۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

پس این لحظه را عشق است




گندمی تلخ با 160 پست
ازم برای خودم یه آدم شسته رفته‌ای که لابد از پر قنداق
همین‌طور سر صبر و در آرامش بوده می‌سازه که خودم هم به تنهایی کافی‌ست بپرسم که:
با این همه حال خوب لابد باید الان در بعد هشت انرژی باشم؟
چه به رهگذر این صفحه
و از جایی که بابت هر ثانیه‌اش آزمودم و خطا کردم و پوست انداختم
شادی‌های، خوش خوشی‌های آنی و زود گذر و دردهای تلخ و وهم آو
از بسیار مسیرها گذر کردم
چه بسیار راه‌ها که طی نمودم به امید رسیدن و بی‌شک نرسیدم
ننشستم از بین مصحف کتب مقدس یا عرفا حکم برآرم و فتوا بدم
برگ برگ پوست انداختم
بارها زار زدم و بسیار توهم‌های شادی در آغوش کشیدم
در انتها ناشاد و تنها بودم
درها گشودم و سرک کشیدم و جز غیر ندیدم
پس تقیه نمی‌کنم و وهم نمی‌زنم از زاده شدن تا اکنون، نبی بودم 
من از ته تمام جهل و ندانم کاری در این نقطه ایستادم
دلواپس پیش رو نیستم و مضطرب از پشت سر 
دردها مرا نکشت
رفتن‌ها نابودم نساخت
هیچ یک را خدا نکرد. خدا اصلن با من کاری نداشت
نه حتا ابلیسی درکار بود
همه را به تنهایی خودم کردم
شخص خودم
همه را به امتحان نشستم و آموختم
که هستم
فقط هستم در این لحظه‌ی اکنون
یکی مثل همه 
یکی خالی هم‌چون نی
دیروز رفت
معلوم هم نیست ساعتی پس از این باشم
پس این لحظه را عشق است


۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

یادم باشه توهم نزنم




شب که می‌شه، یعنی هم‌چین که خورشید پایین می‌ره
بی‌قرار می‌شم
دیگه وقت نقاشی و کارهای دستی نیست
باید یه‌کاری کرد
قدیم‌ها که متاهل بودم و زندگی 24 ساعته جریان داشت
در نتیجه فقط غروب جمعه حوصله سربر می‌شد
بعد ما بودیم و دنیای تجرد و رفیق بازی و .....
به علاوه‌ی پریا
حالا ماییم و شانتال و ذهنی خاموش
یعنی رسیدم به سکوتی نسبی
و این دیگه بیشتر از هر چیز حوصله سربر می‌شه
یعنی تو بشینی پای تی‌وی بدون هیچ واکنشی شاهد تصاویری باشی که هیچ حسی درش نیست
قبل تر از این کانال به اون کانال می‌دویدم که از پلشتی‌های سناریو حرصم نگیره

مدتی هم تمرین کردیم بی‌ واکنش شاهد وقایع باشیم
حالا یهو به خودم می‌آم می‌بینم وسط آگهی‌ها رسیده و کانال عوض نشده
با این همه سکوت شک نکن که هنوز هم حوصله‌ام سرمی‌ره
فکر می‌کنم
خب ایی حالا یعنی چه؟
به فرض که یکی به تمام وارد سکوت بشه که باید حال بهتری داشته باشه یانه؟
پس سی چی هنوزم حوصله‌ام سر می‌ره؟
زیرا هنوز منه ذهنی حضور داره
فقط جلوی دهنش بسته شده
و با انواع احساسات هنوز تحریکم می‌کنه
یکی‌ش همین
حوصله‌ی من سر رفته
یادم باشه توهم نزنم با او یگانه شدم
زیرا هنوز ذهن بر حوصله‌ام حکومت می‌کنه


حوصله‌ی من سر رفته




حوصله‌ی من سر رفته
حوصله‌ی من سر رفته
این یکی از جملات معروف و قدیمی زندگی تک تک ماست
ولی ما چه زمان با این جناب حوصله آشنا شدیم؟
چی می‌شه که سر می‌ره؟
کی اولین با کشف شد؟
موقعی که داشتم با انگشتای دست‌هام بازی می‌کردم؟
یا زمانی که دست‌هام رو با بند زیر قنداق می‌بستن و پیداش نمی‌کردم تا نگاهش کنم؟
کی یاد گرفتیم با یه چیزی بازی کنیم؟
کی فهمیدیم باید مدام سرگرم چیزی باشیم؟
یعنی ما از جنینی سرگرم تفکر  بودیم؟
درباره‌ی چی؟
 چه شناختی از جهان بیرون از رحم داشتیم؟
چون دانشی نبود، لاجرم تفکر هم نبود. زیرا هنوز کلمه معنا نیافته بود
پس با چی سرگرم بودیم که از وقتی اومدیم بیرون مدام حوصله‌مون سرمی‌ره
با خودمون مدام ور ور فکر می‌کنیم؟
حرف می‌زنیم و به نتیجه‌های عجیبی هم می‌رسیم، حکم و قضاوت هم که بی‌شک چاشنی هر تفکری هست
به‌علاوه‌ی زمان، دیروز و پریروز و سال‌ها
و یا فرداها


۱۳۹۳ دی ۲, سه‌شنبه

همه در حقم بدی کردند جز من

واقعن ما کی هستیم؟

کی بودیم؟
قرار بود کی بشیم؟
و بناست به کجا بریم و یا برگردیم
ذهن من نمی‌تونه فهم کنه که، چیزی‌ست خارج از درک و فهم خودش
از این رو همیشه در نبرد برای حکومت است
سلطنت می‌خواهد و خودخواهی
من
منه بری
منه عزیز
منه کریم
منه ...
از صبح به یاد زمانی افتادم که تازه تصادف کرده بودم و دوسالی باید با عصای زیر بغلی زیست می‌کردم
و این آغاز جداسری من از همه شد
منی که درد می‌کشید، دیگه نه طاووس بود و نه سرو
و باید یا در بستر بند وزنه‌های بسیار می‌بود و یا با دو عصای سرد و یخ زده خودش رو حمل می‌کرد
هنوز هم گاه با عصا تردد می‌کنم. اما نه از نوع زیر بغلی
انقدر سر همگی فریاد زدم
با هم درافتادم
هر یک را به نوعی باعث رخداد می‌دونستم و همه مسبب بودند جز من
منی که خشمگین و لوس و نخوابیده و گرسنه زد به جاده
یک احمق تمام عیاو چه کسی مسبب این همه بود؟ جز من؟ 
و من تاوات از غیر می‌خواستم
منی که همیشه ماه بودم، حیوونی و نازنین
عزیز دل پدر و چشم و چراغ خانواده‌ی مادر
 منی که همه چیز بود جز منی عظیم به وسعت جهالت بشر
از این رو یک به یک رفتند و مرا تنها گذاشتند و از آن پس با تمام عالم دشمنی بیگانه گشتم 
همه در حقم بدی کردند جز من
 



صیاد




 همیشه وصل جدای از خانواده بودم
شش‌مین دختری که هیچ قدمش برای مادر مبارک نبود
اما عزیز دل پدر بودم تا هنگامی که رفت و من را با منی به وسعت جهان تنها گذاشت
منه من نه از حمایت و عشق مادر که از پس  مهر پدر سرچشمه گرفته بود
خدا پدر، پدر سلطان، پدر بزرگ و تا ابد جاودان و برای من همین بس بود که سایه‌ی پدر بودم 
و این که تو بعد از پنج دختر بتونی خودت رو در دل سلطان جای کنی
موهبتی بزرگ بود و مرا در دام انداخت
دام ذهن
دام جهان مجازی
دام توهم‌های باطل
گاهی فکر می‌کنم
کاش پدر هم بهم محبت نداشت و منی وسعت نمی‌گرفت
ولی خب موجودی عقده‌ای و تهی از مهر می‌شدم که نمی‌دونم منم رو به کدام سو هدایت می‌کرد؟
و این من با عصا و بی عصا باید زندگی می‌کرد
تنها و بی‌کس ماند و 18 فقره خودکشی
و یک دختر کوچک
تا چه حد می‌توان خود خواه بود و از من فریاد کشید و بچه‌ای در خانه را ندید؟
صبح تا شب فریاد و پرستار جیره بگیر
من بودم و تمام حقایقی که از آن پس پرده می‌درید


تو کار ترکوندن




داستان به همین‌جا ختم نمی‌شد
کمااین‌که هیچ یک از داستان‌های ذهنی نه قابل شناسایی و نه ما تونستیم تا حالا
از این وحشتزده بشیم که یه چیز دیگه به غیر از روح ما در حال تجربه‌ی این زندگی‌ست
گرنه شاید همه‌ی شماها هم‌اینک پا به پای من در پی رهایی از ذهن بودید
آدم باید یه جا دردش بگیره بد جور
یه جایی خسته بشه در حد مرگ
از این ور ور مداوم ذهن
از این همه پریشانی و خودخواهی، عدم اعتماد به نفس
انتظار فاجعه، بلایای طبیعی و غیر طبیعی و ..... تمامی نقاط منفی که ذهن از تولد تا کنون تجربه داشته
یکی از همون روزهای اسارت در بستر همین‌طور که چشمم به سقف دوخته شده بود
مثل تمام دوسال گذشته‌اش که از صبح تا شب به تمامی تصاویری که در ذهنم  چرخ می‌زد، هزاران فحش و ناسزا دادم
هیچ نقشی نیامد، هیچ کس نبود
من تنها بودم
اون بالا
روی سقف
چسبیده به رنگ و گچ
فقط خودم بودم. تنهای تنها
جیغ کشیدم
از ته دل، هزاران بار فریاد زدم فریاد
اما چه ساده لوحانه
تازه آغاز بدبختی بود
وهم زدم وهمی عظیم
که چنی نازنین و عزیز و ..... اینا بودم که خدا حتا از وسط جهنم هم نجاتم داد
ایراد رو دیده بودم و رفتم تو کار جاودانگی
من مرده بودم، بازگشتم. شلوغ بودم، تنها شدم، خودم را دیدم و فهم کردم این همه بر من شد تا بفهمم...؟
چی؟
باز توهم زدم
خدا حتمن یک کار مهمی با من داشت
یعنی بی خودی از وسط مرگ و کما برم نگردونده بود
حتمن قرار بود بترکونم
افتادم تو کار ترکوندن



انالحق




اومد از وهم جهان آزادم کنه
ذهنم رفت تو کار منجی عالم بشریت
اوه‌ه ه ه ه کلی بارگاه و تخت و تاج ساخت. رفت بالا منبر که:
آی جماعت ببینید که من زنده‌ام
رفتم ، برم گردوند
چیزهایی دیدم که حتا فکرش را هم بلد نیستید
از همه بدتر
فهم کردم که چرا برگشتم؟
برای درک عشق
آره این یک قلم رو درست یادم بود. اما چپکی
بنا بود برگردم و عشق به هستی رو درک کنم
فارغ از زمان و مکان. اری از منه ذهنی . تنها منی خدای‌گونه باشه
ساکت و بی خطر
.............................................
نه تنها در هستی حل نشده بودم که تازه داشت ورمم آغاز می‌شد
تورم منه ذهنی
روز به روز باد می‌شد و وسعت می‌یافت و در انگاره‌ی خودش هر روز بیشتر به انالحق می‌رسید
در حالی‌که به نقش تازه هم چسبیده بودم و ازش هویت و عشق طلب داشتم
یعنی هی  می‌فهمیدم و بیشتر در جهل فرو می‌شدم
هر آموزه‌ی جدید، دامی بلا می‌شد برای منه ذهنیم
تا سال نود

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا من؟




سال نود که دیگه حسابی پوست خدایی‌م کنده و ریخته شده بود
البته خیلی احمقانه
تو فکر کن ته اون همه مصیبت باز بچه‌ام شفا یافت و نجات پیدا کرده بود. هنوز طلبکار بودم:
که یعنی چی آخه؟
تو منو فرستادی عشق تجربه کنم یا خر بزنم؟
مردم
پدرم دراومد
چه‌قدر ترس ؟ چه‌قدر خستگی؟ چه‌قدر تیمار؟ یا خودم اسیر بستر بودم یا دخترک
یعنز شدم
رفتم چلی هدفت از آمدن‌مون با هم، همین اقلام بود؟
تو بگو عشق رو کجا می‌شه آموخت؟
در بستر عشقی ذهنی؟
یا عشقی انسانی؟
داشتم در تمیز ترین بستر مشق عشق می‌کردم
بر بالین فرزند. کلی هم آموخته بودم. سکوت، صبوری، آرامش، مهر ورزی و خیلی موهبت‌هایی که امکان نداشت
بر بستر عشقی مردانه، زنانه آموخت
حسین خوب می‌دونه از چی دارم حرف می‌زنم. از فرزند و حراص برای‌ش
 عشق را بر بالین پریا آموختم
باز فریاد می‌زدم که: چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا من؟
منـــــــــــــــــــــــــــــــه بی‌چاره؟
و سفر میلاد دوباره‌ام آغاز شد

خان چندم رستم





در یک‌ماه اول فقط مرور و مرور و ... دیگر
آخر ماه اول چنان از خودم حیرت‌زده که ترسیده بودم و می‌اندیشیدم:
چه‌طور تمام این سال‌ها می‌پنداشتم، موجودی شریف، حیوونی، مظلوم و تحت ستم و با خدا و مومن و اهل حق و .............چه چیزها بودم
و ته یک ماه چه‌طور این همه خوب بدل به ذهنی بیگانه شد که از من تقاص می‌خواست
در اندیشه‌ی خون خواهی بود
حتا بیشتر
نه حتا چشم در برابر چشم بس بود؛ که چشم در برابر مال دنیا بود
دیدی ؟ وقت خشم چنان از خود بی‌خود می‌شیم که حتا حساب نمی‌کنیم کیلویی چند؟
تا آرزوی مرگ هم برای طرف می‌ریم. 
ایشالله بری تیکه تیکه بشی
ایشا... خبرت رو برام بیارن و ..... 
آخه عامو کیلو چند حساب کردی؟
مثلن حقی که از تو رفت به بهای عمر یک انسان بود؟
یا تو مگه کی هستی؟
خشمگینی؟
سی چی؟
یکی ناراحتت کرده؟
با چی؟
زده به نقطه ضعفت؟
چرا تو باید نقطه ضعفی داشته باشی اصلن؟ در جایی که صریح می‌گه: به نزدیک‌ترین‌ها صیدتون می‌کنم؟
وقتی نقطه‌ی ضعف هست، پس درد هم هست
گریه و شیون وزاری هم هست. زیرا زخمی نهان داریم
خلاصه که ته ماه دوم روی ابرها بودم
از انواع ژانگولر بازی‌های شیخ خوان تا ....... رحمت و بخشش جمیع آشنایان و عزیزان
و خان بعدی در بازگشت به تهران گسترده و در انتظارم بود


خان، انبیا




خب
راستش حتمن یک اتفاق که نه
بزرگترین رخ‌داد پس از تولدم بود
بهش می‌گم: میلاد دوباره‌ام
وقتی برگشتم تهران، واقعن هنوز هم نمی‌دونم. همه تغییر کرده بودیم؟
یا واقعا من انرژی جنگ رو به محیط ارسال می‌کرده بودم در قدیم؟
یا من همه رو در جنگ می‌دیدم؟
یا چی؟ که همه مهربون و بخشنده و من آشتی و اون‌ها پذیرا و انگار دچار نصیان خانوادگی شده بودیم و
در نتیجه آدم تازه که من بودم، هم‌چی مهربون و نرم و بخشنده بین کسانی سر می‌خورد که حداقل ده سالی از زندگی‌م حذف بودند
و زندگی چنان زیبا شده بود که هنگامی قرار به رفتن پریا شد. باز شوک شدم
اهه
من‌که تازه این همه خوب شده بودم؟
با همه مهربون بودم
از کسی دلخور و عصبانی نبودم
انبار ذهنم رو در چلک ترکونده و روی هوا بودم هم باید باز تنها بشم؟
اکی
سی چی اصلنی این همه به خودم زحمت دادم؟
همون که بودم که بد نبود؟
یعنی انگار نه انگار از چه مار هفت سری خلاص شده بودم و سکوت چه لذتی داشت
منه یه هوایی بهش رسید و نفس کشید
تندی هم سوژه‌ی قدیمی از راه رسید و ختم نبوت نشد
وقتی حسن صباح می‌خواست جماعت رو وادار به مبارزه برای وطن کنه
 یه جمعه نوزده ماه رمضان رو قیامه القیامه اعلام کرد و گفت: 
خب . قیامت شد.
 دیگه نماز و روزه تعطیل. آقایون تشریف ببرن برای نجات وطن
مام هولوپی افتادیم وسط دیگ عسل که همه آزمون‌ها و چنان و چنان و بی‌خیال همه‌اش کشک
می‌گی نه؟
پریا کو؟ این بود جواب اون همه منه بی‌چاره‌ی زحمت کشیده؟
به کل هر چی داستان فرا و ورا و اون همه چلک و مرور و بی‌خیال شدیم به این دنیای نامرد بی‌مراد
مام که دیگه از جانب هستی جایزه گرفتیم در ته دره‌ی مادری و 
حالا که دختر رفت ماموریت من برای وطنم خاتمه و بریم زندگی کنیم
 ناامید از رسالت و نبوت و انالحق ماشین گشت به سوی کوی یار و رمان شب وصل و صبح پادشاهی
اینم بد نبود
سی این‌که خیلی زود فهم کردم،‌دیگه این‌کاره نیستم و گور بابا هر کی پشت لبش سبیل هست
از جنین تا جنان و رجعت به منه مبارز و آغاز خان بعدی



خود سازی و دون خوان بازی


دوباره بازگشتیم به خود سازی و دون خوان بازی
مرور پشت مرور و مطالعه که مهوس نقاشی شدیم و قصد کردیم نقاشی کنیم بی وقفه
همون وقت با داستان انجمن نقاشان و فیسبوک و منه بی‌جنبه این‌بار این وری افتادم تو چاه
از دور درختان جزیره‌ی رسیدن و خوشبختی دیده می‌شد
قصد کردم، قصدی شگرف.
بابتش خودم رو خفه کردم. ایناش روکه دیگه شماها به‌یاد دارید؟ همین پارسالا
طمع رسیدن به رنکینگ جهانی و قاره‌ای و وطنی
شوق نتیجه
رسیدن به‌یه جایی
چیزی که در برنامه‌ی زندگیم نبود و با همه وجود طلبش کرده بودم
از جایی که انرژی توجه و قصد از کالبد معنوی و کیهان ارسال می‌شه باید به درستی مصرف بشه
و وقتی با منه ذهنی درآمیزه، تاوان داره
مال من که شد اون‌همه ام آر آی و کوفت و فلان تا آشنایی با جناب شهبازی
دیگه این حرفی تازه نداشت. طرحی تازه داشت برای شناسایی. خودم
از مسیری تازه
و خوب بود
ان‌قدر خوب که الان هستم
کلی مارمولک اون زیر میرا قایم کرده بودم که همه‌اش موجه و طبیعی می‌نمود
در حالی‌که 
نبود
اون‌جاها فهم کردم که چرا اقدام به هر کاری می‌کنم باید یه‌جایی رها بشه؟
چرا با اون‌همه گره و مانع مواجه می‌شم؟
چون ان‌قدر نقش‌ها رو جدی می‌گرفتم و درش حل می‌شدم که زندگی چاره‌ای نداره هر از چندی مانند مادری که مجبوره
ماهی چندبار بچه‌اش رو یا از زیر درخت‌ با دست و پای شکسته جمع کنه
یا از زیر کتک ناکسون
خلاصه که در همه‌اش درد هست
درد زایش

قالو بلي

 

یکی از سوالات همیشگی ذهنم فاصله‌ی از الست تا تولدم رو پر می‌کرد
که ، گیریم
در الست دیدیم‌ش و با ایمان تائید و چه بسا تمجید و ستایش‌ش کردیم و به شهادت کتاب مقدس
گفتیم: بلی
به راستی که تو لایق ستایش منی
این‌جام چند مدل سرویس و امتحان و .... تا ویز ویز یخچال که 
قالو بلی ما از قوه به فعل تبدیل بشه
این‌که خداوند یا زندگی از ما سوال کرده: آیا من خدای تو و تو از منی؟
مام گفتیم: قالو بلی
اما
فاصله‌ی الست تا تولدم کجا  بودم؟
 در حالی‌که در الست به صورت حاضر شدم و شباهتم به او را دیدم
پس سی چی یادمون رفت؟

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

سقاخونه




این ذهن من پر بود از انباشت گذشته

از بابتش درد می‌کشیدم اما رهایی هرگز
زیرا باور داشتم تمام روزهای رفته‌ی عمر از کیسه‌ام رفته و همه‌اش سهم من بود که از دست دادم
از بابتش کلی درد و گلایه از خودم و اطرافیانی که تمامی مسبب کل بدبختی‌هایم بودن
و مکرر اشتباهاتم تکرار می‌شد
از در می‌رفتم با مخ می‌رفتم توی دیوار می‌گفتم:
تقصیر در بود یا دیوار که صاف جلوی پام سبز شد
و دوباره دری دیگر و دیواری دیگر
دست برنمی‌داشتم از خواستم،‌همواره می‌خواستم
و چیزی که نبود در من فهم بود
فهم این‌که ، نه از در و نه از دیوار بود این قلم در اقلام تو نبود
پدرجان یک‌بار، دو بار؟ صد بار که آدم از یک سوراخ گزیده نمی‌شه؟
هربار می‌خواستم حتمن همون چیز از همون راهی که می‌خوام بشه و من خوشبخت بشم
روزی
از روزگارانی که یاد گرفتم از گذشته تجربیات را بردارم و باقی رو در مرور فوت کنم بره
مسیر زندگی به آرامش نزدیک شد
نمونه‌اش همین حالا
از کی قرار بود پریا به یک تور شناسایی پدر بیاد و میهمان پدر باشه
و طبق معمول که................... ترجیح داد اصلن نیاد و به تجربه‌ی از راه دور بسنده کنه
حالا اگر قدیم بود حتا همین پارسال من در این یک‌ماه خودم رو به آب و آتش زده بودم که پریا داره می‌آد
از خونه تکونی ..................... تا همون اشتباهات سال گذشته
امسال با خودم گفتم
بچه‌هه داره می‌آد چند روز و بره. لطفن نه خودت رو خسته کن.
نه از اون طلب ارث پدر کن و نه انتظاری داشته باش
جز دیدن ساده‌ی پریا
و روزی که شنیدم اصلن قرار نیست بیاد باز همین حس رو داشتم
خب بچه قرار بود بیاد بهش خوش بگذره نه که وسط ماجرا و ....... فلان. 
و به سادگی عبور کردم و به کاری که می‌کردم ادامه دادم
یعنی اتمام سقاخونه
چه خوب بود اگه از بچگی یکی یادمون می‌داد از چیزها زندگی نخواهیم
زندگی فقط در ماست


۱۳۹۳ آذر ۲۲, شنبه

گل آهاری‌




این شازده اسمش گل آهاری‌ست
از خودم می‌پرسیدم: نام قحظی‌ بود؟
اما در تجربه درسی عجیب یادم داد که تازه همین نیم ساعت پیش دو ریالی مبارکم افتاد
این گل هنگامی که باز می‌شه یک ردیف گلبرگ داره 
به تدریج یک ردیف یک ردیف گل باز می‌شه تا جایی که
هنگام خشک شدن این همه لایه به لایه گلبرگ داره 
که البته شاید به همین سبب عمر طولانی هم داره
یعنی همین الان که بیشتر گل‌ها به جز گلدان‌ها خاندان رز باقی برگ‌ها ریخته و به سمت خواب خزان‌گاه در حرکتند
و با وجودی که تمام برگ‌هاش خشک شده
این هنوز داره لایه‌های کم جون ولی جدید می‌ده
منو به یاد انسان سال‌خورده‌ای می اندازه که با تمام کهولت هنوز شوق زندگی داره و هم‌چنان
از ذاتت زنده و گل به بار می‌آره
اما دلیل نام آهاری
به تدریج  گلبرگ‌های زیرین خشک می‌شه،‌ در حالی‌که در انتها تو گلبرگ‌های تازه و زیبا می‌بینی
و با لمس گل می‌گی: آخی خشک شده


در حالی‌که زندگی برفرازش جاری‌ست
کاش ماهم بلد بودیم مثل این گل، بی وابستگی به گذشته و یا دلهره‌ی فردا در امروز زندگی کنیم
و هیچ مهم نیست اگر دیروزها تمام شده 
این نیاز ذهن است به جاودانگی و مالکیت
مالکیت زمان رفته و به پایان رسیده و اصرار به نشخوار دیروز و فردا



ویز ویز یخچال



زمانی بود که چشم باز کرده، نکرده لیوان چای به دست خودم رو به این‌جا می‌رسوندم
کلی فکر در سر و خروارها حرف بر زبان داشتم
چرا که می‌پنداشتم، می‌دونم
نمی‌دونم چی؟
همون چیزها که مشق شبانه روزم بود و از ذهن به این صفحه می‌نشست
و دارایی‌هایم بود
از دردها و شکست‌ها و بردها و باخت‌ها که البته شکر خدا
که بیشتر کامروا بودم و شاید
از این روی می‌انگاشتم می‌دونم و یا رسیدم
اما حالا نه می‌دونم و نه پام می‌کشه سمت جهان مجازی
شاید جراتم رو از دست دادم؟
که الهی شکر.
 معلومه بالاخره یه‌جایی یه چیزی این بند ترمز ترن رو کشید و مام با سر رفتیم توی صندلی جلویی
چشم می‌بندم و به سکوت نگاه می‌کنم
می‌بینم یه ترانس یخچال قدیمی یه جایی گیر کرده و وزه‌اش همه‌جا هست
البته نه آزار دهنده که بگم ایرادی کردم که البته به این آرامش رو به یمن آزمایشات اخیر دارم 
که از صد سوراخ سمبه از مخم تصویر برداری شد تا بفهمم
در سرم هیچی هیچی نیست
به جز توده‌ای پیچ در پیچ به نام مغز
گرنه که لابد توهم می‌زدم یه چی در مغزم رشد کرده و .............. لاب لاب




۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه

زنی بدبخت و رنج دیده‌



چارسال پیشا وقتی در چلک نشستم به قصد مرور،
 زنی بدبخت و رنج دیده‌ی تنها افتاده‌ی بد شانس ..................
فلان بودم و وقتی به تهران برمی‌گشتم هر از چندی که در آینه‌ی خودرو با خودم چشم تو چشم می‌شدم
خنده‌ام می‌گرفت و جمله‌ی معروف بهروز وثوقی .... سه و سری به حیرت می‌جنبید
وقت مرور که منه ذهنی درکار نیست و قصد بازیابی انرژی های ریخته در گذشته است
تو بی حساسیت به خودت نگاه و شناسایی‌ش می‌کنی
من آدم بسیار مزخرف و حقه بازی بودم که سر و گردنم از عرش رد شده بود
ایوب وار عمری به امتحات و در انتظار نبوت نشسته بودم
البته زیر جولکی و نامحسوس
همون وسطا شکارش کردم
بارها
این همون کمین و شکار معروف شیخ خوان است
از فلان واقعه دو خط یادم بود که منتحی به بی‌گناه و مظلومیتم می‌شد
در حالی که وسط مرور تو با کل واقعه از اول روبرو می‌شی و نقش خودت
همون زیر میرا
اصلن مسبب کدورت بین من و اخوی همین خود من بودم
تمامش اشتباهات خودم بود ولی از یه جایی‌ش یادم بود
که منو تبرعه می‌کرد و معصوم
حالا هم چه دیدی؟
نه که فکر کردی تموم شده؟
نه‌خیر قربان
وقتی اوت آت آشغال‌های کهنه رو دور می‌ریزی، تازه جا باز می‌:نی برای خاطراتی که اون زیر میرا
گیر کردن
حالا به فرا خور حال و طی روز یک به یک مانور می‌کنند و مجبورم هرجا که راه داد
حتا مکان خصوص موال، بلافاصله دست به کار مرور می‌شم و هنوز چهره‌هایی از خودم کشف نشده مونده که
باور کن هم‌چنان از فهم‌ش منجمد می‌شم
من کی این همه موزمار بودم که نفهمیدم؟
پس چرا همه‌اش فکر می‌کنم مسبب، دیگران هستن؟
چون اگه بناباشه از صبح تا شب بفهمم چه می‌کنمك یا دیگه نمی‌کنم و یا لابد تا حالا خودم رو اعدام می‌کردم
از همین رو ذهن بیگانه به تسلی برمی‌آد و دستی به شونه‌ام می‌زنه. که:
بمیرم برات که هیچ‌کی قدر تو مظلوم و معصوم نیست و نبوده



لنگه دمپایی




بشمرم؟
قابل شمارش نیست
هفته‌ی پر فشاری سپری شد
اگه نبا باشه مداوم در اتاق زایمان باشیم،
 وای خدا یک‌دفعه مارو سزارین کن، بل‌که خلاص شدیم؟
یه آیه‌ای هست که می‌گه: من به نزدیک‌ترین راه شما رو صید می‌کنم
کلی سال رفت تا فهم کردم همین یک جمله، یعنی چه؟
اول که فهمیدم منظور از نزدیک‌ترین، بی‌شک نقاط ضعف ماست
بهد گفتم: ببین من نوکر پدرتم. تو هر چی اراده کنی من از خودم برمی‌دارم
هر مدل خواستی آماده‌ی صیدم
اما
من یک نقطه ضعف دارم و لطفن باهاش کاری نداشته باش
بعد داستان‌ها پریا و ..... تا وقتی که داشت می‌رفت سر از پا نداشتم که:
پریا دیگه بیمه شد. از شرم خلاص شد. دیگه سایه‌ای از من به دنبالش نیست
و دیگه در پناه خدا سلامت ادامه خواهد داد 
ولی از جایی که این ماجرا مثل بند نافی نامرئی همیشه پا برجاست و تفاوتی نداره
پریا کجا باشه
تنها موضوع اینه که هنوز با ارقام آزمایشات دوره‌ای و سی‌تی و .... فلان
من می‌رم اون دنیا و برمی‌گردم
روزهای اخیر به همین شکل سپری شد
یعنی روز مزبور از صبح وسطرینگ بودم
از یه جایی درونم پر از آرامش بود و باور داشتم، به‌من مربوط نیست
داستان پریاست و زندگی و حتم دارم هیچی‌ش نیست
اما بگم از منه مادر
مگه می‌شه با این همه تشخیص و تردید و .... هیچی نباشه؟
تو الان ناراحتی. فقط گرمی حالی‌ت نیست. من جای تو بودم خودم رو می‌کشتم
به جدم قسم اگه دروغ بگم . همین پریروزا دو سه بار مچ‌ش رو گرفتم که داشت به گوشم می‌خوند:ژ
مگه یه آدم چه‌قدر تحمل داره؟ چه‌قدر می‌تونه واکنش نده و ...... وای بیا بپریم از همین‌جا پایین
به همین سادگی این ابلیس ذلیل مرده هولت می‌ده پایین و تو باور داری، خودت پریدی
بعد از ظهر بود که خبر داد:
دکتر گفت . همه چیز آرومه ..... و منم هیچی‌م نیست و سالمم
با قطع تماس لنگه دمپایی رو برداشتم تا یه خدمتی از این ناکس حراف برسم
طبق معمول نبود

۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

سهم ما





سال نود که از چلک برگشتم با مستاجری مواجه بودم که رفتارش به خریت فخر می‌فروخت
و بس‌که آدم‌های بی‌خودی بودن و اراذل کارم کشید به شورای حل اختلاف و .... تا تخلیه به زور قانو
که البته سر جمع یک‌ماه هم نشد
خستگی‌ها کلی منو ترسونه بود و خرابی‌هایی که برام به‌جا گذاشته بودن
بلافاصله افتادم به بازسازی و .... اون وسط‌ها کابینت‌ها رو هم عوض کردم و نزدیک 5 میلیون هزینه شد
کاری که هنوز برای خونه‌ی خودم نکردم. مطبخ این‌جا هم نیاز به بازسازی داره
یعنی قبلن شده ولی در دهه‌ی هشتاد
القصه
یک هفته ده روزی کشید تا هی این اومد و اون رفت و چه آدم‌های غریب و حرف های عجیبی که می‌شنیدم
روزی مامور بنگاه آمد دم در و گفت :
این آقا این‌جا رو پسندیده فقط سر قیمت می‌خواد با شما حرف بزنه
از بالای پله‌ها سرک کشیدم
وای.......... چشمت روز بد نبینه یه ژژو اون پایین بود که اگر مشتی ارزن برسرش می‌بارید یک عدد هم پایین نمی‌آومد
یک قدم به عقب برگشتم و به بنگاهی گفتم : این چه‌طوری می‌خواد از عهده اجاره بربیاد؟
یکی باید دماغش رو بالا بکشه
خلاصه که ..................................... عصر فرداش بعد از دیدن فرزندانش ما در بنگاه قرار داد نوشتیم
همون روز که دیگه ازش کلی شناخت پیدا کرده بودم، فهم کردم این طرف اصلن براش فرق نداشت کابینت چی هست؟
اون فقط یک خونه‌ی امن بزرگ می‌خواست که در نبود بانو همسر که برای زایمان دخترش در ولایت فرنگ بود
دختر هم‌چون قرص قمرش در امان باشه تا از سر کار برمی‌گرده
البته اینم بگم که همون سر و ریخت آشفته از مدیران رده بالای اتاق بازرگانی از آب دراومده بود
مردی مودب و ...... خانواده‌ای کاملن دوست داشتنی
تا حدی که سال گذشته که سومین قرار داد رو امضا کردیم
حتا دلم نخواست اجاره‌اش رو زیاد کنم
از ترس این‌که مبادا سختش باشه و از عهده بر نیاد
امسال قرار داد سال چهارم با اندکی افزایش امضا شد و چه درس بزرگی از این ماجرا گرفتم
همیشه درگیر زیبایی و مال و منال مرحوم حاجی بودم
ارثیه‌ای که گاه اصل بهشت و گاه خود جهنم می‌شد
شاید اگر این همه در بند ظاهر و مقامات نبودم
هنوز این چنین تنها نبودم 

چیزی که سهم و حق ماست در آرامش ما هویدا می‌شه
نه در تکاپو و واویلا

نقطه ضعف من



یکی ازم پرسید: خونه‌ات چی شد؟ خرابش کردن؟
بی معطلی گفتم: 
کسی به اون‌جا کار نداره جز ذهن من
- پس چی شد؟ خیلی وقته نرفتی شمال. گفتم لابد خراب شد
- آره خراب که شد. ولی نه خونه‌ی سیمانی با شیروانی‌های زرد
خونه‌ای خراب شد که در ذهن من نقش بسته بود
مایه‌ی هویتی جعلی
وای که خدا می‌دونه سال‌های دور چه‌ها نکردم با جماعت میهمان
از صبح که چشم باز می‌کردم از بستن شیرهای آب گرم برای دوش صبح‌گاهی من تا سرویسی که به خیال خودم از باب ضعف‌های مانده از تصادف می‌گرفتم
خلاصه بگم که من خانی بودم و میهمان‌ها جمیعن رئیت های من
بازسازی باغ و خاطرات پدری در تفرش
من از اون خونه هویت می‌گرفتم. در اون‌جا برای خودم منی بودم عظیم الشان
فخرها که نفروختم. می‌نشستم در ایوان و از اون بالا اسم خوب بد زشت‌ها را در ذهنم می‌نوشتم که بار دگر 
چه کسانی را با خودم بیارم؟ یا نیارم؟
این مالکیت عجب زهر حرامی داره و خدا این حس رو دیگه به من باز نگردونه
هرگز
و این بود اسباب حکم تخریب من و دویدن‌های بی‌حساب به دنبال ممانعت از اجرای حکم
پارسال که از وحشت و خستگی برگشتم تهران، پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه تنها برنگردم اون‌جا
ولی اکنون دیگه نه قراری با خودم و خونه دارم و نه وحشتی
این روح من بود که از اون‌جا من رو کند
و این ایام که با شهبازی و آموزه‌های مولانا که همه برگرفته از قرآن است و آشنا برای من 
البته به لطف شیخ اجل دون خوان که هزار سال این‌ها را با سنن خودش کرده بود در مخم
موجب شد بفهمم چرا بین سی و چند خونه در یک شهرک فقط منم که گرفتار حکم تخریبم؟
البته نه تنها من شش نفریم ولی تنها کسی که دنبال‌ش رو گرفته بود و وکیل و دادگاه، فقط من بودم
منه خانم کاریابی که وقتی می‌رسیدم پشت در شهرک تاج بر سر می‌گذاشتم و خریت می‌کردم
حالا منم و این لحظه و هر آن‌چه که در اکنون دارم
در اینک این صندلی و میز و کیبورد سیستم
یک‌ساعت پیش اسباب شور زمستانه 
در اکنون آسمان آفتابی و من خدایی می‌کنم در سکوت‌های مابین افکار 
سکوت‌هایی که سعی می‌کنم کش بیاد
 

این ذهن، نصب بیگانه




خدا جهل ما رو بگیره کافیه
اولی‌ش از من که از ترس تاریکی شب گرفته تا قضاوت‌های بی‌دلیل و ..... همه
از جهل است و بس
ازجایی که از خیلی خیلی جوانی سر از خانقه و دراویش درآوردم
و از روزهایی که می‌دیدم مردم الکی زیر لب ذکر می‌گیرن و چشم‌هاشون یا به سمت راست و گذشته سفر می‌کنه
یا به چپ و آینده فهم می‌کردم این لب‌ها الکی تکون می‌خوره
زیرا ذهن من از هر چیزی یک نتیجه‌ی خانقهی می‌خواست
همان‌ها که شنیده یا خوانده بود، در پی اطلاعات خودش بود و من که بر بال ابرها نظاره گر بودم
البته به خیال خودم
زیرا، این ذهن بود که به من نمره و امتیاز می‌داد و من که برای خودم کلی منی بودم
تا همین دو سه روز پیش
من هیچ‌گاه دنبال موسیقی ایرانی بخصوص از نوع عرفانی‌ش نبودم و عرفان شنوایی را از ریتم کیتاره و در جنگل خدا می‌طلبیدم
به لطف گنج حضور بین برنامه‌ها چیزهایی را به اجبار شنیدم
یک روز صبح چشم باز کردم و ریتم ترانه‌ی هو الحی و هوالحق و هوالهو همین‌طور در ذهنم بالا و پایین می‌شد
وسطای مراسم چای صبح‌گاهی بودم که کشف مهمی کردم
نه در سقاخونه و مسجد و یا خانقاه. بل‌که کنار ماشین لباس‌شویی و در مطبخ
همون نقطه‌ای که بی‌مهابا من را همیشه به چلک می‌برد و می‌پنداشتم نقطه‌ی انرژی چیزی در اون مکان هست
که البته نیست
تنها نقطه‌ی مشترک من بین چلک و تهران همین مطبخ است که در این دو ننقطه‌ی جغرافیایی کاری یک‌سان می‌کردم
و همین بس بود که همیشه سر از چلک دربیارم
نه وسط کارگاه نه در ایوان و نه در هیچ‌کجای دیگر خونه که هیچ شباهتی به خونه‌ی جنگلی نداره
این ریتم هو الحی و هوالحق و هوالهو رهایم نمی‌کرد و من اصلن به‌یاد چلک نیفتادم
چای دم شد و صورت شستم و هم‌چنان ذهنم می‌خواند هو الحی و هوالحق و هوالهو
و کشف رخ داد
ذکر برای این نبود که متصل به عرش بشی
ذکر صرفن برای هدفمندی ذهن و سکوتش بود و من هرگز ندانستم
که چرا از دالایی لاما و نوچه هاش در تبت وابسته‌ی مانترا هستند تا شیخ اجل در کردستان
که یا حق و یا هو می‌گفت
عقل اون‌ها بیشتر از من بود
ذکر اسباب صدا خفه کنی ذهن بود و تازه فهم‌ش کردم
امروزم هم همین‌طور شروع شد با بیداری  هو الحی و هوالحق و هوالهو بازگشته بود
این نه به معنای نزدیکی به جایگاه خداوندی‌م یا هیچ دلیلی که صرفن برای ساکت کردن ذهن بیگانه‌ است 

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

من و بی‌بی و فردا



اوه ه ه کجایی بی‌بی؟
تو هم مثل من بودی؟
مادرم را هم هم‌چون من در تله انداختی؟
و مادر تو هم تو را؟
از چه سنی به گوشم از زمان آینده گفتی؟
تو گفتی زیرا که مادر خودش بچه بود و در حسرت گذشته و اشتیاق آینده
و از همین روی بود که تا هفت سالگی که در این جهان بودی
پنبه‌ی من را زدی
همان گونه که  روزی در ایام دور امی پنبه‌ی تو را زده بود
بین آرزوهایت که برایم تخم آرزو می‌کاشتی و رسیدن به آینده‌ی ناممکن
آینده‌ای که رسیدنی نبود و تو برایم ساختی
وقتی به گوشم می‌خواندی، ایشالله عروس بشی، دکتر بشی، بذار بزرگ بشی .....
و من هم برای دخترهام چون تو چنینم گفته بودی


سه ماهه شبانه روز به شهبازی گوش می‌کنم
و هر بار که می‌گه : ما قرار نبود در ذهن گیر بیفتیم. باید تا ده پانزده سالگی ازش رها شده بودیم
و ذهن که از زمان می‌گوید و رسیدن به آینده و نبودن در اکنون
همه‌اش فکر می‌کنم، کی و چه‌طور؟
مگه می‌شه؟
دیشب بین خواب و بیداری فهم کردم منظور این آقا چیست؟
من کی با زمان آشنا شدم؟
کی اسیر ذهن فردا و دیروز بین شدم؟
کی قرار شد به‌جای امروز در فردا و دیروز زندگی کنم؟
بین آرزوهای مادر و بین توهمات بی‌بی
همان وقت که حوالتم به فردا کردن و من ساکن فردایی شدم که هرگز دست یافتنی نبود و نیست
همین‌طوری به سادگی در ذهن موندیم
همه‌مون
در تمام لحظات خشم مرز بلوغ  که می‌اندیشیدیم ، بذار بزرگ بشم بهت می‌گم
خدمت همه‌تون می‌رسم
بذار بزرگ بشم، می‌رم و رنگم رو نبینید
و هم‌چنان این شکل ادامه داشت
امروز نشد؟
جهنم. فردا که می‌شه
یا
بهم بدی کردی؟ باشه تا به وقت قیامت یا 
باشه تا خدا فردا روز حالت رو بگیره
  تمام انرژی حیاتیم رو به فردایی فروختم که حقیقت نداشت
  ساکن ذهنی شدم که با وعده‌ی فردا آرامم می‌ساخت و چنین شد که اسیر فرداهای ذهنی و ذهن شدم
و چنین نماند و چنان نیز نخواهد ماند
من مبارز امروزم و رهایی
ما انسان خدایان به اینک نگاه می‌کنیم نه در ذهن خون‌خواه


۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

چای عصرانه






نشستی پشت میز گرد چوبی و با دو دست لیوان چای تازه دم رو گرفتی 
تا از گرماش لذت ببری
عطر چای هم همین‌طور راه دماغت رو گرفته به سمت بالا
در افق دیدت غروب پاییزی
و در حست یه‌جور از خوشی
در سکوت شناوری؛ نگاهت نوری چشمک زن رو در فضا تشخیص می‌ده
هواپیمایی که یا می‌اومد و یا داشت می‌رفت
می‌افتی به‌یاد فرودگاهی که همیشه ازش متنفر بودی
یکی از نقاظ ضعف قدیمی که همه آن‌چه که دوست داشتم
همیشه از من گرفته
یادم افتاد که چه‌طور پدر همیشه در سفر بود و من همیشه در انتظار
آقای شوهر هم همین‌طور
بعد نامزد ساکن امریکا که همین راه موجب شد 
کنسلش کنم و فرودگاه
بعد افتادم یاد سفرهای مشهد و دیدار بهمن و ............................................
...............................
................................ یعنی اگر وا بدی به خودت اومدی می‌بینی افتادی ته چاهی
چاه معروف یوسف که گرفتارش شد
چاه معروف من و تو 
خلاصه که هیچ یکی از این تصورات دیگه برای من امکان پذیر نیست
الان همین که دهن باز شده زل می‌زنم بهش
که ها؟
چیه خوراک می‌خوای؟

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

قدر منه مهم




هي فكر مي‌كنم و سعي دارم به‌ياد بيارم از چه زمان اين منه ذهني من در من شروع به فعاليت كرد؟
تنها تصويري كه در خاطرم هست آغاز  عدم امنيت در زندگي بوده
يعني از همون پنج، شش سالگی که کافی بود بین حرف های دیگران بشنوم
ش
ش، یعنی، شهرزاد؟
دارن درباره من حرف می‌زنن؟
و مانند گلوله‌ای آتشین پشت در اتاقی بودم که درش درباره‌ی ش گفتگو در جریان بود
بعد از اون من بودم و قربون صدقه‌های بی‌بی‌جهان که به آوای لهجه‌ی زیبایی لری باهام حرف می‌زد
و این منه من رو هر روز پروار تر می‌کرد
روله‌ام؛ دختر قشنگ، ستاره‌ی آسمون، خورشید تابانم و ...... و این چنین بود که تصوری خام و نابخردانه در من شکل می‌گرفت
من مهمم
من حرف ندارم
من ستاره‌ی آسمون و ماه شب تاب
منه عزیز دل بی‌بی و بابا
در این قلم بانو والده هزگر جای‌گاهی نداشت و این همان نقطه‌ی جداسری من شد از مادر
و از جایی که عزیزترین نوه بودم، پنداشتم بنانیست در جهان کسی به قدر من دوست داشته بشه
از این رو با مخ رفتیم وسط باقالی و هی منتظر بودیم یکی بیاد که بتونه قدر منه مهم رو کشف کنه

زیر چادر بی‌بی‌جهان





این منه مهم همین‌طور آویزون گل گردنم بود تا چند سال پیش‌ها که
فهم کردم محصولات این من از آغاز آفرینش چیزی نبوده به جز دردسر
من هی دست و پا می‌زدم به خوشبختی برسم
به کودکی بازگردم
زیر چادر بی‌بی‌ جهان پنهان بشم و در امان باشم
و از جایی که بنا نبود تا ابد زیر چادر بی‌بی بمونم
جداسری من از همه‌ی اهل جهان آغاز گشت
همه بد بودن جز من
همه دشمن بودن و روی زمین خاک آلود، به جز من
هیچ‌کس نمی‌فهمید به جز من
هیچ کس هم به‌قدر من قدرت و خلاقیت نداشت
هی ورم کردم هی متورم شدم تا روزی که مثل بادکنک در چلک ترکیدم
همون‌وقت‌ها که هر موقع راه می‌داد مرور می‌کردم
مرور زخم‌ها
و بی‌چارگی‌ها و بخصوص ستم‌های بی‌حدی که بر منه من روا شده بود
من مرور می‌کردم و هر لحظه متحیرتر از خودم نفس‌های عمیق‌ را باز می‌دادم و زشتی هایم رو شاهد بودم
همون لاماها که بهم ستم شده بود 
تا این‌که روزی مچ خودم رو گرفتم
تو زیر دست و پای این همه ستمگر چه می‌کردی؟
در جستجور چه بودی؟
خوشبختی
آرامش و رضایت و وای برمن 
  آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
چه‌طور کسی بیرون از ما می‌تونه به کمک ما بیاد؟
چه کسی می‌تونه چیزی رو به من بده که خودم نمی دونم چیه؟
و همین‌طوری‌ها بود که به شناخت خودم نائل شدم
من خواهنده بودم. یک گدا
گدای زضایت
من در کودکی جا مونده بودم
هنوز در پی احساس امنیت و رضایتی بودم که زیر چادر بی‌بی‌جهان وجود داشت
چرا که من چیزی جز اون یک وجب جا نیاز نداشتم
نه مثل حالا





۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

گم‌گشتگی مداوم




يعني با اين من ذهني، همین‌که تا همین‌جاهاشم تونستم روپای خودم بایستم باید روزی صد هزار بار شاکر خدا باشم
از وقتی که یادمه حسود بودم و مضطرب
اضطراب از رفتن پدر شروع شد
عدم امنیت چه‌ها که نکرد با من
اولی‌ش وصلت بی‌قواره‌ام با مردی معتاد که تازه می‌خواست خودش رو بندازه روی شونه‌های دیگری
فکر می‌کردم بناست او حامی‌ام باشه، نه که کاری کرد که تا ابد از انواع مرد ترسیدم
که البته باید بگم دستش درد نکنه
زیرا هیچ پیدا نبود با اون همه وحشت من از دنیا می‌خواستم بعدش خودم رو به کی بچسبونم
یا اگر هم خوب درمی‌اومد
چه لزومی داشت از بیست و چند سالگی کفش آهنی به‌پا و دنبال خدا بگردم
که البته خیلی سالی‌ست فهم کردم خدایی بیرون از من نیست که بناباشه درونم رو بسازه
چیزی که از درون ویرانه‌است چه ره به بیرون کشیدن؟
و این چنین شد که مقیم کعبه شدم
از ترسم
شاید از این حس گم‌گشتگی مداوم
برای خودم قصه می‌سرودم که: دل به پدر بستیم ، رفت
به برادر چسبیدیم رفت
رفتیم دنبال خواهر که اونم رفت
بعدش از ترس ترک وابستگی کردم
می‌پنداشتم به هر که بچسبم و دل بدم، حتمن خواهد مرد
حتا از دخترها فرسنگ‌ها فاصله گرفتم
هر بار که می‌رفتند از ته دل شاد می‌شدم که: دیگه امن‌اند
در حالی‌که تمام این رفتن‌ها از این رو بود که من نباید به چیزی می‌چسبیدم
نه که چون من می خواستم اون‌ها می‌مردند
سی این‌که به کسانی می‌چسبیدم که راه الرحمن برابر داشتند و از آن بی‌خبر بودم

۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه

باور، ایوب



ایوب هم همین‌طور بود
هر چی سرش می‌اومد فکر می‌کرد، خدا داره امتحان‌ش می‌کنه
قورت می‌داد و سجده‌ی شکر می‌کرد
تا روی که کم آورد و فریاد کشید که: ای پروردگار می‌شه از ما بکشی بیرون؟
بابا نمی‌خوام. پیغمبری‌ت رو نمی‌خوام
پرده دری‌ت رو نمی‌خوام
سرویس‌مون کردی .
و خدا خنده‌ای کرد
ایوب که از نسل ابراهیم و راثتی نبوتی رو به ارث برده بود
ایمان داشت خدا انبیا رو بیش از مردم عادی امتحان می‌کنه
خدا هم که اول و آخر باحالا بهش حال داد که هم‌چنان باور کنه پیغمبر خداست
یعنی اگر این‌کار رو نمی‌کرده، اول همه خود ایوب به پیغمبری‌ش شک می‌کرد


برگردیم به گندم بودن از نوع تلخ
هر جا که هی قورت دادم فورت دادم هی هیچی نگفتم. بخصوص این‌جا
هی دور خودم می‌چرخیدم
هرگاه به اعتراض به زبون می‌آم
درست در همین‌جا
بلافاصله جواب ها از راه می‌رسه
یه‌خورده به ایوب فکر کن
تا برات بگم از 
گندم تلخ

من هستم





تا دیشب که یادمه مثل همیشه سینه‌خیز تا خاکریز رختخواب سر خوردم و با صدای شهبازی خوابم برد
و نصف شب که از صدای گوینده از خواب پریدم
تی‌وی رو خاموش کردم و دوباره خوابیدم
تا صبح که چشم باز کردم
یک لحظه که نه یه یک ساعتی هنگ بودم
انگاری ذهنم خواب بود و من منگ بودم
نور غریبی اتاق رو پرکرده بود
زرد کهربایی مایل به طلایی
یک دست و صاف
همه‌جای اتاق یک‌دست بود 
در تمام زوایای سقف که چشم لابه‌لاش بازی‌گوشی می‌کرد
نور تمام توجم رو دزدیده بود
اما نمب تونستم درباره‌اش فکری یا چرایی بگم
تسلیم محض لحظه بودم.................................تا
یهو شک کردم
مگه ساعت چنده ؟ که خورشید اومده پشت شیشه اتاق سرک می‌کشه؟
باورم نمی‌شه هنوز که یک‌ربع به 12 ظهر بود بی‌سابقه
اما برام اهمیتی نداشت
خیلی خوشحال و سبک
یارو کپ کرده و لال شده بود
هیچ صدایی نبود نه در من و نه در فضا
اگر صدای پرنده‌های بیرون رو نمی‌شنیدم می‌گفتم کر شدم
امروز یک تجربه‌ی تازه از زندگی داشتم
من شاد بودم. ذهنم بی‌حال و بی‌رمق و من تا دلت بخواد در دلم ذوقی دارم
ان‌قدر که دلم نیومد تا پست قبلی که از مولانا گله مند بود رو اصلاح نکردم نرم بخوابم
راه‌ها همه باز، چراغ‌ها سبز، مردم خوش رو و خدایی
خلاصه که اگه زندگی می‌تونه همیشه این شکلی باشه؟
ولله که همه عمر زندگی رو باختم


۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه

تنسگریتی




اصولن یک‌جور وفاداری صادقانه از نوع خرکی نسبت به آموزه‌های شیخ اجل کارلوس درمن هست
که هر جا می‌رم و هر چه می‌شنوم به برسی همه با گفته‌های او برمی‌آم
امروز که از اول صبح وسط برزخ بیدار شدم
همون‌جایی که ذهن نیست و هست
تو هستی و نیستی
شاکی یا راضی
یه چی مثل بلاتکلیف بی‌قرار
داستان همیشه این شکلی بوده که توجه‌ام به چیزی معطوف و بهد به خودم می‌‌ام می‌بینم خود چیز شدم
بعد هم که فهمیدیم این هم هویت شدن با چیزها باعث کلی چیز می‌شه
درسته کلی چیز آموختم و رفتم جلو، اما خودش اسباب شر هم بوده
ابزاری برای منه ذهنی‌م
کلی هم هربار درد می‌کشم تا از پیله‌ای که دور خودم تنیدم بیام بیرون
تا از دردش خلاص بشم
اما تقریبن سه ماهه به‌قدری شبانه روز شهبازی شنیدم که صداش رو می‌شنوم
کهیر می‌زنم
دست خودم نیست چاره ندارم
مدام باید یه چیزی باشه تا یادم بمونه که همیشه هی فراموش می‌کنم
و تا دوباره یادم بیاد باید کلی جون بکنم
به اسباب الحیل گفته‌های شهبازی این مدت منه رو هی خفه کردم
اما
امروز از صبح یه چی می‌گه که خیلی مطمئن نیستم منه می‌گه یا صاحبش؟
می‌گه: سه ماه نشستی چلک و ....اون همه ژانگولر بازی
وقتی برگشتی تهران خودت هم فهمیده بودی دیگه اون آدم قبلی نیستی
به کل جهان زیر و زبر شده بود
تا جایی که این تغییر رو همه فهمیدن از پوست صورتم می‌گفت تا آرامش حضورم
با این‌که کار بسیار دشواری انجام شده بود
و پوست خودم و خودش رو برگ برگ کنده بودم با مرور و خیلی خیلی دشوار تر از این ماه‌های در گذر
ولی من هنوز همون خری‌ام که بودم
هنوز با صدای شهبازی خودم رو ساکت و در لحظه حال نگه می‌دارم
در حالی‌که شیخ ما سال 1997 از دنیا رفت
و نه صدایی‌ش با من بود و نه تصویری ازش در سر دارم
اما 










لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
هیچی به قدر شیخ اجل به دلم نیست
هم‌چنان معجزه در مرور است و تنسگریتی


حضرت خانم والده



گاهی از خودم می‌پرسم:
یعنی همه
همه‌ی همه مثل تو هستند؟
از صبح تا شب با ذهن‌شون درگیری دارن؟
از صبح یارو داره مداوم بیخ گوش‌شون با طنین آشنایی به‌نام فکر
ور می‌زنه؟
اگه آره؟
خب چرا همه قدر تو شاکی نیستن تا هرطور شده خودشون رو نجات بدن و زبون این ذلیل مرده لال؟
یا همه همین‌طور درگیرن و من نمی‌دونم؟
ولی دروغ چرا همین دم دست خودم
به هر کی رسیدم گفتم: آقا از این گنج حضور غافل نشید که بدفرم کار بلده
اولی‌ش شخص حضرت والده
ولش کنی رفته امام‌زاده صالح دخیل ببنده
بعد می‌گم: مادر جون من نفهم و نادون قرآنی که می‌خونی چی؟
منم که از اون شنیدم، در روز نخست
قرآن سخت می‌گه؟
مولانا چی؟
یعنی این اعتبار مولانا در بین جهانیان از باب چند ریتم و پیوستگی صرف است؟
یا مثل ویلیام شکسپیر؟
حالا بماند که هنوز نمی‌فهمم شهبازی این تعابیر رو از اشعار ایشون چه‌طور می‌کشه بیرون که تو گویی
داره درباره کتاب‌های کارلوس خودمون حرف می‌زنه؟
بهم می‌گه : تو چه‌کار به‌من داری؟ من در آرامشم و راضی
اون‌جا دیگه پنبه‌ی تمام آموزه‌های شیخ اجل دون‌خوان تا رئیس ادب، مولانا زده می‌شه و گر می‌گرم
تو گویی که اصلن نه انکار جدال و مراقبه‌ای بین ما و ذهن هست
از کوره در می‌رم که:
آخه خانم والده دهن بنده یکی رو سرویس کردی
شدی مجسمه‌ی درد
هر بار می‌بینمت به خودت پیچیدی و مچاله‌ای
آه و ناله و اخبار دکتر رفتن‌ها و ..... هم که شده روزنامه‌ی عصر
په سی چی این همه درد و مرض داری؟
چرا هیچ‌وقت نمی‌بینم بخندی، مگر مصلحتی؟ 
 می‌گه: همه‌اش زیر سر اونیه که دیگه توی این جهان نیست و خودش راحت شده
و تو فکر کن که آرامشی بمونه و بتونم نگم:
وای مادر جان به سن انقلاب طرف رفته تو در این بین کاری برای خودت نکردی؟
گردن اونی می‌اندازی که سر جوونی‌ت از دنیا رفت؟
سی همینه که می‌گم آرامش نداری و هنوز آویزون بیرون از خودتی و به این و اون دخیل می‌بندی
شما اگه هنر مند بودی در این سال‌ها یه جهشی چیزی کرده بودی
خوب شد بی‌چاره پدر نموند تا جوانی‌تان را با خود ببرد!!!
به این نمی‌گن ذهن دردمند؟
منه ذهنی توهمی؟
که در زمان گذشته و آینده زندگی می‌کنه و زمان از اختراعات شخص شخیص اوست؟




 


۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

مهوس ساز



چند شبه بعد از هزار سال مهوس ساز می‌شم
شب قبل یه نموره فهم کردم که
نباید بهش فکر کنم
اولین پاسخ، خرابی ارتباط با سازبه دلیل دوری این سال‌ها
اما اون‌شب تصمیم گرفتم به هیچی فکر نکنم
حتا این‌که چه قطعه‌ای که یادم باشه؟
بین سکوت‌های گاه و بی‌آگاه، حسش می‌کردم.
امشب به تجربه‌اش نشستم
گفتم:
من‌که هیچی یادم نیست
ساز در اختیار،  فضاهای خالی بین دو فکر
 از جایی که ریتم در جانم جاری شد و انگشت‌ها بر کلاویه نشست
وا دادم
گذاشت، حضور بین افکار عمل کنه
سال‌ها این‌همه کیف نکرده بودم
فکر می‌کنم تا اسکلت ساختمون هم حال کرد
از شوق کم بود، گریه کنم
نه گریه، بد بخت بی‌چارگی
گریه‌ی شوق
ملاقات
درک
تجربه
حضوری همین نزدیک
در من 
در سکوت بین فکرها

و کش آمدن این سکوت‌ها 
و این‌که می‌دونستم
کافیه ریتم رو گم کنم
کافیه به هیچی فکر نکنم
تا برگردم همون‌جایی که بود
 

عاقبت دیدم که هستی



وای خدا جونم
هم‌چین جونم
من می‌گم: جونم. 
تو هم جون
جدی جدی کار کرد
ما بدبخت‌ترین خدایان عالم
همگی هم‌چون همیم
همین نزدیکی
همون که کافی‌ست دست دراز کنی
تا بچینی
واقعیت اینه که ما همه چیز رو برای خودمون سخت کردیم
بزرگ
به بزرگی خودمون
با ابعاد منی به بزرگی دنیا
که نه
همه دنیا
ان‌قدر سر به بالا و پایین داشتم که وقت نکردم
لحظه‌ای برگردم و از درون
خودم رو نگاه کنم
بین نفس‌هایی عمیق
عمیق به ژرفای من
یعنی همه‌مون بد بختیم
همیشه همین‌جا بوده
همیشه بوده و نشنیدم
ندیدم
نفهمیدم
بین نفس‌هایی عمیق و در سکوت
او را دیدم

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

تاج‌گزاری



امروز یکی از اون روزهای سلطنت است
سلطنت او در من
 او در تو
 او در جهان
یک روز ابری پاییزی که درش آدم از نو زاده می‌شه
نم نم بارون و عطر گل‌های رز باران خورده

عطر نم‌خوردگی خاک
عطر خوش زندگی
و اگر تو بلد نباشی یه این شادمانی دل بسپاری
سهم خودت از کف‌ت رفته
و اگر تو نتوانی در این روز بر تخت پادشاهی جلوس کنی، از کوتاهی و
نبود ایمان خودت برخاسته
و تو که هر لحظه‌ی‌ این پادشاهی را به ذهن و به مفت می‌فروشی
بیا سلطنت کنیم
بیا و تاج بر سر نهیم
بیا و شادمانه فریاد زنیم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی زندگی 
حرف نداری

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

من و کیتارو در تالار وزارت کشور



مي‌شه تمام عمر رو به اندوه و گريه و شكايت سپرد
اما اين سرنوشت ما نبوده
اين سرنوشت ما بود كه به محبوب رجوع كنيم
يكي از تصاوير پاي ثابت روياهايم به تي‌وي برمي‌گرده كه داره فيلمي رو نمايش مي‌ده و من يا يكي ديگه بلافاصله مي‌گيم:
اوه،  آره، این‌ها همه‌اش فیلم رخ‌دادهایی‌ست که اوه ه ه در گذشته‌های دود اتفاق افتاده
و الان ازش جز این فیلم چیزی باقی نیست
و بعد بلافاصله تصویر بقایای یک انفجار اتمی
نمی‌دونم از بچگی چه اطلاعاتی از انفجار اتمی در ذهن داشتم که بخواد به رویا بکشه؟
اما موضوع هیچ یک از این‌ها نیست
موضوع حقیقت لحظه‌ی اکنون که بهش نام زندگی دادیم
حقیقت خدایی‌ست که به شکل هوشیاری در ما برای تجربه‌ی حضور آمده
و من که دیشب تا پوست و استخون حال‌ش رو بردم
با خدام دست به دست تا تالار وزارت کشور رفتیم و بی اون‌که ذهنم درگیر بیرون از سالن باشه
من بودم و او
من بودم و کیتارو که در چند قدمی‌م می‌نواخت
به هر شکل که جایی که سهمم شد بالکن کنار سن بود
یعنی به ستاره‌ای می‌موند که کافی بود دست دراز کنی و ازش نور بچینی
من بودم و یک صندلی تکی نه یمین و نه یسار کسی ننشسته بود
خودم بودم و لحظه
من بودم و او که به ذوق و به شوق در حال نظاره بود
شبی که مثل سایر شب‌ها نبود
و تازه درک کردم
همه عمر را باختم
با منه بی‌چاره‌ای که به هر دلیل از خودش زندگی را دریغ کرده بود
حالش رو بردم
دست وزیر ارشاد که با هم به تماشای این بت ژاپنی نشسته بودیم درد نکنه
همین‌طور دست دولت تدبیر و امید
روحانی موتشکریم

از ترس دوربین نبردم و ملت همه داشتند
و تنها تونستم با دوربین موبایل این تصاویر خرد و اندک را به یادگار بردارم

۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

همین و همانی



خدای عصبانی، نداریم
خدای افسرده، نداریم
خدای بدبخت، نداریم
خدای سیگاری، نداریم
خدای، معتاد، نداریم
خدای دروغ‌گو هم نداریم
جانی و خیانتکار و شهوت آلوده هم نداریم
خدای وراج و اهل غیبت و خباثت نداریم
اصولن خدای بد نداریم
سی همین هربار که سیگار برمی‌دارم، از خودم به خشم می‌آم
که ای بدبخت معتاد، 
سی همین خدا در تو وارد داستان نمی‌شه
سی‌این‌که خدای سیگاری نداریم
بی‌خود دلت رو خوش نکن که از روح خدایی و گاه حتا 
خود خدایی
تا وثتی از پسه ذهن ذلیل مرده برنیای
همین و همانی

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

کیتارو در تهران



از هنگامی که جهان موسیقیایی خودم را یافتم
دو آرزو داشتم
رفتن به کنسرت مرحوم فتحعلی خان و دیگری کنسرت کیتارو
به دیدار فتحعلی‌خان نائل شدم
دوبار هم رفتم
اما صبح امروز که با خبر ورود کیتاره در فیسبوک مواجه شدم، سر از پا نمی‌شناختم
که وای خدا
کیتارو؟
در ایران؟
عزیزمی
و به قید دو فوریت بلیت خریدم و قراره برم کنسرت کیتارو
یادش بخیر قدیم‌ها برای هر کنسرت حضرت خانم والده کلی معطل می‌شد تا برامون بلیت بگیره
تا ما یک لنگه پا معطل نشیم
حالا منم و من
زیرا این یک قلم فقط در سلیقه موسیقی منه، نه کل اهل بیت
و می‌دونم از حالا تا روز مقرر دلیل برای شادی دارم
فکر رفتن به کنسرت کیتارو

۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

Ganj e hozour # 288 (Part 12 of 16)

Ganj e hozour # 210 (Part 4 of 12)

من همه تو



یه عمر سعی کردیم، فقط ساکتش کنیم
یه عمر رفتیم که باور کنیم: من هیچ کس نیستم و هیچ اندیشه‌ای در سر ندارم
مگر به قصد و اراده شخص خودم
حالا از سر نو باید باور کنیم
من تو هستم
من خدای عالم هستم
من خدای من برای من هستم
من شادی حضور این لحظه هستم
من بی‌نیازی تام 
من یکتایی محض
من سرورم
من عشق
من شادمانی خلاق
من خدای پاک
اما پاک از چی؟
در جایی که مفاهیم خوب ، بد ، زشت
به کل فروپاشیده
چه‌طور پاکی و اقتدار تو رو برای خودم فرض بگیرم؟

من از تو



 ازت انتظار نداشتم

يا
ازتو يكي ديگه بيش از اين توقع داشتم
يا
تو تمام باورهاي منو فروپاشيدي
يا
تو خيلي پست و كثيفي، حیف اون همه کارهایی که برای تو کردم
تو
به باورهای من از خودت خیانت کردی
تو
گند زدی به دنیا و باورهای من
مشخص بفرمایید در این خطاب‌ها، مقصر اصلی کیه؟
من یا تو؟
منی که اون همه دلم خواسته فکر کنم دنیا جای امنی‌ست و دلم خواسته بهت باور بدم یا
 اجازه بدم جفت پا بپری وسط توهمات من از تو؟
یا تویی که نفهمیدی چی در سر من درباره تو می‌گذره و نیومدی من رو از توهم خارج کنی؟ 

۱۳۹۳ مهر ۱۹, شنبه

خنضر پنضر



دو روز گذشته به جابه‌جایی گلدان‌های بیرونی گذشت که باید به داخل برمی‌گشتن
کلی برگ خشک و آت آشغال بین‌شون بود که همین‌طوری دیده نمی‌شد
کلی برگ زرد و خشک شده اون وسطا پنهان بود که روحم هم ازش بی‌خبر بود
با جابه‌جایی گلدان‌ها، 
کلی مسطور به سطح نشست
و دیدم که ای داد برمن چه خبر بود پشت اون همه زیبایی که بهش می‌بالیدم
یه چی شبیه به ذهنم
ذهنی که فکر می‌کنم:
اوه ه ه ه کلی مرور کردم و چیزی بار پشتم نیست
در حالی که کافیه کمر راست کنم و خنضر پنضر کیسه‌ای که بر پشت حمل می‌کنم
یهووویی بریزه زمین
با این همه آت آشغال چه‌طور می‌شد شاد بود و وقت خواب از خود راضی بود؟
همون‌طور که این دو سه ماه برای خودم رفتم و آمدم و هی تکرار کردم:
عجب ایوانی!
عجب گل‌هایی!
عجب زندگی زیبایی و .... شکرانه‌های بسیار
 

باب دل ما








هوا حسابی باب دل ماست ، چنان که افتد و دانی
یعنی مهر ماه که می‌شه نمی‌دونم ازش بیزار باشم؟
یا دل‌خوش؟
به زمانه‌ی کودکی، بیزاری‌ست
به زمانه‌ی اکنون، شادی‌ست و پای‌کوبانی که از یاد کودکی برمی‌پاید
یعنی تو بگو کجای عمر من از اینک‌م راضی بودم؟
تو بودی؟
ما اصولن و اصالتن از آن‌چه که هستیم ناشادیم
و حسرت همان‌هایی را می‌خوریم که روزی به دور انداخته بودیم
من و خاطرات کودکی که درش پا می‌زدم، زودتر بزرگ بشم
شاید می‌خواستم پر بزنم و برم؟
زیرا
چیزی درونم مرموزانه زمزمه می‌کرد:
دنیا جایی‌ست در دور دست‌ها
دور از من
بیرون از من
پشت دیوارها
در جیب همسایه‌ها
در خانه‌هاشان
در رفت و آمدهاشان
همان‌ها که از پشت دیوارهای دل‌شان حسرت من و دیگر همسایگان را می‌خوردند
برای همین نمی‌خوام دیگه نه به گذشته انرژی بدم و نه به فردا
اکنون و این‌جا را خوش باش

 

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

کسی که مثل هیچ کس نیست



یادم می‌آد چه شب‌ها و چه روزها گریزان و نالان از خونه زدم بیرون
یا از فراق بچه‌ها در عذاب بودم یا از دست بدبختی‌های طی راه
از اقبال سیاه
از مردی که با دروغ تمام آینده‌ام را تباه ساخت؟
از مردی که بنا بود برسه و خوشبختم کنه؟
از مردی که بنا بود روزی پیدا بشه و عشق را با هم معنی کنیم؟
از زندگی که به هر چی‌ش دل سپردم، از دست رفت
اما همیشه باز در راه بودم
در راه فرار
در راه جستجوی کسی که مثل هیچ کس نیست
کسی مثل خودی که ازش همیشه در فرار بودم؟
وای خدای من
تا کجا با توهمات ذهن رفتم و از خود انگاشتم‌ش
تا کجا فریاد خودخواهی کشیدم که: پس من چی؟
سهم من چی؟
مال من کو؟
عشق من، شوهر من، فرزند من، خونه‌ی من، مال من
همه‌ی عمر در پی ذهن ذلیل مرده‌ی نکبت سر از وسط محله‌ی بد ابلیس درآوردم
چیزی رو از بیرون خودم می‌خواستم که تنها در اراده‌ی من بود
اراده‌ی آزاد رهایی و خوشبخت بودن
در این دانشگاهی که فقط برای آموختن به آن آمده بودم
قصد ماندن و جا خوش کردن داشتم
یله دادن و رسیدن


جفت پا




چشم باز می‌کنم
هنوز در بستر هستم، هنوز خودم را باز نیافتم
هنوز گیج و منگ دنیای خوابم که صدایی آشنا می‌ره بالای منبر
بسته به حال روز
یا از چلک که بی‌صاحب افتاده اون‌جا،  می‌گه
یا از بیماری گذشته‌ی پریا، گاهی از جنگ‌های با برادر و گاه از کمبودهای راه پشت سر
بستگی به این داره چه‌قدر پر زور بیدار شده باشه؟
یعنی هر چه در طی روز دستم جلوی دهنشه که ور نزنه
هم‌چی که خوابم می‌بره، جفت پا  می‌پره وسط رویاهام و یا 
تا چشم باز می‌کنم، می‌نشینه وسط اتاق
این چیه که کسی از پسش برنمی‌آد؟
پذیرش ما از حقیقت حضورش به نام بخشی از ما
ما بهش قدرت دادیم که باشه
چون فکر می‌کنیم که تفکر ماست و باید چاره‌ای بیاندیشه
چاره برای چی؟
گذشته‌ی رفته و پشت سر؟
وقایعی که هیچ کاری جز رهایی از آن ها ما را نیست؟
تا کی این پشت من تحمل حمل این همه تاریکی و شکست و ..... ی رو داره که تمام شده و رفته

هزار سال




هزار سال از سفر زمینی‌ام گذشته و تنهام
هزار سال تنهایی می‌زنه روی دست صد سال تنهایی گارسیا مارکز
نه؟
هزار سال زیستم و هم‌چنان تنهام
نه عشقی و نه فرزندی، نه همسری و نه کسی که از بابت حضور هزار ساله‌ام کف بزنه
تشویقم کنه
شماها هم که ساکت می‌آیید و ساکت می‌رید
گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته این هم شد زندگی؟
پس به چی باید دل‌خوش کنم؟
به کی؟
به کدوم مسیر؟
به کدام نقش خوش زندگی
تا هنگامی که تنهام؟





من یکی از بهترین مادران جهان و بهترین همسران دنیا
من یکی از بهترین والدهای دنیا و بهترین همسر دنیا بودم
یک موجود ژنی که از هر انگشتش هنر می‌ریزه
نویسنده‌ای توانا که تونسته بعد از هزار سال و از پشت ارشاد شماها رو به این‌جا بیاره
منی که می‌رفتم و طبیعت صدام می‌زد، کوه دعوتم کرد و در چلک جا خوش کردم
منی که هم زیبا و هم متمول، هم باهوش و هم کدبانو
هم عارف و هم عاقل بودم
تازه 
یکی از بهترین شاگردان شیخ اجل دون خوان
کی می‌تونه به قدر من در این دنیا خنده‌ی مستانه کرده باشه
کی‌می‌تونه به حد من خاطرات عاشقانه و عشاق کشته و مرده داشته بوده باشه؟
کی می‌تونست به قدر من عشق را فهم کرده باشه و از بودنش به بشریت خیر رسونده باشه؟
من
فقط من بودم که برای مادر بهتر از برادرم و برای فرزندانم از پدر شیرین‌تر بودم
مادری فداکار که بعد از صدها سال تنهایی هم‌چنان تنها موندم
منی که با مرگ بار ها رقصیدم و غزل سرودم
وای خدا چی ساختی؟
ایول دمت گرم



هزار سال در وهم زیستن
در وهم دنیا را تعریف کردن
در وهم خندیدن و گریستن
در ذهن زیستن
این من‌ها را به اداره‌ی بازیافت هم اگر بدی
یک کیسه زباله‌ی حاصل بازیافت هم به دستم نمی‌دن
سی چی ان‌قدر در رنج و عذابیم؟
سی ذهنی که جز اندیشه‌ی وراج نیست؟
ذهنی که حتا مال خودم نیست و با سیب تلخ حوا به زندگیم راه پیدا کرده؟
و اگر من نتونم از پس اندیشه‌ی کاذب و توهمی خودم بر بیام
تو بناست به دادم برسی؟
من اگر خودم را دوست نداشته باشم و به کمکش نیام
تو بناست به کمکم بیای؟
یا من؟
من باید به کمک تو بیام؟
من باید صدای وراج مداوم ذهنی که دائم مقایسه می‌کنه و کینه توزه
ذهنی که طماع و طلبکاره
ذهنی که خاطره‌ای جز درد و زشتی نداره؟

۱۳۹۳ مهر ۱۰, پنجشنبه

بلوغ



نمی‌دونم کی بود، کدوم روز بود که 
تجربه کردم، فهم تنهایی و گم‌شدگی آدم رو در این
جنگل واویلا
اولی یه روز خیلی بچه‌سالی بود
چهار ، پنج سالگی یهو چادری از دستم در رفت و دیر فهمیدم، گم شده‌ام
حتمن خیلی زود پیدا شدم و داستان ختم به بخیر شده، با علم به این‌که
حضرت بانو والده هیچ مدل گم شدنم رو تعیید نمی‌کنه
بار بعدی که فهمیدم گم شدم، وسط یه حال مراقبه بود
از خودم کندم، دور شدم، بالا رفتم و در بزرگی جهان گم شدم و بعد با همه‌اش یکی شدم
یه جور حس شاید نزدیک به درک وحدت وجود و با برگشت ذهن وراج بود که تازه فهم کردم
ای داد باز گم شدم
ولی بدبختی اون‌جاست که هی یادم می‌ره گم شدم و سرگرم بازی‌های ذهن ذلیل مرده‌ام می‌شم
لابد همین‌طوری‌هام یادمون رفته کی و از کجا و سی چی این‌جاییم؟
شدیم آش زین‌العابدین بیمار
هر کی رسیده یه تعریف جدید به بارم اضافه کرده و دنیایی رو تجربه می‌کنیم که
بر اساس تعاریف دیگران در ذهنم جا خوش کرده

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

هم هویتی من با ذهن بیگانه





یک عمر برای منه بی‌چاره‌ام دل‌سوزی کردم و زار گریستم که:
چرا من سراغ هر چی می‌رم
به‌کل می‌پوکه؟
یعنی دست به هر کاری می‌زدم، می‌شد بلای جون
از ساختمان سازی و تصادف در جاده تا این مورد اخیر و حساسیت به رنگ
یعنی کلی موضوع داشتم برای غم‌خواری برای منه بی‌چاره‌ام
تا جایی که توهم زدم
نه که اصولن از مرگ برنگشتم که بعد از اون هیچ کاری تام و کمال نمی‌شه؟
تا جناب شهبازی
رحمت به روح پدر و مادرت
راست می‌گه
من به هر کاری که دست می‌زنم چنان باهاش هم هویت می‌شم 
که تو گویی جز این خیالی نیست
می‌شم خوده سوژه
خوده کار
و شروع به ساخت و ساز هویتی جدید می‌کردم
منه معمار
منه نویسنده
منه نقاش 
منه مادر 
منه همسر
منه عالی‌قدر
عالی پیام
و تمامی این من‌ها یک به یک از سرم می‌افتاد با بروز وقایعی دردناک
حالا با همه‌اش مواجه شدم و فهمیدم که
 این انگیزش هستی که در من به تجربه اومده است و اجازه نمی‌ده
با هیچ توهمی هم هویت بشم

روز اول مهر




از همون روز اولی که پام به کلاس اول رسید، تا هنوز
هرچی فکر می‌کنم:
 معلم کلاس اول‌م کی بود؟ چه شکلی داشت و اسمش....؟
چیزی به‌خاطرم نیست به جز هیکلی ورزیده که بی‌شک غضب‌ش لهم می‌کرد و منی که از کمر به بالاش  در یادم نیست و پیرهنی مشکی 
بی‌شک او دشمن بود که مرا از مادر جدا می‌کرد
روز اول کلاس اولی که جز این عکس و نام ، پریا رضوانی که کنارم نشسته بود
چیزی ازش در خاطرم نیست
همیشه از درس و چهار چوب‌ها متنفر بودم
و از تولدم بیزار که تا رسیدن اول مهر راهی نداشت
من خانه می‌خواستم و آغوش مادر

۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

بی حرف پیش




خدا بخواد بی حرف پیش این تابستون هم داره تموم می‌شه
به نظرم یکی از طولانی‌ترین تابستون‌ها بود
شاید سی این‌که همه‌اش رو تهران بودم و چلک نرفتم
اون‌جا نمی‌فهمی چه‌طوری هی صبح می‌شه
هی صبح می‌شه
فقط متوجه شب‌ها می‌شی که هی می‌رسه و تو کاری برای انجام نداری و لاجرم زود می‌خوابی
به سنت کهن 
اجداد همه ما یا کشاورز یا دام‌دار و به ندرت هم صنعتگر بودن
اما به دلیل نبود برق
همه سر شب می‌رفتن خونه و زود هم می‌خوابیدن
این ژن‌ش در تمامی ما بوده و شده برنامه‌ی بشری
بماند ایامی که نیمه شب تازه برمی‌گشتم خونه
نمی دونم دنبال چی بودم؟
و یا شاید فقط از حزن تنهایی خونه گریزان بودم؟
اما حالا که در خونه به آرامش رسیدم هی ترجیح می‌دم اصلن از خونه بیرون نرم
داستان همه‌ی ما نبود آرامش است و بس
دغدغه‌ی فرداها و چه کنم‌ها
خدایا لحظه‌ای منو به خودم و ذهن ذلیل مرده‌ام وا مگذار که شاید هر شب خودکشی می‌کردم

شاپرک





ديشب همين‌طور از سر بي‌كاري
رفتم به فكر هنرمندان گرامي كه طي مدتي كوتاه وابسته‌ي مواد مخدر مي‌شن
بعد گفتم: چرا؟
خودم رو گذاشتم جاي يكي از اون‌ها
مثلن يك‌بار كارت خوب در مي‌آد تشويق مي‌شي
اين تشويق رو اصلن دست كم نگيريم كه، لاكردار زيادي شيرينه
مي‌خواد لايك باشه در فيسبوك يا جايزه‌اي سر کلاس درس یا روی صحنه
برگردیم به صحنه و تو اون بالا ایستادی و همه برات کف می‌زنن، نورهای رنگی و صدای تماشاگران
کلی حال خوب می‌آره و تو دوست داری دوباره تکرارش کنی
یه روزهم با مخدرجات آشنا می‌شی و توپ می‌ترکونی و باز روی صحنه، آی تشویق و آی تشویق ...
و تو دلت می‌خواد صدای این کف زدن‌ها همیشه توی گوشت باشه
زیرا ما اسیر ذهن لاکردار هستیم
از تشویق و هیجانات بیرون لذت می‌بره
یه روز هم فکر می‌کنی: چرا که نه؟
دلت می‌خواد همیشه روی ابرها باشی
می‌شی شاپرک
معتاد نور شمع
هی می‌زنی تو رگ و می‌زنی توی رگ که هی اوج بگیری و بری بالا، بالا، بالاتر
شزم
وسطای هپروت با شعله‌ی شمع برخورد می‌کنی
پرت می‌سوزه و با مخ می‌افتی اون‌جا که همه یه روزی بناست بیفتن
اما همه سر وقت‌شون می‌افتن و شاپرک بی‌وقته جهان رو ترک می‌کنه
حالا همه این‌ها تقصیره کیه؟
شاپرک؟
شمع؟
یا کف زن‌ها؟
همه‌اش زیر سر اونی‌ست که ما رو برای اولین بار با شیرینی افتخار آشنا کرد و نگفت: بابام جان
تو باید از درون بسوزی
شعله درون توست نه بالای شمع
شعله خود تویی نه شمع
شادی تویی نه کف زن‌ها
خوشا به روزهایی که چشم باز می‌کنم و تا ساعت‌ها دلم نمی‌خواد از بستر جدا بشم
ان‌قدر در آرامش‌ هستم که چیزی به زور از تخت جدام نمی‌کنه
دلم می‌خواد همون‌جا لم بدم و به تی‌وی چشم بدوزم
هیچ صدای توی سرم ور ور نکنه
هیچی حسی منو از جا نکنه
در آرامشی همراه با سکوتی محض
من عاشق اینم نه کف زن‌ها که بلای جانند


۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه

اصول و فروع دین




کاش از بچگی به‌جای، اصول و فروع دین به گوشم از قصد و انرژی و اراده گفته بودند
کاش بی‌بی‌جهان به جای ساختن اوت همه تصاویر رعب‌آور از جهان نزدیک به خدا
بهم یاد داده بود
اگر راه داد 
برای فکر کردن هم انرژی حروم نکنم
تا می‌تونم انرژی ذخیره کنم
به جای پرت و پلاهایی که از بهشت و دوزخ می‌گفت
کاش مادرم، بزرگتر از دخترکی با دو گیس بافته بود
شاید خودش چیزهای بهتری به من می‌آموخت
امروز اسن قصد رو با تک تک سلول‌های بدنم، دیدم و تجربه کردم
اول صبح با قیافه کج کوله این‌جا نشسته بودم
دلم می‌خواست تولدم رو با صدای بلند جشن بگیرم
نه تنها
با هر کی که می‌شناسم و نه
برای همین هم اومدم و این پست زیری رو نوشتم و در آغازین روز خودم به خودم تبریک میلادم گفتم
ولی چنین واقع شد که
همه‌ی دوستان گرام
از صبح
نه به این دلیل که می‌خواستند، تبریک بگن
بل‌که چون هر یک کاری با من داشت و من بی رودروایسی
گفتم: امروز تولدمه
یکی دوتا هم‌چنان به حرف‌شون ادامه هم دادند و نشنیدن چی گفتم
حرف‌شون رو قطع کردم که:
    اگه امروز کارت به من افتاده
بدون که تولدمه...
زیرا، به تمامی این کلمات شیرین و حتا کلیشه‌ای؛ دل خوش می‌شم
حال می‌کنم
و منتظر نمی‌مونم کی منو به یاد داره که تبریک بگه یا نه
می‌دونم اگر بی‌توجهی ببینم آزرده می‌شم
چون این مراسم رو برای همه دوست دارم
روزی مبارک برای یادآوری،  معجزه‌ی حیات
اعلام کردم 
 اون‌ها هم پاسخ گفتن
امروز کسانی بهم زنگ زدن که برخی رو ماه‌ها  بی‌خبری بود 
قصد صبح‌م تا انتهای روز پاسخ داد
اون‌ها زنگ زدن چون من قصد همه رو کرده بودم





تولدم مبارک




البته که مبارکه
چرا که نه؟
از روزی که تونستم در این جهان تنفس کنم

و انگشتان دست و پایم را شناسایی کنم
از روزی که هنوز قدم به سر طاقچه رسیده و نرسیده بود
چهار چنگولی با این جهان مواجه شدم
خواستم‌ش
برای بهین‌تر کردن‌ش جنگیدم
با مرگ بارها رقصیدم و هم‌چنان دوستش دارم
شاید زمانی بود که می‌پنداشتم: خب که چی؟
یک عدد به ارقام سنم اضافه شد و شادی نداره
اما حال به خوبی می‌دونم هر ثانیه‌اش با ارزش بوده و هست و خواهد بود
هر ثانیه‌ای که در این جهان زیبا هستم
زیبا اندیشیدم و زیبا خواستم‌ش
این زندگی با تمام بدی‌ها و خوبی‌ها سهم من بوده و هست
و من تنها خوبی‌های‌ش را می‌شناسم
لمس می‌کنم 
و خود را به آن می‌سپارم
تولدم مبارک  من شاکر خدایی هستم که سهم من کرد 
در اینک و این‌جا باشم
با پوست و استخون

۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

با چنگ و دندون




یکی از اون چایی احمدای مشتی دم کردم، یه وقت دلتون نخواد
کنار گل‌های ایوان نشستم  موزیک مورد علاقه‌ام  
Et Quand Bien Même رو هم می‌شنوم
در کنار
 گاه گاهی صدای چرخ‌هایی که از آسفالت خیابون سوت کشون می‌ره
من زندگی رو هم کنارم دارم
با هم چای می‌نوشیم و خدا هم هست
میهمانی زندگی‌ست
گاه من چای می‌ریزم و گاه زندگی و گاه هم خدا
چای مخصوص حضرتش، طعم دگر دارد
بهترین،  چای‌های دنیا
جمع خوبی و جمعه‌ای نیکوست
زندگی را نوشا نوش

من
 قصد ساختنش کردم
حرکت آغاز و زندگی ساختم
همین لحظه‌ها اسمش زندگی‌ست
به لطف تمام آمدن‌های مرگی که حس کردم
قدر زندگی را شناختم
بسازش
با چنگ و دندون
مدل خودت
نه چیزی که ذهن جمعی بهت می‌گه
زندگی بساز که در دستان تو و این‌جاست
نه دیروز و نه فرداست


یکی از اون جمعه خوب‌ها




این یکی از اون جمعه خوب‌هاست
یکی از اون جمعه‌های خوب کودکی
پر از حضور
عطر مادر، امنیت حضور برادر، داشتن یک خانواده و شنیدن صدای دختر
کل هم خوب بود؛ زیرا
دیشب قصد کردم، قدردانی کنم
جناب اخوی خسته و وارفته تازه رسیده بود خونه که
کشوندمش پشت بوم که بیا آب کولر من قطع شده، به اولین حرکت و ضربه لوله سوراخ شد و آب همین‌طوری.............
وقتی برگشتم این‌جا، پر از سپاس و ستایش بودم
و چرا که نه؟
اصولن قدیما یه نموره آره
یعنی از عالم و آدم طلبکار بودم و هر کسی هر کاری که می‌کرد
وظیفه‌اش بوده؛ زیرا من هم به تمامی وظایفم به خوبی عمل می‌کنم
اما نه
باید زندگی رو لحظه به لحظه در این‌جا و اکنون ساخت
ما می‌سازیم‌ش
خودش از خودش ساختار و قانونی نداره
قوانین رو ذهن ما،  بشریت علم کرده
حقیقت لحظه‌ی اکنونی‌ست که درش هستیم
و اگر بخواهی حساب‌های این اکنون 
اکنون رو فقط نگه‌داری
کلی در اکنون به سر بردی
چون براش تلاش کردی و انرژی خرج‌ش کردی