۱۳۹۴ دی ۴, جمعه

ته قیف




والده‌ام امروز در یک فقره تماس تلفنی می‌فرمودند:
- خدا انسان رو جفت آفریده. نمی‌شه تنها بمونی.
بعد به سبک اون لحظه‌ی معروف فیلم ورتیگوی مرحوم هیچکاک
تصویر مادر از پسه پلکم چنان دور می‌شد که تو گویی تصویری در دستان باد است
یا حضرت پیغمبر
پس این همه خطابه و وداستان و شکل زندگی و .... ماجراهای من هنوز به والدم اطمینان نداده که
در باغ خودم می‌چرم و اصلن توی نه این باغ که در هیچ باغی نیستم
چه بسا گم شدم
هر لحظه پسه یک گفتگوی ذهنی، ریسه‌های انرژی رو کنار می‌زنم تا ببینم
این کدوم منه من بود که فرمایش کرد؟
اصلن من کجام؟
گور بابا دنیا
دنیا تا وقتی  برای من معنی می ده که درش جای تعریف شده، نظام‌مند و ... تشکیلت داشته باشم
من نه قدر دیروزم می‌دونم نه قدر فردام
چه به حساب کتاب با یکی دیگه
 نوک تپه‌ی خودم از صبح بز می‌چرونم و با سگه ول می‌گردیم و پشت پایه‌کار
رنگ بازی و باغبونی و ...
چه و به حکایت حریف و رفیق
بعد فکر می کنم، یعنی؟
یعنی والده‌ام چه تصویری از من داره؟
اصلن داره؟
چه می‌دونم؟
یعنی ممکنه منو بعد از هفتصد سال نشناخته باشه؟
دیگه چی بگم به غریبه‌ها که هنوز از ته قیف نگاه آدم می‌کنند





۱۳۹۴ دی ۲, چهارشنبه

مصائب بشری





پاری وقت ها برخی کسان بهم توصیه می دن که مثل آدم زندگی کنم
و من نمی دونم کی مثل آدم می‌شم که جمیع بشریت ازم راضی باشند
زیرا
همیشه تو شبیه یه کسانی هستی، نه بیشتر
کی می‌تونه طوری زندگی کنه که همه ازش راضی باشند و نمره‌ی قبولی بدن؟
و این‌که چرا چون به شگل آموخته‌هام زندگی می‌کنم از رده‌ی بشریت جدا شدم؟
گو این‌که قصدی جز خروج از حیطه‌ی بشری ندارم و ترجیح می‌دم آدم باشم تا بشر تق لوق
یعنی از آغاز بنا بوده آدم باشیم، البته بی ذهن
بعد که جد اکبرم گندش را درآورد و سیب رو انداخت بالا
هم از بهشت رانده شدیم هم از دایره‌ی آدمیت
و اگر یکی نخواد مثل همه زندگی کنه و گوشش رو گرفته باشند و سعی کنه به روزگار آدمیت برگرده
چه‌طور گناه‌کار یا خطا کار و یا ..... ؟
سه روزه باطری ماشین مرده
باطری هنوز یک ساله نشده اما بس‌که چرت می‌زنه دم در، هی خالی می‌شه
سه روزه قراره اخوی گرام لطف کنه باطری به باطری روشن‌ش کنه بل‌که شارژش کنم
دیروز زنگ زدم برق کار که بیاد باطری رو ببره برای شارژ
دیروز در به دیوار خورده و سوسکه از درخت افتاد و ..... نشد بیاد و بنا شد صبح تا چشم باز کردم زنگ بزنم بیاد
صبح هم هنوز خواب و تماس گرفتم، می‌گه:
الان می‌آم می‌برم و 24 ساعت می ذارم زیر شارژ
می‌گم:
- خب پدر بیامرز تا شنبه دل و روده نمی‌مونه برای ماشین
باز الان دزدگیرش روشن و کار می‌کنه
یه باطری بیار بذار جای این و این رو ببر بذار زیر شارژ
اصلن یک هفته بذار ولی این رو بی باطری نذار دم در
گفته نزدیک ظهر زنگ بزن تا ببینم چه باید بکنم
از جایی که هم‌چنان خواب بودم کلی شاکی شدم
رفتم دست و صورت بشورم دیدم وای شیر دستشویی چه می‌کنه
چیک چیک 
وای خدا روز پنج‌شنبه محمود رو چه‌طور بکشم این‌جا تا این رو درست کنه؟
راستش تقریبن در این سال‌ها آموختم چه‌طور خود کفا باشم از برق‌کاری تا ..... رنگ دیوار و اینا هم خودم انجام می دم
اما مقوله‌ی لوله کشی هیچ‌گاه در دستور آموزشی‌م نبوده و ترجیح می دم با دم شیر بازی نکنم
در نتیجه من می‌مونم ماتم محمود کیانی که همیشه ماشا... سرش شلوغه ولی کارهای مردونه‌ی من رو انجام می‌ده
منظور همین کارهای لوله و حرارتی و ... اینا
چکه‌ی آب هم کافی بود به داستان باطری پیوست بخوره
یعنی برحسب سابقه این‌طور باید باشه که از کوره در برم و شاکی و ...... داستان
سی این که همیشه لوس بودم و دوست دارم همه چیز درست باشه
ال‌داستان که چهارشنبه لایسنس خریدم برای آنتی‌ویروس این لپ‌تاپ که مدام وسط دنیای مجازی‌ست
و اعتبار لایسنس یک‌ساله
دیشب والده\‌ام زنگ زده که ببین شبکه‌ی خبر داره درباره‌ی جرایم اینترنتی می‌گه و انواع دزدی
ال‌قصه که برگشتم به اتاق و تا ویندوز بیاد بالا نماز صبح رو خواندم
اما وسط‌ش یه  چیزی یادم افتاد
این‌که، حق ندارم بابت این‌چیزها شاکی بشم و لوس بازی در بیارم
همه‌اش به وقت خودش درست می‌شه
در ضمن متوجه یه چیز دیگر هم شدم
این‌که
بر اساس زبان بدن، وقتی چشم هی راه چپ می‌گیره، یعنی داری به گذشته فکر می کنی
هنگامی که هی به راست می‌ره یعنی در آینده سیر می‌کنه و تنها هنگامی در اکنون قرار داره که
مستقیم و به جلو نظر می‌کنه
طی نماز مراقب چشمم بودم که نره به چپ و راست در نتیجه حضور در لحظه‌ی اکنون تداوم می یافت
بعد هم برگشتم به داستان لایسنس و ماجرا
آنتی ویروس لایسنس رو قبول نمی‌کرد
پشتیبانی پی‌سی‌دانلود هم پاسخ‌گو نبود
همین‌طوری سر از یکی از صفحات حاوی پیغام جدید درآوردم که مربوط به سال 89 بود
پر از ننه من غریبم
پر از آه و ناله و من می‌رم و وای دنیا چرا همه دست به یکی کردن تا منه نازنین رو آواره کنند؟
به باطری ساز زنگ نزدم
کمی آرام نشستم و به خودم گفتم:
مهم نیست هیچی مهم نیست. دیگه انرژی خرج لوس بازی نداریم
بعد دستور العمل پی‌سی دانلود را هم رها کردم و مستقیم لایسنس رو دادم و اونم مرام بازی و قبول‌ش کرد
خدا خیر بده به پریا که اگر آنتی ویروس از این جا تهییه شده بود خدا می‌دونه چه بازی‌هایی در نمی‌آورد
اما از جایی که واقعن همه چیز این سیستم اصل و به روز بود به سادگی در این یک سال هم ویندوز 7 به 10 تبدیل شد و هم 
نرم افزار ها مثل آدم کار می‌کنند و لایسنس هم بدون ژانگولر بازی‌های پی‌سی دانلود پذیرفته و تا سال 17 به‌روز شد
داشتم همین طور با گندم ور می‌رفتم و پست‌های پر از آه و زاری قدیمی
صدای اف‌اف درآمد
مارتین باطری ساز دم در بود
رفتم پایین محمود از اون دست خیابان عبور می‌کرد
تا باطری رو با باطری من عوض می‌کرد که این رو ببره تا یک شنبه بمونه برای شارژ
با محمود صحبت کردم و بنا شد فردا بیاد و شیر را عوض کنه
یعنی تمام مصائب اول صبح در کمتر از یک ساعت یک به یک حل شد و نه نیازی به ننه من غریبم داشت و نه ماجرا
حالا
اگر بنا بود مثل قدیم خودم رو ببازم و جیغ و ویغ و منم منم
الان هیچ یک از راه‌ها باز نشده بود زیرا
پذیرفته بودم مشکلات بسیاری هست
اما
از جایی که همه رو رد کردم و به روح‌م سپردم
در این لحظه همه‌اش حل شده
و در اجدادی من شد باد هوا
مهم فقط توجه و انرژی‌ست که ما به مسائل می دیم
حالا این که این ها چه ربطی به خدا و پیغمبر داره؟
چه ربطی به انزوای من و ..... داستان هام با جهان هم بماند برای خودم
اما ترجیح می دم مثل آدم زندگی کنم تا بشر دوپایی که مداوم در حال خیس کردن خودشه از پشت
مصائب و مسائل ساده ی زندگی
بخصوص زندگی زنانه در ایران که بی مرد از قرار تعطیل خواهد شد
و این آزادی و بی‌نیازی رو دوست دارم
دیگه هم لزومی نیست از اخوی دل‌خور بشم
به دنیا فحش بدم و ...... 
و زندگی این است
من از همه‌اش راضی و در آرامش‌م 
چرا باید به گذشته رجوع کنم؟
به بشر بودن و فغان و واویلا
در نتیجه سپاس‌گزار شخص فحاش شدم که وادارم کرد مروری در گذشته بکنم
تا بتونم امروز رو با تکنیک رد کنم
هیچ چیز این زندگی بی دلیل نیست
اگر آگاهانه نگاهش کنیم

۱۳۹۴ آذر ۳۰, دوشنبه

زندگی بازی






ده دوازده ساله بودم که شنیدم
شب یلدا از همه‌ی شب‌های سال بلندتره
حال این که چنی بلندتر رو نفهمیدم
فقط فهم کردم بلندتره
و همین تا امروز و تا هنوز موجب شده تا عاشق شب یلدا باشم
فقط سی خواب طولانی‌ش
یعنی به‌یاد ندارم هیچ فردای یلدایی با حس سنگینی از خواب زیاد از خواب برنخاسته باشم
نمونه‌اش امروز نمی‌شد از تخت بکنم و به‌قدری سنگین از خواب بودم که
توگویی از خواب هزار ساله بیدار شدم
و تو فقط تصور کن
در طی عمر چه‌ها که بر ما ننشسته تا 
حقیقت وجودی‌مان را استطار کنه
یعنی تو فکر کن همونی باشی که وقت تولد جیغ بنفش را کشید
یا همون بچه‌ای باشی که با خیال راحت توی خونه ول می‌زدی
همون بچه که اگر اسباب‌بازی از دستش گرفته می‌شد می‌زد زیر گریه
و بلافاصله با دریافت اسباب بازی جدید وسیله‌ی قبلی فراموشش می‌شد و
به بازی ادامه می‌داد
ولی الان یه چیزی از یکی بگیرند
تا سال ها هرگاه به‌یاد بیاره غصه دار نشه
دل‌ش آتش نگیره و . ادامه‌ی ماجرا
زیرا
در بچگی ما فقط بازی رو دوست می‌داشتیم
و در اکنون عاشق اسباب بازی‌ها شدیم
چنان عشقی که به محض ستاندن
جان به جان آفرین تقدیم می‌کنیم
نمونه‌اش قطعنامه‌ی 598
می دونی چنی آدم از حرص مال دنیا مرد؟
مالی که اسباب بازی بود جان برخی شده

زندگی را بازی کنیم

۱۳۹۴ آذر ۲۹, یکشنبه

یلدای 94




همین‌که تی‌وی روشن شد، تبریک شب یلدا و .... داستان
خب اگر انقدر برام مهم بود، باید می‌دونستم
و از جایی که برای آدم تنها تفاوتی نداره، کی یلداست و کی چهارشنبه سوری
اهمیت موضوع به بیش از این نمی‌کشید
اما
برق سه فاز از ذهنم جست و حالش بهم ریخت و هول کرد که:
اخ. دیشب یلدا بود؟
نه نبود
  تو رو سننه؟
اما بهش کاملن هم مربوط می‌شه
اصولن کل پروتکل‌های اجتماعی رو از حفظ و مال خودش می‌دونه
از همه‌اش تغذیه می‌کنه و باهاش کار داره
نه سی این‌که خوشحال باشه 
سی این که سوژه می‌آد دستش برای رفتن بالای منبر که:
ای داد بیداد
دیدی یک عمر پای بچه نشستی که ایی‌طور تنها بمونی؟
اصلن می‌فهمی ایام چه‌طور در گذرند و تو تنهایی؟
امشب همه خانواده‌اند و دور هم جمع
کی به فکر توست که خرت به چنده؟
دیدی یک عمر فقط باختی و رفتی؟

اما اصلن به خاطرتش نیست که ای داد شب یلداست و چنی آدم امشب رو در سرما هستند
چنی آدم سال‌هاست آواره‌اند
چنی آدم ماه‌هاست در مرزهای اروپایی منتظر یه پناه امن
چجنی آدم نمی‌دونند صبح رو می‌بینند؟
چنی آدم اصلن شب‌ها شام ندارند که بخورند
و چه کسان بسیاری که ، حتا فرزندی ندارند که بکشن پای میز محاکمه
چنی آدم اصلن معلول و خانه نشینند
چنی آدم در سرای سالمندان مقیم اند 
و هزاران چنی دیگه که در محاسبات ذهن نمی‌گنجه
فقط دنبال دستمال یزدی‌ست برای گریه و ماتم

شب یلدا به هم‌محلی‌های دور و نزدیک مبارک
هر روز عید است و دلیلی برای سرور
زندگی کردن در زمین به تنهایی موهبتی‌ست تمام و عیار
زمینی با چهار فصل
صبح و شب
خیرات و نعمات
عشق و زیبایی
بلند و کوتاه هم نداره
این زندگی سهم همانی‌ست که از آن خوشه برمی‌داره
با آرزوی شبی سراسر لذت و شادی و خانواده
که این یک قلم آخر به کل دنیا می‌ارزه

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

خود آ




یعنی همین‌که چشم باز می‌کنم، یاد خدا می‌افتم
گاهی موجب می‌شه دلم بخواد کله‌ام رو محکم بکوبم به دیوار
انگار یه گوشه ی اتاق نشسته و تا چشم‌م باز می‌شه ، زل می‌زنه توی چشمم
و تو کاملن محق هستی اگر شاکی بشه و به فریاد برآیی که
چرا؟
بعد به خودم می‌گم:
مهم نیست همه‌اش از سر تنهایی و نبود سوژه است
و بلافاصله توجهم به سمت انبیا گرام چرخی زد
اه
راست می‌‌گه
اون‌هام جمیعن مثل من تنها بودند و بی کس و کار
حضرت پدر آدم، تا وقتی نون و ماست خودش رو می‌خورد و زیر بلیط لیلیت نمی‌رفت
هنوز برای خودش در بهشت آسایش خوش می‌گشت، زیرا نیازی به هم‌شکلی با غیر نداشت
تا پای مادر جان حوا به میان آمد
کاری شد که با اردنگی از بهشت بیرون شدند که هیچ
از خدا تا نسل ها حتا توسط گلی شماتت شده که چرا؟
موسی هم که به نیل سپردند
عیسی  که از بی‌پدری و بی‌حرمتی به کوه و بیابان زد
رسول مکرم اسلام هم که طفلی،  نه پدر دید نه مادر

آدمی که دورش شلوغ پلوغ، بیا برو  .... و اینا باشه
لابد خدا سیری چند؟
و تو بلافاصله شک می‌کنی، نه‌که توهمات تنهایی است؟
بعد یادم می‌افته، من‌که همیشه تنها نبودم و تازه چندی‌ست پریا رفته
دور عشقولانه هم خط کشیدم و رفیق بازی هم تعطیل کردم و ..... ماجرا
پس لابد وسط شلوغی هم در وجودم خود نمایی می‌کرده؟
بعد می‌رسم به مفهوم خود آ
یعنی تا وقتی دنبال چیزی بیرون از خودتی، خود آ تعطیل
و هنگامی که به خلوت رجوع می‌کنی می‌رسی به معادله‌ی خود آ
به این‌که چرا برخی آدم‌ها نمی‌تونن به جمع پیوند بخورند؟
چرا دوست دارند تنخا باشند؟
من چرا ؟
سی این‌که با خودم بیش‌تر در آرامش‌م تا در جمع
بعد فکر می‌کنم
نه‌که موضوع ریشه‌ی بهداشت روانی داشته باشه؟
یادم می‌افته از بچگی‌هم مدام دنبال حرا می‌گشتم و غار من گلخانه‌ی دنج خانه‌ی پدری بود
شاید بهتره تصور کنم
برخی مادرزاد مردم گریزند
ولی این همه با خدا چه ربطی داره؟
او هم شبیه ما مردم گریز است
نه کسی تا حالا دیده‌اش و نه شنیده
بعد خدا هم به زیر سوال می‌ره؟
چرا؟
چون ذهن جمعی هیاهو، بگیر و ببند، مسابقه و ......... این‌ها را برای بشر تعریف کرده
وقتی هیچ حس رقابت درم نیست
حس برتری جویی و خود نمایی و ...... این‌ها
مگر عیبی داره؟
کی گفته؟
هر کسی نخواد در مسیر جمعی شنا کنه انگی بهش بچسبونیم؟
با این حساب
و از جایی که از بچگی در هیچ چارچوبه و جدولی جا نمی‌شدم
نمی‌شه به هیچ‌کدام انگ توهم و روان پریشی زد
فکر کن
عزیز دوردانه‌ی حاجی، زندگی هولو برو تو گلو تا هنوز  و ..... اینا
چرا باید مشکل داشته باشه، هنگامی که همه چیز در اختیار و موجود 
خیلی ساده از جماعت دوری می‌کنم
و این هیچ معنایی نداره 
نه در مقدسات و نه در قوانین فروید
با کسی درگیر نیستم
با دنیا قهر نه
عاشق زندگی و موهبات‌ش شیفته‌ی طبیعت و همه دوستم دارند
و نه من از کسی بغضی به سینه دارم
نیاز وجودی من به بیش از این راه نمی‌ده
شاید سی این که هیچ‌گاه نیازمند هیچ کسی بیرون از خودم نبودم
در آخر باید بگم
پدرجان روحت شاد که تو این آزادی را به من هبه کردی
آزادی بی‌نیازی از جمع و ..... حکایت و ماجرا


۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه

بند تمبان شل




یک هفته می‌شه که ذهن‌م درگیر کلامی‌ست از کتاب عظیم
در سوره هود می‌فرمایند که :
 « ما عرش را بر آب قرار دادیم »
دیگه از المیزان تا تفاسیر اون‌ور و این‌ور آبی رو زیر و رو کردم ببینم داستان چیه؟
ذهن من می‌گه، نه که نطفه‌ی آدم در حاشیه‌ی اقیانوس هند شکل گرفته
نه‌که همون بغل‌ها جایی عرشی‌ست دور از دید؟
عاقبت به رمز کار پی بردم
که البته فقط در سرزمین‌های شرقی کاربرد داره
ال‌داستان که
اهل سلوک می‌گن: 
- زهدان مرکز انرژی‌ست
- به‌من چه. اون‌ها می‌گن
و از جایی که در ولایت ما قرار نیست هیچ‌یک از اولاد ذکور جناب پدر آدم به خود زحمتی
بیش از زور بازو وارد سازند و هر چه بگیر و ببند است
مال بی‌نوایان دختران بانو حوا است
موضوع اما دار می‌شه

مثلن ما حجاب می ذاریم ، مبادا جنابان دل‌شون بخواد
ما خانواده رو داری می کنیم
ما رنج را در نگاه اولاد شناسایی می‌کنیم
ما از عالم و آدم پنهان می‌شویم، مبادا به جایی و چیزی لکه‌ای وارد بیاد
و از جایی که هر چه حرف زور و ستم است بر گرده‌ی دختران حواست و
ما حتا مسئول غرایز بی حد و حساب اولاد ذکور ایشان هم  هستیم
از اهل بیت تا غریبه ی صد پشت اون‌ور تر و ...................... هزاران مورد دیگه
چاره‌ای نمی‌مونه جز این که باور کنم
راست راستی بهشت زیر پای مادران است
عرش و حکومت و داستان‌ش را هم می‌چسبانم به زهدان 
بعد نتیجه می‌گیرم
تنها دختران بانو حوا  حق خدایی و ورود به بهشت  را دارند
زیرا که ما در زمین هم به‌جای خود و هم به‌جای پسران پدر آدم زحمت می‌کشیم
تزکیه می‌کنیم، چله می‌نشینیم، روی من‌مون کار می‌کنیک تا یابو برش نداره، با هر چه بود و نبود می‌سازیم، یادمون می‌دن آدم نیستیم و حق اظهار نظر نداریم  و .....
مراحل سلوک


یعنی  مسئول بند تمبان شل پسران آدم هم دختران بانو حواست؟
یعنی این ها بنا نیست بمیرند
یعنی بنا نیست روی خودشون اراده‌ی نیم بندشون ، روی نفس‌شون ، مراکز تصمیم گیری و ....... این‌ها هیچ‌گاه کار کنند 
و ما باید مراقب‌شان باشیم؟
جل‌الخالق

سی چی اختیار ما به دستان این هاست؟

۱۳۹۴ آذر ۲۶, پنجشنبه

خریت مادرانه





چرا من لج کردم؟
سی خریت و بچگی
چند روزه مطلبی ذهنم رو به رنده بسته
برو و هی بیا
یعنی شاید از هنگامی که همه چیز موکول شد به خونه‌ی آقای شوهر
سینما؟
هر موقع رفتی خونه‌ی شوهر
سفر؟
هر گاه شوهر کردی
عشق؟
استخفراله
و .... الی آخر
مام که دیدیم همه‌ی زندگی لنگ مونده از باب یک فقره آقای شوهر
از هول حلیم با مخ رفتیم توی دیگ
نه اندیشه‌ای و نه تجربه‌ای
خودم یک بچه‌ی ندیده نشنیده
کجاست از من تا مادری؟
راستش دروغ چرا ؟ کلی خطا کردم
کلی بگو مگو و هراس از کم آوردن برابر بچه‌ها و ..... خلاصه هر آن‌چه که با من کرده بودند
با دخترها کردم
بی اون‌که بدونم واقعن نسخه‌ی صحیح مادری چیه؟
تازه تازه از صدقه سری سه ریالی‌های ترکی با چشم دیدم
بچه قد خودت هم که شد ، هم‌چنان  بغل می‌خواد
لوس کردن، نوازش و از همه مهم‌تر
کوتاه آمدن‌های مادری
مدیریت و هزار داستان که در فهم خودم نبود و 
تازه تازه دارم ومشق می‌کنم
مشق این که ، بهم بر نخوره، شاکی نشم، جواب ندم، درسته هم قد خودم شده
ولی هنوز بچه‌ی منه
بچه سرباز اجباری نیست
بچه یه خری‌ست مانند کودکی‌های خودم
و تا کی می‌شد به این روند ادامه داد؟
بی فهم عشق مادری
هربار می‌رفتند خودم می‌رفتم و مثل بچه گربه به دندان برمی‌گرداندم
اما این که چه‌طور کار به رفتن نکشه عشق می‌خواست نه هراس از مادری بی پدری
همین‌که وحشت زده بودم بی پدرشون چه‌طور در این جامعه‌ی کثیف حفظ‌شون کنم!
و همین‌که بلد نشده بودم که روش‌های والده‌ام به تمام خطا بود و من باید
آن‌کار دیگر بیاموزم . .... همه موجب می‌شه بفهمم عجب خریتی بود به جای مادری
آقای شوهر کیلو چند؟
وقتی بچه هنوز دست چپ و راستش رو نمی‌شناسه؟
چرا باید وعده‌ی بهشتی بدم که کم از جهنم نبود؟
بچه سینما می‌خوای؟
گو این که هرگز حوالت به بهشت شوهری نکرده بودم  
از یک ور دیگه با مخ رفته بودم در چاه جهل
فقط می‌ترسیدم دیو دو سر بیاد و بچه‌ها رو از راه به در کنه
بی لطافت و نرمی مادری
با هراس با خشم با بگو مگو
ای کاش از بچگی چهارتا سریال دیده بودیم
که زناشویی یعنی جنگ و تنهایی و مادری


برای من که این‌طور شد
از سایرین آگاه نیستم

ظهر جمعه با مامان




و خداوند در شش روز آفرینش را کامل نمود و روز هفتم را تعطیل اعلام کرد
حالا این که این روز هفتم شنبه ، یک‌شنبه بود یا جمعه هم بماند
موضوع خط و ربط اولیه است که خالق نمود
شش روز کار و روز هفتم تعطیل و استراحت

حال این که روز آخر هفته مخصوص دیدار است و هم‌زیسنی هم بخشی از فرهنگ بشری شد
و لذت این روز تعطیل با تصور میهمانی آخر هفته
خودش کافی‌ست تا شوری به خونه و زندگی بیاره
حال این میهمان صد پشت غریبه باشه یا نزدیک‌تر از خودت که می‌شه
اولاد

از دیروز برو بیا، بشور بذار
بخر، بپز 
نه فکر کنی سی دخت خونه باشه که
سی برنامه‌ریزی‌های بی‌بی‌جهان و لذت مادری
همین‌که از دیروز کلی برنامه داشتم برای جمعه‌ی مادری موجب بروز حال خوب درم می‌شه
این‌که با یاد ایام رفته‌ی هزار سال پیش در عصر بی‌بی‌جهان تو کمر همت محکم می‌بندی
بریز و بساب هم خودش نعمتی‌ست
می‌دونی تنها نیستی
می دونی هستند کسانی که به‌خاطرشون دوست داشته باشی زحمت بکشی تا حد
خستگی
و این همه منتی برسر میهمان

نیست که لذت میزبانی‌ست
به سبک ایرانی

کاش هنوز حیاطی بود و سر و صدای بازی بچه‌ها
کاش دود منقل اسپند بی‌بی محل را برمی داشت
کاش چلوارهای سپید تا نخورده رو پهن می‌کردیم از این سر تا اون سر اتاق
کاش بی‌بی گاهی سر از پنجره بیرون می‌کرد که:
ندو الان می‌زنی به کوزه ترشی‌م می‌شکنی
یا
مواظب باش نخوری زمین یا صدای والده‌ام که می‌گفتک
بیاین غذا بخورین
و هزار ای‌کاش دیگه که رفت و قدرش ندانستیم
و من با همین شادی‌های کوچک شاد می‌شم
شادی‌های خاطرات کودکی


شادی‌ها و خاطراتی که من برای بچه‌هام ساختم و می‌سازم
ظهر جمعه با مامان

۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

عصر بی بغلی




طرف قاچاقی سوار واگن قطار شد
هنگامی که قطار به حرکت آمد، فندکی زد و چشمم افتاد به برچسب روی دیوار
سردخانه
از بخت بد و کوتاه سوار واگن سردخانه شد
همین کافی بود تا آلت قتاله به دست ذهن بیفته
در مقصد وقتی در واگن باز شد
جسد منجمد مسافر قاچاق را از سردخانه‌ی خاموش بیرون کشیدند
سردخانه فقط در برچسب سرد بود
در واقع سیستم خاموش و برودتی در کار نبود
اما با تصور سردخانه به‌سوی مرگ شتافت
مرگی منجمد
سی همین هم اگر امسال یکی منجمد من رو از این خونه بیرون بکشه
هیچ تعجبی نخواهد داشت
یعنی از وقتی یادم هست ، یکی از دلایل دوست نداشتن سال‌های اخیر چلک
همین بس که برف و زمستان بچگی نداشت
به خیر و خوشی برف می‌آد دیگه، هم‌چین کمر درخت‌ها را می‌شکنه
و تو فکر کن که با این سرما پا بذارم چلک
پس سی چی اون همه دلت برف و سرمای حیاط می‌خواست
دلت کرسی و آش رشته‌ی داغ هنگام تماشای برف‌ها می‌خواست؟
و از همه بدتر
از وقتی شنیدم هوای امسال سرد تر از سال‌های دیگه است
خود به خودی به سمت انجماد حرکت آغاز کردم
یعنی سرد هم‌چین که ده‌تا بغل امن و گرم هم نتونه از سردی درم بیاره
وای به عصر بی بغلی
امسال دیگه حتمنی مردم


هوا بس ناجوانمردانه سرد است





وای از سرمایی که وقتی می‌ره زیر جلد آدم، جنان به رگ و پوستت نفوذ می‌کنه که
با هیچی گرم نمی‌شی مگه این‌که بچسبی به بخاری
شاید اول یا دوم دبستان بودم، یکی از همین روزهایی که سرما می‌آد توی تن و ول کن نیست
انقدر سردم بود که می‌لرزیدم و معلم اجازه داد بنشینم کنار بخاری ارج کلاس
همون که مامن و یار شاگردای کلاس بود
به وقت لزوم یه چی می‌انداختند درون‌ش و چنان دودی می‌کرد که یک زنگ کلاس تعطیل می‌شد
بچه‌ها در حیاط و معطل رفع دود و حکایت
گاهی هم پوست پرتقال یا نارنگی منجی بود که بذاری روی بخاری و اجازه ندی 
بوهای نافرم و بدفرم تمام حواست رو بگیره
بعد از زنگ تفریح هم که سر چسبیدن بهش دعوا بود
البته اگر هوا برفی یا بارانی می‌بود
و سهم من از این ارج بی‌قواره ، سوختن پشت دست‌م بود در روزی که معلم اجازه داد کنارش خیمه بزنم
نمی‌دونم چه‌طور و چرا؟
تازه همین الان با نوشتن اولین خط به‌یادم آمد
ولی در خاطرم هست تا سال‌ها راه راه بدن ارج پشت دست چپم نقش بسته بود
یعنی سوختگی از نوع خفن
ال‌قصه که دیشب هم همین‌طوری گذشته تا خود صبح 
از اون مدل‌ها که هم خوابی هم نه
هم سردت شده و هم نمی‌تونی از سنگر لجاف خارج بشی
خلاصه با این که دیشب دیر هم خوابیده بودم
سرما نذاشت صبح هم بخوابم
عاقبت از تخت کندم و خودم رو به یک لیوان چای احمد عطری رساندنم و بعد هم نزد شما
ولی کاش واقعن همان وقت‌ها بود
همان دوره‌ی خوش کودکی و من هنوز قد بز نمی‌دونستم
 بخاری خانه هزاران معجزه داشت
از صدای کتری روی بخاری که تا صبح هیپنوتیزم‌ت می‌کرد و چیزی مانع خوابت نمی‌شد
لباس‌هایی که به‌جای خشک شدن روی بخاری می‌سوخت و زرد راه راه می‌شد
تا نانی که گاه به دست بی‌بی روی بخاری می‌نشست
و حتا کاسه‌ی شیر صبح‌گاهی که روی بخاری سر می‌رفت و چرت تو رو پاره می‌کرد
با بوی شیر سوخته
لی ما هرگز فکر نمی‌کردیم، چرا انقدر هوا سرد شده؟
گرمایش زمین چی می‌شه؟
تابستون قراره چی بشه؟
با هر آن‌چه که بود شاد زندگی می‌کردیم تا رسیدن فردا و یکی از وعده‌های سر برج پدر


عروسک بازی



اصولن بچگی خوب چیزی بود
لازم نبود برنامه ریزی کنیم و فکر کنیم به هزاران چرا
پدر جای مادر هم فکر می‌کرد
مادر به‌جای ما
و ما فقط در لحظه بودیم به عشق رسیدن عصر یا شب که جمع بشیم دور تی‌وی
و شادترین ساعات عمر را بسازیم
نه کسی می‌دونست امکانات چیه؟
نه از جاهای دیگر جهان خبرمان می‌شه
نه همراه نا همراه داشتیم نه مهپاره و نه تی‌وی شبانه روزی
مجبور به تامل می‌شدیم
به معاشرت و برو و بیا
ما فقط بچه بودیم و بی‌ذهن
بی اندیشه‌ی فردا
من‌که تا زمانی که هم قد در خت خونه شده بودم هم‌چنان فکری نداشتم به‌جز 
خرید یک عروسک تازه 
خودم نمی‌دونستم این عروسک‌ها بلای جان‌مان خواهد شد در آینده
بس‌که بغل زدیم و کهنه‌ی خیالی عوض کردیم و غذای خیالی بر دهانش گذاشتم
که به خودم آمدم دیدم شدم هم‌سن حوا و هنوز 
 هم چنان سرگرم و دل‌خوش به عروسک بازی
عروسکی این ور آب
عروسکی آن‌سوی دانوب
زندگی‌م چیزی بود بیش‌تر از عروسک بازی و نقش مادری؟
و البته هم‌چنان بازی در حیاط مدرسه و زنگ تفریح
منم و حوض رنگ
چیزی که از بچگی آرزو داشتم به‌جای کتاب و کیف مدرسه
سهم‌م از زندگی باشه





من و من




گاه شب‌ها از خودم می‌پرسم:
بد نبود اگه یکی بود با هم یه گپی می‌زدیم
نه؟
چای می‌نوشیدیم و فیلم می‌دیدیم
گاهی درباره‌ی کارم نظر می‌داد
گاه هم من نظری برای او داشتم
گاه با هم لقمه‌ای نان و گاه هم سفری می‌رفتیم
و چرا این ها در زندگی من اضافه از آب درآمد؟
کجاش به خدا کار داشت؟
چرا برخی آدم‌ها تمایل به رهبانیت دارند، مثل من
راهب باشی و شبانه روز با خودت در خلوت




مروری کوتاه بر یک هفته‌ی اخیر کافی‌ست تا جواب هر قسم چرایی از راه بیاد
کوچیکه یه اجرا داره یک هفته انرژی و توجه و فکرم خرج می‌شه بابت اجرا
بزرگه سر ساختمان یا چمی‌دونم ماجرای درسی داره
چند روز ذهن درگیر برو بیا
بانو والده‌ام عطسه می‌فرماید  ساعاتی در دغدغه‌ی حال والده 
و الی داستان 
بعد تو تصور کن
یکی هم بیاد بنشینه ور دلت
دیگه  شهرزادی در خاطرم می‌مونه؟
فکری ، حرکتی، مروری، حکایتی .......
نه کاملن منم فراموش می‌شه و به تمام کل ماجرا می‌شم
سی همین آخرش به خودم می‌گم:
خانم شما بیش‌تر از کوپنت انرژی خرج کردی
بشین سرجات بل‌که سردربیاری این یارو عاقبت کی بود؟
سی چی آمده بود؟
قراره کجا بره؟
کشکی در این دنیاست؟
و ماجرا

تهش وحشت از این دارم برم و بگن:
اونایی که تنها نیستند بیان بالا


۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

بی‌چاره زمین



واقعن که
یعنی موضوع اصلن دولت و نظام نیست
کل ملت ایران فقط و فقط به منافع خودش فکر می‌کنه
بعد می‌گیم چرا ما ان‌قدر عقب مونده هستیم؟
دو سالی هست که با بازیافت منطقه هم‌کاری دارم، نه سی گل روی شهردار
سی این که دلم نمی‌آد پلاستیک و .... این اقلام رو به خورد زمین بدم و به گند بکشم‌ش
نه‌که ما از خاک و مام‌مان زمین
چرا باید چیزهایی رو به دلش بریزیم که قابل جذب و حل نیست
یا اصولن این که چرا محیط زیست رو آلوده کنیم و ... همه موجب شده تا ارتباط خاصی با مامم برقرار کنم
حتا وقت خونه سازی هم نه تنها اجازه ندادم درختی قطع کنند که کلی بیش هم به جای درختانی که از باب گود برداری و بنا حذف شده بود را کاشتم
یعنی حساب کتاب من با طبیعت بر مبنای شیخ خوآن تعریف شده
روح زمین روح درختان و داستان
و از جایی که به هر چه حرمت نهیم حرمت هم می‌ستانیم
برای تمامی زمین احترام ویژه‌ای قائل هستم
ال‌داستان که امروز مامور بازیافت آمده کیسه‌ها رو ببره
لب بر چیده و غمزه می‌آد که:
همه‌اش به درد ما نمی‌خورده مثلن لباس کهنه و کیف و کفش قابل بازیافت نیست
می‌پرسم:
خب چه‌باید کرد بنشینم برای شهردار گل ورچین کنم؟ 
مگر اصلن برای من مهمه؟
 فقط به زمین فکر می‌کنم و .... داستان
تهش فرمودند که خیر فقط چیزهایی رو که فعلن می‌شه بازیافت کرد رو به ما بدین

منم دیگه کیسه های جدای بازیافتی رو می‌برم می ذارم کنار سطل محل
عده‌ای هم هستند که فقط دنبال این اقلام زباله‌ها رو زیر و رو می‌کنند
نه تعهدی به منافع جیب شهردار دارم و نه بابتش پول می‌گیرم که
برای هر یک کیسه‌ای جدا و یک به یک را سوا کنم و .... ماجرا؟
از این رو دیگه با بازیافت هم‌کاری نخواهم داشت


ولی خدا وکیلی گناه زمین چیه؟
چرا ما مثل بز باهاش مواجه می‌شیم؟
هر چی هست رو در طبیعت به امان خدا ول بدیم چرا که مملکت ما حساب و کتاب نداره
این کیسه ها که نه
اون کیسه هایی رو بذار که قبلن چیزی درش نبوده
چه‌طوره برای جناب شهردار کیسه‌ی نو بخرم و در جعبه بهتون تحویل بدم؟
واقعن که این مملکت با ما نژاد بشر تا هزار سال هم آبادی نخواهد داشت
می‌گه این لباس‌ها اگر به درد خودم بخوره، می‌برم
اگر اندازه ی من نباشه می‌ریزم در آشغال‌ها
بعد دید چپ چپ نگاش می‌کنم، می‌گه:
شاید هم ببرم منطقه فلان برای بی‌چاره‌ها


می‌مونه به منابع طبیعی
همه دارن درخت می اندازن و ساخت و ساز می‌کنند
مامورین گرام هم میان شیتیل می‌گیرن و می رن
بعد از چند سال سر و کله‌ی منابع طبیعی چنان پیدا می‌شه که تو گویی قارچی یک شبه از زمین روئیده
این که بیا برو دادگاه و .... اینا بماند
این وسطام مامورین گرام منایع طبیعی هی را به راه پیدا می‌شن تا یه جوری تلکه‌ات کنند

پس کی به فکر درخت‌هاست؟
کی به فکر فرداهاست؟
کی به فکر زمین؟

۱۳۹۴ آذر ۲۲, یکشنبه

فراموشی بزرگ



هجده سال به این فکر کردم که:
این چیه که فراموش کرده بودم؟
یعنی وقتی چنان شتابان از جسم دور می‌شدم و حتا تصویر دخترها هم مانع رفتن‌م نبود
صدایی که بهم یادآوری کرد که باز فراموش کردم و باید به جسمم برگردم
چی بود؟
کی بود؟
از کجا بود؟
از روح‌م بود یا ... چی؟
و چه معنی داره که «  باز » چیزی فراموش روح‌م شده باشه؟
یعنی اگر بناست با آلزایمر بی‌ربط،  کل تاریخچه فراموش بشه
حتا اولاد یک فرد یا  همسری که یک عمر سر کنار سرش گذاشته
چی می‌مونه برای این که یک روح بعد از مرگ در اطراف عزیزان‌ش بال بال بزنه؟
ولی از جایی که مغز من در اون لحظه به‌تمام خاموش و از جسم به قاعده دور شده بودم
می‌مونه اطلاعاتی که روح با خودش حمل می‌کنه و شاید بهتره بگم آگاهی
و این که به هیچ تناسخ و رجعتی عقیده ندارم 
کلمه‌ی  « باز » بسیار گنگ و غریبه می‌نماید
از اینش که هنوز سر در نیاوردم و حتم دارم تا وقت مرگ هم نخواهم فهم کرد
یعنی کی می‌تونه به چیزی  که تجربه نکرده ایمان بیاره؟

همیشه از خودم پرسیدم چی رو فراموش کرده بودم که موجب شد مثل کش به جسمم برگردم؟
تا
چند روزه توجهم را گذاشتم بر هوشیاری
این که مولانا می‌گه ما باید با سکوت درون به هوشیاری امکان تجربه بدیم
نذاریم ذهن مثل مگس کنار گوش وز وز کنه 
باید هوشیاری اداره‌ی امور را به دست بگیره
هوشیاری این‌جا هوشیاری اون‌جا هوشیاری همه‌جا
همان هوشیاری که هی مثل کش در می‌ره و جاش رو به ور ور ذهن می ده
تا امروز سر نماز ظهر 
جرقه‌ای چنان برخاست و به‌من اصابت کرد که برق چند فاز ازم گذشت
این دولا شدن سجده تا امروز کم برام معجزه نداشته
یعنی اخیرا کشفیاتم هنگامی بوده که داشتم به رکوع یا سجود می‌رفتم
در حین حرکت 
انگار چیزی بین من تا زمین هست که به ناگاه جزب می‌شه
البته مزاح است و شما جدی نگیر
ال‌داستان
ناگهان فهم کردم چی رو باز فراموش کرده بودم؟

هر بار که کلی پشتک و وارو می‌زنم بل‌که سکوت درون کش دار بشه 
شاید هوشیاری خودش رو فهم کنه و از قالب ذهن خودش رو جدا کنه و به لحظه‌ی اکنون توجه کنه
 تندی ور ور ذهن شروع می‌شه و توجه الهی‌م می‌ره به سمت  پیشنهاداتی که ذهن از اطلاعات هارد دیسکم ارائه می‌ده
که همه اطلاعات سوخته و وابسته به دیروز
باقی هم ور ور ترس‌هایی‌ست که برای آینده می‌سازه


همین طوری در کل زندگی هی یادم رفته که من هوشیاری در اکنون‌م
نماز می‌خوانم که هوشیاری یادش بیاد برای چی آمده و قرار بوده خدایی کنه
هوشیاری باید بفهمه که ذهن و او ، یکی نیست 
 از ذهن خودش را رها کنه و فقط به اکنون و اینک توجه داشته باشه


عاقبت یادم آمد که نباید فراموش کنم برای چه به این جهان آمده بودم
سی این که هوشیاری در من و حالا تجربه کنه
نه ذهنی که از بچگی در من شکل گرفته و وابسته‌ی محیط و جمع و اقتصاد، تعلقات و............................





۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

از هاوناز تا هیوا






به خوشی و خیر این هم تمام شد
تصویر اصلی متعلق به پریساست
و باقی کار هم تخیلی‌ست از کوه‌های همیشه سرسخت کردستان ایران
دروغ چرا در دل من نام کار هاوناز است
یعنی همزمانی اجرا با آشنایی من و داستان هاوناز از طریق تی‌وی
حس غریبی در دلم دانه کاشت از داستان جدا سری من و پریسا
بچه‌ای که از دو سالگی از من گرفتند تا هنوز این فاصله‌ها مانده است
هاوناز دختری که در حمله‌ی شیمیایی حلبچه از مادر جدا و نزد خانواده‌ای در ایران بزرگ شد و نام مریم گرفت
بعد از 27 سال و به لطف آزمایش DNA به سینه ی مادر و آغوش خانواده بازگشت
دخترک خودش رو به آب و آتش زد تا خانواده‌اش را یافت
و معلوم شد نام‌ش مریم نیست و هست، هاوناز
خیلی دلم خواست نام کار هاوناز باشه
چون در قلب من بد جور نشست و با حسم به دخترم نزدیکی عجیبی داشت
ولی تو تصور کن جرات کنم به پریسا بگم نام کار چیه؟
حتمن ناراحت می‌شه، قهر می‌کنه و ..... داستان
سی همین کلی از دیروزم به جستجو در میان اسامی کردی گذشت
عاقبت نامی جستم که نه سیخ بسوزه و نه کباب
نام‌ش شد هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا 
به معنی امید
امید همان چیزی‌ست که این مردمان کهن سرزمین من سخت بدان نیازمندند

فقط تصور کن




فکر کن
دیروز عزیزی می‌گفت:
می‌گن امسال سرمای منطقه‌ی ایران و عربستان تا منفی 40 می‌رسه
من نمی‌گم. آمریکا گفته 
من‌هم به قید دو فوریت وارد تصویر شدم که :
ای داد بر من
خونه‌هایی که اصلن برای چنین سرمایی امکانات ندارن
مردمی که به عمرشون چنین سرمایی رو حتا نشنیدن
کشوری که با یک تلنگر وارد کما می‌شه
فکر کنم کار به‌جایی برسه که تا مبل و صندلی‌ها را هم بسوزونیم تا گرم بشیم
بعد ذهن‌م چرخی در اتاق زد و متوحش به چیزهایی چسبید که عمری مایه‌ی رضایت خاطرم بودند
بوفه‌ی یک صد ساله‌ی یادگار پدر و مبل‌هاش
رادیو جنگ دوم جهانی 
صندوق‌چه‌های هندی و ....... تمام اسباب تعلق خاطر به لحظه‌ای در ذهن 
مجبور به سوختن شدند
و به آنی هر آن چه که عمری دل‌خوش‌م می داشت برای حفظ حیات سوخت
بماند گرسنگی و قحطی
یعنی کل اهن و تولوپ انسان به نام مالک هستی و ....... فلان مساوی‌ می‌شه با
 تخمه کدو
خب واقعن ممکنه چنین اتفاقی رو تجربه کنیم؟
به تجربه نمی‌رسه
به لطف پروردگار کل منطقه خالی از سکنه‌ی زنده خواهد شد و همه از سرما می‌میریم
بعد هم به یاد آمریکای جهان‌خوار افتادم که مالک کل نفت منطقه می‌شه
زیرا ذهن من ذره بینه
فقط به یک موضوع انرژی می‌ده و به باقی‌ش فکر نمی‌کنه که
خره اگه بنا باشه چنین بلایی سر اییی یه گله جا بیاد
فکر کردی سایر دنیا در هاوایی می‌نشینند منتظر مرگ ما؟
شک نکن که این سرما جهان شمول خواهد شد و مرگ دنیا
ولی کی این رو حالی ذهن‌ کنه
بلافاصله لرز کرد و از سرما کم مونده بود بره توی خود شومینه بنشینه 



۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

بی واکنش



یعنی تا این تهران دارای فاضلاب بشه 

دین ما روز به روز سنگین‌تر می‌شه بر دوش آیندگان
که پیدا نیست تا کی هر روز با صدای مته‌های غول‌پیکر و ...... اینا از خواب بیدار بشیم
تو گویی عصر مکاشفه‌ی نفت و ماهم یکی از چاه داران آمریکایی
هر روز یه‌جایی رو می‌کنند به امید طلای سیاه
و هرگاه که تو با مصائبی مواجه می‌شی که نه از روندش مطلعی و نه می‌تونی کاری براش بکنی
چی بهتر از این‌که همه رو وصل کنی به آزمون‌های الهی؟
یا من که جز این بلد نیستم
صبح که هراسون از خواب پریدم و دنبال مقصر می‌گشتم
چون مدت‌هاست بالایی‌ها خواب خوش نذاشتند برام
رسیدم به صدهای منتسب به فاضلاب
این دیگه نه همسایه است بهش تذکر بدی
نه چیزی که بشه متوقف یا زمان‌بندی براش داشت
در نتیجه هی بازوم رو گرفتم که نره یه شری به پا کنه و هی گفتم:
خره تو که نمی تونی مقابل عمران و آبادی ولایت بایستی
بهتر نیست با سکوت قورتش بدی و روی خودت کار کنی که از کوره در نری؟
خب پس چی؟
فکر کردی چه‌طور  ما جماعت شرقی این همه در جستجوی خدا هستیم؟
سی این‌که زمانی که غربی‌ها در حال پیشرفت بودند
ما هنوز خواب خدا می دیدم و از پی هر ماجرا
به رد پایی از جانب خدا نیازمند شدیم
بل‌که بتونیم این ریشه‌های ژنی چند ده هزار ساله‌ی توصل و توکل و...... اینا
رو هم‌چنان آب‌یاری کنیم
زیرا که نجنگیدن و در سکوت زیستن را به دنیا نمی‌دیم
  که از آغاز به‌گوش‌مون خواندن
خدایی‌ هست در دور دست‌ها که کاری نداره جز انجام امور ما
و آزمون و داستان




همین‌که نوشتم و آزمون و داستان
 تلفن زنگ خورد
کسی نبود جز فرشته بانوی طبقه بالا که از اول پاییز خواب خوش نذاشته برام
یعنی تا بوق سگ صدای آمد و رفت است و آسانسور و صبح خروس خوان هم
به همین اوضاع و من‌که فقط لپم را می‌جوم که چیزی به روشون نیارم
از این‌که چه‌طور پسرش روی سقف چنان سنگین قدم می‌کوبه که هر گاه .... فلان و اینا
ال‌قصه که وقتی به چیزی می‌اندیشی یک‌راست دعوت‌ش می کنه
و من که صبح در ابتدا تصور کردم باز از صداهای بالا از خواب پریدم و کل شاکی بودم
تا به بیداری کامل رسیدم و فهم کردم داستان امروز زیر سر شهرداری‌ست
از یه‌جایی فهمیدم هر چی بیشتر حساسیت نشون می‌دم به این که
جه‌طوری صبح‌ها بیدار بشم
همون‌قدر داستان صبح‌گاهی دارم
هر چه بی‌خیال باهاش کنار بیایی موضوع خودش می‌ره کنار و من کاری ندارم جز پذیرش هر گونه صدا
و هر گونه بیداری و خواب شب
چه معنی داره وسط پایتخت باشی و هیچ صدایی نیاد؟
می‌شه هم پنجره‌ها رو دو جداره کرد
ولی موضوع فقط صدایی نیست که از شیشه رد می‌شه 
کلی‌ از ضربه های طبقه‌ی بالاست و باید بفهمم
اصلن مهم نیست که چه وقت و چه‌طور بیدار می‌شم
همه یه جوری بیدار می‌شن
و این ذهن من هم باید یاد بگیره هر جا که لازم داشت
سرش رو بذاره و بخوابه بی توقع این که همه لال مونی بگیرن
سی این که جناب ذهن در خواب خوش آرمیده
گرنه که نه گمانم روح خواب و بیدار داشته باشه و
اول یک روح‌م بعد جسم و ذهن


از پرشین تا ویگذر




یعنی باید خود شخص خدا باشی تا بتونی واقعن قید همه چیز را بزنی
و من چه‌طور می‌تونم از کانتر ورودی بگذرم
وقتی نمی‌دونم کی قراره هرگاه وسط محله‌ی بد ابلیس از خواب پرید
بیاد و ناسزاش رو به‌من بگه
در واقع این کانترها نه از باب این‌که کی‌ می‌آد و کی‌میره ؛ کاربرد داره
اینی هم که دوست و دشمنت را بشناسی بزرگترین مزیت به حساب می‌آإ
از این رو کانترها بازگشتند
البته که خب بعدش چی؟
می‌خوام برم خرخره یارو رو بچوم؟
یا چی؟
نمی‌دونم
ولی این‌که دیگه هر متنی رو بذارم پای یکی، از انصاف به دور خواهد بود
و من هنوز به نقطه‌ای نرسیدم که چشم ببندم و برم و زیر لب بگم:
گور بابا درک
بذار خودش رو تخلیه کنه بل‌که نیفته به جان عالم و آدم

من و اپلیکیشن‌ هام





من و این یارو یکی از همین‌روزها با هم دست به یقه می‌شیم
از نوع گلاویزی و بزن بزن و با سر بفرستش تو شیشه
یا راه نداد با شیشه کوکا بکوب به سرش
و چه تناسب عجیب و یا همزیستی غریبی‌ست ، بین من   و گوشی ناهمراه
ما از این‌ور شارژ می‌کنیم، از اون‌ور کار به خرید حجم می‌کشه
نشستی، دنگ و دنگ و دنگ سکوت رو می‌شکنه و خبر از به‌روز رسانی یکی از یا جمعی از اپلیکیشین‌هایی می ده
که اصلن نمی‌دونم چرا در گوشی دارم؟
به دردم می‌خوره هرگز؟
اصلن چی هست؟
کاربردش مفید یا مضرش چیه
فقط طی زمان همین‌طور به لیست اپ‌ها اضافه شده
را به راه هم به روز می‌شه و  هی باید حجم  بخرم
خوش به‌حال آسیاتک
در حالی‌که به قدر یک سوم‌ش مصرف ندارم
یا باید به‌کل خارج کنم
یا وای‌فای رو ببندم
یا چی؟
می‌مونه به داستان من و ذهن
همین‌ور از صبح که چشم باز می‌شه
ور ور ور ور خاطرات هزار سال پیش رو به روز می‌کنه
یا پیشنهادات بی‌شرمانه‌ی ویروسی
یا یا یا 
خلاصه که همین‌طوری تمام انرژی و توجهم داره خرج آپ‌هایی می‌شه که اصلن
چرا باید باشه؟
چه‌طور وای‌فای رو به کل ببندم؟
خب ببندم کل ارتباط قطع می‌شه
برنامه‌ها رو بردارم، خب یه وقت لازمم می‌شه؟
یه طوری باید مدیریتش کرد تا بیهوده پرسه گردی نره


۱۳۹۴ آذر ۱۷, سه‌شنبه

تا ابدیت




شکر که زندگی زیباست و منم هستم
تو هستی و می‌تونیم هنوز جهانی بهتر بسازیم
چرا که نه؟
در یک قدم دلیرانه، هر سه کانتر ورودی را برداشتم تا این ذلیل مرده هی
یورش نبره ببینه کی می‌آد و کی می‌ره؟
چه اهمیت داره ؟
اگر فقط باب خودم و ذهن‌م می‌نویسم، دیگه به‌تو چه؟
کی‌ می‌اد؟
کی نمی‌آد؟ 
کی می‌ره؟
کی چی؟
آشنا
ناشناس و ..... همه‌ی دست مایه‌های ابلیس
این یکی از ابزارهای ذهن‌م بود که تا کنون بهش توجه نداشتم
سی همین خلع صلاح‌ش کردم
یعنی وقتی موی به اون بلندی رو پارسال زدم که هنوز یک سال دیگه کار داره
تا برسه به اندازه‌ی پارسال
فقط سی این که هی حمله‌ور نشه سمت آینه
هی فیس نیاد هی وهم نزنه که:
بابا حالا کو تا وقت خدا و مرگ و اینا
تو که هنوز گوگول مگولی هستی، سی چی تنها بمونی
سی چی روزی چندتا پوز نزنی از دختران والده‌ات حوا؟
ماشا... چشمم کف پات

اگر همه‌ی عمر چهل گیس نبودم و بهش سخت عادت نداشتم
شاید الان موهام پسرونه بود

دیگه کنتور ورودی سی چیست؟
فقط به آزادی می‌اندیشم
آزادی از انتظار و قضاوت
آزادی از منه ذهنی که جامعه طراحی کرده
خوشگل ،  متمول و جوان باش تا ابد
 کدام رود تا ابدیت جاری‌ست که من باشم؟



۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

برف‌های تا زیر زانو




خدا وکیلی عجب پاییزی شد امسال
دم‌ش گرم
به سهم خودم خیلی حال می‌کنم
تازه منه سرمایی، اما آسمون ابری و بارانی
گاه برفی و دوباره بارانی
صدای بارون روی کانال کولر
احساس سرمای پشت شیشه‌ها و بیرون خیس
و حس این‌که تو سقفی امن بر سر داری
خونه‌ای گرم
دنج
یه‌گوشه‌اش داری از تماشای همه‌اش لذت می‌بری
الهی شکر
واقعن چه توقعی از این دنیایی داشته باشم که خودش سر جاشه؟



قشنگ‌ترین زسمتونی که در کل زندگی ثبت است تا هنوز
زمستان سال دوم راهنمایی‌ست
میدان‌های از پی هم در نارمک
برف، هی را به راه
و کیف رفتن مدرسه و برگشتن
کلاس‌ خیس و کثیف
بوی پوست نارنگی و پرتقال، روی بخاری ارج
خدا وکیلی اصلن یادم نیست سردم بوده باشه
همه‌اش کیف مدرسه و بازی بود
نه درس و حساب
یاد لباس‌های یخ‌زده، روی بند
 چه کیفی داشت  با آستین‌ها شمشیر بازی می‌کردیم
برف‌های تا زیر زانو
یادتان نیکو


از خریت تا سکوت





از یه‌وقتی شروع کردم به تمرین نمی‌دونم
یعنی این که اصولن آدم دو پایی  می‌گه نمی‌دونم که از بچگی 
فکر می‌کرده همه چیز رو خودش می‌دونه
چه بسا در قنداق؟

همین‌که فکر کردم میتونم تنهایی از این‌ور جوب برم 
اون دست، از چراغ قرمز رد بشم و .... و اینا
جو زدم، نه‌که می‌دونم
همین‌طور می‌دونستم و با سر رفتم تو باقلی
و
خیال داشتم از والدین‌م هم بهتر می‌دونم


یادش به‌خیر آذر یا دی 75 برف می‌بارید چی، هوای تهرون خراب بود و باید می‌رفتم جاده
زنجیر چرخ هم نداشتم
یه چیزی به‌نام زنجیر چرخ امریکایی یکی بهم انداخت
برای پراید، به‌نظرم زنجیر چرخ تانک بود
بعد هم راهی جاده شدم
اون پیچ امام‌زاده هاشم تا پلور، برف بود، ببین و نگو
و من‌که اصلن دلیلی به اندیشه نداشتم
وقتی می‌خواستم یا قرار داشتم که برم، می‌رفتم 
حتا اگر ده ساعت توی جاده‌ی برفی گیر می‌کردم
گاهی هم یکی از ماشین‌هایی که از روبرو می‌آمد  با هیجان از نوع خبیث پسران حضرت پدر، آدم
سرش رو می‌آورد بیرون و به تمجید
 یه چیزی می‌اندخت
خب این ها که افتخار و بزرگی نبود
عین خریت بود
خودم به چشم اقتدار و شهامت و ... انواع القاب دهن پر کن نگاش می‌کردم
حالا می‌گم خریت و .... چی بگم؟
جوانی؟
حالا رو چی‌بگم که تازه هم فهمیدم که نمی‌دونم؟
آخی 
چه آرامش سبک و خنک و راحتی
به قول شیخ‌اجل نیچه : نه ، مقدس 
به‌قول خودم: نمی‌دونم ، رهایی بخش
 چنی انرژی‌های حیاتی تا هنوز حروم این
 لجبازی و می‌دونم و می‌خوام و باید و ............کردم

اما
سر جمع
کل این تصویر رو دوست دارم
از خریت تا سکوت و سکون 


۱۳۹۴ آذر ۱۳, جمعه

مرتضی احمدی، صدای تهران قدیم



معروف بود به صدای تهران قدیم
از بستگان خیلی نزدیک پدری‌م
پای ثابت تمام مجالس ختم و ترحیم
در بزم شادی دیده نمی‌شد
اما
برای هم‌دردی پای ثابتی بود
گاه تا تفرش می‌رفت برای هم‌دردی
خودش رو سخت تفرشی می دانست
در حالی‌که صدای تهران قدیم بود و خودش زادگاهش را تهران قدیم می‌خواند
دوست‌ش داشتم از کودکی بی نشانه و حد
بی حس قومی و وابستگی
مهربان بود چنانی که ندانی
و چه حس غریب و آشنایی‌ست که او
تهران را زادگاه و موطن‌ش می دانست
همان حسی که من دارم
روحش شاد و آزاد


۱۳۹۴ آذر ۱۲, پنجشنبه

قصد



دیروز یکی از خسته کننده‌ترین روزهای یک‌سال اخیر بود
داستان این‌که 
روز سه شنبه کشف کردم بخاری ماشین گرم نمی‌کنه و صبح دیروز تا چشم باز کردم
با برق‌کار صحبت کردم و بنا شد برم خدمت‌ ایشون
می‌دونستم تا ساعت یک ظهر طرح ترافیک و برم می‌مونم پشت طرح و .... داستان
بناشد نزدیک ظهر برم
ولی از جایی که مارتین اصرار داشت زودتر بیا و منم بند تمبان کوتاه که
وقتی بناست کاری انجام بدم باید همان وقت انجام بشه گرنه می‌شه حکایت
قورباغه زشته و از کولم پایین نمی‌آد و بهتره اول صبح قورتش بدم
از زمانی که در فکر داشتم
زودتر زدم بیرون
خلوتی خیابان و وهم دو میلیون ذائر دشت کربلا شاید
موجب شد خیلی جدی با زمین گپ و گو نکنم و سر سری جا به امانت دادم و رفتم
نشون به اون نشون که تا ساعت شش شب هی رفتم دم پنجره و آمدم که جای پارکم خالی بشه
خیلی مشخص بود ولی نفهمیدم
اگر باور کنی باید چهار بار تف کنی یا پا به زمین بکوبی و ..... مراسم ساحری
و بعد بری و برگردی سر جای خودت
باید حتمن چهاربار تف کنی
گرنه ناخودآگاه خودت مسیر رو می‌بنده
اسمش رو می‌گم ساحری
تو جدی نگری واقعن سحرو جادو و اینا
منظور همان طراحی و قصد‌ است که از ناوال آموختم نه بیش
ال‌داستان که ساعت پنج بود که با خودم گفتم
خره جهنم که جای پارک خالی نمی‌شه
اصلن گوربابا هرچی ماشین و جای پارک و اینا 
از خونه رفتم به قصد کلینیک آران برای تهییه لوازم شانتال
واجب نبود حتمن برم
اما از ظهر یک گوشه‌ی ذهن‌م بود و این‌که
حالا که موندی بی‌جا و ماشین هم ول وسط محل، بهتره برم خرید شانتال
ولی هی ممانعت کردم و درگیر جای پارک شده بودم
ولی با کندن از خونه و رفتن به قصد کلینیک
در بازگشت جای پارک منتظرم بود
یعنی نباید ذهنت به چیزی گیر بده
نباید با روح و زمین دختر خاله بازی در بیاری
اگر بناست چهار تا ملغ بزنی تا جای پارک خالی بمونه
باید بزنی
زیرا ذهن تو به یه چیزهایی شرطی شده که به سادگی می‌تونه موجب راه اندازی کارهات بشه یا
مسدود سازی مسیر
خلاصه که در ساعت شش غروب تازه تونستم ماشین‌م رو پارک کنم
سرجای خودش
وقتی انرژی‌م رو از انتظار کندم
از یاس و از گلایه از خودم که
چرا مثل آدم تف نکرده بودم یا ملغ نزده بودم یا .... چمی‌دونم
با جدیت جام رو به امانت نسپرده بودم؟




تهش به‌یاد داستانی افتادم که بنا بود یکی از رسولان ابراهیمی بتونه مانع قتل خدا به دست پادشاهی بشه
رسول با خیال راحت و تمسخر شب را خوابید و پادشاه تا خود صبح برابر بت‌ش سجده کرد و از او 
امداد خواست
در آخر هم شاه تیری به آسمان و تیر خونی به زمین بازگشت و فریاد هورا و آفرین در برابر شاه
که موفق شد، خدای نبی رو در آسمان بکشه

خلاصه که نبی مکرم به زاری و شیون به درگه خدا سر می‌نهد که چرا؟
پاسخ می‌رسه:
زیادی ازم مطمئن بودی تا جایی که حتا نخواستی پیش از خواب راز و نیازی به درگه‌م آری
اما شاه تا صبح به خدای وهمی خودش که باورش داشت،‌  التماس می‌کرد
 چه‌طور تمناهای او را نشنوم و به خواب تو دل‌خوش؟




ای غفور واجب الوجود






همیشه یک لنگه شک بودم
بودم و نبودم
که آیا این روند رویاسازی کارلوس تنها بر اساس قصد سالکان کهن بنا شده؟
یا این توان آدمی‌ست برای پیوستن به ....؟ 
آیا می‌شه از این قصد در مسیر دیگری هم استفاده جست؟
گو این که مسیرها در نهایت به یک‌جا ختم می‌شه و هستی هدفی جز آفرینش و تجربه‌ی خالق از روح خود  ندارد
روحی که پیوسته سرگرم خلقت است و آفرینش
زیرا جز خلفت کار دیگری نتواند
همان‌گونه که یک نقاش جز نقاشی یک آهنگساز جز ساخت هارمونی و ... و الی آخر کاری، شوقی، توانی ... ندارند
و بی‌خلقت نتوانند زیست کردن
 این قصدهای انسانی که صدها هزاران سال پایه ریزی شده برای پیوست به روح هستی
هر یک جایی در هستی خانه گزیده و مقصد و نقشه ای ایجاد کرده‌اند

به هر حال این چند روز گذشته که شاید تازیانه به دست دارم و هر گاه نیمه‌شب از خواب پریدم و 
اتومات و بر اساس قصدی که در بیداری بنا کردم
ناخودآگاه با روح‌م حرف زدم و به ستایش‌ش مشغول و دوباره به خواب رفتن و .....
ذهن یا شاید سیستم انسانی‌ و ... نمی دونم دقیقن کجای وجود آدمی برنامه ریزی می‌شه بر مسیری جدید
عاقبت دیشب اتفاق افتاد

نیمه‌های شب که باد داشت نایلون‌های گل‌ها را ز جا می‌کند
از خواب جستم در حالی‌که هنوز صدای زنی در گوشم بود که همیشه در خواب با من حرف می‌زنه
و داشت چیزی را می‌گفت که در یادم نصفه ماند یا شاید فقط همین چند حرف بود؟
و من به تکرار شدم که
                                                  ای غفور واجب الوجود
داشت این را برایم شاید از روی متنی می خواند ؟ 
یا شاید داشت برایم چیزی تشریح می‌کرد؟
یا چی نمی‌دونم ، اما با تمام خواب آلودگی ان‌قدر تکرار کردم تا با بیداری صبح هم در یادم بمونه
و نشه داستان پیغام بی‌بی

از همین رو تا صبح چشم باز کردم و پس از نماز جست زدم در
محله‌ی گوگل به جستجوی این دو حرف یا صفت یا .... یا .... یا
و در اولین صفحه‌ای که گشوده شد و به کافه تلخ منتقل ساختم
به توصیفات زیبایی برخوردم که همیشه ورد زبان گلی‌ست

بابا شما که ما رو آوردی تا با ما عشق رو بفهمی ....

و سایر احتمالات گلی بر این غفور واجب الوجود و ..... داستان
همه به یک سو
حتا این‌که تا کنون به مفهوم واجب الوجود نیاندیشیده بودم و حتا جایی نخوانده ولی حتمن شنیده بودم
هم بماند
اما قصد رویا بینی در جهانی خارج از جهان ناوال کار کرد
ناوال می‌گفت: جهان رویا بینان را قصد سالکان کهن برپا داشته
و این تضاد همیشگی من که
پس چرا من در رویا بیش از هر چه  به تماشای زمان مشغول‌م؟
و
اما حالا این تجربه
برایم خیلی خوبه
زیرا تائیدی‌ست بر این‌که
تنها باور ماست که کار می کنه و جواب می‌ده
حالا بعد از چندی که بر قصد رویا کار می‌کردم اما نه در مسیر ناوال
که در مسیر فعلی‌م
به‌دور از مکاتب و استادان و ...... اینا
می‌بینم هنوز کار می کنه
مهم نیست تو به چه قصدی پیوند می‌زنی
موضوع قصدی کهن است که هزاره‌ها از باور این مردمان آب نوشیده

و چه قصدی بهتر از خود خالق؟

حالا باید هم بر موضوع بهشت در قرآن کار کنم و هم
بر غفور واجب‌الوجود
و این‌که اصلن چرا داشتم این‌ها را می‌شنیدم؟
و آیا این صدای زنانه که همیشه در رویاهایم شنیده می‌شه
صدای ناخودآگاه منه
یا چی؟
دیگه از قصد ناوال هم جستیم و هم‌چنان صدای در خواب موجود است
چه‌طور از این جهان برم در حالی‌که هنوز هیچی نمی‌دونم و چه ساده که گمان داشتم
کاری نمونده که نکرده باشم؛‌بی‌بی سی چی تاکید کرد به وقت رفتن؟
 بریم کاری در این‌جا ندارم

در حالی‌که هنوز هیچی نمی‌دونم
نیامده بودم صرفن که نفس از سرم بر دارم
آمده‌ام برای جذب آگاهی و رشدی در جهت خالق 
برای پیوست به او در هنگامه‌ی بازگشت
شاید ستاره‌ای شدن در برابر کهکشان بی‌پایان خداوندگاری
در برابر اقیانوس عظیم هستی
اما بودن و ادامه دادن
نه سوختن و باطل شدن


۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

La Llorona, Chavela Vargas


دیروز چند تا فیلم خوب دیدم
از جمله باغ سنگی و فریدا
باغ سنگی که حرف نداشت و بهتره منم درباره‌اش خیلی حرف نزنم که ....
اما فریدا
عجب فیلمی و عجب زن سر بزرگی!
ابتدا به سنت بشری شروع کردم به همزاد پنداری با شخصیت فریدا
کلی از رخ‌دادها آشنا می‌نمود و حس غریبی را در من به شور می‌کشید
تا پای رجعت و تناسخ هم کشیدم که
نه‌که این همه تعلق خاطرم به مکزیک و .... نه از سر کارلوس که آشنایی تاریخی باشه؟
تا اواسط فیلم همین‌طوری پیش می‌رفتم و تنها ترمز نگه‌دارنده‌ام
سبک نقاشی‌هاش بود که اصلن نمی‌پسندیدم
ال‌داستان که تا ته فیلم پلک نزدم
گاه هیجانی می‌شدم و برمی‌خیزیدم
از یه‌جایی دیگه فرکانس‌هاش هم خوانی نداشت و فقط دیدم
اما تهش به موضوع جالبی رسیدم
این‌که
شاید اگر من هم می‌خواستم هم‌چنان به سر بزرگی ادامه بدم
کله خر بازی درآرم و جهانی را باور کنم که ابتدای ماجرا تصورم می‌رفت
سی این که خودم رو باخته بودم و فکر می‌کردم بناست تا قیلمت داغون بمونم و ....
حالا یا قصد من از جا کندم
یا ایمان یا ...؟ نمی دونم یه چیزی که تمام معادلات اطبای گرام رو بر هم زد که گفته بودند:
دیگه نمی‌تونی مثل قدیم هر غلطی دلت خواست بکنی
نمی‌تونی خیلی کارها رو انجام بدی و ...... و من که در اکنون هیچ یک از محدودیت های پیش‌بینی شده را ندارم
اما روزکاری باورش کرده بودم و اگر دختر بابام نبودم با خروارها غرور
خودم را به بز هم فروخته بودم
زیرا مقامات بشری انتظار داشت هنوز زیبا و ....... اینا باشم صرفن برای دل پسرهای آدم
و فکر می‌کردم همه رو از دست دادم و باید تا ابد تنها بمونم
منم سنی نداشتم و دختر جوان بودم که خوشبختی و رضایت رو در کنار یکی غیر از خودم می‌شناخت
از یه‌جایی هم آوردم
شاید از جایی که هی وارد اتاق عمل می‌شدم و در می‌آمدم
هی داستان تکرار می‌شد و من هی هوار می‌کشیدم بر سر آدم و عالم که
چرا من؟
از جایی که دست از سر همه برداشتم و نگاهم روی خودم نشست
چرخه متوقف شد
از وقتی پذیرفتم و سعی کردم همون‌جا در بستر کوچیک کوچیک نقاشی کنم و وابدم
تا عاقبت که از کل ماجرا رستم
این تفاوت من با  نقاش بزرگ بود
اون همه‌اش شالتاق اندازی و ...... داستان و هر غلطی دلش خواست ، کم نذاشت
و شاید سی همین در 48 سالگی عاقبت با تنی داغون دنیا را وداع گفت؟


شاید اگر هنوز به خر بازی‌هام ادامه می دادم، من هم اکنون در این دنیا نبودم
جه به سکونت در بهشت
خیلی فیلم خوبی‌ست پر از رنگ و نور و موسیقی خوب عالی و ماه
لذت بردم و تهش به آرامش رسیدم که
اگر می‌خواستم همون‌طور به خر بازی ادامه بدم
خودم رو پیدا نکرده بودم
هم نیاورده بودم
و به جستجوی شناخت خودم و روح‌م برنخاسته بودم
یا در این جهان نبودم
یا واقعن معلول و .... خدا می‌دونه کارم به کجا می‌رسید
فقط لنگ رو انداختم و باهاش کنار اومدم و پذیرفتم مقصری جز خودم برای همه‌اش نیست
خودی که خودش رو به ذهن الکن سپرده بود که هی خیز برمی داشت و نعره می‌کشید
چرا من؟
لعنت به همه‌تون و ......... ماجراهای ذهنی




این بهشت کجاست؟






صبح دیروز به محض باز شدن چشم از دهان شهبازی شنیدم:
من و خدا نداریم
تفکیک من از خدا همون جدایی ذهنه
بعد هنگام نماز ظهر و انتظار اذان داشت آیاتی از  سوره ی کهف خوانده می‌شد
در معانی چیزی توجهم رو جلب کرد که موجب شد
از دیروز بیفتم به تحقیق درباره بهشت در قرآن
تا جایی که من دیدم
همه‌اش وعده‌ی بهشت و آرامش است ، پس از ایمان  
  نمی‌گه،‌ بعد از مرگ به شما بهشت می دم
همه‌اش جایگاه آدم رو در بهشت توضیح می‌ده
بله بعد از مرگ هم بناسات تغییر بعد بدیم
البته اگر تونسته باشیم در این جهت آماده بشیم
از نظر انرژی و آگاهی و ....... تحول
خب این بهشت مسلمانی کجاست؟

همین‌جایی که من هستم
من و آرامش و گل‌های خونه و شانتال 
من و قصد عدم آسیب به هستی، از نبات و مرغ و گوسفند .... تا آدم دوپا
من و همزیستی دوستانه با گل‌ها 
من و پرنده‌های آوازه خوان حیاط و حیات
پس بهشت که برگشت سرجاش و ما هم ساکن بهشت
سی چی تا حالا فکر می‌کردم این بهشت در مسیر بعد از مرگ به وعده سپارده شده؟
کافیه باور کنیم 
امنه
ولرمه
ملس و بی‌دغدغه
بی قضاوت و بی‌خشم و ترس و .........
و بی ذهن
می‌شه همین‌جا که من هستم
چرا ما این همه خودمون رو به در و دیوار می‌زنیم برای رسیدن به بهشت؟
چرا با خدا قهریم سی این که وعده‌ی خیالی داده؟
و چراهای بسیار که تنها محصول همان ذهنی‌ست که نام ابلیس گرفت و 
خالق از آن نهی کرد تا بازگردیم به بهشت
بهشت بی‌ذهنی
بهشتی پر از مهر و صداقت و زیبایی و خلاقیت
از کار آخر راضی‌ام
بسیار هم زیاد 
تهش گفتم
تبارک الله احسن الخالقین
زیرا آمدم فقط خدای‌گونه زیستن را بیاموزم


۱۳۹۴ آذر ۱۰, سه‌شنبه

پروتکل‌های بشری





اشتباه کردم و ببخشید و عذرخواهی و .... اینا مال همین آدم‌هاست
مال من
اشتباه کردم
وقتی افتادم دنبال نجات از انواع ماسک و اینا به قدری سرگرم ماجرای دل‌سوزی منه بی‌چاره‌ام شدم
که از زمستون رسیدم به بهار و پنجره‌های باز و ..... سلامت و داستان
و باور کردم و پذیرفتم که نه تنها مشکلی با سینوزیتم ندارم فقط با ذهن مرض پرست درگیرم
بعد هم افتادیم به جنگ با انواع امراض ذهنی
اما
از جایی که چند هفته‌ی اخیر بیشتر در بستر بودم و سرماخورده و ماجرا
رفتم دوباره به کار از کار افتادگی ذهنی که بابا دیگه جون ساعت‌ها در کارگاه بودن رو نداری
دیروز از صبح خوب بودم و توپ داغونم نمی‌کرد
حسابی هم در کارگاه حال‌ش رو بردم تا اذان ظهر
وقتی بر سجاده خم شدم و سرم مثل کوه سنگین بود
وقتی که سر درد بهم حمله ور شد  
وقتی به انواع مسکن تا دود کردن عنبر نسارا پیش رفتم
لنگ رو انداختم که عامو
وقتی پنجره‌ی قدی کارگاه رو باز می‌ذاری، دلیلی نداری برای سر درد و مکافات
ماجرا جایی‌ست که هوا سرد می‌شه و پنجره‌های خونه همه بسته
اظهر و من الشمس که سر درد می‌گیری
و این‌که چه‌طور خودم رو از دست پروتکلی نجات بدم که از بچگی پذیرفتم و قانون شده؟
از امروز باید روی لغو پروتکلی کار کنم که ذهن‌م بیش از من ازش نون می‌بره
اگر با ذهن می‌شه از پس همه‌اش برآمد
سینوزیت از کوچکترین کارهایی‌ست که باید بتونم از زندگی‌م حذف‌ش کنم
چرا که هیچ نقصی در بدن قدرتمند تر از اقتدار روح الهی نیست
 ما هم بشریم و ماجرا
ولی بنا نیست در خطاهای جسمی، ژنی و ذهنی گیر بمونیم
آمدیم به قصد آزادی و خدای گونه زیستن
آمدیم تا تهش حالش رو ببریم نه به 
بیماری و سختی و ....... وا دادن، پذیرفتن و لنگ رو انداختن
می‌خوام توجهم رو خرج سلامتی‌ کنم 
نه درد و منه بدبخت


باور مرگ




علم و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دیگه می‌دونن هر نسل نسبت به نسل قبلی
جهش هوشی داره
آماری که هزار سال پیش رویت کردم می‌گفت:
نسل من دو و نیم برابر نسل قبل از ما جهش هوشی داشت
و نسل بچه‌های من پنج برابر نسبت به نسل ما
و اگر این ها بیشتر از ما نفهمند باید خودمون رو دار بزنیم
پریا پست آخر رو دیده بود و دیشب می‌گفت:
- نوشته‌هاتون موجب شد برم به زمان بچگی و درویش بازی
داستان‌هایی که ازش سر در نمی‌آوردم و فقط فهم می‌کردم، جمیعن کول هستند و حال می‌کردم با همه‌اش
بچه‌که یه مرور کلی بر احوال آن زمان کرده بود و به کشفی رسیده بود که اگر من در همان زمان رسیده بودم
لازم نبود این‌همه سختی بکشم تا عاقبت زندگی دو ریالی گرامم رو بندازه
گفت:
- متوجه موضوع مهمی شدم و این‌که، هیچ‌گاه باور نداشتم که بیماری من جدی‌ست و می‌تونه موجب مرگ بشه
همه‌اش به مسخره بازی گذشت
زیرا اصلن نمی‌دونستم مرگ چیه تا زمانی که احسان « یکی از دوستان دانشگاهی‌ش که در سقوط هواپیما جان باخت»
جلوی چشمم وارد گور شد
پسری که می‌شناختم و تا همون دیروزهاش کی فکر می‌کرد خیلی زود خواهد رفت و 
تازه از مرگ ترسیدم تا حدی که هنوز هم می‌ترسم.
به عبارتی مرگ رو اون‌جا ملاقات کرده بود
و این‌که به این نتیجه رسیده که، چیزی‌ش نشد زیرا اصلن باور شدن در دل و جان‌ش جایی نداشت
که البته برمی‌گرده به حیطه‌ی روح و اقتدارش
اقتدار و عمل‌کرد روح در سنین بچگی، نوجوانی، جوانی کجا تا اقتدار روح بعد از برنامه ریزی‌های ذهنی
و جامعه‌ی بیرون از ما
و باور داشت که نمرده زیرا باور مرگ درش نبود
در هیچ لحظه حتا بهش نیاندیشیده بود زیرا مرک را ملاقات نکرده بود
قبل‌تر ژاله هم رفته بود. اما جای بچه که بهشت زهرا نبود و برای احسان خودم رو کشتم که نره
ولی رفت 
عاقبت معنای مرگ را درک کرد
بالاخره که همه روزی به خودمون می‌لرزیم از لمس شانه‌ها یا پشت‌مان توسط مرگ
رعشه‌ای که گاه و بی‌گاه مثل برقی ضعیف در پشت حس می‌شه



فقط منه او




به‌یاد زمانی افتادم که من هم با مرگ ملاقاتی جدی داشتم
از سفر پدر که هرگز حاضر به مشاهده‌ی مراسم ایشان نشدم
تا مرگ بعدی که از نزدیک شاهد بودم دقیقن ده سال گذشته بود
پدر بزرگ بچه‌ها که تنها دل‌خوشی و امنیت من در کل خاندان‌ جزایری بود
ضربه‌ی سخت و مهلکی بود تا جایی که حال من حتا از بچه‌ها و همسرش بدتر شده بود
نمی‌دونم از شدت وحشت لمس مرگ توسط تن یخ‌کرده‌ی بی‌جان ناصر خان بود یا از لوس بازی منه ذهنی‌م
که فکر می‌کرد
چنی بدبختم. بعد از پدر دل به ناصر خان خوش کردم که اونم رفت
هنوز در حال و هوای ناصر خان بودم که درست یک سال بعد نوبت به سفر ملیجک پدر، شهرام رسید
شهرام عزیز دل همه‌ی خانواده بود 
هر سه تیره اولاد حضرت پدری
و مونس و حامی من  
و به‌فاصله‌ی یک‌سال ماجرای متارکه‌ی من و دوری بچه‌ها موجب شد یک سال تمام دچار افسردگی حاد 
از صبح اول وقت کاری نداشتم جز رفتن به بهشت زهرا 
نشست برابر غسال خانه و تماشای مردم
این‌که از این در جسد می‌ره و به ایکی ثانیه بسته بندی شده می‌آمد بیرون
تند تند براش نماز و .... بعد هم خداحافظ و همه می‌رفتن خونه‌هاشون
از همون‌جا بود که جهان من تغییر کرد
داشتم بیشتر حرف‌های کارلوس رو درک می‌کردم و معانی در حال تغییر بود
در هیچ مروری نوبت به این تصاویر نرسیده بود
اصولن در پسه خاطراتم گم بود که چی شد و از کی من وارد این وادی شدم؟
از جایی که مرگ رو شناختم و اعتبار زندگی از بین رفت
واقعن چه ارزشی داره جهانی که درش خون هم رو سر می‌کشیم و نیامده باید بریم
جدا سری من و زندگی از سال هفتاد آغاز شد
باور این که: همه می‌میریم و من هم حتمن
و جهانی که تهش نابودی‌ست چه ارزش به چسبیدن؟
بریم سر درس بعدی
بعدش چی؟
و من‌که  در جستجوی بعدش به خدا رسیدم و به خودم
این که بیرون از من نیست و همه‌ی وظیفه‌ام این‌ بس که اجازه بدم به هدفی که به خاطرش
ورود به جسم من را اختیار کرده 
رسیدن
وا دادن و شاهد بودن
در آرامش و رضایت
و من که در این جا از هر چه که بر من گذشت راضی‌ام
 این‌که تا هستم، برای اینک و حالا زندگی کنم
به بهترین شکل بی تنبلی و خودخواهی و ....................... منه ذهنی
منه جامعه
منه خانواده
فقط منه او


۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

ته‌كیه‌ی شیخ هادی سۆله‌یی قادری

خانقاه حاجي شيخ هادي هاشمي سالى ( 46 )



کی می‌دونه چنی دل‌تنگ روزگاران قدیم شدم
شنیدن این اذکار
و ریتمی چنین آشنا
به‌خصوص با حضور شخص شیخ هادی
برای من بی‌نهایت شیرین و دوست داشتنی‌ست
چه حال و روز خوبی داشتم
آخر دنیا بودم
از صبح اول وقت می‌رفتم خونه ژاله تا بوق سگ که یک چهار راه برمی‌گشتم بالا
 هر آن‌چه بودم و کردم و دیدم و سوختم و ساختم و خندیدم و رقصیدم و ذکر گرفتن و چله نشستن تا
رقص عربی در سنین تین ایجی رو دوست دارم
از همه‌اش راضی‌ام
شکل خودم زندگی کردم
هیچ الگویی در پیش رو نداشتم
هی اومدم
چهار چنگولی، پنگولی با سه بازی دو زاری
هر چی بود فقط شکل خودم بود نه هیچ کس دیگه
و ازش راضی‌ام حتا وقت رفتن
هیچ جبری نداشتم، مگر خریت‌  خودم
الهی شکر
رحمت به روحت شیخ هادی که امروز فهمیدم، 
ما هنوز مخلص و هواخواتیم 
در جاودانگی به پرواز باشی استاد رفته




۱۳۹۴ آذر ۷, شنبه

یاد شیخ هادی گرامی







خودم نخواستم بفهمم؟
ذهن‌م نذاشت؟
اجتماع و پروتکل‌های چند صد یا ده هزار ساله ؟
رفتم و دوباره برگشتم
این‌که به خودم بگم: از بچگی بالاترین آی‌کیوی مدرسه رو داشتم
فقط گفتگوهای من ذهنی‌ست نه بیش
صبح که اسمی از خلیفه ناصر بردم، رفتم و فکری به سرم زد که برگردم
خلیفه ناصر و دراویش قادری
نزدیک به یک‌سال وسط‌شون زندگی کردم
تهش رفتم دیدم و شنیدم و تو گویی منگ بودم
وقتی روزهای اول متحیر نگاه می‌کردم که چه‌طور تیغ اصلاح رو بسته بسته می خوردند
شمشیر از یه ور شکم فرو می‌کردند و از سوی دیگر در می‌آوردند
سنگ و شیشه قورت می‌دادند و ..... هزاران رخ‌دادی که بهتره این‌جا نگم و می‌پرسیدم:
- خب خلیفه به چه درد خدا و اسلام می خوره که شما مرگ موش  بخورید و کارهای عجیب کنید؟
- ایمان ما به نمایش در می‌آد. این‌که ان‌قدر باورش داریم که نه می‌میریم نه خون ریزی و ..... نه داستان
و من چه تحسینی می‌کردم به همه‌ی ماجرا
حالا که امروز از آی‌کیو می‌گم و اساتید کهن ، به‌یاد روزی افتادم که ملیجک قادری‌ها بودم و 
تنها زنی که اجازه‌ی حضور در حلقه‌ی ذکر مردان کرد قادری داشت
و به یاد شبی افتادم که خلیفه ناصر پیش چشم پریا و چند ده نفر آدم لیوان مرگ موش رو به دستم داد
و من بی تفکری سر کشیدم و بعد صدای جیغ‌های پریا که:
ای وای الان مامانم می‌میره
تازه تازه دو ریالی‌ام افتاد که
کل کلید رو خلیفه ناصر همون شب به دستم داده بود
باور 
باور من از این که چیزیم نمی‌شه و نشد
این‌که کل زندگی ما رو باورهامون می‌سازه
این‌که با چشم دیده بودم که این ها چنان ایمانی دارند که چیزی‌شون نمی‌شه
که حتا قطره‌ای خون از بدن‌شون جاری نمی‌شد
باید همین رو فقط یاد می‌گرفتم و دیگر نیازی به تصادف نبود 
نیازی نبود به زور آدمم کنند
کافی‌ست همون وقتی که لیوان مرگ موش رو سرکشیدم و حتا دلم آشوب نشد می‌فهمیدم
مرگ موشی که جلوی خودم از جعبه به درون پارچ آب ریخته شده بود


 
مرد وسط، پسر شیخ محمد زاد نخور ملقب به شیخ هادی بود و تبعید شده در لندن می‌زیست
با تنها کسی که در کل زندگی درویش وارم بیعت کردم
پدر ایشان بود در رویا
بعد هم شخص خودشان که از لندن و تنها با یک گپ کوتاه تلفنی 
بیماری بسیار سخت مرا به درخواست خواهرم ژاله درمان کردند
کسی که شاهدم مرده‌ای را به زندگی باز گرداند

و بعد از سفر ژاله
ایشان هم رهسپار عالم ابد شد
یاد شیخ هادی گرامی و من شرمنده که چرا این همه سال فهم نکرده بودم
کلید به دستم دادند و ان‌قدر بهمن تمسخر کرد که
 همه را رها کردم



آزمون‌های ابلیسی





کافی بود فقط یه نموره آی‌کیو داشته باشم
اصلن نیازی نبود به خواندن کلی کتاب و سایه شدن دنبال کلی قطب و شیخ
نمی‌دونم شاید تمام این نرده‌ها بود که من را به آخر نردبام رساند؟
شاید جمیع تجارب و شنیده ها  موجب  شناسایی این ذهن ذلیل مرده شده
سخنان کارلوس، مولانا و حتا شهبازی، حرف‌های بهمن و حاجی مشکسار و خلیفه ناصر و ... 
جمیع کسانی که از طریق کتاب یا در حضور دستم را گرفتند تا
بتونم خودم رو شناسایی کنم و خیلی هم با آی‌کیو فهمیدنی نبوده؟
به هر حال و حالا تازه تازه می‌فهمم که ذهن چه موجود مادر به خطای حقه باز پدر سوخته و ...... اینایی‌ست
سه شنبه یکی تماس گرفت از اداره‌ی فخیمه‌ي دارایی
خلاصه که قرار شد صبح فرداش دست و رو شسته و پاپیون به موها زده با کل مدارک در خدمت‌ش باشم
راستش از دارایی ترسی ندارم. زیرا، از اول تیرماه سرسام می‌گیره تا برم دارایی و قورباغه زشت‌تره رو قورت بدم
بعدش با خیال راحت به یک‌سال زندگی ادامه بدم
بخصوص از هنگامی که این ساختمان تقسیم مدنی شد و فهمیدم مسئول چی هستم یا نیستم
و از جایی که گرانبار نبودم هر سال خوش و شنگول رفتم و آمدم
اما
این آقا مدعی بود که از سال 89 هیچ اطلاعاتی در پرونده از من نیست
نیمی از سه شنبه صرف جمع آوری مدارک و کد رهگیری اظهار نامه‌ها و....  موجود شد
بعد هم پرسش و پاسخ از شریک گرام که نشم دردسر و پرچم جنگی تازه بره بالا
اطلاعات اندکی با دانسته‌های من در تضاد بود
اما به‌من چه؟
من باید پاسخ‌گوی عملکرد خودم می‌بودم و ....
چهارشنبه با حالی خراب و اندکی متمایل به قبله از خواب پریدم، داشتم می‌مردم
بعد هم که تماس گرفتم برم خدمت جناب ممیز، ایشان مرخصی تشریف داشت و من رسمن وارد بستر بیماری شدم
تا شنبه صبح که با ترس و لرز راهی شدم و هزار بار از خدا خواستم چیزی درباره اخوی ازم نپرسه
هی با خودم تمرین کردم که هر چی پرسید بگم: من درباره‌ی حدود خودم می دونم
درمورد ایشان از خودش سوال کنید
اما
وقتی پرونده‌ی قطور حاوی کل اطلاعات رو برابرش دیدم تازه پی بردم
به فریبم اون‌جا نشستم و تمام مدارکی که  خواسته بود برابرش روی میز بود
مثل گشتاپو سر بالا نمی‌کرد و اجازه‌ی حرف زدن هم بهم نمی‌داد و فقط باید پاسخ سوالات‌ش رو می دادم
با این که ته دل‌م آدم خوبی رو برابرش می‌دید
و تنها چیزی که نپرسید از موضوعات خودم بود
به عبارتی اون‌جا بودم تا اطلاعات آقا از کل ورثه‌ی مزبور و مالکین کل داستان به روز بشه
فکر کنه سه‌تاشون دار فانی را وداع گفته و ............کلی ورثه در ورثه شده و اصلن هم به موضوع من ربطی نداشت
که داستان من فقط شراکت با اخوی تنی خودم است و تمام
ال‌قصه که رسید به همون‌جا که ازش وحشت داشتم


با علم به جنگی که با اخوی طی سال‌های 86 تا 88 داشتیم و این‌که چنی زور زده بودم و پوست خودم رو کنده بودم
به‌نام همشیره‌ی بزرگتر این فاصله‌ها رو در این سال‌ها از بین ببرم و با هم به صلح بازگردیم
حالا باید چه می کردم؟
اطلاعاتی که به نظر خودم صحیح بود را می‌دادم؟
می‌گفتم برو از خودش بپرس، من خبر ندارم؟
هر کاری می‌کردم به‌جز چیزی که خودش بهم گفته بود، به منه ذهنی‌م برمی‌گشت
که هنوز گاهی به یادم می‌آره وسط بیماری پریا چه کردند این زن و شوهر با من و بچه‌ای بیمار!!!!
تا جایی که حتا درآمدم رو بریدند تا به نقطه ی الان برسند
برداشت املاکی که به نظرشون هلو می‌آمد طی دادگاه و مراسم و .... حق کشی
و من که هزاران باره بخشیده بودم تا با روحم در صلح بیاسایم بی دخالت منه ذهنی
که اوه‌ه ه یارو هزار سال پیش با من فلان کرده و حالا باید پوست‌ش رو درآرم
منی که به‌خاطر چلک حاضر نشدم دروغ بگم که مال خودم تنهاست و ورثه ی بعد از من
حالا باید برای همان اخوی متوصل به دروغ می‌شدم
یا وارد جنگی دوباره که محصول منه ذهنی بیش نیست
چاره‌ای نبود جز این‌که هر چه شنیده بودم رو من‌هم همان را گفتم و ....
عاقبت هم تمام و برگشتم بنده منزل
ولی
تو فکر کن از خود دیروز لحظه‌ای آسایش داشته بوده باشم
همین‌طور از گل گردن‌م آویزون بوده که چرا دروغ گفتی؟
عصر خفتش کردم گل دیوار که خب نکبت باید دوباره جنگ راه می‌انداختم؟
یا چی؟
دلت می خواست حرص‌ نهفته‌ات رو سرش خالی کنی؟
هرچیزی غیر از گفته‌های خودش بر زبان رانده می‌شد، نتیجه‌ای نداشت جز دردسر برای اخوی
که نمی دونم چرا زورش می‌آد با عالم و آدم رو راست باشه؟
شاید سی این که باور نداره خدایی هست و روزی رسان ما هم او
شاید سی این که فقط دست بگیر داره؟
به هر شکل من حق قضاوت ندارم و خودش می دونه و عملکردش
اما بعد از کلی مرور وقایع و .... اینا هم‌چنان از پشتم آویزان مانده
دیشب تا خود صبح هم هر غلتی زدم و چشم باز و بسته کردم بسته‌ام به رگبار حقه بازی که:
وای دروغ گفتی؟ وای وای وای خدا چی می‌شه؟
واقعن این وسط تکلیف باورهای شخصی چی می‌شه؟
از همه بدتر
اگر جناب ممیز تشریف بیاره و اطلاعات غلط از آب در بیاد چه‌طوری جوابگو باشم؟
منی که به عمرم دروغ نگفتم؟
صبح که عاقبت بیدار شدم اولین چیزی که به‌فکرم رسید این بود که، یارو لیست کاملی از اطلاعاتی جاوش بود
که سال 92 از اخوی گرفته بود و یحتمل همان‌هایی که به من هم گفته بود
و فقط منتظر بود یه سوتی ازم بگیره تا آژیر کشون بیاد سراغ اخوی گرام
و بعد هم این‌که
از کی تا حالا روح در گذشته و آینده سیر می‌کنه؟
کی تاحالا برای روح مهم بوده به جون‌م نق بزنه و پرونده‌هایی به جیز لحظه‌ی اکنون رو توجه کنه؟
ته تهش می‌مونه این که ذهن داره با ادا اصول روح فریبم می‌ده
لابد اگر دردسر می‌ساختم خوشحال‌تر می‌شد؟
چیه‌؟ لابد انتظار داری برگردم دارایی و بگم دروغ گفتم و نمی‌دونم واقعن کی کجا داره چه می‌کنه؟
بعد هم بیاد سراغ اخوی تا دل تو یکی خنک بشه ابلیس نکبت؟
حالا واقعن من چه کردم؟
تو جای من بودی چه می‌کردی؟
ولی توجه به تمام این رخ‌دادها می‌تونه خط سیر ذهن رو نمایان کنه
این‌که چه دردی داره؟
این بخش که داره وز وز می‌کنه فقط به ذهن مربوطه و ربطی به روح‌م نداره
اصلن از کی تاحالا تو ان‌قدر نگران راست و دروغ بشریتی؟
تو اصلن بلدی خدای‌گونه زیست کنی؟
چه‌طوری؟
تو که تنها در حیطه‌ی اطلاعات رسیده قدرت داری
تو چه می‌دونی از اسرار نهان کائنات؟
تو از کی وجدان داشتی؟ 
خودت هلاک دروغ و جنجال نیستی؟
کی روح هی به گذشته رجوع می‌کنه در حالی‌که تنها حقیقت هستی حالاست؟
یه نموره آی‌کیو کافی بود تا خودم روند این حرکات رو کشف و تفکیک کنم از هم
اما راه افتادم دنبال اساتید گرام تا بفهمم دشمنی جز تو در این جهان ندارم
توی من
توی منه ذهنی من
توی ساخته‌ی دست بشریت با نشانه‌های مالداری و شیکی و کینه و عداوت و ..........
چیزهایی که هیچ‌یک نام‌شان آرامش و خوشبختی نیست
تو که فقط همین‌ها را بلدی
پس توی از دیروز حلقم رو داری می‌جوی



با تمام نمی دونم‌ها یک چیز رو خوب می‌فهمم
چند هفته پیش خد...  « منابع طبیعی » بهم زنگ زد و این‌بار هم خل....« دارایی »
اسباب امتحان افتاده دست حرف خ 
  از قرار بدجوری افتادم به امتحان
ولی توسط کی‌ یا چیست این آزمون‌ها؟
یعنی روح‌من نمی‌دونم توانایی‌هایم به همین‌ها بیشتر راه نمی‌ده؟
یعنی هنوز ذات خودش رو نمی‌شناسه؟
یا همه‌اش زیر سر ابلیس نکبت ذلیل مرده است؟
خلاصه که جان مادرت دست از سرم بردار و بذار در آرامش نقاشی‌م رو کنم
  برای هیچ احدی بدی نمی‌خوام و دلیلی نداره بد یا شری به سمت‌م جذب بشه
خودم را می‌سپارم به روح الهی‌م از شر این همه آزمون و حساب و کتاب


فکر کن از دیروز منتظرم به سبک فیلم‌های امریکایی کماندوهای سیاه پوش با اسلحه و سپر و گاز اشک آور حمله ور بشن این جا تا مچ من باز بشه و پدرم رو درآرند
شاید هم جرات دروغ گویی ندارم
از بچگی هم جرات تقلب و چاخان نداشتم
می‌شه بهش بگیم بی‌عرضه؟
بازم خوبه
ترجیح می دم بی‌عرضه باشم تا دروغ‌گویی قهار


شکر به زندگی




آخی راحت شدم
رحمت به روح پدرت بلاگر که نبودی نمی‌دونم کجا باید از شر این ور ور ذهن خالی می‌شدم؟
انگار کلی سبک شدم
انگار با رو شدن دست‌ش سرم سبک شد
انگار خلع‌صلاح‌ش کردم
یهو خفه می‌شه
خلاصه که شکرانه‌ی خلق بلاگر و گوگل و اینترنت و ..... با من 
الهی شکر که هزاران راه هست برای بازگشت به خدا
شکر که اصولن از خدا هستیم ما
وگرنه الان همه داعش بودیم
شکر به صبح زندگی که دوباره تکرار و دیده شد
شکرانه‌اش بسیار
یک‌روز دیگه هستم و می تونم به گل هام برسم و نقاشی کنم
ما را همین بس
باقی‌ش حس طلبکاری‌ست از خدا
که محصول چیزی جز منه دیوانه‌ی ذهنی نیست
در این جهان عظیم یه‌گوشه ای کهکشانی‌هست و منظومه‌ای شمسی
یه‌گله‌اش زمینی هست دارای چهار فصل و عشق و زیبایی، شب و روز و محبت و صفا
و من که شانس‌ش را داشتم تا در این زمین تجربه کنم
با روحی الهی
دیگه چی می خواهیم از زندگی؟

۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

اجازه خانوم؟





کلاس چهارم دبستان نمی دونم با کی رفته بودم مغاره ی آضغال فروشی محل
یعنی هر چی که در امور ساخت و ساز لازمت بشه
داشت
ولی به کثیف و تاریک‌ترین شکل
ال‌داستان که گوشم شنید:
- آقا . صدف داری؟
- چقدر می خوای؟  
....
همون وقت‌ها مدرسه‌ی شیک ما درگیر یافتن طرحی برای روز مادر بودند که
کل مدرسه ، همون رو به خونه ببره
والده‌ی مام برداشت با گوش ماهی قاب عکسی ساخت و نکاره‌ی خودشان هم در کانون داستان
زد و خانم دیده‌بان عزیز که یادش گ« باران، مدیره‌ی محترم دبستان مزبور  


از طرح والده‌ام خوشش آمد و قرار شد برای تمام بچه‌های مدرسه این قاب درست بشه
واقعن ما می‌رفتیم فقط قرطی بازی و ژینگول مستون
هر روز یه داستانی بود که ما درس نخونیم
خلاصه که معلم کلاس از من سوال کرد:
- می‌دونی این صدف‌ها رو از کجا آوردن؟
- اجازه؟ 
بله خانوم، پدر زندایی‌مون از ساری آوردن.
- پس ما از کجا اون‌همه صدف پیدا کنیم؟
من‌که دیگه دل توی دلم نبود تا شاهکار  روکنم.   با خوش‌حالی گفتم:
- اجازه خانوم؟
مغازه سر کوچه‌ی ما یه عالمه صدف داره. می‌خواین براتون بخریم؟
منه سر بزرگ احنق. خودم خودم رو بی‌چاره کردم. عصر با عجله یکی رو خام کردم ، قطعن
تا منو ببره مغازه‌ی سر کوچه، بپرسم کیلویی چنده؟
وقتی کیسه‌ی صدف‌ها رو دیدم؛ « صدف، بنایی »  مغازه‌ی بزرگ تاریک، شد قد سوزن، پرید تو چشمم
همه‌ی سوال‌های دنیا به یک ورم. 
این‌که چه‌طور به معلم بگم اشتباه کردم؟ 
یک هفته بازی کردم. لاکردار هر روز هم سراغ صدف ازم می‌گرفت و
منم‌که بچه پررو
نمی‌گفتم: بابا صدف بی‌صدف. خودت بگرد یه‌جا پیدا کن. 
نمی دونم. شاید هم ترسیده بودم؟ که بعیده. شاید؟
خلاصه مجبور شدم چه دروغ‌هایی بسازم. 
زن احمق هم نمی‌فهمید این بچه یه غلطی کرده توش کونده. اصلن زنگ بزن خونه‌شون با مادرش صحبت کن
این که از ترس همیشه چشم‌هاش جمع می‌شه وقتی با تو حرف می‌زنه
خلاصه که یادم نیست عاقبت چی شد و از کجا صدف تهییه شد ولی من
کار مغازه‌ی همسایه رو به سرقط ، فقط باب صدف‌ها کشوندم
باور کن خودم که داره یادم می‌آد و می‌نویسم از خنده ریسه رفتم
که بابا این از اول هم باید فقط یاد می‌گرفت چه‌طوری بنویسه؟ اومده برای خلق چنان تصاویر بعیدی که
در ذهن کس نمی‌گنجه، حتا خودش
آخه لاکردار این دروغ به این شاخ‌داری رو
خودت تنهایی ساخته بودی؟



جونم واسه‌ات بگه، حالا همون کله خراب خیالاتی
یاد گرفته چه‌طور بگه:
 اشتباه کردم
معذرت می‌خوام. 
نمی دونم و ...... اینا
این جهش برای خودم فوق‌العاده است
خدا نصیب همه بکنه که حال این آزادی از من رو
 ببرند
آزادی از این که از بچگی باور کرده بودم، وظیفه دارم همه چیز رو بدونم
اشتباه نکنم
مجبور به عذر خواهی نشم و .... و اینا