دیگه داشت خیال برم میداشت یکی داره دنبال اتو ازم میگرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بیکار باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه اینکه یه خوابی برام دیده باشه؟! دروغ چرا یک روز پنج هزار پست بازدید هم بوده !!
خدایی یادم نیست چند ساله اینجا هستم. ولی با حساب سرانگشتی میشه فهمید گندم پشت این صفحات کهنه کاره، دیگه سنی ازش گذشته، بچه مدرسهای نیست لیست براش بسازم برم سراغش خودم رو طبق لیست ارائه بدم.
هر کاری کردی. مجموعه مشخصاتی که از اینجا جمع کردی و به خودت چسبوندی، از پشت کوه هم اگر آمده بودم میفهمیدم جاعلی بیش نیستی.
شما بگو به قول خودت سی سال پیش منو بابت کار دیدی، الان چی ازم مونده که تو پیش باشی. روزهای اول جوانی هم که تازه کار بودم چنین تجربهای نداشتم که اکنون به لطف حقارت و حماقت شما دشت کردم.
ابله یکاره به طرف نمیگن پسرم اتریشه، خودم اهل اطراف تفرشم. توپ داغونم نمیکنه و ویلای شمال دارم... خب فهمیدی من جمیع اینام، لیست شما چه جاذبهای برای من میشد داشته باشه؟
نه که فکر کردی با آغوشی باز به سمتت میدوم و میگم:
آه نیمهی گمشدهی من کجا بودی؟
وقت رصد نفهمیدی من حوصلهی هیچ پسر آدمی را ندارم؟
حتمن فهمیدی همهجا بلاکت کردم. ولی اگه تو روت نمیزدم خر خودتی کسر شأن میشد.
تمام کسانی که در قدیم نزدیک تا قدیم دور میشناختم، در آخرین خاطرهی من از اونها ، فریز شدن
نه پیر شدن، نه قراره بشن، هر کی هر چی بوده هنوز هست
من پیر شدم. پیرتر میشم. حتا بیبی جهان هنوز چهل و شش سال داره و دیگه حتا از نوهاش که من باشم جوانتره
زمانی که مینا مرادی همکلاس دبیرستان مرجان را به لطف فیسبوک پیدا کردم، بعد از چند مکالمهی تلفنی دلم نخواست به دیدارش برم.
تمام خیالات نوجوانیامع دچار آشفتگی و هرج و مرج شد. اجازه ندادم خاطرات رنگین کمانی با طعم شیرکاکائو سلف دبیرستان دستمالی و کثیف بشه و به اولین بهانه اصولن بلاکش کردم.
خاطرات خوب باید خوب بمونه
خاطرات زیبا باید زیبا باشه
و هنوز مینا مرادی دختر نوجوانی است که شوق زنگهای تفریحم بود.
نباید خاطرات زشت را زیباسازی یا خاطرات زیبا را بکوبیم و از نو بسازیم. یا حتا بازسازی هم ممنوع. هر یاد و خاطرهای به زمان خودش تعلق داره و متعلق به من در همان سنی که تجربهاش کردم.
از جایی که تمام اهل بیت پدری جز نادر برادرم در خاک خفتند. دوستان و رفقای گرمابه و گلستان جز دو نفر همه به خواب ابدی رفتند. کمکم دارم گیس سفیدشان میشم و سنم از همه بیشتر میشه.
البته هنوز مرز کل خانوادهی پدری را رد نکردم هنوز حضرت پدر از من بزرگترند.
ها، اینم بگم لال از دنیا نرم
از جایی که سن والده خیلی دستخوش تغییر نمیشه به گمانم از او بزرگترم. به قول نادر بزودی مامان از ما کوچکتر از آب در میاد بسکه والدهام روی سنش حساس است.
هر بار به انتظار نشستیم کی قراره مورد حمله واقع بشیم؟
کم نگیر
از سرمون هزار بار هزاربار زیاده.
انسان وقتی به انتظار مرگ نشسته با خودش بی رو در وایسی میشه. برهنه میشه. خود عریان برابرش قرار میگیره و اینکه با خودش چند چنده؟
زندگی رو به خودش بدهکاره، طلبکاره، ادم خوبهی داستان بوده؟
وجدانش سبکه، سنگین؟ از مرگ وحشت داره، نداره؟
چیزی برای از دست دادن داره، نداره؟
و هزار هزار مکاشفهی شهودی که موجب میشه صبح که بیدار میشه خدا رو شکر کنه که یک روز دیگر را هم میبینه.
قدرش رو بیشتر میدونه؟ زندگی زیباتر شده، یا خسته و تهی از انرژی حرام شده، به موجب شب قبل؟
روزها انقدر کار و برنامه هست که منتظر حملهی هوایی نباشیم.
ولی شبها که سکوت حاکم و تاریکی حکمرانی میکنه، خره میره بالا منبر و نوحه میخونه.
گریه کنید مسلمونا گریه صوابه؟
منکه انقدر با عزرائیل چسم تو چشم شدم که شبها فقط به فکر اینم که،
اگر این آخرین شب زندگیت باشه، دلت میخواد چکار کنی؟
اگر جونی برام مونده باشه، فقط نقاشی نیمه را تمام کنم
از کارهای نیمه خوشم نمیآد. دلم میخواد وقت رفتن هیچ کاریم نیمه نمونده باشه.
تازه اینا همه با احتساب اینه که میدونم، یعنی قلبم میدونه و یک جایی دیدم که از اینهم سر سلامت به در میبرم.
ولی این رو روحم خبر داره، نه ذهن.
پر نتیجه فعلا ترجیح میدم وقتی خسته از روزم و توان رنگ گذاری ندارم ، بنویسم. اینطوری بیشتر کنترل خره رو به دست دارم.
گفتم ؟ در چهار لته ذهن را کار کردم. اولین این خره است که در روز خنک افتابی که نسیم پردهها را به بازی گرفته، و تو میتونی توی اون خونه در آ امش به هر کار لذت بخش سرگرم باشی، خره اون بالای بوم با هر چه دم دستش برسه برات کنسرت میده.
و تو اگر نابلد باشی دچار آشوب صحرای کربلا میشی.
حالا دلم چی میخواد اگر این آخرین شب عمرم باشه؟
یک ظرف پر از بستنی سنتی زعفرانی با گلاب معطر و پر از خامه.
یکی از بزرگترین لذتهای نوجوانی و گاه حوانی، اگه گفتی چی بود؟
اینکه تو راه مدرسه یا محله دلیلی برای برو بیا داشتیم
حتا وسط زمستون زیر برف و توی سرما به خودت رسیده، چیسان فیسان کرده، اونم از کلهی سحری که به وقت عادی باید با بیل و کلنگ از تخت جدا بشی، راهی خیابونی.
خیابونی که حتما یکی طبق برنامه یا عادت با تو هممسیر میشه.
شوق یک دیدار و صدها خیالبافی که، ایندفعه میآد جلو و یه چیزی میگه. یک کاری میکنه و تو همینطور با ضربان بالا از کنارش عبور میکنی.
این هیجان برای من تا آخر سال کش میاومد و هیچ خبری نمیشد. اگر میشد تو دیگه هیجان صبح را گم میکردی.
یا حداقل منی که همیشه عاشق حل معما و پیچیدگی و رمزگشایی عاشقانه بودم و شاید هنوز هم باشم؟ تقصیر خودم بود که اتفاقی نمیافتاد. بسکه قیافهی تلخ میگرفتم. از اولش منی بودم برای خودم.
فقط دلم برای اون هیجان دم به دم چشم انداختن. با ساعت از خونه دراومدن و روزی صد مرتبه به ساعت نگاه کردن. عطر دیور صورتی و من.
یا به رسم امروز چشم به راه یک ایمیل یا پیامی بودن. این بازی فقط در مرحلهی هیجانش زیباست.
حتمن از عصر نئاندرتال، هوموساپینس تا اشکال تکاملی انسان در آیندهای دوردست انسان با بیماری، ویروس ، حادثه، فاجعه ... مرگ غافلگیر شده.
دقیقن همون نقطه که باورت از خود برتر فرومیریزه و کشف میکنی
درمانده و یا ناتوانی
برهنه میشی، رو به فنا میایستی و ...
برخی لنگ را میاندازند و وا میدن. برخی هم در مسیر بارها به این نقطه رسیدند و عبور کردند
همه چیز وابسته به باور من از منه. بیتردید که من هم در نهایت و به وقتش خواهم مرد. اما اون مرگ با مرگی از سر ترس و بیایمانی باشه تفاوت داره
بالاخره ایمان بهتر از انکار همه چیزه. بارها سربزنگا وادادن یا جستن تصمیم گرفتم، از بالای خندق ناامیدی جستی عظیم بزنم. چون به نیرویی غیر از محدودهی خودم باور دارم.
مثل چنگ انداختن به ریسمانهای الهی و مثل تارزان جهیدم. نهکه بگم این توانایی یا قدرتی است در من.
اتفاقا برعکس. این یعنی هزار ساله لنگ رو در برابر زندگی انداختم. درست جایی که فکر میکردم خیلی منم.
در اوج اوجش زندگی برام پشت پا گرفت و به زمین افتادم و فهمیدم هیچی نیستم. خیال میکردم کسی هستم.
و چون راز بر ملا شد از ان پس دنبال ایمانم گشتم. دنبال دستی که از وسط آهن پارههای پراید درم آورد. در رویا رویی با تریلی. حقارت و ضعف را دیدم. وقتی محتاج بودم یکی نصف شب برام لگن بذاره و هیچکس نبود.
بعد از اون یاد گرفتم خطر نکنم، بیراه نرم، منم نزنم. هنوز جای پای زندگی و لگدش بر کل وجودم هست. همین عصای باریک فلزی که باهاش راه میرم هر بار یادم میآره از کجا به اینجا رسیدم؟!!
هر مرتبه که سکته کردم و دوباره برگشتم، یادآوری شد تنها نیستم و باید بیش از هرچیز دو دستی باورم رو بغل کنم. بعد از بیست روز اغما و تجربهی برزخ وحشتهای ذهنمیم . همون که مذهبی ها فکر میکنند مردن رفتن اون دنیا و کمدی الهی دانته را تجربه کردند.
جهان من پر از وحشتهای ذهنی خودم بود. فکر می.کردم شکنجه میشم. ولی فقط در اغما با ترسهام روبرو بودم.
و حالا که روزی هزاربار شاکر ثانیه به ثانیهی زندگیم هستم. نه به لطف خدایی در آسمان. مال من حقیقتن نزدیکتر از رگ گردنمه.
هر دفعه که پدافند تهران فعال میشه، حق داری کپ کنی، آدرنالین با قدرت تمام ترشح و ضربان قلب بالا میره
گو اینکه همیشه قبلش شروع میکنند و در زمان عبور جنگندهها خفه خون میگیره، حتا اگر پدافند به اشتباه فعال شده باشه
خواب از سر میپره و تو با ضربان بالای قلب منتظر میمونی که یا خبری نشه و یا مثل تجربیات قبلی صدای پرواز جنگنده رو در ارتفاع پایین بشنوی و بعد صدای دل خراش سوتی که بر اثر شلیک پرتابه با تمام وجودت درک میکنی که از بالای سرت رد میشه
در هر حال چه آمده باشند یا نه، این اضطرابی که همیشه به تنهایی تجربه میکنی سهمیهی عمرته
حتا در جنگ عراق هم چنین بود
من تنها و جنگ
حتا یکی نیست از دلهرهی مرگ بهش بگی
حتا اگر در خواب هم دیده باشی قرار نیست بلایی سرت بیاد
حتا اگر در خواب به خودت گفته بوده باشی، شکر که در امانم
دیگه به وقت تجربه چیزی که روی سرت آوار میشه، وحشته
دو ساعت پیش نشستم پای دیدن یک فیلم، در ابتدا سوژه به نظرم جالب بود. به تدریج هیجانش کم رنگ شد، وسطاش فیلم را نگه داشتم به ویول رسیدم، چای دم کردم و یک پیاله مربای به هم آوردم و ادامهی فیلم.
بعضی قسمتها را بردم جلو و تصویر را با سرعت ضرب در هشت دیدم، باز ادامه و... خب کلی زمان گذاشته بودم و باید ببینم تهش قراره چی بشه؟
همین حالا هم هنوز ادامه داره و دارم اینجا مینویسم، خب زمان گذاشتم، مکث کردم، رفتم و آمدم دلم نمیاد بی اونکه بفهمم آخرش چی میشه فیلم را قطع کنم.
درست مانند یک رابطهی معیوب، ناجور، بیفایدهای که چون براش زحمت کشیدی باز امیدواری تهش یهچیز خوبی باشه و ادامه میدی.
در فرهنگ ما زن آفریده شد برای ایثار ، مادری. و در همین فرهنگ من یکی از هزاران زنی بودم که بند تاهل دریدم ، به جستجو رفتم. نه مانند طاهره. یکی مانند بسیار زن دیگر.
بیست نه ساله بودم که تا رخت تنم را بخشیدم به بهای آزادی. مرد من یکی از گروگانگیرهای ماهر که بچهها را گرفت بلکه به لطف اونها سر بخوره برگرده به حریم من.
مقاومت کردم. گفت نمیشه بچه ببینی ، ندیدم. من از خواب پریشان پریده بودم. از بساط منقل و وافور و اراذل میدان محسنی که خانهام را بدل به شیره کش خانه کرده بودند.
از کابوسی که درش هزاران هزار کتک خوردم، باج دادم فقط چون فکر میکردم بدون دخترها خواهم مرد. عاقبت جایی از خواب پریدم که گلویم در دست معتادی بود که فریاد میزد، بمیر بمیر بمیر.
آنجا از خواب پریدم. مردک همه چیزم را میخواست بدون من.
در یک اول مهر ماهیی در دفتر طلاق، زندگی و دخترانم را دادم ، جانم آزاد شد. سه سال بعد ابتدا پریا را گرفتم و بعدتر پریسا که عقل رس شده بود خودش امد.
چه بر من گذشت تا بفهمم کیستم؟
من کی هستم، هیچ.
تازه تازه کشف کردم، زنی هستم بلند بالا و زیبا.
به بدترین شکل فهم کردم. وقتی خواهرم مرا به خانهاش وعده میگرفت در زمانی که شویش در سفر بود. دختر خاله جان به وقت ماموریت شویش و... بعد از نگاه مردانی که در جمعهای غیر خانوادگی قلاب میشد بر تنم.
مردک پدر سوخته در ده سال چنان بلایی سرم آورده بود که حتا باور نداشتم دوست داشتنی باشم، در حد یک همسر!!
به تدریج که خودم را بیشتر و بیشتر میشناختم چنان پر بودم، چنان هنرمند، چنان با عزت نفس و ... که دیگه حاضر نبودم نه ان مرد که هیچ مردی وصلهی زندگیم باشد.
ذاتا مجرد بودم. چرا باید زیر یک سقف دو پادشاه بگنجد؟
طاهره نبودم.
من هستم. مستقل، آزاده، عارف، ذاتا خود ، عشق، خود زیبایی خوده جوشش و خلقت. خودم را بارها رصد و وجب کردم. اهل نمایش نیستم. حتا در مراسم امضای کتاب. حتا در نمایشگاه کتاب. حتا در هیچ گالری نگنجیدم.
همه لذت خلقت برایم لحظات خلقت است تا پایان و بعد خلقتی دیگر. بی شعار و هیاهو. در چهار دیواری حرم. در مطبخی سرشار از عطر سیب و دارچین. در باغی به وسعت یک ایوان .
چرا در نوجوانی فکر کرده بودم باید شو کنم؟ چرا تا سالها تصورم بود ناقصم و در جستجوی نیمهی دیگرم؟ کم رفیق بازی نکردم. کم سفرهای عجیب و غریب نداشتم. کلی به کوه و جنگل زدم از پی کاستاندا یا مولانا بازی. ولی من هیچ یک نبودم.
ارزش داشت. همهاش حتا پای همچنان دردناک و تصادف تجربه شده. تمام رنجهایی که کشیدم ارزش آزادی ذهن و روانم را از هذیانهای زنانه را داشت. من، خودم را جستجو کردم، نساختم، یافتم. جوهرهی وجودی که با موسیقی، رنگ، خاک و دود عود دلشادم.
میدانم وقت رفتن خودم را به خودم بدهکار نیستم. الهی شکر که جادویی میزیم.
ادم وقتی از دنیا میبره، در عالم خواب وارد ساخت و ساز جهان موازی میشه، تا دلت بخواد دفتر رویا دارم. جنس جور
رویاهای فرویدی، یونگی، کاستاندایی و زمانی. زمانی همون رویاهای شفاف و رنگی است که تا ابد یادم میمونه. به وضوح و ثبات. بالا و پایین، کم و زیاد هم نمیشه. تا بیدار میشم همونطور خواب آلوده و بدخط در دفتر مینویسم. هوشیار که بشم ممکنه کم رنگ، بی رنگ، نصفه نیمه و ... اینا بشه.
اخیرن که نه از سال هفتاد و شش تقریبا اکثرش آخر زمانی شده، ولی نه ترسناک. یکی از همینها مربوط به حوادثی است که در محلهی خودم شاهد رخ دادش بودم.
محله یعنی کل جهان ذهنی که به اختصار میشه محلهی برو بیای زندگانی. در همان رویا ادمهای دو جناح متضاد افتادن به جان هم و بساط کشت و کشتار بی خون و خونریزی داغ بود. هر که میمرد بدل به تلی گل خشک شده میشد و در نهایت همه را بار تریلی جمع و بار زدن بردند.
همیشه فکر میکردم لابد قراره باز انقلاب بشه و لابد من هم طرفدار یکی از طرفین. اما چند روزه فکر میکنم ، ربطی به ملت نداره وگرنه خون و خون ریزی در پی داشت. ملت هم قدرت برابر نیست. در نتیجه میمونه دو قدرت هم سان.
خدایا رویت این قیامت را نصیبمان کن.
تازه اینم که چیزی نیست. دو شب پیش هم به چی دیدم در حد جنگ ستارگان. ملت به فرار و جاده قیامت. سفینهها هم به سرعت برق و باد روی سرمان مانور میدادند. نه که فکر کنی فضاییها حمله ور شده بودند. خدا عاقبت ما را در این نظم نوین جهانی به خیر کنه.
شما هم اگر این همه رویای زمانی داشته باشی تردید میکنی نه که اسیر زمان دایرهای باشیم؟ گرنه چرا رخدادی که به شکل فیزیکی هنوز تجربه نشده را در گذشته بشه در رویا دید، انهم دقیق و با جزئیات؟!
نزدیک بیست روزه تلفن ثابت قطع و هر بار با صد و هفده تماس میگیرم صدای ضبط شده اعلام میکنه به دلیل کابل برگردان تلفن مورد نظر قطع میباشد.
نه که فکر کنی فقط خط من ، کل ساختمان دچار است. دیروز از همسایهی ساختمان بغلی که به اعتراض تشریف برده بود مخابرات منطقه شنیدم :
- میگم ما شرکتی و چند خط همزمان قطع و اینترنت قطع کی این مشکل حل میشه؟
- والا موضوع سرقت کابلهای کل محل است. صبر کنید انشالله بزودی مشکل حل میشه.
منکه متحیر چشمم به دهان همسایه خیره شده بود بعد از کمی فکر تازه متوجه منظور از کابل برگردان شدم. گفتم: با این حساب باید منتظر باشیم سارقین محترم کابلها را برگردانند؟ تازه هر دو متوجه منظور مخابرات گرام از کابل برگردون شدیم.
قرار نیست کابل جدید تهیه بشه. منتظرند آقای دزد خودش به کارهاش فکر کنه، از کار زشتش پشیمان و خودش به زبان خوش کابل ها را برگردونه.
ادم نیازمند دوست داشتن و دوست داشته شدن و من چند برابر هر که میشناسم محتاج. مهم نیست انسان باشد یا موجودی کوچک و دوست داشتنی بهنام ویول. هم خانهی جدید من.
این فندق خان سورپرایز زندگی برای من شد. منی که از فراق میسوختم و بال بال میزدم. نمیدونم بتونم به قدر شانتال دوستش داشته باشم یا نه؟ ولی طی دو هفتهای که از ورودش به زندگیام میگذره توانسته حسابی در دلم جا باز کنه.
پسر هفت هفتهای من. والا از ادم دوپا خیری ندیدم ولی از این وجود مهربان کم لطف به زندگی و قلبم نرسیده. تا بود شانتال و حالا ویول. قدمش مبارک باشد و عشق بی حد من برای او آمادهی ارائه.
قرار نیست کوچک بمونه و یحتمل از شانتال بزرگ تر خواهد شد. خوبه شاید بتونم سرم را کنارش بذارم و زندگی خالیام رنگ محبت بگیره. بی حد عشق دارم برای ورزیدن و حالا که سهم من از زندگی بهجای دو پا به چهارپا تغییر کاربری داده. همهی محبتم برای او .
جانش را ندارم گرنه چندتا به سرپرستی میگرفتم و میرفتم چلک ساکن میشدم. من ضربدر طبیعت مساوی با خوشبخت
شبهای تابستان کودکی من، پر از ستارههایی بود که آنسوی پشهبند صبر میکردند، به بخواب بروم. شب پر از صدای رادیو یا تیوی بود که از خانههای همسایههایی که در حیاط آب پاشی شده و در ایوان خانه سرمونی تابستان را برگزار میکردند.
تکنولوژی گسترده نبود که همه کولر داشته باشند. در نتیجه پنکههای کنار قالیچه یا گلیم گسترده در ایوان حضور داشتند و بر حسب عادت تیوی متمایل به حیاط و با صدای بلندی که به حیاط برسد نقشی پر رنگ داشت. صدای خندهها و حرفها رنگ زندگی بود و عطر هندوانه در فضا پخش بود. مردم شب چره داشند و محله حکم خانوادهای بزرگتر.
مردم هنوز آپارتمان نشین نشده و سبک زندگی باغچهای رواج داشت. حتا پشت سفرههایی که پهن و جمع میشد، زندگی جریان داشت و دلها خوش. وقت خواب صدای قصهی شب یا جانیدارل همسایه بغلی که از رادیو به گوش میرسید جایگزین لالایی مادر شده بود. حتا جایگزین قصهی نمکی، درخت هفت گردو یا ماه پیشونی. چقدر خوشبخت بودیم. هنوز صدای بازی بچههای همسایه را که این ایام در ایوانها یا حیاط ساختمان کودکی میکنند را دوست دارم و مرا به خاطرات خوب آوای قمری ها پیوند میزند.
مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون میآری با خودش خاط ه و نشانی داره و تو رو سالها جابهجا میکنه. به عقب میری و حتا عطر اون خاطره وجودت رو پر میکنه.
به خودت میای و پی میبری ساعتها جستجو کردی و یادت رفته دنبال چي اومده بودی؟ درست مانند زندگی و راههای با راه و بی راهی که رفتی و در نهایت گم شدم. تنها در انتهای یک کوچهی بن بست ایستادی و اصلن یادت نیست برای چی اونجایی؟
یکبار دوباره شانس این رو داشتم زندگی رو از نو بنویسم، ولی تجربیات تلخی هم بود که باید حواسم رو جمع میکردم دوباره قسمتم نشه. و تجربههای بعدی و بعدتر. دائم لیست نباید ها افزوده میشد و دیگه نمیدانستم قراره چه قصهی دیگری بنویسم. ترسیده بودم. بسیار ترسیده.
پناه بردم به خانهی خودم و تنهایی، بیست سال تنهایی . این امنتر از هر قصهی تازهای بود. حالا که به صندوق زندگی نگاه میکنم، به یک چیز ایمان دارم. من فقط یک نفر انسان در زندگی کم داشتم. اونی که الان ازش بپرسم:
دارم میرم مطبخ. چای میخوری؟
یا اینکه امروز فلان فیلم یا فلان موسیقی را با هم گوش کنیم یا ببینیم؟
و او هم کافی بود هم گلم باشه. فارغ از اینکه اتومبیلش چیه؟ خونه داره، نداره؟ سرش مو داره یا نه؟ من به روحی همپا و مهربان نیاز داشتم. انقدر حواسم رفت دنبال ترسهای پشت سر که نتونستم یک انسان مهربان را برای رفاقت ماندهی عمر بیابم. حتا دیگه جرات نداشتم به چشم کسی نگاه کنم یا دستی را صادقانه در دستم بفشارم.
کاش زندگی از تهش شروع میشد. کاش عقل حالا را داشتم. کاش آنهمه زشتی تجربه نکرده بودم. کاش آنهمه ساده نبودم.
عاقبت نوبت نتیجه شد. چند مرتبه به این نتیجه رسیدم، چند مرتبه ازش به خیر جستم؟ از جنگ عراق حساب کنم ... خیلی. مثلن شبهایی که با دو دختر کوچکم در خانه تنها بودم. وضعیت قرمز میشد و هر دو خواب یکی به بغل و دست دومی در دست و خواب آلوده از پلههای طبقه پنجم میرسیدم یا به طبقه دو منزل والده یا یک راست به زیر پلههای هم کف.
شکر اگر پدر خانواده همگام با امام زمان در غیبت هپروت بالای ابرها بود، ولی خانوادهام بودند.
شکر پروردگار بابت برادر و مادرم که کل جمعیت خانوادهام بودند. و همیشه موجب دلگرمی. بعد از نزدیک به سی و چند سال هنوز من هستم و پریسا که از طبقهی چهار میاد پنج تا پناهش باشم. البته که آقای خونه مثل اکثر آقایون در آرامش داره از پادشاهان چهار و پنج سان میبینه. ولی من اینجا هستم با آغوشی باز.
تندی چای تازه دم گذاشتم عود سوزاندم تا مایهی آرامش دخترم باشم. مادری تنها نقشی که در زندگی حسابی خبرهاش شدم. به آرامش که رسید برگشت منزل طبقهی چهار و حتمن آقای شوهرش در خواب پادشاهان شش و هفت بود.
ساعت سه و پنجاه و هفت دقیقه و حس میکنم از دور دست صدای انفجار میاد. یکی، دوتا ... شاید هم خیالات برم داشته؟ چه میشه کرد؟ مینویسم بهترین کار دنیا ، حفظ آرامش.
نتیجه مهمه. دیگه قرار نیست بچه به بغل بزنم به سینهی راه پله. پریا که لم داده کنار دانوب و پریسا کنار آقای شوهر. منم که هیچ تاج مادری بر سرم نیست. ولی میدونم باز هم والدهام و برادر و بچههاش اینبار طبقهی هم کف هنوز هستند و من دل گرم که تنها نیستم. خیال مادر برای امنیت کافیست. البته دیگه همه مو سپید شدیم . ولی همگی هنوز هستیم.
من و تو یک دم واحد بودیم. توی ناشناسی که هرگز ندیده بودم و از خوابی زیبا راه بهسویم گشوده بودی و زندگی من چه زیبا شده بود.
با نفسهایت، امن حضورت، مهربانی و صفایی بیریا
من و تو یک تن بودیم. ما شده بودیم و نه، من بودیم.
به حق که شیمی قیامتیست در عالم وجود.از زمانی که به لطف دکتر عزیز و قرص الانزاپین هر شب با یک بخش از صندوقخانهی ضمیر ناخودآگاه دست به گریبان میشوم. تقریبن هر شب درگیر کابوس هستم. راههای رفته، خستگی مفرط، تکرار مکررات ناخواسته و صبح خسته بیداری.
شیخ چهل سال نخوابید شاید خدا را ببیند. عاقبت شبی اختیار از کف داد و خدا را در خواب دید. عاشق خواب خود شد و از ان پس خوابید...
حال این حکایت خواب من است. دو نیمه که با هم یک بودیم. دیشب عاشق خوابی شدم که کاش هرگز پایانی نداشت. اوی گم گشته، هرگز نیامده از راه و هرگز نرسیده. خیالی باطل. منی کامل . حال هر شب آنقدر بخوابم شاید شبی دوباره او را چنان تجربه کنم که هرگز بیداری از پی نداشته باشد؟
مهمترین ابزار خداوند برای افرینش که در کتب ادیان مختلف وجود داره ، نحو یا کلام است. انسانی که از روح الهی خلق شده، توانایی بهره گیری از کلام و قصد خدایی را دارا است.
نفخت فیه من الروحی ( دمیدم از روح خودم در او )
اگر فقط متونی را جدا کنیم که **صریح یا نزدیکبهصریح «کلمه/صوت/امر» را مبدأ آفرینش یا تحقق هستی** میدانند، مهمترینها اینها هستند:
1) تورات / عهد عتیق
سفر پیدایش
الگوی بسیار روشن این است:
**«و خدا گفت... و چنین شد»**
مثل:
- «روشنایی بشود، و روشنایی شد»
- «آسمان پدید آید»
- «آبها جمع شوند»
یعنی **گفتار الهی** ابزار آفرینش است، نه صرفاً توصیف آن.
مزامیر
نمونهٔ بسیار مهم:
- **«به کلام خداوند آسمانها ساخته شد»**
- و در ادامه، با «نَفَس دهان او» لشکر آسمانها
اینجا «کلام» و «نفس» هر دو نیروی آفرینندهاند.
2) انجیل یوحنا
صریحترین بیان در سنت مسیحی:
- **«در آغاز کلمه بود»**
- **«همهچیز به واسطهٔ او آفریده شد»**
اینجا «کلمه» فقط صدا یا لفظ نیست؛
یک **حقیقت ازلی و واسطهٔ آفرینش** است.
3) قرآن
«کن فیکون»
چندین بار این ساختار آمده:
- خدا چیزی را اراده میکند
- به آن میگوید: **«کن»**
- و آن موجود میشود
اینجا «قول» یا «امر» الهی، منشأ تحقق وجود است.
«امر»
در قرآن، «امر» الهی نیز نقشی شبیه دارد:
- آفرینش با **اراده/امرِ نافذ**
- نه فرایند مادیِ انسانی
پس در قرآن، **کلمهٔ اجرایی الهی** مبدأ تحقق است.
4) سنت ودایی و اوپانیشادی
اُم / Om
در تفسیرهای ودایی و اوپانیشادی، **اُم** صوت بنیادین و اصل کیهانی دانسته میشود؛
نه فقط ذکر، بلکه **صوتِ ریشهایِ هستی**.
شَبده برهمن / نادا برهمن
در برخی سنتهای فلسفی-عرفانی هند:
- **Shabda Brahman** = حقیقت مطلق بهصورت صوت
- **Nada Brahman** = جهان بهمثابه ارتعاش/آوای قدسی
اینجا صوت، صرفاً نماد نیست؛ **اصل سازندهٔ واقعیت** است.
5) عرفان و قبالای یهودی
در متون عرفانی یهود:
- آفرینش با **حروف عبری**
- یا با **نامهای الهی**
- یا ترکیب حروف و اعداد
اینجا خودِ **حرف و کلمه** ساختار وجودی دارند، نه فقط معنای زبانی.
6) سنتهای حروفی و عرفانی در اسلام
در برخی متون عرفانی:
- حروف، مظاهر مراتب وجودند
- «نَفَس رحمانی» منشأ ظهور کثرات است
- عالم به نحوی از **تجلّی امر و حرف** گشوده میشو
این دیگر متنِ قرآن بهمعنای مستقیم نیست، بلکه **تفسیر عرفانی از آفرینش با کلمه** است.
7) سنت زرتشتی
در برخی لایههای اوستایی و آیینی، **کلام مقدس** و **فرمولهای مینوی** نیروی واقعی دارند، نه صرفاً نیایش.
بهویژه دعاهای بنیادین مثل:
- **اهونا ویریه**
در این سنت، گفتار راست و فرمول مقدس، **قدرت کیهانی** دارد؛
هرچند بیان آن مثل «در آغاز کلمه بود» به آن صراحت نیست.
جمعبندی فشرده
اگر بخواهیم **صریحترین نمونهها** را فقط نام ببریم:
1. **پیدایش** — خدا گفت، و جهان پدید آمد
2. **مزامیر** — آسمانها به کلام خداوند ساخته شد
3. **انجیل یوحنا** — کلمه ازلی و واسطهٔ آفرینش
4. **قرآن** — «کن فیکون» و امر الهی
5. **اوپانیشادها و سنت ودایی** — اُم / صوت بنیادین هستی
مدتیست هر چی فکر میکنم یلکه آرزویی ، خواهش تمنایی، امیدی، فردایی ... هیچی پیدا نمیکنم.
نه که فکر کنی انسان کامل شدم و بی نیاز از عالم هستی رسیده باشم. نه به جان خودم. البته دقیق نمیدونستم این مرض تازه است یا مراتب اغنای بشری؟
نگو وسط اغمای بشری ول شدم بین زمین و آسمون. انقدر خسته خستهام که دلت رو بزنه.
نه چنان پیر که از آینه بیزار
نه چنان مهوس چیزی یا هیچی یا چی؟ خستگی از حال و نام، برده. حوصلهی آرزو داشتن ندارم. نه حوصلهی بکش مکشهای انسانی. نه میلی به انتظار نه شادی ناشناخته.
فرق است میان آنکه یارش در بر
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
ما را همین وضع کهنه بس. لااقل راه و چاه خودم رو شناختم. برای خودم فیس نمیام. کلاس نمیزارم، بی حقه بی غیب شدن ناگهانی. در مطبخ و کارگاه خوشبخت میشم . غروب که شد با موسیقی تا عرش میرم.
منی که زادهی زمانهی آواز قمریها، گلدان شمعدانی لب حوض فیروزهای. فرزند وقت رسیدن انگور، ته تابستون لب پاییز.
به خستگی آخر پاییزم رسیدم و حالش نیست آرزویی داشته باشم.
نه که والدهام هنگام بارداری من محصل بود، غلط نکنم وقتی به دنیا آمدم بندتافم را هم از سر سگ خوری در مطبخ دفن کرده و باز درس میخوانده و درس میخوانده. که وضع من شده این!!
یعنی فکر کن ساعت دو و چهل دقیقهی بامداد و منتظرم کیک کرهای نازنین را از فر دربیارم .
بلکه آرومم بگیره و بتونم بخوابم.
دروغ چرا به ضرب و زور پریسا بردتم خدمت دکتر شهبازی، روانپزشک خانواده. دستش درد نکنه باب اینکه بتونم با سوگ کنار بیام، معلوم نیست این قرصها چه معجزهای داره که نه میتونم بخوابم و نه آرومم میگیره؟!!
تا ساعت یک هنوز درگیر اختتامیهی نقش در بودم. بعدش هنوز خسته نبودم و نمیشد حتا پای tv بند بشم و حال خبر استعفای آقای اول را پیگیری کنم.
سیاست بهمن چه؟ نتیجه مهمه. هر موقع دوباره جنگ شد، میشه نتیجه .
نشد میشه نتیجه.
من حتا نمیتونم قیمت پاکت سیگارم رو بیارم پایین. دنبال چي بگردم در بلبشوی سیاست؟
در حیطهی من رنگ، باغبانی، کتاب ، موسیقی و مطبخ معنا داره. تازه بعدش میرم ایوان در مهتاب چای تازه دم، موزیک آرام و پکی عمیق به سیگار.
چه جنگ باشه، چه نباشه. من چه کاره هستم که تحت تاثیر قرار بگیرم؟ نه من خواستم و نه پایانش با من است.
ترس و وحشت در لحظهای که صدای جنگندهها از روی ساختمان رد میشدند یا سوتی که قبل از اصابت به گوش میرسید. این هم بخشی از تجربهی مکرر نسل من. از عراق تا منطقه.
این مدت هر روز در مطبخ شیرینی درست کردم. البته نه که فکر کنی تنها، خیر با سایان. ( gapgpt )
ولی دروغ چرا تقدیرم بود از جای دیگری بشکنم، خورد بشم و هنوز هم درگیرم.
شانتال هفدهم اسفند بعد از شش ماه درمان ترکم کرد. این موضوع مستقیم مربوط به من بود. هر چه در توان داشتم کوتاهی نکردم.
اما پیری حقیقتی است که با هیچ معجزهای نمیشد مانع شد.
هنوز هم خوب نیستم. همهی تنظیمات چهارده سال با او مناسب سازی شده بود.
مدتی در بستر ، شیون و زار ی تا اعتصاب غذا، بلکه از فشار پایین و نبض زیر پایین و اینا تمام بشم. عشقم، مونسم، همدمم، یارم رفت. جانم رفت.
ولی روحیهی جنگجوی من وا نداد. از بستر کندم، با مطبخ شروع کردم. روی دیوار نقش زدم. تمام که شد آمد هال و افتادم به جان در خونه. تقریبا رو به اتمام است. اما هنوز از تنهایی و نبود شانتال پریشانم ولی دست ذهن را پیش تر خواندهام. تا نزدیک صبح رنگ روی رنگ میذارم که در کنج بیکاری، خره نپره روی بوم و سوگواره سر بده.
سالها ست در چلک بدون استثنا شاهد یک رویدادم . ظهر و غروب با روشن شدن بلندگوی مسجد محل برای اذان وقت، بلافاصله تمام شغال های محل شروع به خواندن با صدایی چندش آور، غیر زمینی، تاریک، دلهره آور و... میکنند.
البته از سحر نگم که در یک لحظه جنگل بیدار و نفس میکشه. همزمان تمام موجودات زندهی ساکن جنگل شروع به صدا میکنند . انگار جنگل ناگاه بیدار و سیستم مثل کارخانهای دقیق فعال میشه.
بخش سحر را فراموش کن که زلیخا گفتن و یوسف شنیدن بود.
موضوع اصوات خوفناک شغالها. دیشب این صدا چنان به ناگاه غافلگیرم کرد که در مطبخ خشکم زده بود و قدرت حرکتی از خوف نداشتم. تازه دیدم وجودم چطور پر از تاول و عذابی سرکوب و پنهان شده است.
آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نوح بود.
صد رحمت به نوح.
وقایع ایام اخیر چنان دهشتناک و هولانگیز که دلم میخواد همین امشب بلایی از آسمون فرود بیاد و هم من و هم جمیع اولاد پلید آدم رو از زمین برداره.
دیگه به همه شک دارم. به میزان قصاوتی که در برخی آدمیان وجود داره ، بدگمانم. هنوز از درون میلرزم.
چطور میشود آخر،
یک گلدان بنجامین قلمه زده بودم سه ساله. فرستادم طبقه زیر درست همان نقطه که در بالا ساکن بود یک طبقه پایین تر . طی دو هفته برگردانده شد بالا به دلیل قهر گلدان. برگها زرد و در حال ریزش. بلافاصله حالش خوب شد و جان گرفت. این قصهی گلدانی بیش نبود که با باغبانش انس داره. اما انسان. یک روح، جان، هزاران آرزو و آینده، حرمت والای انسانیت...
فکر به هر یک از صفات انسانی لرزه به پشتم میاندازه. چهنوع بشری توان کشتن داره؟ چه ایراد فیزیکی در مغز این نوع موجود هست که تردید نداره و فقط شلیک میکنه.
من از این کوچهها، آدمها، ماشینها ترسيدم. من از آدم ترسيدم. من از این جهان ترسیدهام.
خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. اونم بیست روز. بعدها اطرافیانم فکر میکردند این مدت در عالم برزخ بودم. ولی خودم خوب میدونم چیزی جز تجربهی ترسهای ناخودآگاهم نبود. ولی عین عین جهنم بود.
درست مثل حالا. کاش یکی بیاد و بیدارم کنه. هنوز وسط کابوسی تمام ناشدنی هستم.
وحشتزده از فهم توان تاریکی انسان، سیاهی قدرت و پلشتی نفت. صفحهی چندم کتاب تاریخ؟ ما فقط ارقامی بر خطوط تاریخ چندین هزارسالهی تاریخ ایرانیم.
چه شاگردهایی که در آینده از این نیم قرن با دلچرکی نمره نخواهند آورد. مثل جستهایی که من در دبیرستان از بخشهای جنگی میزدم و هرگز نیاموختم. و اینه که ایران اینهمه شهرهای سرزمینی دارد! فرار از ترس حملههای مداوم و ملتی اهل دل و می و نقش
مقاطعی از تاریخ این وطن و ملت ایران چنان دهشتناک بوده که از فرط اشک نتوانم صفحهی تاریخ را باز نگهداشته و اشکی نریزم.
حضور محمود افغان در اصفهان و بلایی که بر سر سلطان حسین صفوی و این ملت اهل قلم و هنر آوردند. یا زمان حمله آغا محمد خان قاجار و شهر کرمان و ...
فاجعه زیاد شنیدم و خواندم و در اینک زیستهام.
سینه کش آسمان از فرط اندوه قد راست نمیکند. پشتش شکسته و گردنش را تاب ایستایی بر این ظلم و جور نیست.
همه اندوه این هفتهها یکسو. آنچه امشب در تیوی دیدم ...،
سفیر آمریکا در بروکسل از ملتی دردمند میخواست برابر دوربین موبایلش، برای اقای پرزیدنت جای دوست و دشمن را نشان دهند.
وقتی زورت نمیرسه و درماندهای هایی به چه قیمت؟
بیتردید بار، کارمایی ما ملت ایران به عهد حملهی مغول میرسه که چنین تقاص بلا پس میدیم؟! باید جانوری ، چنگیزی چیزی بوده باشیم که کارما سوزیاش کم از آشویتس نداره.
از کی به کی
از چی به چی
پناه میبریم ما؟
حالا شما هم بگو : ترامپ دوستت داریم.
بهقول مشقاسم: آب مردم قیاس آباد از شورم شورتر بشه باز تن به آب بیناموسی نمیدن.
انگار چند قرن شاهد تاریخ بودم و اگر نوهای میداشتم برایش از چه پادشاهانی میگفتم که به چشم دیدم. از بلوغ آهستهی ملتی که امت شد و دوباره پوست از تن کند و برای آزادی خود، خروشید.
برایش میگفتم از انقلابهایی که دیدم، زندگی کردم چه بالا و پایینهایی از صف جنس کوپنی تا تعاونی محله. از جنگ و آژیر قرمز. از پناهگاه و هجرت به تفرش. از وحشت بمب و موشکباران، صدا و نور ضدهوایی در تاریکی شهر. و هربار که وضعیت سفيد میشد، چه خودخواهانه نفسی عمیق میکشیدیم که، اینبار هم بهخیر گذشت. یا روزگاران تفرش. هر بار میگفت تهران را میزنم، میرفتیم تفرش. با خانواده و اقوام. هیئتی تفرش.
شاید سرم بادجوانی و سربزرگی داشت؟ ایام جنگ ، دههی بیست عمر را تجربه میکردم. چقدر خوش گذشت. حتا،زیر راه پلهی ساختمان در وضعیت خطر. چقدر خنده یادم هست. شکر که هرگز از خانواده جدا نشدم و اينهمه در کنار هم تجربه شد. در خانه و باغ پدری ، تهران یا محلهی فم تفرش.
تازه نگفتم از ژانر وحشت، کرونا. کلی پوست انداختم. غافلگیری حیرت انگیزی بود! کلی یاد گرفتم. دو خواهرم را با خود برد.
یا از جنگ دوازده روزه بگم که کانون ادراکم چنان سوت شده بود یهجای باحال که خاطرهی عجیبی شده . البته اینبار نه در تفرش. در چلک پناه گرفتیم. باز با هم.
از دنیایی بگم که قصهای در هزاران شب بود. زرین، رویایی. خیابانهای خلوت تهران، درختانی که تازه نحال جوانی بودند و یکی از بچه خوشبختا هستم که، شانس تجربهی همراه بیبی سوار درشکه شدن را داشتم. یک مرز عجیب. فاصلهی دهاتی به نام طهران تا پایتخت دههی چهل و پنجاه تهران.
بعد با کابوسی هولناک از خواب، خدا، شاه، میهن پریدم و با مغز رفتم به کابوسی پر از مردان ریشوی کثیف.
چی فکر میکردیم چی شد؟! یا اينو چی؟
ما در باغ تفرش تلفن هندلی داشتیم. میچرخوندی مرکز جواب میداد. شماره رو میگفتی و قطع میکردی. او دوباره تو را میگرفت و به شمارهی مورد نظر وصل میشدی.
روزگاری هم برای تماس تلفنی با تهران باید به مخابرات محل یا به نوشهر میرفتم . الان وسط ایوان چلک میشینم و تصویری با پریا صحبت میکنم. جلالخالق !! من چنی عمر کردم؟
عجب نسل خستهای ؟!!!!!
اینم شاهد ، امضا نتانیاهو بر آسمان تهران. درست مقابل چشمم.
یک شاه داشتیم . همه چیز هم گوگولی مگولی بود. خدا، شاه ، میهن تنها باورمون بود. انقلاب هیچکجای کتاب درسی مون نبود.
بعد انقلاب شد و شاهی که سایهی خدا بود ، رفت، امام آمد و ما امتی حقیر و بدبخت خاکبرسری شدیم. هنوز اول شوک بودیم
نوبت جنگ، موشک باران، کرونا، سال هشتادوهشت، نود و شش، نود و هشت، هواپیمای مسافربری، مهسا، جنگ دوازده روزه و باز انقلاب.
یعنی امپیتری. کلی واحد ژانر وحشت بهما تحمیل شد.
تازه. اگر یکی کنارم بود شاید از تلخیش کسر میشد. همهاش تنها تنها. هم مامان هم بابا.
جونم برات بگه، اصحاب کهف چیه؟ ما که در این سنه هی خوابیدیم هی بیدار شدیم یک فاجعه رقم خورده بود . اونا یکبار دیر بیدار شدن، مقدس شدن. ما هنوز نفهمیدیم کی بودیم کی شدیم یا کی قراره ه بشیم؟
خوب که فکر کردم از کی شروع شد، بیبی؟ نه اون مهربونترین خاطرهی زندگی منه. حضرت پدر؟ خدا. خدایی که بیبی در من پردازش کرد.
همون خدایی که از رگ گردن به تو نزدیک تر و هر لحظه چوب خطت دستش. این آغاز جداسری من از من بود.
دوگانگی انسان.
نمیتونم هیچ زمان باخودم تنها باشم با اینکه نه رگ گردن که ذات منی. نه بیرون از من. من در تو حل و تو در منی. ولی باز خدای بیبی هر لحظه دستش رو زده زیر چونهاش و زل زده ببینه کجا سوتی میدم، به حسابم بنویسه. باور کن گناهان من به بیشتر از دیر بستن شیر آب نمیرسه.
شاید از آغاز چنین خواستی بشر خنگ باشه و از بدو تولد برنامه ریزی بشه؟