دو گرم انرژی سفید ارسال کنید
بلکه ماسک تازه‌ای بسازم 
که فقط هر هر و کرکر خنده باشه
و نیشش تا بناگوش باز
برای امروز دلم این ماسک رومی‌خواد
می‌شه، لطفا؟



لبو داغه لبو


زمستونای بچگی، حسابی و باحال سرد بود
برف می‌اومد که یه هفته تو خیابونا پهن بود
خیابان پهلوی و بود و کمر کش مسیر پارک ساعی
شاخه‌های چنارها در هم کشیده و سر به سر بود و برف، روی شاخه‌ها لحاف بزرگش رو پهن می‌کرد
یه یه‌ماهی خیابونا مدام برفی بود
و از توی اتاق گاهی شنیده می‌شد، زنجیر چرخی در حال عبور است
مثل حالا که شونصد میلیون اتومبیل تو خیابونا نبود که بخواد هم نتونه زمستون بشه
لبو هم لبو بود
چراغ‌زنبوری‌های براق و عطر لبو داغه لبو
که نصف انگیزه‌ی بیرون رفتن، بچگی  بود
دم هر مدرسه هم یکی بود
اما خب ما بچه پاستوریزه‌ها از این چیزها نمی‌خوردیم
با مراسم و تشریفات در رکاب بی‌بی‌جهان می‌رفتیم
به ساخت و ساز ، خاطرات

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

حواسش پرت


شکر خدا
گوش شیطون کر
چشم شیطون کور
حواسش پرت
خوبم
گفتم یه وقت نگرانم نشده باشید
که خوبم و انرژی کار از کله‌ی صحر بالا و
و مام به کار قلمزنی، مسرور
دل‌هاتان شاد
از غم آزاد
شوق‌تان به‌سان، سبزه‌زاری 
در دستان باد

گزینش ایوبی


چه‌قده خوبه که یکی باشه به وقت لزوم ترمز آدم روبگیره
خب وقت‌هایی که از محله‌ی بد ابلیس سر در می‌آرم. هر لحظه هوای خودم رو دارم
که وا ندم
سه نکنم
کاری نکنم نشه جبران کرد
حرفی نزنم دلی بلرزه
و خلاصه انواع جرایم انسانی
اما یه چیزهایی رو هنوز به سختی رد می‌کنم و گاهی وقتی به خودم می‌آم
که در سراشیبی سه به سرعت می‌رم
امشب در همین عوالمی که از پشت تلفن
خودم رو برای بانو لوس کرده بودم
یه جمله‌ای گفت که هم‌چی رسوخ کرد و در ذهنم نشست
البته در اون ذهن سفیده‌ام
ابزار خلاقیت و خداوندگاری و همونایی که یادمون رفته و اینا
گفت: 
وقتی نمی‌تونی چیزی رو تغییر بدی، چشم ببند و بگو، چه‌کار کنم؟
واقعا برای چیزی که نمی‌شه کاری کرد
چی می‌شه کرد؟
 از اون قوطی بگیر و بنشون‌های شبیه بچگی
حداقل از فشار مغزی‌‌م کاسته شد که فکر می‌کرد هم اکنون باید معجزه کنم
 تصمیم گرفتم از خودم فقط به‌قدر شهرزاد توقع داشته باشم
نه به سایز ایوب



قالب انسانی


 اواخر دهه‌ی شصت با این مفهوم آشنا شدم
قالب انسانی
سرخپوست مکزیکی به شاگردش می‌گفت: در نهایت باید قالب انسانی‌ت را رها کنی
و من که چه ساده فکر می‌کردم این از اون دست معجزاتی‌ست که مثل اشراق ناگهانی حادث می‌شه
مثلا یهو چی می‌شه که یه چیزی می‌شه
یه چی تو مایه‌های شق‌القمر و منم که عاشق وقایع عجیب بودم
بن کل مخلص‌ش شدم و افتادم دنبال از بین رفتن قالب انسانیم
فکر کنم یه جایی نزدیک همین‌جاها بود
یه چی شبیه به حیات نباتی
نه منی داری نه افه و نه خواست
حالا این‌که زور بزنم یه پره گوشت رو تنم بشینه در قالب خانوم‌های بازاری
یا یه ریسه النگو طلا آویزان و جیلینگ جیلینگ کنه
یا هر ادا و اصولی که قدیم ها داشتم
دیگه اون آدم قدیمی نمی‌شم
یه زن خوش‌رو  که همیشه در خونه‌اش به روی عالم و آدم باز بود و 
فکر می‌کرد باید در همه چیز از سایرین جلو بزنه
حالا این منم
یه چیزی شبیه داستانی قدیمی که  به صفحات آخر رسیده و
هنوز نمی دونی چه‌طوری قراره تمام بشه
شاید از چیره‌دستی خالق اثر باشه؟
به هر حال داریم هم‌چی یه نموره با قالب انسانی آشنایی پیدا می‌کنیم
که بفهمیم اونی که دیگه نیستیم همون قالبه است یا هنوزم نه؟

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

قصد ساحری

http://discography.backstrom.se/booker/pics2/the%20power%20of%20love.jpg
 خوب که فکر می‌کنم، یادم می‌آد
چارسال پارسالا مدام در حرکت و جنبش بودم
مدام در برو بیا 
حرکت و داشتم یه چیزی می‌خواستم
اسمش رو گذاشته بودم، قصد ساحری و کلی هم حالش رو می‌بردم
هرچه زمان گذشت و آب و رنگ یه چیزایی رو دیدیم که ته همه‌اش پوچ بود
باور ,انگیزه و یا حتا نیازش درم رنگ باخت
فکر کن 
منو و فرار از عشق و عاشقی؟!
خدا به دور
اگه یکی ازم درباره‌ي عشق می‌پرسید، چنان رنگین کمونی و سبک می‌رفتم بالا
تا توک ابرها که انگار از عشق زاده شده بودم
  کی در اندیشه‌ام جا داشت، بی‌عشق زیستن؟
به‌خصوص با آشنایی با پیر رمان عاشقانه‌ی ... ایران آشنا شدم که می‌گفت
اگر در زندگی سه ماه بی‌عشق باشم، می‌میریم 
با خودم می‌گفتم، اوه ه ه با این حساب این شور و حال تا دم گور باماست
نمی‌دونم چی شد که هم‌چین شد
پس چرا هیچی ندارم؟
چرا حتا حوصله‌اش را ندارم؟
طبیعیه؟ 
خیلی خانم‌های بسیار بزرگتر از خودم دیدم که هنوز عشقولانه نفس می‌کشند
پس راستش چیه؟
باور عشق‌م آب رفت؟
آره همینه
آب رفت و نابود شد


با انسان کامل



دیروز مطلبی از جناب عزیزالدین نسفی  خوندم و نظر به پسندیده بودن باقی حرف‌هاش
کمی پیچوندتم به هم
ولی بسیار قابل توجه 
یه روز جناب رودسری یقه‌ام را گرفت درباره‌ی گلی
که، خداوند از روحش فقط در حضرت آدم دمیده
بی‌انصاف حتا بانو‌حوا رو هم به حساب نیاورد
بعد هم گفت.: شما هم بی‌خود به گوش خودت و خلق نخون که، او در ما از روح خودش دمیده 
مام کلی ترش کردیم و بهمون برخورد که چه حرف‌ها! پس ما به چی زنده‌ایم؟
روح مجرد است و در همه‌ی ما یکسان جاری است
هر که به وجه الهی توجه کنه، همان بخش فعال‌تر می‌شه و برعکس
اما فتوای جناب نسفی،  ای هم‌چی یه تکونی بهم داده و رفتم به فکر که ایشان چی می‌گه؟
 به نظر ایشان ما حتا شبیه به انسان کامل نیستیم
کما اینکه خشمگین، اندوه‌گین و خلاصه سر از محله‌ی بد ابلیس درآورده و
دیو و ددیم
با ایی حساب لازمه بیشتر از این رکاب بزنیم برای رسیدن به
انسان کامل؟
از قرا از اول این بسته‌ی شانسی ، درش پوچ بوده



قرار نیست دیگران انسان کامل را تعریف کنند

در ذات‌مون هست
کافیه بیاریم‌ش بیرون و بذاریم اون رو باشه. 
نه ذهن و من تعریف شده‌ی مورد تائید
اجتماعی گمگشته و آشفته
هنوز باورم این است که همه یکی از کل وجود
ذره‌ای از کیهان و تجسم آفرینش خداوند، انگیزش هستی
به هر قسمت توجه کنیم همون بارور می‌شه
و همیشه لبه‌ی تیز بین این دو هستیم چون
داوری و قیاس می‌کنیم. خودخواهی داریم،  خشم و...............

شاید، باید از این‌ها دور باشم؟

هر چه که آزارم می‌ده، دردم می‌آد و مچاله‌ام می‌کنه و مجبور به مبارزه می‌شم





۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

امیدواری

همه‌ی زندگی به امید بنده
یعنی لازمه با امید چشم باز کنی و از تخت بکنی
با امید چشم ببندی و به خواب بری
وقتی این یه قلم در زندگی نباشه، تو مدام کم داری
نه تو من و همه مدام یه چیزی که نه یه چیزایی کم داریم
تمام سعی برای حفظ خداوند در زندگی‌ها هم فقط امید به تغییره
تغییر و اتمام تلخی‌ها، باز شدن بستگی‌ها،  امید به دریافت معجزه 
و امید به عدل در زندگی است
و وای از اون روزی که در زندگی امیدی نداشته باشیم
چی خواهیم کشید
مجموعه‌ای از افسردگی‌های روحی و در نتیجه بازتاب‌های جسمی
و انواع بیماری و .... 
باید یه‌خروار آرزو و امید مهیا کنم برای توان، تداوم زندگی
امید به یاری، به قراری 
از امروز می‌روم به سمت ساخت و ساز بهینه‌ی امید
امید به خیلی چیزها که سال‌هاست از لیست زندگی حذف کردم تا آزاد باشم
اما این آزادی روغن چراغ زندگی و نشاط را گرفت
حالا چه کنیم؟
چیز دوست داشتنی در اطرافم نیست که بخوام براش وارد رویا بشم و امیدوار بشم؟





یه خروار آرزو


دلم
که نه
خودم
یه دل پر   آرزو 
آرزو از جنس جور
می‌خواد 
یه خروار بادکنک رنگی
چندتا مداد رنگی
یا رسیدن به سن بلوغ
بی‌خودی عمری گذاشتیم دنبال خالی کردن 
دل از آرزو 
نمی دونستم
دل برای آرزو کردن و
دل بی‌آرزو
دل خداونده

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

می‌جنگم

می‌جنگم
با خودم در ستیزم وقتی که درد دارم
نمی‌شینم درد منو با خودش ببره که خیلی خسته تر از اینم
مبارزه می‌کنم
با چرایی و چگونگی دردهام
مثل نوشتن برای شما
این هم ستیزی درونی است بین من و ذهن
ذهنی که مدام دلهره به وجودم می‌پاشه و ریشه‌های امید را 
ذره ذره از باورهام دور می‌کنه
و با مبارزه می‌کنم تا به خاطر آورم من اینم نه آنی که در پنجه‌ی اندوه اسیر شده
اندوه و یاسی که ما را از بهشت به دوزخ هول می ده
و مثل امروز
مثل دیروز و مثل از اول هفته
درد را قورت می‌دم و به زور هم که شده می‌خندم
نمی‌خوام نقطه ضعف به دست ابلیس بدم
وقتی می‌فهمه چه نقطه‌ای از من آسیب‌ترین هاست
به همان نقطه هجوم می‌بره
و من تنها وظیفه‌ای که دارم مبارزه با ذهن دشمن است
می‌جنگم چون هستم و روح تنها حقیقت موجود‌ی است که
ذهن از یادمان برده
 به‌خاطر روحم می‌جنگم که اجازه ندم خشم و نفرتی که
زندگی‌م را به جهنمی بدل می‌سازه که درش خودم را ازیاد برده باشم
سلام زندگی که می‌دونم هم‌چنان زیبایی
سلام چهارشنبه که همیشه روز خوب خدایی
سلام هم محله
که تو هم هم درد مایی

از آجیل‌ش نمی‌شه گذشت



وقتی سنت‌ها رو مرور می‌کنم ، کلی دلم می‌گیره
البته از آب رفتن هاشون
در عصر بی‌بی‌جهان، هنوز عادات زندگی‌های پدرسالاری، قبیله‌ای ...رو حفظ کرده بودیم
و شب چله یه یلدای واقعی بود به بلندای همه‌ی شب‌های تاریخ
یه‌خصوص که فکر می‌کردم، در این شب می‌شه به قدر 
همه‌اون شب‌هایی که به زور رفتیم به تخت 
و صبح با جون کندن ، از تخت کنیدم،  خوابید
یعنی از کل شب‌چله به تنها بخشی که علاقه‌ی فوق‌العاده و خاصی داشتم
بخش خواب بلند بود که به نظرم در اون صبح به‌خصوص دیگه سیر از خواب بیدار شدم
البته خب از آجیل‌ش هم نمی‌شد و نمی‌شه گذشت
یعنی بخش من همینا بود و هست
ولی بی‌بی‌ یه کار خوب دیگه ای هم می‌کرد و اون این‌که
در یک کوزه‌ی کوچیک مهره می‌ریخت
 شب قبل هر یک از افراد خونواده که عروس و نوه‌ها را هم شامل می‌شد، 
نوبتی یه سر می‌اومدن و هرکی مهره‌ی خودش را همراه با نیت‌ش در کوزه می انداخت
پای بساط شب‌چره‌ی شب‌چله، آخرشب هر مهره‌ای که از کوزه در می‌اومد فال حافظ پاسخ اون مهره بود
 به تعداد مهره‌ها حافظ باز و بسته می‌شد
آخر سر هم دایی‌جام محمد با مجمع‌ کوچک رنگ می‌گرفت و نخودی‌ها بالای کرسی می‌رقصیدیم
آخی یادش بخیر چه روزگار خوبی بود
چند خانوار دور یک حیاط زندگی می‌کردند
صبح‌ها صدای بانوان گرام زندگی می‌پاشید در حیاط و
ظهر مرد خونه برای ناهار پاکت میوه به دست می‌رسید و در خونه
با باسن مبارک آقا بسته می‌شد



۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

دوستت دارم‌ها



دروغ چرا از صبح گیر، دوستت دارم‌ها بودم
به فکر این‌که ، از چه وقت دوستت دارم از زبونم افتاد؟
از چه موقع زورم اومد کسی رو دوست داشته باشم
باور کنم و به خودم اجازه بدم
دوستش داشته باشم؟
از کدوم تجربه‌ی تلخی باور، عشق از دلم افتاد؟
منی که سر کلاس، یواشکی اون‌همه دل کشیدم
 اون‌همه سال پشت، پنجره 
آه کشیدم
دوست داشتن رو 
دوست داشتم 
به شوق
دوست داشته شدن
منی که خیلی عشقی بود
یعنی چه وقت چی شد که این‌طور شد؟
شاید تو قبرستون کهنه 
یا کنج، حموم جهودا برام طلسم چال کردن؟
شاید هم کار مهمی انجام نشده
جز این که باور، دوست داشتن‌ها رو 
کسانی درم کشتند
که دوست‌شان داشتم

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

تسهیم



مادر بزرگ پدری،  بچه‌ها به واسطه‌ی فروشگاه ارتش، و بن ها و سفرهای مکه و کربلا و ...
یک انبار پارچه‌ی نبریده داشت
از جوانی جمع کرده بود، برای روز مبادا
سالی یک‌بار هم در ها را باز می‌کرد و مثلا به پارچه‌ها هوا می‌داد
اما از پارچه‌ها به کسی نمی‌داد
یه سری رو می‌گفت، برای نوه‌هاست
یک سری ، برای جهیزیه دخترها و ..... دست آخر  به نوبه‌ی عروسی ، هیچ یک هم نداد
رفت و دوباره از بازار پارچه‌ی نو خرید و باز می‌گفت
انبار مال بچه هاست
زد و قرار شد از خانه‌ی قدیمی به خانه‌ی تازه ای نقل مکان کنند 
وقتی چمدان‌ها و بقچه‌ها باز شد
فقط یک ظاهر بیرونی از پارچه ها مونده بود
همه‌اش پوسیده و پر پر شده بود
یکی دو روزی اشک ریخت و در آخر پارچه‌ها به ذباله دانی نکرده‌ها
ندیده‌ها، نداده‌ها ، نبخشیده‌ها، مانده در راه‌ها پیوست
مثل دوستت دارم ها


دوستت دارم، دوستت دارم

 

یه روزگاری بود که جناب لسان‌الغیب گیر کرده بود در گفتن، دوستت دارم
نمی‌دونست باید گفت یا نه؟
اگه بگی، ممکنه او هم دوستت داشته باشه
ممکنه دوستت نداشته باشه
اگه داشته باشه، ممکنه بهت بخنده ممکنه از شرم آب بشه و
در زمین فرو بره
اگه نداشته باشه هم ممکنه یکی محکم بخوابونه تو گوشت و بره راست کارش
و چنان غیب بشه که تو گویی در زمین فرو رفت
اگه نگی چی؟
ممکنه یک عشق را از دست بدی
یا یک سیلی آبدار

در زمان شیخ شیراز مرسوم نبود به دیگران هم بگی، دوستت دارم
مثلا مادر، خواهر، برادر، و الی آخر
در زمان ما و مثبت اندیشی و تفکر رهایی و بخشش و .... اینا
به کی می‌تونی بگی دوستت دارم و یابوش چهار نعل نتازه
سرت کلاه نذاره، رو پشتت سوار نشه و ...الی آخر
در نتیجه در میانه سالی 
ما می‌مونیم
یک صندوق نمور و متعفن که در رطوبت زمان پوسیده




از ناگی‌یونگ تا ان یونگ


 خدا به دور
وقتی این دختران حوا،  اون یکی خودشون رو نشون می دن
آدم از وحشت سرگیجه می‌گیره
خدا نصیب نکنه 
زن کره‌ای 
کی به اون ظاهر زرد و مردنی‌شون باور می‌کنه، چنین شری در بیان
نمونه‌اش این ناگی یونگ
یعنی اصولا دختران حوا همین‌طوریم
یا ساکتیم و تو سری می‌خوریم
یا
..... بهتره چیزی نگم ممکنه سوء تفاهم پیش بیاد 
چکیده‌اش می‌شه
وای به روزی که بفهمیم
دکور دنیا می‌آد پایین
حالا از هر طرف که راه داد
خلاصه که ما یا درنده‌ای‌م یا یه موش ناز نازی
چون وقتی اعتماد می‌کنیم
با چشم بسته می ریم، بازی


کودک، نقاش من


 چی بگم؟
خوبم، سلام، شما چه‌طورید و اینا


وقتایی‌که موسیو جبرئیل
اسب‌ش روهمین نزدیکیا  پارک می‌کنه
مام حسابی کارمون می‌آد

غروب که می‌شه، چشما داره در می‌آد
ولی خب، اصل حالم خوبه
محله‌ی زندگی آروم و منم خانوم خوبی بودم
کلی خونه داری کردم
کلی باغبونی و تازه
کلی هم نوشتم
از ته‌ش که نگاه کنی باید از خودم راضی باشم
اما نیستم چون می‌فهمم چند وقتیه چشمم دنبال نقاشی‌ها می‌ره
دلم رنگ می‌خواد، قلم و نشستن پشت سه پایه
ولی از جایی که اگه شروع کنم، از این یکی غافل می‌شم و به‌کل یادم می‌ره
چی‌ها ا اا نوشتم، چی‌ها ا ا ا ننوشتم
نمی‌شه
خب چی فکر کردی؟
اگه حافظه‌ی ماهی برای پشت سر دو ثانیه‌است
مال من، ایکی ثایه است
البته به نظرم جفتش یکیه
ولی خب، یادم می‌ره دیگه

 فعلا رنگ، تعطیل
از همین‌جا نارضایتی‌ها از خودم هم شروع می‌شه

شبا وقت خواب می‌رم تو مایه‌های نق زدن و اینا ...
در نتیحه در حد یه آسپرین
 پای تی‌وی اتود می‌زنم که افسار گسیخته نشه
این کودکی که منم

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

گروه خونی o+


وقتی صبح متن،  مارکز را دیدم
از خودم سوال کردم.
مام همین‌طوری خودمون رو ذره ذره شناختیم
یا شاید ذره ذره تغییر کردیم
یا این‌که مثل سیب باید حسابی رسید تا معنای زندگی را فهمید
شاخه سیب را ول نمی‌کنه
سیب هم اختیاری نداره زودتر شاخه رو ول کنه
ولی یه ثانیه‌ای هست که این ارتباط قطع می‌شه
یا دست باغبان سیب را می‌چینه یا سیب، از شاخه رها می‌شه
مام یه نموره اون بالا در حال صعود آرادیم
تازه ول شدیم
نه به زمین رسیدیم نه اون بالایی‌م
پس خیلی هم حیرت‌آور نیست اگر تصاویر جدیدی ببینیم
که در برنامه نبود
می‌شه تعریف جدید من از من و باورم از زندگی
پس تاوقتی نفس می‌کشیم، شاهد کشفیات از خودیم
خیلی باور نکنیم همه چیز را از خودمون می‌دونیم
آره یه وقتی فکر می‌کردم، عشق همه معنای زندکیه
حالا فکر می‌کنم
عشق فقط یک وابستگیه
که خیلی هم به گروه خونی o+ سازگار نیست 
فقط خدا می دونه چه‌قدر از زندگی رو لنگش بودم!!




۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

گابریل گارسیا مارکز، حاصل عمر



    در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .
    در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
    در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می‌ كند .
    در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
    در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می‌ سازد .
    در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌ دهیم ، دوست داشته باشیم .
    در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌ افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌ دهند .
    در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است .
    در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
    در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌ توان ایثار كرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
    در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد ، بخورد .
    در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌ های خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌ های بد است .
    در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌ كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می‌ دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود .
    در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
    در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

تاریخچه لباس زنان ایرانی


ببین
ما همیشه یه چی رو سرمون بوده
با لباس‌های بلند و پوشیده
بعد ناسزاش رو به اسلام می‌دن
آخه خدا رو خوش می‌آد؟