۱۳۹۵ آبان ۱۰, دوشنبه

حالا این منه حقیقی‌



نزدیک یک‌سال شد که نه این‌جا آمدم و نه نوشتم
خب چی تغییر کرد؟ هیچی
فقط من تا ته ته سکوت رفتم تا ته نمی‌دونم‌ها و با شرایط انزوای زندگی من با خودکشی تفاوت چندانی نداره
مگر می‌شه شبانه روز نه با کسی حرف بزنی و نه افکارت رو جایی برابر دید خودت قرار بدی
و نه گاه به داوری اندیشه‌هات برخیزی و سلامت روح و روانت هم حفظ بشه؟
الان موضوع من هیچ یک از این‌ها نیست
با خدا رو در شدم
شخص خود خدا
و سهم من در اینک
این‌که نمی‌دونم می‌خوام باشم و ادامه بدم یا نه؟
کلی حرف نگفته و به بحث ننشسته در سر و  سینه دارم که خودش به قدر لازم داره دیوانه‌ام می کنه
بهتره این‌جا کمی با خودم به گفتگو بنشینم
انتظار ندارم پس  از نزدیک به یک سال سکوت گسی از کوچه‌ی ما عبور کند و 
دق‌البابی صدا کند
اما گاه حرف زدن خودم با خودم بهتر از این سوکت کش دار لعنتی‌ست که به جنونم خواهد کشاند
باید عمل قلب باز و انجام بدم
وسط خوبی و خوشی هم متوجهش شدم
انگار از خواب پریدم و حالا با خود واقعی‌ام مواجه شدم که نمی‌دونه
واقعا دلش می‌خواد بمونه؟
واقعا به انسان خدایی و آزمون و و داستان اعتقاد داره؟
یا همه‌اش دکانی‌ بود برای گذران ایام سخت زندگی
حالا این منه حقیقی‌ام
خود خود منم که تا پیش از سکته‌ی اخیر ازش بی‌اطلاع بودم
می‌شه گفت
چه خوب شد که حالا فهمیدیو نماندی تا لحظه‌ی مرگ متوجه این همه ندادنم ها باشی که وقت رفتن است
شاید زندگی یک فرصت دیگه داره بهم می ده تا فهم کنم کجا ایستادم؟
آخ که چنی دلم می‌خواد بعد از دو ما سیگاری روشن کنم و با یک لیوان چای احمد عطری خودم رو به میان گل‌های بالکنی برسونم که حتا بودن‌شان برای انگیزه‌ی ادامه‌ی راه کافی نیست

۱۳۹۴ دی ۱۲, شنبه

نمی دانم‌ها




یه چیز بگم و برم کارگاه
هنوز و هر صبح تا چشم باز می‌کنم و تا آخرین لحظه‌ی حضور در کارگاه
هنوز و هم‌چنان با صدای شهبازی در حرکتم
نه‌که پارسال کلی سخنرانی داشتم این‌جا
گفتم نه‌که گمان برید کل ماجرا رو به زیر سوال برده باشم
خیر
تمام صحبت‌هاش رو قبول دارم و بهترین یادآوری هر لحظه است برای خودم و ذهن‌م
که من روح‌م نه جسم و ذهن‌م
و هنوز گزینه‌ی بهتری برای حفظ حضورم در لحظه‌ی حالا سراغ ندارم
چیز تازه‌ای ازش نمی‌آموزم و یا بهتره بگم مدت‌هاست نیاموختم
اما همین‌که مداوم باورها و رسیده‌های خودم رو از دهان غیر می‌شنوم
بهترین گزینه است برای حفظ حضورم در لحظه‌ی اکنون
نه تنها هم‌چنان به ایشان یا بهتره بگم به « مولانا »  گوش می دم و عمل می کنم
هم‌چنان حمایت مالی هم دارم
  هنوز پرویز شهبازی بهترین راه نجات است برای جماعت بشری

از این رو پسر جان
 من دیگه اجازه نمی‌دم منه ذهنی‌م گیر بده  
تنها حقیقت موجود این بس که ما خواهیم مرد
دیر یا زود
ولی همه بناست روزی بمیریم
و در جهانی که مرگ هر لحظه در کمین است
چه نیاز به ابدیت؟
فقط در این لحظه باش و 

مارا بس که هست




عاقبت دانستم
که در همه عمر هیچ ندانستم

حالاهم فهم کردم نه می‌دونستم
نه می‌دونم و نه خواهم دانست
که این می‌دانم‌ها ابزاری عظیم است در دستان منه ذهنی


عشق پفک




اینم از اون نمی‌دونم‌های اساسی‌ست
صبح چشم باز کردم و می‌بینم یک خط کج به کف دست راستم اضافه شده
ای‌داد بر من! این دیگه چیه؟
نه‌که یه‌چی خط عمرم رو قطع کرده؟
از همان احوالی‌ست که به سادگی می‌تونه عقل منه ذهنی‌م رو آچ‌مز کنه
  داشت ور ور می‌کرد‌ها، یهو خودش رو باخت 
اه
داد
بیداد 
چی شده؟
برو نشون والده‌ات بده
ازش عکس بگیر
به‌یکی نشونش بده
ببین داستان چیه؟ نه‌که بناست عمرت کوتاه بشه
ای خاک وچول
و ادامه‌ی ماجرا
اما این ذهن عاشق تخیل من بلافاصله راه تازه‌ای گشود و بند شد به این‌که:
- فکر کن مثلن قرار بوده شصت هفتاد سال زندگی کنی
بعد یهو سی چی که پیدا نیست خط‌ش زدن که زودتر بری
هان؟
نمی‌شه؟
و این‌جا بود که ذهن سپید وارد عمل می‌شه که:
شایدهم اومده بودی تنبیهی و اجباری و شاید جریمه‌هات کسر شده و بناشده برگردی خونه
ولی این خونه باید مفهومی دقیق و مشخص داشته باشه
مثلن خونه‌ی تهران
این یک حقیقت قابل فهم و شناسایی‌ست
ولی یه خونه‌ای گنگ و ناآشنا چیزی نیست که موجب شادی‌ت باشه
اما وقتی یادم می‌آد چه‌طور روح جسمم رو به شوق و ذوق ترک می‌کرد که برگرده خونه
متوقف می‌شم، آرام می‌گیرم و به خودم یادآوری می‌کنم که من روحم نه جسم و ذهن الکن
در نتیجه همه رو به فال نیک می‌سپرم و به کارگاه می‌رم
حتا اگه بناست برم، نباید این کار ناتمام بمونه
من‌که نمی‌دونم
من هیچی نمی‌دونم 
ولی اگر بناست ذهن سوژه دست بگیره ، یک چیز رو خوب می‌دونم، این‌که
ذهن نه تنها من که هیچ یک از ما هیچی نمی‌دونه
پس بهتره بهش توجه نکنم و بسپارم به خود شخص زندگی
بالاخره که همه روزی خواهیم رفت
چه اهمیت داره چه وقت؟
می‌مونه به حکایت پفک نمکی
وقتی داری، هی دلت می خواد بخوری ولی ترس اینم داری که مبادا تمام بشه
و از جایی که پذیرفتم عاقبت تمام می‌شه و اگر بنا باشه نگران اتمام باشم و اصلن پفک نخورم
بهتره یکی یکی در دهان بذارم
طعم‌ش رو قشنگ مزه مزه کنم
ولی به فکر ادامه و همیشگی کردن‌ش نباشم
نمی‌شه که کل انبار کارخانه‌ی مینو رو بخرم که مبادا تمام بشه
نه در خونه انبار می کنم و نه به اتمام‌ش فکر می‌کنم
خودم رو قانون‌مند کردم هر از گاهی بسته‌ای پفک بخرم به یاد کودکی مزه مزه کنم
و بدونم که هر بسته عاقبت تمام می‌شه
مثل زندگی
گاهی از ترس مرگ برخی حتا زندگی نمی‌کنند

حنای بی رنگ



خوبم
بخصوص با این بارندگی‌های اخیر فوق خوب
گو این که اگر چلک بودم تا حالا افسردگی در حد فجیع می‌گرفتم
اما از جایی که این‌جا همیشه در حسرت بارش هستم، لذت بخش می‌شه
یعنی کل زندگی به همین مموال در حال تجربه است
می‌مونه به حکایت عاشقیت
تا وقتی له‌له و دوری و نیاز و ... ایناست ، تو عاشقی
ولی اگر برسی و به تجربه بنشینی
عشق هم به قید دو فوریت تمام می‌شه
یعنی اصولن ما همیشه چیزی رو می‌خواهیم که نیست و نشدنی‌ست
از جمله بارندگی که یک‌جا می‌شه نعمت و جای دیگر دردسر
ال‌قصه که
خوبم
فقط نوشتنم نمی‌آد
یعنی نه که نیاد
دارم تمرین نمی دونم می کنم
یادمه قدیم ها اگر موردی پیش می‌آمد که پیش‌ترش در این‌جا درمورد نوشته بودم
زودی اشاره می‌کردم به این که:
- اتفاقا صبح بهش فکر می‌کردم و حتا در گندم هم مفصل نوشتم
خودش الکی پلکی می‌شه نشانه برای فهم من
که اصلن خوب نیست
این نشانه‌ی فهم نه در حیطه ی روح که از باب ذهن ورود می‌کنه
و من که دارم هر لحظه تمرین می‌کنم که
نمی دونم
هیچی نمی دونم
اصلن نمی‌دونم
این‌طوری موجب می‌شه در هر مناسبت دست و پا نشسته نپره وسط که
من می دونم و اظهار فضل کنه
عملن هم کلی سود بردم
از وقتی به تمرین سکوت نشستم و من نمی‌دونم 
کلی از وراجی‌های ذهن حذف شده
زیرا دیگه نه محترم است و نه دانشمند 
حالا یا اعتماد به نفس‌ش متزلزل شده یا سلاح از کف‌ش رفته ؟
به هر حالا دیگه اون شور و نشاط قبل رو نداره برای ور ور مداوم و اظهار نظر و ارائه‌ی تاریخچه‌های کهن و ....... داستان
خلاصه که نه بلایی سرم اومده و نه بیمارم
خیلی هم خوبم
فقط نمی‌دونم


این حس دانستنی که در ذهن تک تک ما خانه کرده
یکی از بزرگترین اسباب‌های دردسره
و حالا من یادگرفتم که با ارائه‌ی هر پیشنهاد تازه برم تو شکمش که:
من که نمی‌دونم یعنی تو هم نمی دونی
تو چی بیشتر از آموخته‌ها و تجارب من می‌تونی بدونی؟
تو روح من نیستی که هی راه‌کار برام رو کنی زیرا
روح نه در گذشته کار می کنه و نه در آینده و تمام نیازهای ذهن من
در این دو نشانه زیست می‌کنه
اطلاعاتی سوخته و بی‌اثر شده
روح نه می‌ترسه و نه افسرده می‌شه
ولی تو داری دست و پا می‌زنی من رو ببری محله‌ی بد ابلیس ذلیل مرده
مرا با تو کاری نیست
و در نتیجه داره به‌کل از زبون می‌ره 
زیرا فهم کرده حناش دیگه پیش من رنگی نداره

۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

تنفر نژادی از والده‌ی مکرمه




بعد از هزار سال پی به چرایی فاصله و گاه حتا تنفر بچه‌ها از والدین
بخصوص از شخص بزرگوار مادر شدم
در نوجوانی می اندیشیدم که تنها من این حس تلخ را به والده‌ام دارم
در امروز فهم کردم که این تلخی در جان اکثر آدم‌ها هست
و از جایی که مولانا می‌گه:
وجود ذهن در بشر از باب حفاظت از او بوده تا در زمان غار نشینی بتونن از جان‌شون محافظت کنند
تا سن رشد و عقل رسی
ذهن ماندگار شده و جا خوش کرده و شده بخشی از بشر
چرا که ما در خانواده مورد تهاجم و ستم واقع می‌شیم
البته به دید ذهن
اولین خط گذار و تعیین کننده‌ی مرزهای خوب و بد که ما را به حبس در جسم می‌کشه
والده‌ی مکرمه است
ناگزیر ذهن او را دشمن شناسایی می‌کنه و این تا زمانی که ما از منه ذهنی رها نشیم
تبدیل به قلابی می‌شه برای ماندگاری منه ذهنی
یعنی دروغ چرا؟
در اوج آرامش هم که باشم با رویت والده‌ام
منه ذهنی‌م متورم می‌شه و می‌زنه بیرون
و چنان فیلمی بازی می‌کنه که خودمم جو می‌زنم که
من از ایشان بسیار ناراحت و خشمگینم و این حق منه که با ایشان همیشه در ستیز باشم
از این رو تا اطلاع ثانوی از دیدار با والده‌ام و دخترها پرهیز می‌کنم
بی‌نردید این خشم در جان دخترهای خودم هم هست که همیشه با من در ستیزه‌اند
و
تا وقتی که از شر این ذهن ذلیل مرده خلاص نشم
این دوری رو ترجیح می‌دم
و دیگه نیازی به فرار به سمت چلک نخواهم داشت
به همین سادگی  منه ذهنی‌م همیشه فراری بود 

هرگاه از ذهن رهایی یافتم
 به جماعت بشری باز خواهم گشت
با همه خویشی خواهم داشت
مهربانی در سبد خواهم چید
دست مادر را خواهم بوسید و به استقبال بهشت خواهم رفت
 تنهایی بد نیست خوب هم هست
در این مدت کلی ساز زدم
نقاشی کردم 
و در بهشت زیستن را مشق می‌کنم
کلی هم حالم خوب است
نمی‌دونم چرا از بچگی از تنهایی ترسیده‌ایم؟
در حالی که این‌گونه خود خودم هستم
فارغ از ذهن بشری
در بهشت امن