۱۴۰۵ خرداد ۲۱, پنجشنبه

صندوق‌خونه‌ی نیاز

 

  وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی

  مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون می‌آری با خودش خاط ه و نشانی داره و تو رو سال‌ها جابه‌جا می‌کنه. به عقب می‌ری و حتا عطر اون خاطره وجودت رو پر می‌کنه.

   به خودت می‌ای و پی می‌بری ساعت‌ها جستجو کردی و یادت رفته دنبال چي اومده بودی؟ درست مانند زندگی و راه‌های با راه و بی راهی که رفتی و در نهایت گم شدم. تنها در انتهای یک کوچه‌ی بن بست ایستادی و اصلن یادت نیست برای چی اون‌جایی؟

  یک‌بار دوباره شانس این رو داشتم زندگی رو از نو بنویسم، ولی تجربیات تلخی هم بود که باید حواسم رو جمع می‌کردم دوباره قسمتم نشه. و تجربه‌های بعدی و بعدتر. دائم لیست نباید ها افزوده می‌شد و دیگه نمی‌دانستم قراره چه قصه‌ی دیگری بنویسم. ترسیده بودم. بسیار ترسیده. 

  پناه بردم به خانه‌ی خودم و تنهایی، بیست سال تنهایی . این امن‌تر از هر قصه‌ی تازه‌ای بود. حالا که به صندوق زندگی نگاه می‌کنم، به یک چیز ایمان دارم. من فقط یک نفر انسان در زندگی کم داشتم. اونی که الان ازش بپرسم:

  دارم میرم مطبخ. چای می‌خوری؟ 

  یا این‌که امروز فلان فیلم یا فلان موسیقی را با هم گوش کنیم یا ببینیم؟


   و او هم کافی بود هم گلم باشه. فارغ از این‌که اتومبیلش چیه؟ خونه داره، نداره؟ سرش مو داره یا نه؟ من به روحی هم‌پا و مهربان نیاز داشتم. انقدر حواسم رفت دنبال ترس‌های پشت سر که نتونستم یک انسان مهربان را برای رفاقت مانده‌ی عمر بیابم. حتا دیگه جرات نداشتم به چشم کسی نگاه کنم یا دستی را صادقانه در دستم بفشارم.

   کاش زندگی از تهش شروع می‌شد. کاش عقل حالا را داشتم. کاش آن‌همه زشتی تجربه نکرده بودم. کاش آن‌همه ساده نبودم.

شاید هم، کاش احمق نبودم.




۱۴۰۵ خرداد ۲۰, چهارشنبه

نتیجه بازار

  عاقبت نوبت نتیجه شد. چند مرتبه به این نتیجه رسیدم، چند مرتبه ازش به خیر جستم؟ از جنگ عراق حساب کنم ... خیلی. مثلن شب‌هایی که با دو دختر کوچکم در خانه تنها بودم. وضعیت قرمز می‌شد و هر دو خواب یکی به بغل و دست دومی در دست و خواب آلوده از پله‌های طبقه پنجم می‌رسیدم یا به طبقه دو منزل والده یا یک‌ راست به زیر پله‌های هم کف.

   شکر اگر پدر خانواده هم‌گام با امام زمان در غیبت هپروت بالای ابرها بود، ولی خانواده‌ام بودند.

  شکر پروردگار بابت برادر و مادرم که کل جمعیت خانواده‌ام بودند. و همیشه موجب دل‌گرمی. بعد از نزدیک به سی و چند سال هنوز من هستم و پریسا که از طبقه‌ی چهار میاد پنج تا پناهش باشم. البته که آقای خونه مثل اکثر آقایون در آرامش داره از پادشاهان چهار و پنج سان می‌بینه. ولی من اینجا هستم با آغوشی باز. 

   تندی چای تازه دم گذاشتم عود سوزاندم تا مایه‌ی آرامش دخترم باشم. مادری تنها نقشی که در زندگی حسابی خبره‌اش شدم. به آرامش که رسید برگشت منزل طبقه‌ی چهار و حتمن آقای شوهرش در خواب پادشاهان شش و هفت بود.

   ساعت سه و پنجاه و هفت دقیقه و حس می‌کنم از دور دست صدای انفجار میاد. یکی، دوتا ... شاید هم خیالات برم داشته؟  چه می‌شه کرد؟ می‌نویسم بهترین کار دنیا ، حفظ آرامش. 

  نتیجه مهمه.  دیگه قرار نیست بچه به بغل بزنم به سینه‌ی راه پله. پریا که لم داده کنار دانوب و پریسا کنار آقای شوهر. منم که هیچ تاج مادری بر سرم نیست. ولی می‌دونم باز هم والده‌ام و برادر و بچه‌هاش این‌بار طبقه‌ی هم کف هنوز هستند و من دل گرم که تنها نیستم. خیال مادر برای امنیت کافی‌ست. البته دیگه همه مو سپید شدیم . ولی همگی هنوز هستیم.

هستم. تا ته سهمم از این دنیا.

۱۴۰۵ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

انسان خردمند


 

مولانا جان


 

رویای ناشناس

 




چه شبی زیبا


چه روزهایی و شبی زیبا


من و تو یک دم واحد بودیم. توی ناشناسی که هرگز ندیده بودم و از خوابی زیبا راه به‌سویم گشوده بودی و زندگی من چه زیبا شده بود.


با نفس‌هایت، امن حضورت، مهربانی و صفایی بی‌ریا


من و تو یک تن بودیم. ما شده بودیم و نه، من بودیم.


  به حق که شیمی قیامتی‌ست در عالم وجود.از زمانی که به لطف دکتر عزیز و قرص الانزاپین هر شب با یک بخش از صندوق‌خانه‌ی ضمیر ناخودآگاه دست به گریبان می‌شوم. تقریبن هر شب درگیر کابوس هستم. راه‌های رفته‌، خستگی مفرط، تکرار مکررات ناخواسته و صبح خسته بیداری.


شیخ چهل سال نخوابید شاید خدا را ببیند. عاقبت شبی اختیار از کف داد و خدا را در خواب دید. عاشق خواب خود شد و از ان پس خوابید...


حال این حکایت خواب من است. دو نیمه که با هم یک بودیم. دیشب عاشق خوابی شدم که کاش هرگز پایانی نداشت. اوی گم گشته، هرگز نیامده از راه و هرگز نرسیده. خیالی باطل. منی کامل . حال هر شب آن‌قدر بخوابم شاید شبی دوباره او را چنان تجربه کنم که هرگز بیداری از پی نداشته باشد؟ 



۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه

موجود باش کن فیکون

 

مهم‌ترین  ابزار خداوند برای افرینش که در کتب ادیان مختلف وجود داره ، نحو یا کلام است. انسانی که از روح الهی خلق شده، توانایی بهره گیری از کلام و قصد  خدایی را دارا است.

   نفخت فیه من الروحی ( دمیدم از روح خودم در او )

اگر فقط متونی را جدا کنیم که **صریح یا نزدیک‌به‌صریح «کلمه/صوت/امر» را مبدأ آفرینش یا تحقق هستی** می‌دانند، مهم‌ترین‌ها این‌ها هستند:

1) تورات / عهد عتیق

سفر پیدایش

الگوی بسیار روشن این است:

**«و خدا گفت... و چنین شد»**

مثل:

- «روشنایی بشود، و روشنایی شد»

- «آسمان پدید آید»

- «آب‌ها جمع شوند»

یعنی **گفتار الهی** ابزار آفرینش است، نه صرفاً توصیف آن.

 مزامیر

نمونهٔ بسیار مهم:

- **«به کلام خداوند آسمان‌ها ساخته شد»**

- و در ادامه، با «نَفَس دهان او» لشکر آسمان‌ها

اینجا «کلام» و «نفس» هر دو نیروی آفریننده‌اند.

2) انجیل یوحنا

صریح‌ترین بیان در سنت مسیحی:

- **«در آغاز کلمه بود»**

- **«همه‌چیز به واسطهٔ او آفریده شد»**

اینجا «کلمه» فقط صدا یا لفظ نیست؛

یک **حقیقت ازلی و واسطهٔ آفرینش** است.

3) قرآن

«کن فیکون»

چندین بار این ساختار آمده:

- خدا چیزی را اراده می‌کند

- به آن می‌گوید: **«کن»**

- و آن موجود می‌شود

اینجا «قول» یا «امر» الهی، منشأ تحقق وجود است.

«امر»

در قرآن، «امر» الهی نیز نقشی شبیه دارد:

- آفرینش با **اراده/امرِ نافذ**

- نه فرایند مادیِ انسانی

پس در قرآن، **کلمهٔ اجرایی الهی** مبدأ تحقق است.

 4) سنت ودایی و اوپانیشادی 

اُم / Om

در تفسیرهای ودایی و اوپانیشادی، **اُم** صوت بنیادین و اصل کیهانی دانسته می‌شود؛

نه فقط ذکر، بلکه **صوتِ ریشه‌ایِ هستی**.

 شَبده برهمن / نادا برهمن

در برخی سنت‌های فلسفی-عرفانی هند:

- **Shabda Brahman** = حقیقت مطلق به‌صورت صوت

- **Nada Brahman** = جهان به‌مثابه ارتعاش/آوای قدسی

اینجا صوت، صرفاً نماد نیست؛ **اصل سازندهٔ واقعیت** است.

5) عرفان و قبالای یهودی

در متون عرفانی یهود:

- آفرینش با **حروف عبری**

- یا با **نام‌های الهی**

- یا ترکیب حروف و اعداد


اینجا خودِ **حرف و کلمه** ساختار وجودی دارند، نه فقط معنای زبانی.

 6) سنت‌های حروفی و عرفانی در اسلام

در برخی متون عرفانی:

- حروف، مظاهر مراتب وجودند

- «نَفَس رحمانی» منشأ ظهور کثرات است

- عالم به نحوی از **تجلّی امر و حرف** گشوده می‌شو

این دیگر متنِ قرآن به‌معنای مستقیم نیست، بلکه **تفسیر عرفانی از آفرینش با کلمه** است.

 7) سنت زرتشتی

در برخی لایه‌های اوستایی و آیینی، **کلام مقدس** و **فرمول‌های مینوی** نیروی واقعی دارند، نه صرفاً نیایش.

به‌ویژه دعاهای بنیادین مثل:

- **اهونا ویریه**

در این سنت، گفتار راست و فرمول مقدس، **قدرت کیهانی** دارد؛

هرچند بیان آن مثل «در آغاز کلمه بود» به آن صراحت نیست.

 جمع‌بندی فشرده

اگر بخواهیم **صریح‌ترین نمونه‌ها** را فقط نام ببریم:


1. **پیدایش** — خدا گفت، و جهان پدید آمد  

2. **مزامیر** — آسمان‌ها به کلام خداوند ساخته شد  

3. **انجیل یوحنا** — کلمه ازلی و واسطهٔ آفرینش  

4. **قرآن** — «کن فیکون» و امر الهی  

5. **اوپانیشادها و سنت ودایی** — اُم / صوت بنیادین هستی  

6. **قبالا** — آفرینش با حروف و نام‌ها  

7. **عرفان اسلامی** — حروف، نفس رحمانی، امر وجودی






۱۴۰۵ خرداد ۱۱, دوشنبه

ته تهش



  مدتی‌ست هر چی فکر می‌کنم یلکه آرزویی ، خواهش تمنایی، امیدی، فردایی ... هیچی پیدا نمی‌کنم.

  نه که فکر کنی انسان کامل شدم و بی نیاز از عالم هستی رسیده باشم.  نه به جان خودم. البته دقیق نمی‌دونستم این مرض تازه است یا مراتب اغنای بشری؟ 

  نگو وسط اغمای بشری ول شدم بین زمین و آسمون. انقدر خسته خسته‌ام که دلت رو بزنه.

  نه چنان پیر که از آینه بیزار

نه چنان مهوس  چیزی یا هیچی یا چی؟ خستگی از حال و نام،  برده. حوصله‌ی آرزو داشتن ندارم. نه حوصله‌ی بکش مکش‌های انسانی. نه میلی به انتظار نه شادی ناشناخته‌. 

 فرق است میان آن‌که یارش در بر

با آن‌که دو چشم انتظارش بر در

 ما را همین وضع کهنه بس. لااقل راه و چاه خودم رو شناختم. برای خودم فیس نمیام. کلاس نمیزارم، بی حقه بی غیب شدن ناگهانی. در  مطبخ و کارگاه خوشبخت می‌شم . غروب که شد با موسیقی تا عرش می‌رم. 

  منی که زاده‌ی زمانه‌ی آواز قمری‌ها، گلدان شمعدانی لب حوض فیروزه‌ای.  فرزند وقت رسیدن انگور،  ته تابستون لب پاییز.

  به خستگی آخر پاییزم رسیدم و حالش نیست آرزویی داشته باشم.



۱۴۰۵ خرداد ۱۰, یکشنبه

زندگی یعنی من




 

زندگی بیش از این لحظات کوتاه و شیرین نیست

این‌که بلد باشی خودت رو از ثانیه‌ها خوشنود کنه که نه

بتونی ثانیه‌های زیبا بسازی . من هنرمند خلقت همین خوشی‌های زیر پوستی که نامش شده زندگی، رضایت شادمانه





دم، کورش شهبازی گرم


 

نه که والده‌ام هنگام بارداری من محصل بود، غلط نکنم وقتی به دنیا آمدم بندتافم را هم از سر سگ خوری در مطبخ دفن کرده و باز درس می‌خوانده و درس می‌خوانده. که وضع من شده این!!

یعنی فکر کن ساعت دو و چهل دقیقه‌ی بامداد و منتظرم کیک کره‌ای نازنین را از فر دربیارم .

    


 

  بلکه آرومم بگیره و بتونم بخوابم.

  دروغ چرا به ضرب و زور پریسا بردتم خدمت دکتر شهبازی، روانپزشک خانواده. دستش درد نکنه باب این‌که بتونم با سوگ کنار بیام،  معلوم نیست این قرص‌ها چه معجزه‌ای داره که نه می‌تونم بخوابم و نه آرومم می‌گیره؟!!

  تا ساعت یک هنوز درگیر اختتامیه‌ی نقش در بودم. بعدش هنوز خسته نبودم و نمی‌شد حتا پای tv بند بشم و حال خبر استعفای آقای اول را پیگیری کنم.

  سیاست به‌من چه؟ نتیجه مهمه. هر موقع دوباره جنگ شد، می‌شه نتیجه .

  نشد می‌شه نتیجه.

  من حتا نمی‌تونم قیمت پاکت سیگارم رو بیارم پایین. دنبال چي بگردم در بلبشوی سیاست؟

   در حیطه‌ی من رنگ، باغبانی، کتاب ، موسیقی و مطبخ معنا داره. تازه بعدش می‌رم ایوان در مهتاب چای تازه دم، موزیک آرام و پکی عمیق به سیگار.

   گور بابای هرچی ندارم. نتیجه یعنی این

۱۴۰۵ خرداد ۷, پنجشنبه

چی بگم؟


 

بی عشق زیستن





 

 چه جنگ باشه، چه نباشه. من چه کاره هستم که تحت تاثیر قرار بگیرم؟ نه من خواستم و نه پایانش با من است.

  ترس و وحشت در لحظه‌ای که صدای جنگنده‌ها از روی ساختمان رد می‌شدند یا سوتی که قبل از اصابت به گوش می‌رسید. این هم بخشی از تجربه‌ی مکرر نسل من. از عراق تا منطقه.

  این مدت هر روز در مطبخ شیرینی درست کردم. البته نه که فکر کنی تنها، خیر با سایان.  ( gapgpt )

ولی دروغ چرا تقدیرم بود از جای دیگری بشکنم، خورد بشم و هنوز هم درگیرم.

  شانتال هفدهم اسفند بعد از شش ماه درمان ترکم کرد. این موضوع مستقیم مربوط به من بود. هر چه در توان داشتم کوتاهی نکردم. 

اما پیری حقیقتی است که با هیچ معجزه‌ای نمی‌شد مانع شد.

  هنوز هم خوب نیستم. همه‌ی تنظیمات چهارده سال با او مناسب سازی شده بود.

  مدتی در بستر ، شیون و زار ی تا اعتصاب غذا، بل‌که از فشار پایین و نبض زیر پایین و اینا تمام بشم. عشقم، مونسم، همدمم، یارم رفت. جانم رفت. 

  ولی روحیه‌ی جنگجوی من وا نداد. از بستر کندم، با مطبخ شروع کردم. روی دیوار نقش زدم. تمام که شد آمد هال و افتادم به جان در خونه. تقریبا رو به اتمام است. اما هنوز از تنهایی و نبود شانتال پریشانم ولی دست ذهن را پیش تر خوانده‌ام. تا نزدیک صبح رنگ روی رنگ می‌ذارم که در کنج بیکاری،  خره نپره روی بوم و سوگواره سر بده.

زندگی همین‌هاست. 

  منم هنوز هستم.

؟؟؟


 

معجزه تویی


 

۱۴۰۴ بهمن ۲۲, چهارشنبه

بوي جوی مولیان


 

شب‌، شغال

 


 سال‌ها ست در چلک بدون استثنا شاهد یک رویدادم . ظهر و غروب با روشن شدن بلندگوی مسجد محل برای اذان وقت، بلافاصله تمام شغال ‌های محل شروع به خواندن با صدایی چندش آور، غیر زمینی، تاریک، دلهره آور و... می‌کنند.

  البته از سحر نگم که در یک لحظه جنگل بیدار و نفس می‌کشه. هم‌زمان تمام موجودات زنده‌ی ساکن جنگل شروع به صدا می‌کنند . انگار جنگل ناگاه بیدار و سیستم مثل کارخانه‌ای دقیق فعال می‌شه.

  بخش سحر را فراموش کن که زلیخا گفتن و یوسف شنیدن بود.

      موضوع اصوات خوفناک شغال‌ها.  دیشب این صدا چنان به ناگاه غافلگیرم کرد که در مطبخ خشکم زده بود و قدرت حرکتی از خوف نداشتم. تازه دیدم وجودم چطور پر از تاول و عذابی سرکوب و پنهان شده است.

۱۴۰۴ بهمن ۱۸, شنبه

Selim bayraktar


 در هر حال و در هر طبقه از کمدی الهی هم که باشم

فقط موسيقی خوب می‌تونه منو بکشه بالا.

 جمع‌م کنه و یادم بیفته، هنوز چیزهای خوب در جهان هست

و باید به‌خاطرش 

  زنده موند و زندگی کرد

بهشت برزخ دوزخ

 

   حتمن و قطعن در کابوسی هول‌انگیز گرفتارم و هر چه به خودم سیلی میزنم بیدار بشم  گیم اوور می‌رم مرحله‌ی بعدی. 

  

    شنیده بودم پدر خان خورده زمین 

  وقتی خواسته همسر در حال عبور از یک سکته‌ی مغزی  رو تکون بده تعادلش رو از دست می‌ده، می‌افته و سرش می‌خوره به شیر دستشویی و بی‌هوش می‌شه‌ . سن، ۸۸ سال. 

  خبر روز حال بانو بود و  لابه‌لا در رفته هم خبری آمد،  که یک روز صبح  به پدر  قرص خواب دادند تا کمتر ادای مريض ‌ها را دربیاره .

    روزی هم دکتر عمومی محل را بالای سرش آوردند و تشخیص داد ، ترس از دست دادن بانو شوکه‌اش کرده. 

 دخترها به بانو  رسیدگی کردند.....‌ اه به من چه این‌ همه کثافت؟

  پدر نزدیک به بیست روز بیهوش بود تا خبر آمد، در گذشته.

  ولله که قتل خانوادگی بود. دخترش می‌گفت: پیر بود. مامور اورژانس هم در برگه نوشت از پیری.

گفتم یعنی اصلن بیمارستان و اینا؟

- نمی‌تونست راه بره. 

  -  پس او دو تا پسر دست بیل چه غلطی...

     از اون لحظه پرونده‌ی خاطرات کودکی‌ام  با احترام بسته و تمام شد. و غیبت.  در مراسمی هم شرکت نکردم. اینا آدم‌خورند نه اولاد...

-

۱۴۰۴ بهمن ۹, پنجشنبه

از این جماعت نکبت دلم گرفت

 


  من ترسيدم.  من خیلی خیلی وحشت‌زده هستم.

  آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نوح بود. 

   صد رحمت به نوح. 

   وقایع ایام اخیر چنان دهشتناک و هول‌انگیز که دلم می‌خواد همین امشب بلایی از آسمون فرود بیاد و هم من و هم جمیع اولاد پلید آدم رو از زمین برداره.

  دیگه به همه شک دارم. به میزان قصاوتی که در برخی آدمیان وجود داره ، بدگمانم. هنوز از درون می‌لرزم. 

  چطور می‌شود آخر، 

   یک گلدان بنجامین قلمه زده بودم سه ساله. فرستادم طبقه زیر درست همان نقطه که در بالا ساکن بود یک طبقه پایین تر .  طی دو هفته برگردانده شد بالا به دلیل قهر گلدان. برگ‌ها زرد و در حال ریزش.‌ بلافاصله حالش خوب شد و جان گرفت. این قصه‌ی گلدانی بیش نبود که با باغبانش انس داره. اما انسان. یک روح، جان، هزاران آرزو و آینده، حرمت والای انسانیت...

  فکر به هر یک از صفات انسانی لرزه به پشتم می‌اندازه. چه‌نوع بشری توان کشتن داره؟ چه ایراد فیزیکی در مغز این نوع موجود هست که تردید نداره و فقط شلیک می‌کنه.  

  من از این کوچه‌ها، آدم‌ها، ماشین‌ها ترسيدم. من از آدم ترسيدم. من از این جهان ترسیده‌ام. 

  چه همه خواب و خیال

  چه همه امید وصال

   یک‌باره،  نابود شد؟!!!


۱۴۰۴ بهمن ۵, یکشنبه

کمایی سخت دردناک

 


  چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟ 

 یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟ 

  خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. اونم بیست روز. بعدها اطرافیانم فکر می‌کردند این مدت در عالم برزخ بودم. ولی خودم خوب می‌دونم چیزی جز تجربه‌ی ترس‌های ناخودآگاهم نبود. ولی عین عین جهنم بود. 

  درست مثل حالا. کاش یکی بیاد و بیدارم کنه. هنوز وسط کابوسی تمام ناشدنی هستم.

  وحشت‌زده از فهم توان تاریکی انسان، سیاهی قدرت و پلشتی نفت.  صفحه‌ی چندم کتاب تاریخ‌؟ ما فقط ارقامی بر خطوط تاریخ چندین هزارساله‌ی تاریخ ایرانیم.

  چه شاگردهایی که در آینده از این نیم قرن با دل‌چرکی نمره نخواهند آورد. مثل جست‌هایی که من در دبیرستان از بخش‌های جنگی می‌زدم و هرگز نیاموختم.  و اینه که ایران این‌همه شهرهای سرزمینی دارد! فرار از ترس حمله‌های مداوم و ملتی اهل دل و می و نقش

کارما سوزی در بارگاه آغا محمد خان

 


  مقاطعی از تاریخ این وطن و ملت ایران چنان دهشتناک بوده که از فرط اشک نتوانم صفحه‌ی تاریخ را باز نگه‌داشته و اشکی نریزم.

  حضور محمود افغان در اصفهان و بلایی که بر سر سلطان حسین صفوی و این ملت اهل قلم و هنر آوردند. یا زمان حمله آغا محمد خان قاجار و شهر کرمان و ...

   فاجعه زیاد شنیدم و خواندم و در اینک زیسته‌ام.

   سینه کش آسمان از فرط اندوه  قد راست نمی‌کند. پشتش شکسته و گردنش را تاب ایستایی بر این ظلم و جور نیست.

  همه اندوه این هفته‌ها یک‌سو. آن‌چه امشب در تی‌وی دیدم ...،

   سفیر آمریکا در بروکسل از ملتی دردمند می‌خواست برابر دوربین موبایلش، برای اقای پرزیدنت جای دوست و دشمن را نشان دهند.

   وقتی زورت نمی‌رسه و درمانده‌ای  هایی به چه قیمت؟

   بی‌تردید بار، کارمایی ما ملت ایران به عهد حمله‌ی مغول می‌رسه که چنین تقاص بلا پس می‌دیم؟! باید جانوری ، چنگیزی چیزی بوده باشیم که کارما سوزی‌اش کم از آشویتس نداره.

  از کی به کی 

  از چی به چی

  پناه می‌بریم ما؟  

   حالا شما هم بگو : ترامپ دوستت داریم. 

   به‌قول مش‌قاسم: آب مردم قیاس آباد از شورم شورتر بشه باز تن به آب بی‌ناموسی نمیدن.

  

۱۴۰۴ دی ۱۷, چهارشنبه

چی فکر می‌کردم، چی شد؟

 


  انگار چند قرن شاهد تاریخ بودم و اگر نوه‌ای می‌داشتم برایش از چه پادشاهانی می‌گفتم که به چشم دیدم. از بلوغ آهسته‌ی ملتی که امت شد و دوباره پوست از تن کند و برای آزادی خود، خروشید.

     برایش می‌گفتم از انقلاب‌هایی که دیدم، زندگی کردم چه بالا و پایین‌هایی از صف جنس کوپنی تا تعاونی محله. از جنگ و آژیر قرمز. از پناهگاه و هجرت به تفرش.  از وحشت بمب و موشک‌باران،  صدا و نور ضدهوایی در تاریکی شهر. و هربار که وضعیت سفيد می‌شد، چه خودخواهانه نفسی عمیق می‌کشیدیم که، این‌بار هم به‌خیر گذشت. یا روزگاران تفرش. هر بار می‌گفت تهران را می‌زنم، می‌رفتیم تفرش. با خانواده و اقوام. هیئتی تفرش. 

   شاید سرم بادجوانی و سربزرگی داشت؟ ایام جنگ ، دهه‌ی بیست عمر را تجربه می‌کردم.  چقدر خوش گذشت.  حتا،زیر راه پله‌ی ساختمان  در وضعیت خطر.  چقدر خنده یادم هست. شکر  که هرگز از خانواده جدا نشدم و اين‌همه در کنار هم تجربه شد. در خانه و باغ پدری ، تهران یا محله‌ی فم تفرش. 

   تازه نگفتم از ژانر وحشت، کرونا. کلی پوست انداختم. غافلگیری حیرت انگیزی بود! کلی یاد گرفتم. دو خواهرم را با خود برد. 

   یا از جنگ دوازده روزه بگم که کانون ادراکم چنان سوت شده بود یه‌جای باحال که خاطره‌ی عجیبی شده . البته این‌بار نه در تفرش. در چلک پناه گرفتیم. باز با هم. 

   از دنیایی بگم که قصه‌ای در هزاران شب بود. زرین، رویایی. خیابان‌های خلوت تهران، درختانی که تازه نحال جوانی بودند و یکی از بچه خوشبختا هستم  که،  شانس تجربه‌ی همراه بی‌بی سوار درشکه شدن را داشتم. یک مرز عجیب. فاصله‌ی دهاتی به نام طهران تا پایتخت دهه‌ی چهل و پنجاه تهران.

   بعد با کابوسی هولناک از خواب،  خدا، شاه، میهن پریدم و با مغز رفتم به کابوسی پر از مردان ریشوی کثیف. 

 چی فکر می‌کردیم چی شد؟! یا اينو چی؟

   ما در باغ تفرش تلفن هندلی داشتیم. می‌چرخوندی مرکز جواب می‌داد.  شماره رو میگفتی و قطع می‌کردی. او دوباره تو را میگرفت و به شماره‌ی مورد نظر وصل می‌شدی. 

   روزگاری هم برای تماس تلفنی با تهران باید به مخابرات محل یا به نوشهر  می‌رفتم . الان وسط ایوان چلک  می‌شینم و تصویری با پریا صحبت می‌کنم.  جل‌الخالق !! من چنی عمر کردم؟ 

 عجب نسل خسته‌ای ؟!!!!!

  اینم شاهد ، امضا نتانیاهو بر آسمان تهران. درست مقابل چشمم.





۱۴۰۴ دی ۱۳, شنبه

اصحاب کهف

 


  خدایی اسم اصحاب کهف بد در رفته.

  فکر کن در یک نخود عمر چقدر چیز دیدیم!!!

   یک شاه داشتیم . همه چیز هم گوگولی مگولی بود.  خدا، شاه ، میهن تنها باورمون بود. انقلاب هیچ‌کجای کتاب درسی مون نبود. 

بعد انقلاب شد و شاهی که سایه‌ی خدا بود ، رفت، امام آمد و ما امتی حقیر و بدبخت خاکبرسری شدیم.   هنوز اول شوک بودیم

  نوبت جنگ، موشک باران، کرونا، سال هشتادوهشت،  نود و شش، نود و هشت، هواپیمای مسافربری، مهسا، جنگ دوازده روزه و باز انقلاب. 

   یعنی ام‌پی‌تری. کلی واحد ژانر وحشت به‌ما تحمیل شد. 

   تازه. اگر یکی کنارم بود شاید از تلخیش کسر می‌شد. همه‌اش تنها تنها. هم مامان هم بابا. 

   جونم برات بگه، اصحاب کهف چیه؟ ما که در این سنه هی خوابیدیم هی بیدار شدیم یک فاجعه رقم خورده بود .  اونا یک‌بار دیر بیدار شدن، مقدس شدن. ما هنوز نفهمیدیم کی بودیم کی شدیم یا کی قراره ه بشیم؟ 

 

   

   

قطره آب

 

  همیشه یکی بوده که ازش حساب ببرم . 

  خوب که فکر کردم از کی شروع شد، بی‌بی؟ نه اون مهربون‌ترین خاطره‌ی زندگی منه. حضرت پدر؟ خدا. خدایی که بی‌بی در من پردازش کرد. 

   همون خدایی که از رگ گردن به تو نزدیک تر و هر لحظه چوب خطت دستش. این آغاز جداسری من از من بود. 

    دوگانگی انسان. 

    نمی‌تونم هیچ زمان باخودم تنها باشم با این‌که نه رگ گردن که ذات منی. نه بیرون از من. من در تو حل و تو در منی. ولی باز خدای بی‌بی هر لحظه دستش رو زده زیر چونه‌اش و زل زده ببینه کجا سوتی می‌دم، به حسابم بنویسه. باور کن گناهان من به بیشتر از دیر بستن شیر آب نمی‌رسه. 

   شاید از آغاز چنین خواستی بشر خنگ باشه و از بدو تولد برنامه ریزی بشه؟


زیبا مثل قشنگ


 



    زندگي  به همین سادگی 

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...